EPISODE · Aug 18, 2022 · 1H 3M
نشست ۶۵ -کیخسرو۳۳ دوازده رخ۱۰
from Shahpod. شاه پاد
همه شب بنالید تا روز پاکپر از درد چون مار پیچان به خاکچو گیتی ز خورشید شد روشنابیامد بدان جایگه بیژناهمی گشت بر گرد آن مرغزارکه یابد نشانی ز گم بوده یارپدید آمد از دور اسب سمندبدان مرغزار اندرون چون نوندچمان و چران چون پلنگان به کامنگون گشته زین و گسسته لگامهمه آلت زین بر او بر نگونرکیب و کمند و جنا پر ز خونچو بیژن بدید آن از او رفت هوشبرآورد چو شیر شرزه خروشهمی گفت کای مهربان نیکیارکجایی فگنده در این مرغزارکه پشتم شکستی و خستی دلمکنون جان شیرین ز تن بگسلمبشد بر پی اسب بر چشمهسارمر او را بدید اندر آن مزغزارهمه جوشن و ترگ پر خاک و خونفتاده بدان خستگی سرنگونفروجست بیژن ز شبرنگ زودگرفتش به آغوش در تنگ زودبرون کرد رومی قبا از برشبرهنه شد از ترگ خسته سرشز بس خون دویدن تنش بود زرددلش پر ز تیمار و جان پر ز دردبر آن خستگیهاش بنهاد رویهمی بود زاری کنان پیش اویهمی گفت کای نیک دل یار منتو رفتی و این بود پیکار منشتابم کنون بیش بایست کردرسیدن بر تو به جای نبردمگر بودمی گاه سختیت یارچو با اهرمن ساختی کارزارکنون کام دشمن همه راست کردبرآورد سر هرچ میخواست کردبگفت این سخن بیژن و گستهمبجنبید و بر زد یکی تیز دمبه بیژن چنین گفت کای نیک خواهمکن خویشتن پیش من در تباهمرا درد تو بتر از مرگ خویشبنه بر سر خسته بر ترگ خویشیکی چاره کن تا از این جایگاهتوانی رسانیدنم نزد شاهمرا باد چندان همی روزگارکه بینم یکی چهرهٔ شهریاراز آن پس چو مرگ آیدم باک نیستمرا خود نهالی به جز خاک نیستنمرده است هرکس که با کام خویشبمیرد بیابد سرانجام خویشو دیگر دو بد خواه با ترس و باککه بر دست من کرد یزدان هلاکمگرشان به زین بر توانی کشیدوگرنه سرانشان ز تن ها بریدسلیح و سر نامبردارشانببر تا بدانند پیکارشانکنی نزد شاه جهاندار یادکه من سر به خیره ندادم به بادبسودم به هر جای با بخت جنگگهٔ نام جستن نمردم به ننگبه بیژن نمود آنگهی هر دو تورکه بودند کشته فگنده به دوربگفت این و سستی گرفتش روانهمی بود بیژن به سر بر نوانوز آن جایگه اسب او بیدرنگبیاورد و بگشاد از باره تنگنمد زین به زیر تن خفته مردبیفگند و نالید چندی به دردهمه دامن قرطه را کرد چاکابر خستگیهاش بر بست پاکوز آن جایگه سوی بالا دوانبیامد ز غم تیره کرده روانسواران ترکان پراگنده دیدکه آمد ز راه بیابان پدیدز بالا چو برق اندر آمد به شیبدل از مردن گستهم با نهیباز آن بیم دیده سواران دو تنبه شمشیر کم کرد زان انجمنز فتراک بگشاد زان پس کمندز ترکان یکی را به گردن فگندز اسب اندر آورد و زنهار دادبدان کار با خویشتن یار دادوز آنجا بیامد به کردار گرددمان سوی لهاک و فرشیدوردبدید آن سران سپه را نگونفگنده بر آن خاک غرقه به خونبه سرشان بر اسبان جنگی به پایچراگاه سازید و جای چرایچو بیژن چنان دید کرد آفرینابر گستهم کو سرآورد کینبفرمود تا ترک زنهار خواهبه زین برکشید آن سران را ز راهببستندشان دست و پای و میانکشیدند بر پشت زین کیانوز آنجا سوی گستهم تازیانبیامد به سان پلنگ ژیانفرود آمد از اسب و او را چو بادبی آزار نرم از بر زین نهادبدان ترک فرمود تا برنشستبه آغوش او اندر آورد دستسمند نوندش همی راند نرمبر او بر همی آفرین خواند گرممگر زنده او را بر شهریارتواند رسانیدن از کارزارهمی راند بیژن پر از درد و غمروانش پر از انده گستهم
What this episode covers
