EPISODE · Sep 9, 2022 · 1H 44M
نشست ۷۲ -کیخسرو۴۰ جنگ بزرگ ۶
from Shahpod. شاه پاد
گزارش ابیات ازمهندس سجاد ثمریوزآن جایگه شهریار زمینبیامد بپیش جهانآفرینز لشکر بشد تا بجای نمازابا کردگار جهان گفت زارابر خاک چون مار پیچان ز کینهمی خواند بر کردگار آفرینهمی گفت کام و بلندی ز تستبهر سختیی یارمندی ز تستاگر داد بینی همی رای منمرگدان ازین جایگه پای مننگون کن سر جاودانرا ز تختمرادار شاداندل و نیکبختچو برداشت از پیش یزدان سرشبجوشن بپوشید روشن برشکمر بر میان بست و برجست زودبجنگ اندر آمد بکردار دودبفرمود تا سخت بر هر دریبجنگ اندر آید یکی لشکریبدان چوب و نفط آتش اندر زدندز برشان همی سنگ بر سر زدندزبانگ کمانهای چرخ و ز دودشده روی خورشید تابان کبودز عراده و منجنیق و ز گردزمین نیلگون شد هوا لاژوردخروشیدن پیل و بانگ سراندرخشیدن تیغ و گرز گرانتو گفتی برآویخت با شید ماهز باریدن تیر و گرد سیاهز نفط سیه چوبها برفروختبه فرمان یزدان چو هیزم بسوختنگون باره گفتی که برداشت پایبکردار کوه اندر آمد ز جایوزان باره چندی ز ترکان دلیرنگون اندر آمد چو باران بزیرکه آید بدام اندرون ناگهانسر آرد بران شوربختی جهانبپیروزی از لشکر شهریاربرآمد خروشیدن کارزارسوی رخنهٔ دژ نهادند رویبیامد دمان رستم کینهجویخبر شد بنزدیک افراسیابکجا بارهٔ شارستان شد خرابپس افراسیاب اندر آمد چو گردبه جهن و بگرسیوز آواز کردکه با بارهٔ دژ شما را چه کارسپه را ز شمشیر باید حصارز بهر بر و بوم و پیوند خویشهمان از پی گنج و فرزند خویشببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم بر دشمنان بوم و برسپاهی ز ترکان گروها گروهبدان رخنه رفتند بر سان کوهبکردار شیران برآویختندخروش از دو رویه برانگیختندسواران ترکان بکردار بیدشده لرزلرزان و دل نااامیدبرستم بفرمود پس شهریارپیاده هرآنکس که بد نامدارکه پیش اندر آید بدان رخنه گاههمیدون بی نیزهور کینهخواهابا ترکش و تیغ و تیر و تبرسوار ایستاده پس نیزهورسواران جنگی نگهدارشانبدانگه که شد سخت پیکارشانسوار و پیاده بهر سو گروهبجنگ اندر آمد بکردار کوهبرخنه در آورد یکسر سپاهچو شیر ژیان رستم کینهخواهپیاده بیامد بکردار گرددرفش سیه را نگونسار کردنشان سپهدار ایران بنفشبران باره زد شیر پیکر درفشبپیروزی شاه ایران سپاهبرآمد خروشیدن از رزمگاهفراوان ز توران سپه کشته شدسر بخت تورانیان گشته شدبدانگه کجا رزمشان شد درشتدو تن رستم آورد ازیشان بمشتچو گرسیو و جهن رزم آزمایکه بد تخت توران بدیشان بپایبرادر یکی بود و فرخ پسرچنین آمد از شوربختی بسربدان شارستان اندر آمد سپاهچنان داغدل لشکری کینهخواهبتاراج و کشتن نهادند رویبرآمد خروشیدن های هویزن و کودکان بانگ برداشتندبایرانیان جای بگذاشتندچه مایه زن و کودک نارسیدکه زیر پی پیل شد ناپدیدهمه شهر توران گریزان چو بادنیامد کسی را بر و بوم یادبشد بخت گردان ترکان نگونبزاری همه دیدگان پر ز