EPISODE · May 30, 2024 · 8 MIN
اسماعیل خویی | از میهن آنچه در چمدان دارم
from شعر | با صدای شاعر
▨ نام شعر: از میهن آنچه در چمدان دارم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــاین شعر، گلایهای است از شاعر برای دوستان وهمقلمان خود که از طرفی او را به مهاجرت از ایران تشویق کردند و از سوی دیگر او را بایکوت کرده و تنها گذاشتند. در این شعر به شعر شفیعی کدکنی (ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها...) اشاره و از آن انتقاد میشود و همچنین به عبارت (چراغم در این خانه میسوزد) از احمد شاملوــــــــــــــــــــــــوطن کجاست؟دلم برای چه تنگ است؟گاهی از خود میپرسمو دوست کیست؟دلم برای که تنگ است؟ هنوز در گوشم زنگ میزند پیامتان که:"نداری دگر امان این جا"و پندتان که:"خدارا! برو! ممان این جا!"چنینم اکنون از چیست پسکه هر چه سوغات از کوی و سوی شما میرسدبه جز هلاهل و زقوم و زقنبوت ملامت نیست؟چه کردهام؟به جز که پند شما را به جان پذیرفتهامو در نتیجه هماکنونبه لعنتآبادی از خاموشی و فراموشی نخفتهامچرا به سرزنشم چنین و چندین بیپروایید؟خدا نخواسته مستید و منگ؟و یا به دلبری از طاعبان پاک مسلمانهمین تظاهر و تزویری میفرمایید؟به خویشراهم دادیدو در پذیرش و تایید خودپناهم دادید سپاه جهل و جنونراه ِخانه چون بر من بستچه کردهام؟خدای من! اکنون چه کردهام؟چه شدهاست؟که بر شکیبِ خداوارتان گران میآیدهمین کههمچو منی نیزدر کجای چه هنگامی از جهان شماهستچه کردهام؟خدای من چه کردهامکه دوست نیزنهد هیمهام بر آتشِ جان؟درون دوزخِ بیدرکجای مندریغچو رخت بربستم از میهنی که قاتل جان یا آرمانم می شداگر در آن میماندمکاشای کاش میآمدیددر گمرکِ گریزتفتیشم میکردیدتا میدیدیدکه هیچ در چمدانمجز جانم نیستو هیچجز جانمچمدانم نیستگرانبها بیتردیدچرا که ساخت ایران استو پُرپُر از حریرِ سخنحلّهی تنیده ز دلبافته ز جانمصونبه لطفِ خداداد خویشچو جامهدان بهاراز تفتیشبه ویژه وقتیمرزهای بینش و ارزشبه چنگِ گردنهبندان و باجگیران استو چند مشتی فرهنگ سرخوشانهی آهنگ و رنگ نیزدر آن جاسازی کردهامنیازِ جان و دل عاشقیکه نقش ایوان را همارج میگذاردبه کوری دلِ نوخواجهگان مرگپرستی کهجز سکوت و سیاهیآرایهای نپسندندبه خانهایکه خود از پای بست ویران استدریغ، درددریغچه کردهامکه سزاوار سرزنشهاتان باشم؟جز این کهرفتمچرا که میدانستمجز در خامشای گورستاننیستکه میتوانم با تان باشمچه کردهام؟جز این که میدانستمبا تان ماندنجنازه ام خواهد کردجز این که میدیدمرفتن استکه تازهام خواهدکردجز این کهدر کف آن نرخداکه بر سپهرِ شما فرمان میراندنخواستم بمانمو با دروغکه از گلوی تمام بلندگوهاتان فریاد میکشیدنمیتوانستم هم روال بخوانمو ابرِ جانمجانِ ابری خود رااز تَف دمهای پُر جهنم آن اژدهابه در بردموبه بادهای جهانش سپردمورفتمبدان امید که در برکهی کجاادامهی دریاتان باشمچه کردهام؟چه کردهامکه سزاوار سرزنشهاتان باشم؟چرا طلبکارید از من؟چه چیزتان را با خود بردهام؟