EPISODE · Nov 9, 2022 · 1H 24M
نشست شاهنامه خوانی ۸۸ -گشتاسپ ۶
from Shahpod. شاه پاد
برآمد بران تند بالا فرازچو روی پدر دید بردش نمازپدر داغ دل بود بر پای جستببوسید و بسترد رویش به دستبدو گفت یزدان سپاس ای جوانکه دیدم ترا شاد و روشنروانز من در دل آزار و تندی مداربه کین خواستن هیچ کندی مدارگرزم آن بداندیش بدخواه مرددل من ز فرزند خود تیره کردبد آید به مردم ز کردار بدبد آید به روی بد از کار بدپذیرفتم از کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهانکه چون من شوم شاد و پیروزبختسپارم ترا کشور و تاج و تختپرستش بهی برکنم زین جهانسپارم ترا تاج و تخت مهانچنین پاسخش داد اسفندیارکه خشنود بادا ز من شهریارمرا آن بود تخت و تاج و سپاهکه خشنود باشد جهاندار شاهجهاندار داند که بر دشت رزمچو من دیدم افگنده روی گرزمبدان مرد بد گوی گریان شدمز درد دل شاه بریان شدمکنون آنچ بد بود از ما گذشتغم رفته نزدیک ما بادگشتازین پس چو من تیغ را برکشموزین کوهپایه سراندر کشمنه ارجاسپ مانم نه خاقان چیننه کهرم نه خلخ نه توران زمینچو لشکر بدانست کاسفندیارز بند گران رست و بد روزگاربرفتند یکسر گروها گروهبه پیش جهاندار بر تیغ کوهبزرگان فزرانه و خویش اوینهادند سر بر زمین پیش اویچنین گفت نیکاختر اسفندیارکه ای نامداران خنجرگزارهمه تیغ زهرآبگون برکشیدیکایک درآیید و دشمن کشیدبزرگان برو خواندند آفرینکه ما را توی افسر و تیغ کینهمه پیش تو جان گروگان کنیمبه دیدار تو رامش جان کنیمهمه شب همی لشکر آراستندهمی جوشن و تیغ پیراستندپدر نیز با فرخ اسفندیارهمی راز گفت از بد روزگارز خون جوانان پرخاشجویبه رخ بر نهاد از دو دیده دو جویکه بودند کشته بران رزمگاهبه سر بر ز خون و ز آهن کلاههمان شب خبر نزد ارجاسپ شدکه فرزند نزدیک گشتاسپ شدبه ره بر فراوان طلایه بکشتکسی کو نشد کشته بنمود پشتغمی گشت و پرمایگان را بخواندبسی پیش کهرم سخنها براندکه ما را جزین بود در جنگ رایبدانگه که لشکر بیامد ز جایهمی گفتم آن دیو را گر به بندبیابیم گیتی شود بیگزندبگیرم سر گاه ایران زمینبه هر مرز بر ما کنند آفرینکنون چون گشاده شد آن دیوزادبه چنگست ما را غم و سرد بادز ترکان کسی نیست همتای اویکه گیرد به رزم اندرون جای اویکنون با دلی شاد و پیروز بختبه توران خرامیم با تاج و تختبفرمود تا هرچ بد خواستهز گنج و ز اسپان آراستهز چیزی که از بلخ بامی ببردبیاورد یکسر به کهرم سپردز کهرمش کهتر پسر بد چهاربنه بر نهادند و شد پیش باربرفتند بر هر سوی صد هیوننشسته برو نیز صد رهنموندلش بود پربیم و سر پر شتابازو دور بد خورد و آرام و خوابیکی ترک بد نام اون گرگسارز لشکر بیامد بر شهریاربدو گفت کای شاه ترکان چینبه یک تن مزن خویشتن بر زمینسپاهی همه خسته و کوفتهگریزان و بخت اندر آشوفتهپسر کوفته سوخته شهریاربیاری که آمد جز اسفندیارهمآورد او گر بیاید منمتن مرد جنگی به خاک افگنمسپه را همی دل شکسته کنیبه گفتار بیجنگ خسته کنیچون ارجاسپ نشنید گفتار اویباید آن دل و رای هشیار اویبدو گفت کای شیر پرخاشخرترا هست نام و نژاد و هنرگر این را که گفتی بجای آوریهنر بر زبان رهنمای آوریز توران زمین تا به دریای چینترا بخشم و بوم ایران زمینسپهبد تو باشی به هر کشورمز فرمان تو یک زمان نگذرمهم اندر زمان لشکر او را سپردکسانی که بودند هشیار و گردهمه شب همی خلعت آراستندهمی بارهٔ پهلوان خواستندچو خورشید زرین سپر برگرفتشب تیره زو دست بر سر گرفتبینداخت پیراهن مشک رنگچو یاقوت شد مهر چهرش به رنگز کوه اندر آمد سپاه بزرگجهانگیر اسفندیار سترگچو لشکر بیاراست اسفندیارجهان شد به کردار دریای قاربشد گرد بستور پور زریرکه بگذاشتی بیشه زو نره شیربیاراست بر میمنه جای خویشسپهبد بد و لشکر آرای خویشچو گردوی جنگی بر میسرهبیامد چو خور پیش برج برهبه پیش سپاه آمد اسفندیاربه زین اندرون گرزهٔ گاوساربه قلب اندرون شاه گشتاسپ بودروانش پر از کین لهراسپ بودوزان روی ارجاسپ صف برکشیدستاره همی روی دریا ندیدز بس نیزه و تیغهای بنفشهوا گشته پر پرنیانی درفشبشد قلب ارجاسپ چون آبنوسسوی راستش کهرم و بوق و کوسسوی میسره نام شاه چگلکه در جنگ ازو خواستی شیر دلبرآمد ز هر دو سپه گیر و داربه پیش اندر آمد گو اسفندیارچو ارجاسپ دید آن سپاه گرانگزیده سواران نیزهروانبیامد یکی تند بالا گزیدبه هر سوی لشکر همی بنگریدازان پس بفرمود تا ساروانهیون آورد پیش ده کاروانچنین گفت با نامداران برازکه این کار گردد به مابر درازنیاید پدیدار پیروزئینکو رفتنی گر دل افروزئیخود و ویژگان بر هیونان مستبسازیم باهستگی راه جستچو اسفندیار از میان دو صفچو پیل ژیان بر لب آورده کفهمی گشت برسان گردان سپهربه چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهرتو گفتی همه دشت بالای اوستروانش همی در نگنجد به پوستخروش آمد و نالهٔ کرنایبرفتند گردان لشکر ز جایتو گفتی ز خون بوم دریا شدستز خنجر هوا چون ثریا شدستگران شد رکیب یل اسفندیاربغرید با گرزهٔ گاوساربیفشارد بر گرز پولاد مشتز قلب سپه گرد سیصد بکشتچنین گفت کز کین فرشیدوردز دریا برانگیزم امروز گردازان پس سوی میمنه حمله بردعنان بارهٔ تیزتگ را سپردصد و شست گرد از دلیران بکشتچو کهرم چنان دید بنمود پشتچنین گفت کاین کین خون نیاستکزو شاه را دل پر از کیمیاستعنان را بپیچید بر میسرهزمین شد چو دریای خون یکسرهبکشت از دلیران صد و شصت و پنجهمه نامداران با تاج و گنجچنین گفت کاین کین آن سی و هشتگرامی برادر که اندر گذشتچو ارجاسپ آن دید با گرگسارچنین گفت کز لشکر بیشمارهمه کشته شد هرک جنگی بدندبه پیش صفاندر درنگی بدندندانم تو خامش چرا ماندهایچنین داستانها چرا راندهایز گفتار او تیز شد گرگساربیامد به پیش صف کارزارگرفته کمان کیانی به چنگیکی تیر پولاد پیکان خدنگچو نزدیک شد راند اندر کمانبزد بر بر و سینهٔ پهلوانز زین اندر آویخت اسفندیاربدان تا گمانی برد گرگسارکه آن تیر بگذشت بر جوشنشبخست آن