EPISODE · Aug 25, 2024 · 28 MIN
سیاوش کسرایی | آرش کمانگیر
from شعر | با صدای شاعر
▨ نام شعر: آرش کمانگیر▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبرف می بارد؛برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.کوه ها خاموش،دره ها دلتنگ؛راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟آنک، آنک کلبه ای روشن،روی تپه، رو به روی من ...در گشودندم.مهربانی ها نمودندم.زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،در کنار شعله ی آتش،قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:«...گفته بودم زندگی زیباست.گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.آسمان باز؛آفتاب زر؛باغ های گل؛دشت های بی در و پیکر؛سر برون آوردن گل از درون برف؛تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛آمدن، رفتن، دویدن؛عشق ورزیدن؛در غم انسان نشستن؛پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛کار کردن، کار کردن؛آرمیدن؛چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛گاه گاهی،زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛بی تکان گهواره ی رنگین کمان رادر کنار بام دیدن؛یا، شب برفی،پیش آتش ها نشستن،دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن... آری، آری، زندگی زیباست.زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»پیرمرد، آرام و با لبخند،کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:«زندگی را شعله باید برفروزنده؛شعله ها را هیمه سوزنده.جنگل هستی تو، ای انسان!جنگل، ای روییده ی آزاد،بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،جان تو خدمتگر آتش ...سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.کودکانم، داستان ما ز آرش بوداو به جان خدمتگزار باغ آتش بود.روزگاری بود؛روزگار تلخ و تاری بود.بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.دشمنان بر جان ما چیره.شهر سیلی خورده هذیان داشت؛بر زبان بس داستان های پریشان داشت.زندگی سرد و سیه چون سنگ؛روز بد نامی،روزگار ننگ.غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛عشق در بیماری دل مردگی بیجان.فصل ها فصل زمستان شد،صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.در شبستان های خاموشی،می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.ترس بود و بال های مرگ؛کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.سنگر آزادگان خاموش؛خیمه گاه دشمنان پر جوش....▨ سیاوش کسراییشنبه بیست و سوم اسفند ماه ۱۳۳۷
What this episode covers
▨ نام شعر: آرش کمانگیر▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبرف می بارد؛برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.کوه ها خاموش،دره ها دلتنگ؛راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟آنک، آنک کلبه ای روشن،روی تپه، رو به روی من ...در گشودندم.مهربانی ها نمودندم.زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،در کنار شعله ی آتش،قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:«...گفته بودم زندگی زیباست.گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.آسمان باز؛آفتاب زر؛باغ های گل؛دشت های بی در و پیکر؛سر برون آوردن گل از درون برف؛تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛آمدن، رفتن، دویدن؛عشق ورزیدن؛در غم انسان نشستن؛پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛کار کردن، کار کردن؛آرمیدن؛چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛گاه گاهی،زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛بی تکان گهواره ی رنگین کمان رادر کنار بام دیدن؛یا، شب برفی،پیش آتش ها نشستن،دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن... آری، آری، زندگی زیباست.زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»پیرمرد، آرام و با لبخند،کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:«زندگی را شعله باید برفروزنده؛شعله ها را هیمه سوزنده.جنگل هستی تو، ای انسان!جنگل، ای روییده ی آزاد،بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،جان تو خدمتگر آتش ...سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.کودکانم، داستان ما ز آرش بوداو به جان خدمتگزار باغ آتش بود.روزگاری بود؛روزگار تلخ و تاری بود.بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.دشمنان بر جان ما چیره.شهر سیلی خورده هذیان داشت؛بر زبان بس داستان های پریشان داشت.زندگی سرد و سیه چون سنگ؛روز بد نامی،روزگار ننگ.غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛عشق در بیماری دل مردگی بیجان.فصل ها فصل زمستان شد،صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.در شبستان های خاموشی،می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.ترس بود و بال های مرگ؛کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.سنگر آزادگان خاموش؛خیمه گاه دشمنان پر جوش....▨ سیاوش کسراییشنبه بیست و سوم اسفند ماه ۱۳۳۷
NOW PLAYING
سیاوش کسرایی | آرش کمانگیر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
Jun 16, 2026 ·4m
Jun 16, 2026 ·13m
Jun 15, 2026 ·5m