Occasions - No. 04
from Alireza Diba's Podcast Hosted by Alireza Diba
شکـرانه - (Thanksgiving) --------------- آن مستی مقدس آن لحظه های پر شده از جذبه های پاک آن اوج.. آن خلوص هنگام آفرینش یک شعر در من هزار مرتبه تکرار میشود ذرات جان من در بستر تخیل تا افق آن سوی کائنات زیر حباب روشن احساس از جام ناشناخته ای مست میشوند دست خیال من انبوه واژه های شناور را در بیکرانه ها پیوند میدهد آنگاه شعر من از مشرق محبت چون تاج آفتاب پدیدار می شود این است شعر من با خون تابناکتر از صبح با تار و پود پاکتر از آب این است کودک من و هرگز نگویمش در قرنهای بعد چنین و چنان شود باشد طنین تپشهای جان او با جان دردمندی همداستان شود آری… در زمانهایی دور.. ما در همسایگی هم بودیم شاید اگر امروز تو را ببینم بیاد نیاورم، اما بخاطر دارم.. همسایگی خدا را.. و بازی زیر بال و پر فرشتهها را اینکه.. هردوی ما.. از همان موقع عاشق تلألؤ نور آفتاب بودیم و به حقیقتی… همان پی گرفتن رد روشنایی بود که کم کم احساس زیر پا داشتن کیفیتی متفاوت از نرمی آن ابرهای بیقرار را تجربه كردیم از خوبیهای این دنیا همین بس که امروز دیگر شیطنت کردنهایمان بی معنا و اعتنا نمیماند امروز دیگر.. بجای آن گلهای بهشت این گل سرشت وجودی ماست که در گاه مراقبت و قرابت دوست دیرینهمان کفر شیطان را در میآورد اما بگذار با یک چیز مخالف باشم با هبوط بر زمین.. این "همه چیز" نبود که تمام شد ما با ورود به این وادی داخل بازی تازهای شدیم.. اسمهای همدیگر را از یاد بردیم و صورتهایمان به اطواری گونهگون آراسته شد تا از نو یکدیگر را بشناسیم تا با تکیه به آن موهبت اعلی که حق تعالی ارزانیمان داشته بود اینبار.. به اختیار، به خواست و ارادهی درونیمان با بینش و نگرش، چینش و گزینش مبتنی بر انتخاب طی طریق کنیم دوست من! همبازی بهشتیام امروز ناراحت و دلتنگ روزگار دور و دیرین مباش که اشتراک اهداف ما در سیر “من الظلمات الی النور” و حرکت به سوی منزل معبودمان دیر یا زود همراه و دوباره همنشینمان خواهد ساخت تا آنروز، برقرار، در پناه بدست کسی میسپارمت که مهرش طلیعهایست از آن یار ماندگار → http://bit.ly/fQ7Jk Refer to: http://bit.ly/NrvIO
Embed this episode
No transcript yet.