کیانی بر روشنشیکی تیغ الماس گون برکشیدهمی خواست از تن سرش را بریدبترسید اسفندیار از گزندز فتراک بگشاد پیچان کمندبه نام جهانآفرین کردگاربینداخت بر گردن گرگساربه بند اندر آمد سر و گردنشبخاک اندر افگند لرزان تنشدو دست از پس پشت بستش چو سنگگره زد به گردن برش پالهنگبه لشکرگه آوردش از پیش صفکشان و ز خون بر لب آورده کففرستاد بدخواه را نزد شاهبه دست همایون زرین کلاهچنین گفت کاین را به پرده سرایببند و به کشتن مکن هیچ رایکنون تا کرا بد دهد کردگارکه پیروز گردد ازین کارزاروزان جایگه شد به آوردگاهبه جنگ اندر آورد یکسر سپاهبرانگیختند آتش کارزارهوا تیره گون شد ز گرد سوارچو ارجاسپ پیکار زانگونه دیدز غم پست گشت و دلش بردمیدبه جنگاوران گفت کهرم کجاستدرفشش نه پیداست بر دست راستهمان تیغزن کندر شیرگیرکه بگذاشتی نیزه بر کوه و تیربه ارجاسپ گفتند کاسفندیاربه رزم اندرون بود با گرگسارز تیغ دلیران هوا شد بنفشنه پیداست آن گرگ پیکر درفشغمی شد در ارجاسپ را زان شگفتهیون خواست و راه بیابان گرفتخود و ویژگان بر هیونان مستبرفتند و اسپان گرفته به دستسپه را بران رزمگه بر بماندخود و مهتران سوی خلج براندخروشی برآمد ز اسفندیاربلرزید ز آواز او کوه و غاربه ایرانیان گفت شمشیر جنگمدارید خیره گرفته به چنگنیام از دل و خون دشمن کنیدز تورانیان کوه قارن کنیدبیفشارد ران لشکر کینهخواهسپاه اندر آمد به پیش سپاهبه خون غرقه شد خاک و سنگ و گیابگشتس بخون گر بدی آسیاهمه دشت پا و بر و پشت بودبریده سر و تیغ در مشت بودسواران جنگی همی تاختندبه کالا گرفتن نپرداختندچو ترکان شنیدند کارجاسپ رفتهمی پوستشان بر تن از غم بکفتکسی را که بد باره بگریختنددگر تیغ و جوشن فرو ریختندبه زنهار اسفندیار آمدندهمه دیده چون جویبار آمدندبریشان ببخشود زورآزمایازان پس نیفگند کس را ز پایز خون نیا دل بیآزار کردسری را بریشان نگهدار کردخود و لشکر آمد به نزدیک شاهپر از خون بر و تیغ و رومی کلاهز خون در کفش خنجر افسرده بودبر و کتفش از جوش آزرده بودبشستند شمشیر و کفش به شیرکشیدند بیرون ز خفتانش تیربه آب اندر آمد سر و تن بشستجهانجوی شادان دل و تن درستیکی جامهٔ سوکواران بخواستبیامد بر داور داد و راستنیایش همی کرد خود با پدربران آفرینندهٔ دادگریکی هفته بر پیش یزدان پاکهمی بود گشتاسپ با درد و باکبه هشتم به جا آمد اسفندیاربیامد به درگاه او گرگسارز شیرین روان دل شده ناامیدتن از بیم لرزان چو از باد بیدبدو گفت شاها تو از خون منستایش نیابی به هر انجمنیکی بنده باشم بپیشت بپایهمیشه به نیکی ترا رهنمایبه هر بد که آید زبونی کنمبه رویین دژت رهنمونی کنمبفرمود تا بند بر دست و پایببردند بازش به پرده سرایبه لشکر گه آمد که ارجاسپ بودکه ریزندها خون لهراسپ بودببحشید زان رزمگه خواستهسوار و پیاده شد آراستهسران و اسیران که آورده بودبکشت آن کزو لشکر آزرده بود
What this episode covers
