ناسازی گردون
from کتابخانه گلها
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 444 #الفت #صائب_تبریزی #شریف_تبریزی #رعدی_آذرخشی #ایرج #فرهاد #پوران #جواد_معروفی #منصور_صارمی #سیدمحمد_میرنقیبی #حبیب_الله_بدیعی هرکه را دیدم به راز عشق محرم ساختم خویش را در عاشقی رسوای عالم ساختم آنچه دل را بیم آن میسوخت درد هجر بود آخر از ناسازی گردون به آن هم ساختم بختم اگر یاری کند با من مددکاری کند یار دل آزارم دگر کمتر دل آزاری کند ای از غمت رسوا دلم دیدی چه کردی با دلم چون موج اگر بی طاقتم در عاشقی دریا دلم چشمم به راه چشم سیاهی شاید که او را بیند به راهی تا از لبت شد جدا لبم با ناله شد آشنا لبم دور از لبانت چو جام می از گریه امشب لبالبم دل بی تو آرامی ندارد از بوسه ات کامی ندارد افسونگری کم کن که هستی آغاز و انجامی ندارد سر مینهم بر دامن شب آرم فغان از سینه بر لب مدهوشم از چشمان تو دارم سر پیمان تو خواهم به روز آرم شبی در سایه مژگان تو یک چشم زدن وقت می ناب نداریم تا شیشه به بالین نبود خواب نداریم در روز حریفان دگر باده کشانند ماییم که می در شب مهتاب نداریم رفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ای در خاطرم چو اشک به دامان نشسته ای از ما چه دیده ای که به صد سود همچو شمع خندان میان بزم حریفان نشسته ای ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پا بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای تا رخت به خلوتگه اسرار کشیدیم صد پرده بر آیینه پندار کشیدیم بار غم هستی که گران بود چو کوهی با عشق تو چون مرغ گرانبار کشیدیم
Embed this episode
What this episode covers
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 444#الفت#صائب_تبریزی#شریف_تبریزی#رعدی_آذرخشی#ایرج#فرهاد#پوران#جواد_معروفی #منصور_صارمی#سیدمحمد_میرنقیبی #حبیب_الله_بدیعیهرکه را دیدم به راز عشق محرم ساختمخویش را در عاشقی رسوای عالم ساختمآنچه دل را بیم آن میسوخت درد هجر بودآخر از ناسازی گردون به آن هم ساختمبختم اگر یاری کند با من مددکاری کندیار دل آزارم دگر کمتر دل آزاری کندای از غمت رسوا دلم دیدی چه کردی با دلمچون موج اگر بی طاقتم در عاشقی دریا دلمچشمم به راه چشم سیاهی شاید که او را بیند به راهیتا از لبت شد جدا لبم با ناله شد آشنا لبمدور از لبانت چو جام می از گریه امشب لبالبمدل بی تو آرامی ندارد از بوسه ات کامی نداردافسونگری کم کن که هستی آغاز و انجامی نداردسر مینهم بر دامن شب آرم فغان از سینه بر لبمدهوشم از چشمان تو دارم سر پیمان توخواهم به روز آرم شبی در سایه مژگان تویک چشم زدن وقت می ناب نداریمتا شیشه به بالین نبود خواب نداریمدر روز حریفان دگر باده کشانندماییم که می در شب مهتاب نداریمرفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ایدر خاطرم چو اشک به دامان نشسته ایاز ما چه دیده ای که به صد سود همچو شمعخندان میان بزم حریفان نشسته ایای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پابینم که باز بر سر مژگان نشسته ایتا رخت به خلوتگه اسرار کشیدیمصد پرده بر آیینه پندار کشیدیمبار غم هستی که گران بود چو کوهیبا عشق تو چون مرغ گرانبار کشیدیم
No transcript yet.