EPISODE · Aug 25, 2017 · 34 MIN
لیلی و مجنون
from کتابخانه گلها
#گلهای_جاویدانبرنامه شماره 98#سعدی#امیر_ناصر_افتتاح#غلامحسین_بنان#خاطره_پروانه#روشنک#سعدی_شیرازی#محمد_شیرخدایی#احمد_عبادی#لطف_الله_مجدبه چه كار آیدت زگل طبقیاز گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدیكی را از ملوك عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام اختیار از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت، كه در شرف انسانی چه خلل دیدی كه خوی حیوانی گرفتی و ترك عیش آدمی گفتی؟ مجنون بنالید و گفت:كاش کانان كه عیب من جستندرویت ای دلستان بدیدندیتا به جای ترنج در نظرتبی خبر دستها بریدندیتا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواهی آمدی. ملك را دل بر آمد كه جمال لیلی را مطالعه كردن تا چه صورت است كه موجب چندین فتنه است. بفرمود طلب كردند در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملك در صحن سراچه بداشتند. ملك در هیأت او نظر كرد، شخصی دید سیه فام، باریك اندام؛ در نظرش حقیر آمد به حكم آنكه كمترین خدام حرم او به جمال ازو پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: ای ملك از دریچه چشم مجنون به جمال لیلی نظر بایست كرد تا سر مشاهده او بر تو تجلی كند.تندرستان را نباشد درد ریشجز به همدردی نگویم درد خویشگفتند از زنبور بی حاصل بودبا یكی در عمر خود ناخورده نیشتا ترا حالی نباشد همچو ماحال ما باشد ترا افسانه بیشسوز من با دیگری نسبت مكناو نمك بر دست و من بر عضو ریشترا بر درد من رحمت نیایدرفیق من یكی همدرد بایدكه با او قصه گویم همه روزدو هیزم را بهم خوشتر بود سوزپارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندان كه ملامت دیدی و غرامت كشیدی ترك تصابی نکردی و گفتیكوته نكنم زدامنت دستور خود بزنی به تیغ تیزمبعد از تو ملاذ و ملجائی نیستهم در تو گریزم ار گریزمباری ملامتش كردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد كه نفس خسیس بر او غالب آمد؟ زمانی به فكرت فرو رفت و گفت:هر كجا سلطان عشق آمد، نماندقّوّت بازوی تقوی را محلپاك دامن چون زید بیچاره ایاوفتاده تا گریبان در وحلپیش ما رسم شكستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مكن صحبت ما راقیمت عشق نداند، قدم صدق نداردسست عهدی كه تحمل نكند بار جفا راگر مخیر بكنندم به قیامت كه چه خواهیدوست ما را و همه نعمت فردوس شما راباور از مات نباشد تو در آیینه نگه کنتا بدانی كه چه بوده ست گرفتار بلا رااز سر زلف عروسان چمن دست بداردبسر زلف تو گر دست رسد باد صبا راسر انگشت تحیر بگزد عقل به دندانچون تامل كند آن صورت انگشت نما راآرزو میكندم شمع صفت پیش وجودتكه سراپای بسوزند من بی سر و پا راآرزو میكندم شمع صفت پیش وجودتكه سراپای بسوزند من بی سر و پا راهمه را دیده به رویت نگرانست ولیكنخود پرستان زحقیقت نشناسند هوا رامهربانی زمن آموز گرم عمر نماندبسر تربت سعدی بطلب مهر گیا راچشم كوته نظران بر ورق روی نگارینخط همی بیند و عارف رقم صنع خدا رامهربانی زمن آموز و گرم عمر نماندبه سر تربت سعدی بطلب آبِ بقا را از هر چه می رود سخن دوست خوشترستپیغام آشنا نفس روح پرورستهر گز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد كه در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منور ستابنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغ زنده دلان كوی دلبرستشبهای بی توام شب گورست در خیالور بی تو بامداد كنم روز محشرستكاش آن به خشم رفته ما آشتی كنانباز آمدی كه دیده مشتاق بر درستسعدی خیال بیهده بستی امید وصلهجرت بكشت و وصل هنوزت مصورست
Embed this episode
NOW PLAYING
لیلی و مجنون
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.