EPISODE · Jul 10, 2020 · 27 MIN
شبهای بی شمار
from کتابخانه گلها
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 542 #ایرج #عهدیه #فرهاد #حافظ #مفتون دنبلی آذربایجانی #امیر_فیروزکوهی #جهانگیر_ملک #مجید_نجاحی #پرویز_یاحقی #جواد_معروفی #آذر_پژوهش ماهی به جلوه در نظر از هر نظاره ای است سروی به عشوه در گذر از هر کناره ای است از بس که شاهدی ست به هر گوشه در خرام هر گوشه ای ز دیده به کار نظاره ای است هر ذره از گلم گرو آتشین گلی هر پاره از دلم به کف ماه پاره ای است تنها نه هر دو دیده من محو روی توست سوی تو ام ز هر سر مژگان اشاره ای است آتش فتد ز یاد جوانی به جان من هر شب که نور ماه و فروغ ستاره ای است ماییم و همین کنج خرابات و دمی خوش گاهی به وفایی خوش و گه با ستمی خوش شادیم که آزاد ز هر بود و نبودیم مستیم که هستیم به هر بیش و کمی خوش سرمست به هر شادی و دلشاد بر هر رنج با مهر و وفایی خوش و با درد و غمی خوش چون راه تو می پویم و چشمم به ره توست در هر نظری مستم و در هر قدمی خوش زیور به خود مبند که زیبا ببینمت با دیگران مباش که تنها ببینمت یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار هرشب در این امید که تنها ببینمت منت پذیر قهر و عتاب توام ولی می خواستم که بهتر از اینها ببینمت کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است لذت شهد است هم نیش تو هم نوش تو را الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافه ای که آخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بربندید محفلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی که از او سازند محفل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
Embed this episode
What this episode covers
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 542#ایرج#عهدیه#فرهاد#حافظ#مفتون دنبلی آذربایجانی#امیر_فیروزکوهی#جهانگیر_ملک#مجید_نجاحی#پرویز_یاحقی #جواد_معروفی #آذر_پژوهش ماهی به جلوه در نظر از هر نظاره ای استسروی به عشوه در گذر از هر کناره ای استاز بس که شاهدی ست به هر گوشه در خرامهر گوشه ای ز دیده به کار نظاره ای استهر ذره از گلم گرو آتشین گلیهر پاره از دلم به کف ماه پاره ای استتنها نه هر دو دیده من محو روی توستسوی تو ام ز هر سر مژگان اشاره ای استآتش فتد ز یاد جوانی به جان منهر شب که نور ماه و فروغ ستاره ای استماییم و همین کنج خرابات و دمی خوشگاهی به وفایی خوش و گه با ستمی خوششادیم که آزاد ز هر بود و نبودیممستیم که هستیم به هر بیش و کمی خوشسرمست به هر شادی و دلشاد بر هر رنجبا مهر و وفایی خوش و با درد و غمی خوشچون راه تو می پویم و چشمم به ره توستدر هر نظری مستم و در هر قدمی خوشزیور به خود مبند که زیبا ببینمتبا دیگران مباش که تنها ببینمتیک جام نوش کردی و مشتاق دیدمتجامی دگر بنوش که شیدا ببینمتبگذشت در فراق تو شبهای بی شمارهرشب در این امید که تنها ببینمتمنت پذیر قهر و عتاب توام ولیمی خواستم که بهتر از اینها ببینمتکاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو راخوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو رااز غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته استلذت شهد است هم نیش تو هم نوش تو راالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهابه بوی نافه ای که آخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می دارد که بربندید محفلهاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل هاهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی که از او سازند محفل هابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
Ready to play
شبهای بی شمار
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.