EPISODE · Oct 10, 2020 · 30 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۰۲ آزمایشهایی در سوسیالیسم
from تاریخ تمدن
آزمایشهایی در سوسیالیسمافتخار سلسلة تانگآزمایشهایی در سوسیالیسممرگ شی هوانگ تی، مانند مرگِ هر سلطان خودکامِ دیگر، اغتشاشاتی در پی داشت. براستی تنها یک فردِ جاوید می تواند واقعاً قدرت را انحصار کند! پسرِ شی هوانگ تی، وزیرِ پدر،" لی سو" را کشت. پس، مردم بر او شوریدند و به هلاکتش رسانیدند و، پنج سال پس از مرگِ بنیادگذارِ دودمانِ چین، به آن پایان دادند. امیرانِ رقیب، حکومتهایی مستقل برپا کردند، و بارِ دیگر بی نظمی پدید آمد. سپس راهزنی زرنگ، به نام کائوتسو، تاج و تخت را ربود و حکومتِ چهارصد سالة سلسلة هان را، که چند بار دچارِ وقفه شد و پایتختِ آن تغییر کرد، استوار گردانید.(. پایتختِ دودمانِ هانِ باختری، (206 ق م-24 میلادی) لویانگ، یعنی شهرِ کنونیِ هونان فو بود، و پایتخت دودمانِ هانِ خاوری، (24-221 میلادی) چانگان، یعنی شهرِ کنونیِ سیان فو بود. چینیان هنوز خود را «فرزندان هان» می نامند. ) "ون تی" (179 – 57 ق م) آزادیِ گفتن و نوشتن را به مردم باز داد و فرمانِ شی هوانگ تی را، که به موجبِ آن انتقاد از حکومت ممنوع بود، بی اعتبار ساخت؛ سیاستی صلحدوستانه پیش گرفت و رسم کرد که سرداران، خصم را با تقدیمِ هدایا شکست دهند!بزرگترین امپراطورِ هان، وو تی بود، که در مدتی بیش از نیم قرن (140 – 87 ق م) بربرهای مهاجم را پس راند و سلطة چین را به کره و منچوری و آنام و هندوچین و ترکستان رسانید. وسعتی که برای چین می شناسیم، از این زمان، تحقق یافت. وو تی شیوة سوسیالیسم (جامعه گرایی) را مورد آزمایش قرار داد، به این معنی که مالکیتِ منابعِ طبیعی را از آنِ دولت دانست تا دستهای خصوصی نتوانند «ثروتهای کوهها و دریاها را، منحصراً، مطابقِ مصلحتِ خود به کار برند و دارا شوند و طبقاتِ پایین را زیر دستِ خود سازند.» همچنین، تولیدِ نمک و آهن و تهیه و فروشِ نوشابه های تخمیری را در انحصارِ دولت در آورد. معاصرِ او، سوماچی ین، خبر می دهد که وی دستگاهی برای حمل و مبادلة کالا به وجود آورد و، برای جلوگیری از تغییرِ سریعِ قیمتها، تجارت را زیرِ نظارت گرفت تا قدرتِ دلالان و سفته بازان، «کسانی که به نسیه می خرند و وام می گیرند، آنان که می خرند و در شهرها انبار می کنند، آنان که همه نوع کالا را روی هم می ریزند»، از میان برود. کارگرانِ دولتی وسایلِ حملِ کالاها را برای سراسرِ خطة شاهنشاهی فراهم می آوردند. حکومت، کالاهای اضافی را ذخیره می کرد، و هرگاه قیمتها با سرعتِ زیاد بالا می رفت، دست به فروش کالا می زد، و هنگامی که قیمتها پایین می آمد، به خرید کالا می پرداخت. سوما چی ین می گوید : به این طریق، «بازرگانانِ توانگر و کاسبانِ فراخدست از سودهای هنگفت محروم شدند، ... و قیمتها در سراسرِ شاهنشاهی انتظام یافت.»هر کس موظف بود که میزانِ درآمدِ خود را به حکومت خبر دهد و پنج درصدِ آن را به نامِ مالیات، تسلیم کند. برای آنکه خریداری و مصرفِ کالاها آسان صورت گیرد، امپراطور، با ضربِ مسکوکاتی از نقرة آمیخته با قلع، بر حجمِ پولِ رایج افزود. به امرِ او، دولت برای میلیونها بیکاری که در مؤسساتِ صنعتیِ خصوصی راهی نداشتند، کار ایجاد کرد، رویِ رودهای چین پلهای فراوان ساخت و برای پیوستن رودها و آبیاری کشتزارها تُرعه های بسیار کند. گرانت می گوید: «وضعی انقلابی بود. اگر امپراطور "وو" هم روحی انقلابی داشت، می توانست از آن وضع سود جوید و به دولتِ چین نظامِ اجتماعیِ تازه ای بخشد. ... اما امپراطور، تنها متوجه حَوایجِ آنی بود. چنین به نظر می رسد که وی از عُمالِ خود تنها استفاده ای موقت می کرد، و به محضِ آنکه از آنان ملول می شد، به کنارشان می زد؛ همچنین افرادِ جدید را، چون به قدرت می رسیدند، قربانی می کرد. بی آرامیِ سلطانِ مستبد و کوته بینیِ قانون گذارانِ امپراطوری سبب شد که چین این مَجالِ شگرف را از کف دهد و به صورتِ دولتی یگانه و منظم در نیاید.»