برآمد بران تند بالا فرازچو روی پدر دید بردش نمازپدر داغ دل بود بر پای جستببوسید و بسترد رویش به دستبدو گفت یزدان سپاس ای جوانکه دیدم ترا شاد و روشنروانز من در دل آزار و تندی مداربه کین خواستن هیچ کندی مدارگرزم آن بداندیش بدخواه مرددل من ز فرزند خود تیره کردبد آید به مردم ز کردار بدبد آید به روی بد از کار بدپذیرفتم از کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهانکه چون من شوم شاد و پیروزبختسپارم ترا کشور و تاج و تختپرستش بهی برکنم زین جهانسپارم ترا تاج و تخت مهانچنین پاسخش داد اسفندیارکه خشنود بادا ز من شهریارمرا آن بود تخت و تاج و سپاهکه خشنود باشد جهاندار شاهجهاندار داند که بر دشت رزمچو من دیدم افگنده روی گرزمبدان مرد بد گوی گریان شدمز درد دل شاه بریان شدمکنون آنچ بد بود از ما گذشتغم رفته نزدیک ما بادگشتازین پس چو من تیغ را برکشموزین کوهپایه سراندر کشمنه ارجاسپ مانم نه خاقان چیننه کهرم نه خلخ نه توران زمینچو لشکر بدانست کاسفندیارز بند گران رست و بد روزگاربرفتند یکسر گروها گروهبه پیش جهاندار بر تیغ کوهبزرگان فزرانه و خویش اوینهادند سر بر زمین پیش اویچنین گفت نیکاختر اسفندیارکه ای نامداران خنجرگزارهمه تیغ زهرآبگون برکشیدیکایک درآیید و دشمن کشیدبزرگان برو خواندند آفرینکه ما را توی افسر و تیغ کینهمه پیش تو جان گروگان کنیمبه دیدار تو رامش جان کنیمهمه شب همی لشکر آراستندهمی جوشن و تیغ پیراستندپدر نیز با فرخ اسفندیارهمی راز گفت از بد روزگارز خون جوانان پرخاشجویبه رخ بر نهاد از دو دیده دو جویکه بودند کشته بران رزمگاهبه سر بر ز خون و ز آهن کلاههمان شب خبر نزد ارجاسپ شدکه فرزند نزدیک گشتاسپ شدبه ره بر فراوان طلایه بکشتکسی کو نشد کشته بنمود پشتغمی گشت و پرمایگان را بخواندبسی پیش کهرم سخنها براندکه ما را جزین بود در جنگ رایبدانگه که لشکر بیامد ز جایهمی گفتم آن دیو را گر به بندبیابیم گیتی شود بیگزندبگیرم سر گاه ایران زمینبه هر مرز بر ما کنند آفرینکنون چون گشاده شد آن دیوزادبه چنگست ما را غم و سرد بادز ترکان کسی نیست همتای اویکه گیرد به رزم اندرون جای اویکنون با دلی شاد و پیروز بختبه توران خرامیم با تاج و تختبفرمود تا هرچ بد خواستهز گنج و ز اسپان آراستهز چیزی که از بلخ بامی ببردبیاورد یکسر به کهرم سپردز کهرمش کهتر پسر بد چهاربنه بر نهادند و شد پیش باربرفتند بر هر سوی صد هیوننشسته برو نیز صد رهنموندلش بود پربیم و سر پر شتابازو دور بد خورد و آرام و خوابیکی ترک بد نام اون گرگسارز لشکر بیامد بر شهریاربدو گفت کای شاه ترکان چینبه یک تن مزن خویشتن بر زمینسپاهی همه خسته و کوفتهگریزان و بخت اندر آشوفتهپسر کوفته سوخته شهریاربیاری که آمد جز اسفندیارهمآورد او گر بیاید منمتن مرد جنگی به خاک افگنمسپه را همی دل شکسته کنیبه گفتار بیجنگ خسته کنیچون ارجاسپ نشنید گفتار اویباید آن دل و رای هشیار اویبدو گفت کای شیر پرخاشخرترا هست نام و نژاد و هنرگر این را