EPISODE · Jul 31, 2020 · 42 MIN
نظامی گنجوی
from کتابخانه گلها
#گلهای_جاویدانبرنامه شماره 136#بنان#قوامی#صورتگر#سعدی#نظامی#حبیب_الله_بدیعی#محمد_شیرخدایی#مرتضی_محجوبی#روشنکبه چه کار آیدت ز گل طبقیاز گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدبساطی سبز چون جام خردمندهوایی معتدل چون مهر فرزندشقایق سنگ را بتخانه کردهصبا جعد چمن را شانه کردهمنم روی از جهان در گوشه کردهکفی پست جوین ره توشه کردهچو ماری بر سر گنجی نشستهبه شب تا شب به گردی روزه کردهچو زنبوری که دارد خانه تنگدر آن خانه بود حلوای صد رنگغباری بردمید از راه بیدادشبیخون کرد بر نسرین و شمشادبرامد ابری از دریای اندوهفروبارید سیلی کوه تا کوهدر این افسانه شرط است اشک راندنگلابی تلخ بر شیرین فشاندنبه حکم آن که آن کم زندگانیچو گل بر باد شد روز جوانیسبک رو چون گل قبچاق من بودگمان افتاد خود که افاق من بودهمایون پیکری نغز و خردمندفرستاده به من دارای دربندپرندش درع و از درع آهنین ترقباش از پیرهن تنگ آستین ترسران را گوش بر مالش نهادهمرا در همسری بالش نهادهچو ترکان گشته سوی کوچ محتاجبه ترکی داده رختم را به تاراجکه احسنت ای زمین و ای زمان زهعروسان را به دامادان چنین دهچو چشم شوخ او فرهاد را دیدبه دستش دشنه پولاد را دیددلش در کار شیرین گرم گشتهبه دستش سنگ و آهن نرم گشتهاز آن آتش که در جان و جگر داشتنه از خویش و نه از عالم خبر داشتبه یاد روی شیرین بیت می گفتچو آتش تیشه می زد کوه می سفتسوی فرهاد رفت آن سنگدل مردزبان بگشاد و خود را تنگدل کرددریغا هرچه در عالم رفیق استتو را تا وقت سختی هم طریق استچه بد کردم که با من کینه جوییبد افتد گر بدی کردم نگوییشبی خواهم که بینی زاری ام راسحرخیزی و سب بیداری ام راگر از پولاد داری دل نه از سنگببخشایی بر این مجروح دلتنگمرا در عاشقی کاری است مشکلکه دل بر سنگ بستم سنگ بر دلچو در بیداری و خواب این چنین مپناهی به ز تو خود را نبینممرا عشقت چو موم زرد سوزددلم بر خویشتن زین درد سوزداگر صد سال در چاهی نشینمکسی جز آه خود بالا نبینممکن با یار یکدل بی وفاییکه کس با کرد نکرد این ناخدایی
Embed this episode
What this episode covers
#گلهای_جاویدانبرنامه شماره 136#بنان#قوامی#صورتگر#سعدی#نظامی#حبیب_الله_بدیعی#محمد_شیرخدایی#مرتضی_محجوبی#روشنکبه چه کار آیدت ز گل طبقیاز گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدبساطی سبز چون جام خردمندهوایی معتدل چون مهر فرزندشقایق سنگ را بتخانه کردهصبا جعد چمن را شانه کردهمنم روی از جهان در گوشه کردهکفی پست جوین ره توشه کردهچو ماری بر سر گنجی نشستهبه شب تا شب به گردی روزه کردهچو زنبوری که دارد خانه تنگدر آن خانه بود حلوای صد رنگغباری بردمید از راه بیدادشبیخون کرد بر نسرین و شمشادبرامد ابری از دریای اندوهفروبارید سیلی کوه تا کوهدر این افسانه شرط است اشک راندنگلابی تلخ بر شیرین فشاندنبه حکم آن که آن کم زندگانیچو گل بر باد شد روز جوانیسبک رو چون گل قبچاق من بودگمان افتاد خود که افاق من بودهمایون پیکری نغز و خردمندفرستاده به من دارای دربندپرندش درع و از درع آهنین ترقباش از پیرهن تنگ آستین ترسران را گوش بر مالش نهادهمرا در همسری بالش نهادهچو ترکان گشته سوی کوچ محتاجبه ترکی داده رختم را به تاراجکه احسنت ای زمین و ای زمان زهعروسان را به دامادان چنین دهچو چشم شوخ او فرهاد را دیدبه دستش دشنه پولاد را دیددلش در کار شیرین گرم گشتهبه دستش سنگ و آهن نرم گشتهاز آن آتش که در جان و جگر داشتنه از خویش و نه از عالم خبر داشتبه یاد روی شیرین بیت می گفتچو آتش تیشه می زد کوه می سفتسوی فرهاد رفت آن سنگدل مردزبان بگشاد و خود را تنگدل کرددریغا هرچه در عالم رفیق استتو را تا وقت سختی هم طریق استچه بد کردم که با من کینه جوییبد افتد گر بدی کردم نگوییشبی خواهم که بینی زاری ام راسحرخیزی و سب بیداری ام راگر از پولاد داری دل نه از سنگببخشایی بر این مجروح دلتنگمرا در عاشقی کاری است مشکلکه دل بر سنگ بستم سنگ بر دلچو در بیداری و خواب این چنین مپناهی به ز تو خود را نبینممرا عشقت چو موم زرد سوزددلم بر خویشتن زین درد سوزداگر صد سال در چاهی نشینمکسی جز آه خود بالا نبینممکن با یار یکدل بی وفاییکه کس با کرد نکرد این ناخدایی
NOW PLAYING
نظامی گنجوی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.