خونزن و گنج و فرزند گشته اسیرز گردون روان خسته و تن بتیربایوان برآمد پس افراسیابپر از خون دل از درد و دیده پرآببران باره بر شد که بد کاخ اویبیامد سوی شارستان کرد رویدو بهره ز جنگاوران کشته دیددگر یکسر از جنگ برگشته دیدخروش سواران و بانگ زنانهم از پشت پیلان تبیره زنانهمی پیل بر زندگان راندندهمی پشتشان بر زمین ماندندهمه شارستان دود و فریاد دیدهمان کشتن و غارت و باد دیدیکی شاد و دیگر پر از درد و رنجچنانچون بود رسم و رای سپنجچو افراسیاب آنچنان دید کارچنان هول و برگشتن کارزارنه پور و برادر نه بوم و نه برنه تاج و نه گنج و نه تخت و کمرهمی گفت با دل پر از داغ و دردکه چرخ فلک خیره با من چه کردبدیده بدیدم همان روزگارکه آمد مرا کشتن و مرگ خوارپر از درد ازان باره آمد فرودهمی داد تخت مهی را درودهمی گفت کی بینمت نیز بازایاروز شادی و آرام و نازوزان جایگه خیره شد ناپدیدتو گفتی چو مرغان همی بر پریددر ایوان که در دژ برآورده بودیکی راه زیر زمین کرده بودازان نامداران دو صد برگزیدبران راه بیراه شد ناپدیدوزآنجای راه بیابان گرفتهمه کشورش ماند اندر شگفتنشانی ندادش کس اندر جهانبدان گونه آواره شد در نهانچو کیخسرو آمد درایوان اویبپای اندر آورد کیوان اویابر تخت زرینش بنشست شاهبجستنش بر کرد هر سو سپاهفراوان بجستند جایی نشاننیامد ز سالار گردنکشانز گرسیوز و جهن پرسید شاهز کار سپهدار توران سپاهکه چون رفت و آرامگاهش کجاستنهان گشته ز ایدر پناهش کجاستز هر گونه گفتند و خسرو شنیدنیامد همی روشنایی پدیدبایرانیان گفت پیروز شاهکه دشمن چو آواره گردد ز گاهز گیتی برو نام و کام اندکیستورا مرگ با زندگانی یکیستز لشکر گزین کرد پس بخردانجهاندیده و کار بین موبدانبدیشان چنین گفت کباد بیدهمیشه بهر کار با داد بیددر گنج این ترک شوریده بختشما را سپردم بکوشید سختنباید که بر کاخ افراسیاببتابد ز چرخ بلند آفتابهم آواز پوشیدهرویان اوینخواهم که آید ز ایوان بکوینگهبان فرستاد سوی گلهکه بودند گلد دژ اندر یلهز خویشان او کس نیازرد شاهچنانچون بود در خور پیشگاهچو زان گونه دیدند کردار اویسپه شد سراسر پر از گفت و گویکه کیخسرو ایدر بدان سان شدستکه گویی سوی باب مهمان شدستهمی یاد نایدش خون پدربخیره بریده ببیداد سرهمان مادرش را که از تخت و گاهز پرده کشیدند یکسو براهشبان پروریدست وز گوسفندمزیدست شیر این شه هوشمندچرا چون پلنگان بچنگال تیزنه انگیزد از خان او رستخیزفرود آورد کاخ و ایوان اویبرانگیزد آتش ز کیوان اویز گفتار ایرانیان پس خبربکیخسرو آمد همه در بدرفرستاد کس بخردان را بخواندبسی داستان پیش ایشان براندکه هر جای تندی نباید نمودسر بیخرد را نشاید ستودهمان به که با کینه داد آوریمبکام اندرون نام یاد آوریمکه نیکیست اندر جهان یادگارنماند بکس جاودان روزگارهمین چرخ گردنده با هر کسیتواند جفا گستریدن بسی
What this episode covers
