EPISODE · Apr 14, 2023 · 11 MIN
رضا براهنی | آنچه نوشتهام
from شعر | با صدای شاعر
▨ شعر: آنچه نوشتهام▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: به الکاو یک خاطر دیگر خاص آن فریشته است، دیو در او در نیایدشمس تبریزی ـــــــــــــــــــــنام تمامی پرندههایی را که در خواب دیدهامبرای تو در اینجا نوشتهامنام تمامی آنهایی را که دوست داشتهامنام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهامو دستهایی را که فشردهامنام تمامی گلها را در یک گلدان آبیبرای تو در اینجا نوشتهاموقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کنمن نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشتهامو بازوهایت را – وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند، و کفترها را در خویش میفشرندبرای تو در اینجا نوشتهام یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماهو یک ستارهی آزاد گشته از تمامی منظومههامیروید از خمیرهی آنآن را هم برای تو در اینجا نوشتهاممرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تواما همیشه، هر چه در همهجا، در شب، یا روز، دیدهامو هر که را بوسیدهام برای تو در این جا نوشتهامتنها برای تو در این جا نوشتهامدر دوردستی و، با دلبستگی؛حجم پرندهی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛من رازهای اقوام دربدر رابرای تو در اینجا نوشتهامافسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدندمن نام یکیک آنها را میدانمو داغ میشوموقتی که نام یکیک آنها را میخوانمآنها همه فرزند خوابهای جهان بودندتعبیرهای من از خوابهایشانوِردِ زبان مردم دنیاستتعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهامدر باغهابعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریندزیرا که آشیان چلچلههاشان راتوفان ربوده استمن گفتهام که شمعهای جوان رادور درختها روشن کنندنام درختهای میانسال رانام تمام چلچهها رابرای تو در این جا نوشتهام و مردگان دو گونه بودندتا من کنار میزنم این پرده رااز روی مرگتو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی یک دسته از این مردگانانگار هیچگاه نمیمردندبلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتندو شهرها را روشن میکردندنور چراغهای آیندههای زمین بودند؛و دستهی دیگرمظلوم بودندانگار هرگر نبوده بودند؛از بدو زندگانی، انگار مرده بودندیک جاروی بزرگ زیرزمینیمیروفت خاکه ارهی تنهای آنها راو در چاههای بیته میریختاین رُفت و ریخت ذات طبیعت بودمن نامهای هر دو گونه مرده رابرای تو دراین جا نوشتهام من دوست داشتم که صورت زیبایی رابر روی سینهام بگذارموَ بمیرماما چنین نشدوَ نخواهد شدهستی خسیستر از اینهاستبنگر به مرگ و زندگی «حافظ»«حافظ» چگونه زیستنش نسبی استما هیچگاه نمی فهمیم «حافظ» چگونه مُردانگار مشت بستهی مرگش را همچون فریضهی مکتومی با خویش برده استحالااز راهها که میگذریبنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیدهاماین چاهها دهان دایرهای دارنداز آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده استاماپشت جدارهی این چاهها همدف میزننددفهای کُردیاینگونه مناز این جهان به رؤیت خورشید رفتهام–از توی یک دف کهنهوقتی که اطراف من دف میزدند–دنیا برای من معنی نداردمن دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارموَ بمیرماما نشدهستی خسیستر از اینهاستدردی که آدم حسیاحساس میکندبیانتهاستمن این چکیدههای اول و آخر را همبرای تو در اینجا نوشتهام گرچه روحم تبلور ویرانی استاما، ذهنم غریبترین چیز استهر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده استمن حافظ تمامی ایام نیستماماحتی اگر بمیرمچیزی نمیرود از یادمعمری گذشته است و نخواهد آمدعمر همه نه عمر منِ تنهامن خاطرات عالم و آدم رادر باغدر دایره کاشتهام{در دایرهدر باغ کاشتهام}آن دایرهدر باغمحصول حِسِّ زندگانی من بودهر میوهای که میافتد از شاخهی درخت میافتد در دایرهتکرار میشود در دایرهتکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایرهها در میان فاصلههامحصول حِسِّ زندگانی من بودمن این نگاه دایرهای را همبرای تو در این جا نوشتهامحالانزدیکتر بیا و، کلید در باغ رااز من بگیرنشانی آن باغ راروی کلیدبرای تو در اینجا نوشتهاممن سالهاست دور ماندهام از توو میروم که بخوابممن پرده را کنار زدمحالا تو با خیال راحتپروانهواردر باغ گردش کنمن بالهای پروانهها را همبا رنگهای تازهبرای تو در اینجا نوشتهام▨تحریر اوّل دهم دی ۱۳۶۹ – تهرانتحریر نهایی نهم آذر ۱۳۷۱ – تهران رضا براهنیاز کتاب «خطاب به پروانهها»، نشر مرکز، صفحه ۳۱ــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است.شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
What this episode covers