چرا چنین بیزارید از من؟چه کردهامجز اینکهپیشتر و بیشتر از روزگارو هستنِ مرگ آلودتاننمردهامدریغبه جز سکوت ندارم سپر به جان سخنچو تیر طعنه نهد دوست در کمان سخنبه لعن دشمن من طعن دوست نیز افزودمگر سکوت من آید مرا زبان سخنگلایه می کنم از یار و لاف عشق زنمشد آن زمان که سر آید مرا زمان سخننگاهبان شرف گر نباشدم، امابه هیچ کار نمی آیدم توان سخنچه غم که تیر شود، پس، به جان دوست زندشهاب ثاقب شعرم از آسمان سخنوطن کجاست؟من اینجا چه می کنم؟دریغدرددریغو دوست کیست؟کیم من؟و از بلندی بالاتاننماد همت والاتانمن یکینمود سایه ی بی مایه ای به خود می گیرمو از خجالت می میرمدر آن بلندی بالاوقتی کهاز وطن می فرماییدو زین کهدر چمدانش نمی شود گذاشتبا خود نمی شودش برداشترفتو خوب...که چیوطن چه باید باشدتا در چمدانیگیرم پر گنجایش تر از گمان شماجا گرفتنی باشد؟خوشا که مهر وطن جان نیستخوشا که مهر وطنچیزی آن چنان نیستتا به تیر دشمنیا به طعن یاراناز ما گرفتنی باشد چراغتان می فرمایید در آن جا می سوزد؟چراغ و چشم شما روشن بادکه چی؟خدای من. آخر که چی؟چه می گویید؟و با که می گویید؟مگر چراغک ناچیز منبه کجا می سوزد؟و یا چرا می سوزد؟و چیست این؟این خنجر،این شراره پر زهر چیستدر روشنایی طنازتانکه بر دلم می زندو بال های مرا می سوزد؟ به نیش طعنه یاران نیاز نیستخدارابگو معاف بدارندمکه نیش کژدم غربتبه جان دوستکه بیش از بس استچنین که بر جگر خستهمی زند مارا.▨ اسماعیل خویی
What this episode covers
▨ نام شعر: از میهن آنچه در چمدان دارم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــاین شعر، گلایهای است از شاعر برای دوستان وهمقلمان خود که از طرفی او را به مهاجرت از ایران تشویق کردند و از سوی دیگر او را بایکوت کرده و تنها گذاشتند. در این شعر به شعر شفیعی کدکنی (ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها...) اشاره و از آن انتقاد میشود و همچنین به عبارت (چراغم در این خانه میسوزد) از احمد شاملوــــــــــــــــــــــــوطن کجاست؟دلم برای چه تنگ است؟گاهی از خود میپرسمو دوست کیست؟دلم برای که تنگ است؟ هنوز در گوشم زنگ میزند پیامتان که:"نداری دگر امان این جا"و پندتان که:"خدارا! برو! ممان این جا!"چنینم اکنون از چیست پسکه هر چه سوغات از کوی و سوی شما میرسدبه جز هلاهل و زقوم و زقنبوت ملامت نیست؟چه کردهام؟به جز که پند شما را به جان پذیرفتهامو در نتیجه هماکنونبه لعنتآبادی از خاموشی و فراموشی نخفتهامچرا به سرزنشم چنین و چندین بیپروایید؟خدا نخواسته مستید و منگ؟و یا به دلبری از طاعبان پاک مسلمانهمین تظاهر و تزویری میفرمایید؟به خویشراهم دادیدو در پذیرش و تایید خودپناهم دادید سپاه جهل و جنونراه ِخانه چون بر من بستچه کردهام؟خدای من! اکنون چه کردهام؟چه شدهاست؟که بر شکیبِ خداوارتان گران میآیدهمین کههمچو منی نیزدر کجای چه هنگامی از جهان شماهستچه کردهام؟خدای من چه کردهامکه دوست نیزنهد هیمهام بر آتشِ جان؟