گزارش ابیات ازمهندس سجاد ثمریوزآن جایگه شهریار زمینبیامد بپیش جهانآفرینز لشکر بشد تا بجای نمازابا کردگار جهان گفت زارابر خاک چون مار پیچان ز کینهمی خواند بر کردگار آفرینهمی گفت کام و بلندی ز تستبهر سختیی یارمندی ز تستاگر داد بینی همی رای منمرگدان ازین جایگه پای مننگون کن سر جاودانرا ز تختمرادار شاداندل و نیکبختچو برداشت از پیش یزدان سرشبجوشن بپوشید روشن برشکمر بر میان بست و برجست زودبجنگ اندر آمد بکردار دودبفرمود تا سخت بر هر دریبجنگ اندر آید یکی لشکریبدان چوب و نفط آتش اندر زدندز برشان همی سنگ بر سر زدندزبانگ کمانهای چرخ و ز دودشده روی خورشید تابان کبودز عراده و منجنیق و ز گردزمین نیلگون شد هوا لاژوردخروشیدن پیل و بانگ سراندرخشیدن تیغ و گرز گرانتو گفتی برآویخت با شید ماهز باریدن تیر و گرد سیاهز نفط سیه چوبها برفروختبه فرمان یزدان چو هیزم بسوختنگون باره گفتی که برداشت پایبکردار کوه اندر آمد ز جایوزان باره چندی ز ترکان دلیرنگون اندر آمد چو باران بزیرکه آید بدام اندرون ناگهانسر آرد بران شوربختی جهانبپیروزی از لشکر شهریاربرآمد خروشیدن کارزارسوی رخنهٔ دژ نهادند رویبیامد دمان رستم کینهجویخبر شد بنزدیک افراسیابکجا بارهٔ شارستان شد خرابپس افراسیاب اندر آمد چو گردبه جهن و بگرسیوز آواز کردکه با بارهٔ دژ شما را چه کارسپه را ز شمشیر باید حصارز بهر بر و بوم و پیوند خویشهمان از پی گنج و فرزند خویشببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم بر دشمنان بوم و برسپاهی ز ترکان گروها گروهبدان رخنه رفتند بر سان کوهبکردار شیران برآویختندخروش از دو رویه برانگیختندسواران ترکان بکردار بیدشده لرزلرزان و دل نااامیدبرستم بفرمود پس شهریارپیاده هرآنکس که بد نامدارکه پیش اندر آید بدان رخنه گاههمیدون بی نیزهور کینهخواهابا ترکش و تیغ و تیر و تبرسوار ایستاده پس نیزهورسواران جنگی نگهدارشانبدانگه که شد سخت پیکارشانسوار و پیاده بهر سو گروهبجنگ اندر آمد بکردار کوهبرخنه در آورد یکسر سپاهچو شیر ژیان رستم کینهخواهپیاده بیامد بکردار گرددرفش سیه را نگونسار کردنشان سپهدار ایران بنفشبران باره زد شیر پیکر درفشبپیروزی شاه ایران سپاهبرآمد خروشیدن از رزمگاهفراوان ز توران سپه کشته شدسر بخت تورانیان گشته شدبدانگه کجا رزمشان شد درشتدو تن رستم آورد ازیشان بمشتچو گرسیو و جهن رزم آزمایکه بد تخت توران بدیشان بپایبرادر یکی بود و فرخ پسرچنین آمد از شوربختی بسربدان شارستان اندر آمد سپاهچنان داغدل لشکری کینهخواهبتاراج و کشتن نهادند رویبرآمد خروشیدن های هویزن و کودکان بانگ برداشتندبایرانیان جای بگذاشتندچه مایه زن و کودک نارسیدکه زیر پی پیل شد ناپدیدهمه شهر توران گریزان چو بادنیامد کسی را بر و بوم یادبشد بخت گردان ترکان نگونبزاری همه دیدگان پر ز خونزن و گنج و فرزند گشته اسیرز گردون روان خسته و تن بتیربایوان برآمد پس افراسیابپر از خون دل از درد و دیده پرآببران باره