▨ شعر: آنچه نوشتهام▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: به الکاو یک خاطر دیگر خاص آن فریشته است، دیو در او در نیایدشمس تبریزی ـــــــــــــــــــــنام تمامی پرندههایی را که در خواب دیدهامبرای تو در اینجا نوشتهامنام تمامی آنهایی را که دوست داشتهامنام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهامو دستهایی را که فشردهامنام تمامی گلها را در یک گلدان آبیبرای تو در اینجا نوشتهاموقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کنمن نام پاهایت را برای تو در اینجا نوشتهامو بازوهایت را – وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند، و کفترها را در خویش میفشرندبرای تو در اینجا نوشتهام یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماهو یک ستارهی آزاد گشته از تمامی منظومههامیروید از خمیرهی آنآن را هم برای تو در اینجا نوشتهاممرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تواما همیشه، هر چه در همهجا، در شب، یا روز، دیدهامو هر که را بوسیدهام برای تو در این جا نوشتهامتنها برای تو در این جا نوشتهامدر دوردستی و، با دلبستگی؛حجم پرندهی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛من رازهای اقوام دربدر رابرای تو در اینجا نوشتهامافسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدندمن نام یکیک آنها را میدانمو داغ میشوموقتی که نام یکیک آنها را میخوانمآنها همه فرزند خوابهای جهان بودندتعبیرهای من از خوابهایشانوِردِ زبان مردم دنیاستتعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهامدر باغهابعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریندزیرا که آشیان چلچلههاشان راتوفان ربوده استمن گفتهام که شمعهای جوان رادور درختها روشن کنندنام درختهای میانسال رانام تمام چلچهها رابرای تو در این جا نوشتهام و مردگان دو گونه بودندتا من کنار میزنم این پرده رااز روی مرگتو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی یک دسته از این مردگانانگار هیچگاه نمیمردندبلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتندو شهرها را روشن میکردندنور چراغهای آیندههای زمین بودند؛و دستهی دیگرمظلوم بودندانگار هرگر نبوده بودند؛از بدو زندگانی، انگار مرده بودندیک جاروی بزرگ زیرزمینیمیروفت خاکه ارهی تنهای آنها راو در چاههای بیته میریختاین رُفت و ریخت ذات طبیعت بودمن نامهای هر دو گونه مرده رابرای تو دراین جا نوشتهام من دوست داشتم که صورت زیبایی رابر روی سینهام بگذارموَ بمیرماما چنین نشدوَ نخواهد شدهستی خسیستر از اینهاستبنگر به مرگ و زندگی «حافظ»«حافظ» چگونه زیستنش نسبی استما هیچگاه نمی فهمیم «حافظ» چگونه مُردانگار مشت بستهی مرگش را همچون فریضهی مکتومی با خویش برده استحالااز راهها که میگذریبنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیدهاماین چاهها دهان دایرهای دارنداز آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده استاماپشت جدارهی این چاهها همدف میزننددفهای کُردیاینگونه مناز این جهان به رؤیت خورشید رفتهام–از توی یک دف کهنهوقتی که اطراف من دف میزدند–دنیا برای من معنی نداردمن دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارموَ بمیرماما نشدهستی خسیستر از اینهاستدردی که آدم حسیاحساس میکندبیانتهاستمن این چکیدههای اول و آخر را همبرای تو در اینجا نوشتهام گرچه روحم تبلور ویرانی استاما، ذهنم غریبترین چیز استهر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده استمن حافظ تمامی ایام نیستماماحتی اگر بمیرمچیزی نمیرود از یادمعمری گذشته است و نخواهد آمدعمر همه نه عمر منِ تنهامن خاطرات عالم و آدم رادر باغدر دایره کاشتهام{در دایرهدر باغ کاشتهام}آن دایرهدر باغمحصول حِسِّ زندگانی من بودهر میوهای که میافتد از شاخهی درخت میافتد در دایرهتکرار میشود در دایرهتکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایرهها در میان فاصلههامحصول حِسِّ زندگانی من بودمن این نگاه دایرهای را همبرای تو در این جا نوشتهامحالانزدیکتر بیا و، کلید در باغ رااز من بگیرنشانی آن باغ راروی کلیدبرای تو در اینجا نوشتهاممن سالهاست دور ماندهام از توو میروم که بخوابممن پرده را کنار زدمحالا تو با خیال راحتپروانهواردر باغ گردش کنمن بالهای پروانهها را همبا رنگهای تازهبرای تو در اینجا نوشتهام▨تحریر اوّل دهم دی ۱۳۶۹ – تهرانتحریر نهایی نهم آذر ۱۳۷۱ – تهران رضا براهنیاز کتاب «خطاب به پروانهها»، نشر مرکز، صفحه ۳۱ــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است.شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
NOW PLAYING
رضا براهنی | آنچه نوشتهام
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jun 16, 2026 ·4m
Jun 16, 2026 ·13m
Jun 15, 2026 ·5m