که گفتی بجای آوریهنر بر زبان رهنمای آوریز توران زمین تا به دریای چینترا بخشم و بوم ایران زمینسپهبد تو باشی به هر کشورمز فرمان تو یک زمان نگذرمهم اندر زمان لشکر او را سپردکسانی که بودند هشیار و گردهمه شب همی خلعت آراستندهمی بارهٔ پهلوان خواستندچو خورشید زرین سپر برگرفتشب تیره زو دست بر سر گرفتبینداخت پیراهن مشک رنگچو یاقوت شد مهر چهرش به رنگز کوه اندر آمد سپاه بزرگجهانگیر اسفندیار سترگچو لشکر بیاراست اسفندیارجهان شد به کردار دریای قاربشد گرد بستور پور زریرکه بگذاشتی بیشه زو نره شیربیاراست بر میمنه جای خویشسپهبد بد و لشکر آرای خویشچو گردوی جنگی بر میسرهبیامد چو خور پیش برج برهبه پیش سپاه آمد اسفندیاربه زین اندرون گرزهٔ گاوساربه قلب اندرون شاه گشتاسپ بودروانش پر از کین لهراسپ بودوزان روی ارجاسپ صف برکشیدستاره همی روی دریا ندیدز بس نیزه و تیغهای بنفشهوا گشته پر پرنیانی درفشبشد قلب ارجاسپ چون آبنوسسوی راستش کهرم و بوق و کوسسوی میسره نام شاه چگلکه در جنگ ازو خواستی شیر دلبرآمد ز هر دو سپه گیر و داربه پیش اندر آمد گو اسفندیارچو ارجاسپ دید آن سپاه گرانگزیده سواران نیزهروانبیامد یکی تند بالا گزیدبه هر سوی لشکر همی بنگریدازان پس بفرمود تا ساروانهیون آورد پیش ده کاروانچنین گفت با نامداران برازکه این کار گردد به مابر درازنیاید پدیدار پیروزئینکو رفتنی گر دل افروزئیخود و ویژگان بر هیونان مستبسازیم باهستگی راه جستچو اسفندیار از میان دو صفچو پیل ژیان بر لب آورده کفهمی گشت برسان گردان سپهربه چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهرتو گفتی همه دشت بالای اوستروانش همی در نگنجد به پوستخروش آمد و نالهٔ کرنایبرفتند گردان لشکر ز جایتو گفتی ز خون بوم دریا شدستز خنجر هوا چون ثریا شدستگران شد رکیب یل اسفندیاربغرید با گرزهٔ گاوساربیفشارد بر گرز پولاد مشتز قلب سپه گرد سیصد بکشتچنین گفت کز کین فرشیدوردز دریا برانگیزم امروز گردازان پس سوی میمنه حمله بردعنان بارهٔ تیزتگ را سپردصد و شست گرد از دلیران بکشتچو کهرم چنان دید بنمود پشتچنین گفت کاین کین خون نیاستکزو شاه را دل پر از کیمیاستعنان را بپیچید بر میسرهزمین شد چو دریای خون یکسرهبکشت از دلیران صد و شصت و پنجهمه نامداران با تاج و گنجچنین گفت کاین کین آن سی و هشتگرامی برادر که اندر گذشتچو ارجاسپ آن دید با گرگسارچنین گفت کز لشکر بیشمارهمه کشته شد هرک جنگی بدندبه پیش صفاندر درنگی بدندندانم تو خامش چرا ماندهایچنین داستانها چرا راندهایز گفتار او تیز شد گرگساربیامد به پیش صف کارزارگرفته کمان کیانی به چنگیکی تیر پولاد پیکان خدنگچو نزدیک شد راند اندر کمانبزد بر بر و سینهٔ پهلوانز زین اندر آویخت اسفندیاربدان تا گمانی برد گرگسارکه آن تیر بگذشت بر جوشنشبخست آن کیانی بر روشنشیکی تیغ الماس گون برکشیدهمی خواست از تن سرش را بریدبترسید اسفندیار از گزندز فتراک بگشاد پیچان کمندبه نام