EPISODE · Oct 29, 2022 · 1H 17M
نشست شاهنامه خوانی ۸۵ -گشتاسپ ۳
from Shahpod. شاه پاد
چو اسفندیار آن گو تهمتنخداوند اورنگ با سهم و تنازان کوه بشنید بانگ پدربه زاری به پیش اندر افگند سرخرامیده نیزه به چنگ اندرونز پیش پدر سر فگنده نگونیکی دیزهای بر نشسته بلندبسان یکی دیو جسته ز بندبدان لشکر دشمن اندر فتادچنان چون در افتد به گلبرگ بادهمی کشت ازیشان و سر میبریدز بیمش همی مرد هرکش بدیدچو بستور پور زریر سوارز خیمه خرامید زی اسپداریکی اسپ آسودهٔ تیزروجهنده یکی بود آگنده خوطلب کرد از اسپدار پدرنهاد از بر او یکی زین زربیاراست و برگستوران برفگندبه فتراک بر بست پیچان کمندبپوشید جوشن بدو بر نشستز پنهان خرامید نیزه به دستازین سان خرامید تا رزمگاهسوی باب کشته بپیمود راههمی تاخت آن بارهٔ تیزگردهمی آخت کینه همی کشت مرداز آزادگان هرک دیدی به راهبپرسیدی از نامدار سپاهکجا اوفتادست گفتی زریرپدر آن نبرده سوار دلیریکی مرد بد نام او اردشیرسواری گرانمایه گردی دلیربپرسید ازو راه فرزند خردسوی بابکش راه بنمود گردفگندست گفتا میان سپاهبه نزدیکی آن درفش سیاهبرو زود کانجا فتادست اویمگر باز بینیش یک بار رویپس آن شاهزاده برانگیخت بورهمی کشت گرد و همی کرد شوربدان تاختن تا بر او رسیدچو او را بدان خاک کشته بدیدبدیدش مر او را چو نزدیک شدجهان فروزانش تاریک شدبرفتش دل و هوش وز پشت زینفگند از برش خویشتن بر زمینهمی گفت کای ماه تابان منچراغ دل و دیده و جان منبران رنج و سختی بپروردیمکنون چون برفتی بکه اسپردیمترا تا سپه داد لهراسپ شاهو گشتاسپ را داد تخت و کلاههمی لشکر و کشور آراستیهمی رزم را به آرزو خواستیکنون کت به گیتی برافروخت نامشدی کشته و نارسیده به کامشوم زی برادرت فرخنده شاهفرود آی گویمش از خوب گاهکه از تو نه این بد سزاوار اویبرو کینش از دشمنان بازجویزمانی برین سان همی بود دیرپس آن باره را اندر آورد زیرهمی رفت با بانگ تا نزد شاهکه بنشسته بود از بر رزمگاهشه خسروان گفت کای جان بابچرا کردی این دیدگان پر ز آبکیان زاده گفت ای جهانگیر شاهنبینی که بابم شد اکنون تباهپس آنگاه گفت ای جهانگیر شاهبرو کینهٔ باب من بازخواهبماندست بابم بران خاک خشکسیه ریش او پروریده به مشکچواز پور بشنید شاه این سخنسیاهش ببد روز روشن ز بنجهان بر جهانجوی تاریک شدتن پیل واریش باریک شدبیارید گفتا سیاه مرانبردی قبا و کلاه مراکه امروز من از پی کین اویبرانم ازین دشمنان خون به جوییکی آتش انگیزم اندر جهانکزانجا به کیوان رسد دود آنچو گردان بدیدند کز رزمگاهازان تیره آوردگاه سپاهکه خسرو بسیچید آراستنهمی رفت خواهد به کین خواستننباشیم گفتند همداستانکه شاهنشه آن کدخدای جهانبه رزم اندر آید به کین خواستنچرا باید این لشکر آراستنگرانمایه دستور گفتش به شاهنبایدت رفتن بدان رزمگاهبه بستور ده بارهٔ برنشستمر او را سوی رزم دشمن فرستکه او آورد باز کین پدرازان کش تو باز آوری خوبتر
What this episode covers