بر شد که بد کاخ اویبیامد سوی شارستان کرد رویدو بهره ز جنگاوران کشته دیددگر یکسر از جنگ برگشته دیدخروش سواران و بانگ زنانهم از پشت پیلان تبیره زنانهمی پیل بر زندگان راندندهمی پشتشان بر زمین ماندندهمه شارستان دود و فریاد دیدهمان کشتن و غارت و باد دیدیکی شاد و دیگر پر از درد و رنجچنانچون بود رسم و رای سپنجچو افراسیاب آنچنان دید کارچنان هول و برگشتن کارزارنه پور و برادر نه بوم و نه برنه تاج و نه گنج و نه تخت و کمرهمی گفت با دل پر از داغ و دردکه چرخ فلک خیره با من چه کردبدیده بدیدم همان روزگارکه آمد مرا کشتن و مرگ خوارپر از درد ازان باره آمد فرودهمی داد تخت مهی را درودهمی گفت کی بینمت نیز بازایاروز شادی و آرام و نازوزان جایگه خیره شد ناپدیدتو گفتی چو مرغان همی بر پریددر ایوان که در دژ برآورده بودیکی راه زیر زمین کرده بودازان نامداران دو صد برگزیدبران راه بیراه شد ناپدیدوزآنجای راه بیابان گرفتهمه کشورش ماند اندر شگفتنشانی ندادش کس اندر جهانبدان گونه آواره شد در نهانچو کیخسرو آمد درایوان اویبپای اندر آورد کیوان اویابر تخت زرینش بنشست شاهبجستنش بر کرد هر سو سپاهفراوان بجستند جایی نشاننیامد ز سالار گردنکشانز گرسیوز و جهن پرسید شاهز کار سپهدار توران سپاهکه چون رفت و آرامگاهش کجاستنهان گشته ز ایدر پناهش کجاستز هر گونه گفتند و خسرو شنیدنیامد همی روشنایی پدیدبایرانیان گفت پیروز شاهکه دشمن چو آواره گردد ز گاهز گیتی برو نام و کام اندکیستورا مرگ با زندگانی یکیستز لشکر گزین کرد پس بخردانجهاندیده و کار بین موبدانبدیشان چنین گفت کباد بیدهمیشه بهر کار با داد بیددر گنج این ترک شوریده بختشما را سپردم بکوشید سختنباید که بر کاخ افراسیاببتابد ز چرخ بلند آفتابهم آواز پوشیدهرویان اوینخواهم که آید ز ایوان بکوینگهبان فرستاد سوی گلهکه بودند گلد دژ اندر یلهز خویشان او کس نیازرد شاهچنانچون بود در خور پیشگاهچو زان گونه دیدند کردار اویسپه شد سراسر پر از گفت و گویکه کیخسرو ایدر بدان سان شدستکه گویی سوی باب مهمان شدستهمی یاد نایدش خون پدربخیره بریده ببیداد سرهمان مادرش را که از تخت و گاهز پرده کشیدند یکسو براهشبان پروریدست وز گوسفندمزیدست شیر این شه هوشمندچرا چون پلنگان بچنگال تیزنه انگیزد از خان او رستخیزفرود آورد کاخ و ایوان اویبرانگیزد آتش ز کیوان اویز گفتار ایرانیان پس خبربکیخسرو آمد همه در بدرفرستاد کس بخردان را بخواندبسی داستان پیش ایشان براندکه هر جای تندی نباید نمودسر بیخرد را نشاید ستودهمان به که با کینه داد آوریمبکام اندرون نام یاد آوریمکه نیکیست اندر جهان یادگارنماند بکس جاودان روزگارهمین چرخ گردنده با هر کسیتواند جفا گستریدن بسی
NOW PLAYING
نشست ۷۲ -کیخسرو۴۰ جنگ بزرگ ۶
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 12, 2026 ·30m
Jul 1, 2026 ·37m
Jul 1, 2026 ·18m
Jun 17, 2026 ·7m
Jun 7, 2026 ·18m