جهانآفرین کردگاربینداخت بر گردن گرگساربه بند اندر آمد سر و گردنشبخاک اندر افگند لرزان تنشدو دست از پس پشت بستش چو سنگگره زد به گردن برش پالهنگبه لشکرگه آوردش از پیش صفکشان و ز خون بر لب آورده کففرستاد بدخواه را نزد شاهبه دست همایون زرین کلاهچنین گفت کاین را به پرده سرایببند و به کشتن مکن هیچ رایکنون تا کرا بد دهد کردگارکه پیروز گردد ازین کارزاروزان جایگه شد به آوردگاهبه جنگ اندر آورد یکسر سپاهبرانگیختند آتش کارزارهوا تیره گون شد ز گرد سوارچو ارجاسپ پیکار زانگونه دیدز غم پست گشت و دلش بردمیدبه جنگاوران گفت کهرم کجاستدرفشش نه پیداست بر دست راستهمان تیغزن کندر شیرگیرکه بگذاشتی نیزه بر کوه و تیربه ارجاسپ گفتند کاسفندیاربه رزم اندرون بود با گرگسارز تیغ دلیران هوا شد بنفشنه پیداست آن گرگ پیکر درفشغمی شد در ارجاسپ را زان شگفتهیون خواست و راه بیابان گرفتخود و ویژگان بر هیونان مستبرفتند و اسپان گرفته به دستسپه را بران رزمگه بر بماندخود و مهتران سوی خلج براندخروشی برآمد ز اسفندیاربلرزید ز آواز او کوه و غاربه ایرانیان گفت شمشیر جنگمدارید خیره گرفته به چنگنیام از دل و خون دشمن کنیدز تورانیان کوه قارن کنیدبیفشارد ران لشکر کینهخواهسپاه اندر آمد به پیش سپاهبه خون غرقه شد خاک و سنگ و گیابگشتس بخون گر بدی آسیاهمه دشت پا و بر و پشت بودبریده سر و تیغ در مشت بودسواران جنگی همی تاختندبه کالا گرفتن نپرداختندچو ترکان شنیدند کارجاسپ رفتهمی پوستشان بر تن از غم بکفتکسی را که بد باره بگریختنددگر تیغ و جوشن فرو ریختندبه زنهار اسفندیار آمدندهمه دیده چون جویبار آمدندبریشان ببخشود زورآزمایازان پس نیفگند کس را ز پایز خون نیا دل بیآزار کردسری را بریشان نگهدار کردخود و لشکر آمد به نزدیک شاهپر از خون بر و تیغ و رومی کلاهز خون در کفش خنجر افسرده بودبر و کتفش از جوش آزرده بودبشستند شمشیر و کفش به شیرکشیدند بیرون ز خفتانش تیربه آب اندر آمد سر و تن بشستجهانجوی شادان دل و تن درستیکی جامهٔ سوکواران بخواستبیامد بر داور داد و راستنیایش همی کرد خود با پدربران آفرینندهٔ دادگریکی هفته بر پیش یزدان پاکهمی بود گشتاسپ با درد و باکبه هشتم به جا آمد اسفندیاربیامد به درگاه او گرگسارز شیرین روان دل شده ناامیدتن از بیم لرزان چو از باد بیدبدو گفت شاها تو از خون منستایش نیابی به هر انجمنیکی بنده باشم بپیشت بپایهمیشه به نیکی ترا رهنمایبه هر بد که آید زبونی کنمبه رویین دژت رهنمونی کنمبفرمود تا بند بر دست و پایببردند بازش به پرده سرایبه لشکر گه آمد که ارجاسپ بودکه ریزندها خون لهراسپ بودببحشید زان رزمگه خواستهسوار و پیاده شد آراستهسران و اسیران که آورده بودبکشت آن کزو لشکر آزرده بود
NOW PLAYING
نشست شاهنامه خوانی ۸۸ -گشتاسپ ۶
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 12, 2026 ·30m
Jul 1, 2026 ·37m
Jul 1, 2026 ·18m
Jun 17, 2026 ·7m
Jun 7, 2026 ·18m