چو اسفندیار آن گو تهمتنخداوند اورنگ با سهم و تنازان کوه بشنید بانگ پدربه زاری به پیش اندر افگند سرخرامیده نیزه به چنگ اندرونز پیش پدر سر فگنده نگونیکی دیزهای بر نشسته بلندبسان یکی دیو جسته ز بندبدان لشکر دشمن اندر فتادچنان چون در افتد به گلبرگ بادهمی کشت ازیشان و سر میبریدز بیمش همی مرد هرکش بدیدچو بستور پور زریر سوارز خیمه خرامید زی اسپداریکی اسپ آسودهٔ تیزروجهنده یکی بود آگنده خوطلب کرد از اسپدار پدرنهاد از بر او یکی زین زربیاراست و برگستوران برفگندبه فتراک بر بست پیچان کمندبپوشید جوشن بدو بر نشستز پنهان خرامید نیزه به دستازین سان خرامید تا رزمگاهسوی باب کشته بپیمود راههمی تاخت آن بارهٔ تیزگردهمی آخت کینه همی کشت مرداز آزادگان هرک دیدی به راهبپرسیدی از نامدار سپاهکجا اوفتادست گفتی زریرپدر آن نبرده سوار دلیریکی مرد بد نام او اردشیرسواری گرانمایه گردی دلیربپرسید ازو راه فرزند خردسوی بابکش راه بنمود گردفگندست گفتا میان سپاهبه نزدیکی آن درفش سیاهبرو زود کانجا فتادست اویمگر باز بینیش یک بار رویپس آن شاهزاده برانگیخت بورهمی کشت گرد و همی کرد شوربدان تاختن تا بر او رسیدچو او را بدان خاک کشته بدیدبدیدش مر او را چو نزدیک شدجهان فروزانش تاریک شدبرفتش دل و هوش وز پشت زینفگند از برش خویشتن بر زمینهمی گفت کای ماه تابان منچراغ دل و دیده و جان منبران رنج و سختی بپروردیمکنون چون برفتی بکه اسپردیمترا تا سپه داد لهراسپ شاهو گشتاسپ را داد تخت و کلاههمی لشکر و کشور آراستیهمی رزم را به آرزو خواستیکنون کت به گیتی برافروخت نامشدی کشته و نارسیده به کامشوم زی برادرت فرخنده شاهفرود آی گویمش از خوب گاهکه از تو نه این بد سزاوار اویبرو کینش از دشمنان بازجویزمانی برین سان همی بود دیرپس آن باره را اندر آورد زیرهمی رفت با بانگ تا نزد شاهکه بنشسته بود از بر رزمگاهشه خسروان گفت کای جان بابچرا کردی این دیدگان پر ز آبکیان زاده گفت ای جهانگیر شاهنبینی که بابم شد اکنون تباهپس آنگاه گفت ای جهانگیر شاهبرو کینهٔ باب من بازخواهبماندست بابم بران خاک خشکسیه ریش او پروریده به مشکچواز پور بشنید شاه این سخنسیاهش ببد روز روشن ز بنجهان بر جهانجوی تاریک شدتن پیل واریش باریک شدبیارید گفتا سیاه مرانبردی قبا و کلاه مراکه امروز من از پی کین اویبرانم ازین دشمنان خون به جوییکی آتش انگیزم اندر جهانکزانجا به کیوان رسد دود آنچو گردان بدیدند کز رزمگاهازان تیره آوردگاه سپاهکه خسرو بسیچید آراستنهمی رفت خواهد به کین خواستننباشیم گفتند همداستانکه شاهنشه آن کدخدای جهانبه رزم اندر آید به کین خواستنچرا باید این لشکر آراستنگرانمایه دستور گفتش به شاهنبایدت رفتن بدان رزمگاهبه بستور ده بارهٔ برنشستمر او را سوی رزم دشمن فرستکه او آورد باز کین پدرازان کش تو باز آوری خوبتر
NOW PLAYING
نشست شاهنامه خوانی ۸۵ -گشتاسپ ۳
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 12, 2026 ·30m
Jul 1, 2026 ·37m
Jul 1, 2026 ·18m
Jun 17, 2026 ·7m
Jun 7, 2026 ·18m