درون دوزخِ بیدرکجای مندریغچو رخت بربستم از میهنی که قاتل جان یا آرمانم می شداگر در آن میماندمکاشای کاش میآمدیددر گمرکِ گریزتفتیشم میکردیدتا میدیدیدکه هیچ در چمدانمجز جانم نیستو هیچجز جانمچمدانم نیستگرانبها بیتردیدچرا که ساخت ایران استو پُرپُر از حریرِ سخنحلّهی تنیده ز دلبافته ز جانمصونبه لطفِ خداداد خویشچو جامهدان بهاراز تفتیشبه ویژه وقتیمرزهای بینش و ارزشبه چنگِ گردنهبندان و باجگیران استو چند مشتی فرهنگ سرخوشانهی آهنگ و رنگ نیزدر آن جاسازی کردهامنیازِ جان و دل عاشقیکه نقش ایوان را همارج میگذاردبه کوری دلِ نوخواجهگان مرگپرستی کهجز سکوت و سیاهیآرایهای نپسندندبه خانهایکه خود از پای بست ویران استدریغ، درددریغچه کردهامکه سزاوار سرزنشهاتان باشم؟جز این کهرفتمچرا که میدانستمجز در خامشای گورستاننیستکه میتوانم با تان باشمچه کردهام؟جز این که میدانستمبا تان ماندنجنازه ام خواهد کردجز این که میدیدمرفتن استکه تازهام خواهدکردجز این کهدر کف آن نرخداکه بر سپهرِ شما فرمان میراندنخواستم بمانمو با دروغکه از گلوی تمام بلندگوهاتان فریاد میکشیدنمیتوانستم هم روال بخوانمو ابرِ جانمجانِ ابری خود رااز تَف دمهای پُر جهنم آن اژدهابه در بردموبه بادهای جهانش سپردمورفتمبدان امید که در برکهی کجاادامهی دریاتان باشمچه کردهام؟چه کردهامکه سزاوار سرزنشهاتان باشم؟چرا طلبکارید از من؟چه چیزتان را با خود بردهام؟چرا چنین بیزارید از من؟چه کردهامجز اینکهپیشتر و بیشتر از روزگارو هستنِ مرگ آلودتاننمردهامدریغبه جز سکوت ندارم سپر به جان سخنچو تیر طعنه نهد دوست در کمان سخنبه لعن دشمن من طعن دوست نیز افزودمگر سکوت من آید مرا زبان سخنگلایه می کنم از یار و لاف عشق زنمشد آن زمان که سر آید مرا زمان سخننگاهبان شرف گر نباشدم، امابه هیچ کار نمی آیدم توان سخنچه غم که تیر شود، پس، به جان دوست زندشهاب ثاقب شعرم از آسمان سخنوطن کجاست؟من اینجا چه می کنم؟دریغدرددریغو دوست کیست؟کیم من؟و از بلندی بالاتاننماد همت والاتانمن یکینمود سایه ی بی مایه ای به خود می گیرمو از خجالت می میرمدر آن بلندی بالاوقتی کهاز وطن می فرماییدو زین کهدر چمدانش نمی شود گذاشتبا خود نمی شودش برداشترفتو خوب...که چیوطن چه باید باشدتا در چمدانیگیرم پر گنجایش تر از گمان شماجا گرفتنی باشد؟خوشا که مهر وطن جان نیستخوشا که مهر وطنچیزی آن چنان نیستتا به تیر دشمنیا به طعن یاراناز ما گرفتنی باشد چراغتان می فرمایید در آن جا می سوزد؟چراغ و چشم شما روشن بادکه چی؟خدای من. آخر که چی؟چه می گویید؟و با که می گویید؟مگر چراغک ناچیز منبه کجا می سوزد؟و یا چرا می سوزد؟و چیست این؟این خنجر،این شراره پر زهر چیستدر روشنایی طنازتانکه بر دلم می زندو بال های مرا می سوزد؟ به نیش طعنه یاران نیاز نیستخدارابگو معاف بدارندمکه نیش کژدم غربتبه جان دوستکه بیش از بس استچنین که بر جگر خستهمی زند مارا.▨ اسماعیل خویی
NOW PLAYING
اسماعیل خویی | از میهن آنچه در چمدان دارم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jul 1, 2026 ·4m
Jul 1, 2026 ·5m