همه شب بنالید تا روز پاکپر از درد چون مار پیچان به خاکچو گیتی ز خورشید شد روشنابیامد بدان جایگه بیژناهمی گشت بر گرد آن مرغزارکه یابد نشانی ز گم بوده یارپدید آمد از دور اسب سمندبدان مرغزار اندرون چون نوندچمان و چران چون پلنگان به کامنگون گشته زین و گسسته لگامهمه آلت زین بر او بر نگونرکیب و کمند و جنا پر ز خونچو بیژن بدید آن از او رفت هوشبرآورد چو شیر شرزه خروشهمی گفت کای مهربان نیکیارکجایی فگنده در این مرغزارکه پشتم شکستی و خستی دلمکنون جان شیرین ز تن بگسلمبشد بر پی اسب بر چشمهسارمر او را بدید اندر آن مزغزارهمه جوشن و ترگ پر خاک و خونفتاده بدان خستگی سرنگونفروجست بیژن ز شبرنگ زودگرفتش به آغوش در تنگ زودبرون کرد رومی قبا از برشبرهنه شد از ترگ خسته سرشز بس خون دویدن تنش بود زرددلش پر ز تیمار و جان پر ز دردبر آن خستگیهاش بنهاد رویهمی بود زاری کنان پیش اویهمی گفت کای نیک دل یار منتو رفتی و این بود پیکار منشتابم کنون بیش بایست کردرسیدن بر تو به جای نبردمگر بودمی گاه سختیت یارچو با اهرمن ساختی کارزارکنون کام دشمن همه راست کردبرآورد سر هرچ میخواست کردبگفت این سخن بیژن و گستهمبجنبید و بر زد یکی تیز دمبه بیژن چنین گفت کای نیک خواهمکن خویشتن پیش من در تباهمرا درد تو بتر از مرگ خویشبنه بر سر خسته بر ترگ خویشیکی چاره کن تا از این جایگاهتوانی رسانیدنم نزد شاهمرا باد چندان همی روزگارکه بینم یکی چهرهٔ شهریاراز آن پس چو مرگ آیدم باک نیستمرا خود نهالی به جز خاک نیستنمرده است هرکس که با کام خویشبمیرد بیابد سرانجام خویشو دیگر دو بد خواه با ترس و باککه بر دست من کرد یزدان هلاکمگرشان به زین بر توانی کشیدوگرنه سرانشان ز تن ها بریدسلیح و سر نامبردارشانببر تا بدانند پیکارشانکنی نزد شاه جهاندار یادکه من سر به خیره ندادم به بادبسودم به هر جای با بخت جنگگهٔ نام جستن نمردم به ننگبه بیژن نمود آنگهی هر دو تورکه بودند کشته فگنده به دوربگفت این و سستی گرفتش روانهمی بود بیژن به سر بر نوانوز آن جایگه اسب او بیدرنگبیاورد و بگشاد از باره تنگنمد زین به زیر تن خفته مردبیفگند و نالید چندی به دردهمه دامن قرطه را کرد چاکابر خستگیهاش بر بست پاکوز آن جایگه سوی بالا دوانبیامد ز غم تیره کرده روانسواران ترکان پراگنده دیدکه آمد ز راه بیابان پدیدز بالا چو برق اندر آمد به شیبدل از مردن گستهم با نهیباز آن بیم دیده سواران دو تنبه شمشیر کم کرد زان انجمنز فتراک بگشاد زان پس کمندز ترکان یکی را به گردن فگندز اسب اندر آورد و زنهار دادبدان کار با خویشتن یار دادوز آنجا بیامد به کردار گرددمان سوی لهاک و فرشیدوردبدید آن سران سپه را نگونفگنده بر آن خاک غرقه به خونبه سرشان بر اسبان جنگی به پایچراگاه سازید و جای چرایچو بیژن چنان دید کرد آفرینابر گستهم کو سرآورد کینبفرمود تا ترک زنهار خواهبه زین برکشید آن سران را ز راهببستندشان دست و پای و میانکشیدند بر پشت زین کیانوز آنجا سوی گستهم تازیانبیامد به سان پلنگ ژیانفرود آمد از اسب و او را چو بادبی آزار نرم از بر زین نهادبدان ترک فرمود تا برنشستبه آغوش او اندر آورد دستسمند نوندش همی راند نرمبر او بر همی آفرین خواند گرممگر زنده او را بر شهریارتواند رسانیدن از کارزارهمی راند بیژن پر از درد و غمروانش پر از انده گستهم
NOW PLAYING
نشست ۶۵ -کیخسرو۳۳ دوازده رخ۱۰
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 12, 2026 ·30m
Jul 1, 2026 ·37m
Jul 1, 2026 ·18m
Jun 17, 2026 ·7m
Jun 7, 2026 ·18m