نظمِ نو چندگاهی بخوبی پیش رفت: کالاهای بازرگانی افزایش و تنوع یافت. بر دامنة مبادلات افزوده شد، و چین، در عرصة تجارت، به مللِ دور افتادة خاورِ نزدیک پیوند خورد. پایتخت، لویانگ، از حیثِ جمعیت و ثروت ترقی کرد، و خزانه های حکومت از پولِ مالیات مالامال شد. علم و شعر به راهِ تکامل افتاد، و سفالگریِ چینی با زیبایی پیوند خورد. در کتابخانة سلطنتی 3123 جلد دربارة آثارِ کلاسیک، 2705 جلد در فلسفه، 1318 جلد دربارة شعر، 2568 جلد دربارة ریاضیات، 868 جلد دربارة پزشکی، و 790 جلد کتاب دربارة جنگ وجود داشت. تنها کسانی به مقاماتِ حکومتی گمارده می شدند که از عهدة امتحاناتِ مخصوص بر می آمدند، ولی هر کس می توانست در این امتحانات شرکت کند. چین هیچ گاه تا آن پایه پیشرفت نکرده بود.اما این آزمایشِ تهور آمیز بر اثرِ نکبتهای طبیعی و مفاسدِ بشری قطع شد. سیلها و خشکسالیها قیمتها را از نظارتِ حکومت خارج ساخت. مردم، که از گرانیِ هزینة خوراک و پوشاک به زحمت افتادند، نغمة بازگشت به گذشته را، که بر اثرِ مرورِ زمان زیبا می نمود، ساز کردند و خواستار شدند که مبتکرِ نظمِ جدید، زنده، در آبِ جوشان افکنده شود. سوداگران اعتراض نمودند که دخالتِ حکومت مانعِ ابتکار و رقابتِ سالم است، و سپس از پرداختِ مالیاتهای سنگینی که برای آزمایشهای حکومت لازم بود، اِستنکاف ورزیدند. زنان به دادگاهها راه یافتند، صاحبانِ مقام را تحتِ تأثیرِ خود قرار دادند و بر مفاسدی که پس از مرگِ امپراطور دامنه دار شد، افزودند. جاعلان چنان با مهارت به جعلِ مسکوکاتِ جدید پرداختند که حکومت ناچار از جمع کردنِ آنها شد. کارفرمایانِ تازه ای پدید آمدند و استثمارِ ضعفا را از سر گرفتند. مدتِ یک قرن اصلاحات وو تی فراموش شد یا موردِ لعن و طعن قرار گرفت.در آغاز عصرِ میلادی، یعنی هشتادوچهار سال پس از مرگِ وو تی، اصلاح طلبِ دیگری بر اورنگِ سلطنتِ چین جلوس کرد. وانگ مانگ، که نخست؛ نایب السلطنه و بعداً امپراطور گردید، از ارجدارترین آزادمردانِ چین است. با آنکه خداوندِ زر بود، باز با اعتدال و حتی اِمساک می زیست و درآمدِ خود را میانِ دوستان و تهیدستان پخش می کرد. همواره در سامان دادن به حیاتِ اقتصادیِ کشورش مجاهده می ورزید. وانگهی، نه تنها کمر به حمایتِ علم و ادب بست، بلکه خود را نیز به زیورِ دانش آراست. چون به قدرت رسید، به جایِ سیاست بازان، مردانِ آزمودة فلسفه و ادب را گِردِ خود آورد. دشمنانش نامرادیهای او را به این گروه نسبت می دهند، و دوستانش آنان را مایة کامیابیهای او می دانند.وانگ مانگ، که از توسعة بردگی در املاکِ بزرگ دلگیر و بیزار بود، در همان آغازِ سلطنتِ خود، با ملی کردنِ زمین، هم بردگی و هم مالکیتِ عمده را برانداخت. زمین را به قطعاتِ مساوی تقسیم و میانِ دهقانان توزیع کرد و، برای جلوگیری از تمرکزِ مجددِ ثروت، فروش و خریدِ زمین را ممنوع ساخت. همچنان، نمک و آهن را در انحصارِ حکومت نگاه داشت و مالکیتِ معادن را نیز از آنِ دولت کرد و معاملاتِ شراب را زیرِ نظارت گرفت. مانندِ وو تی، با تثبیتِ بهای کالاها، کِشتکاران و مصرف کنندگان را در برابرِ بازرگانان حمایت کرد. حکومت، به هنگامِ وفور، فراورده های کشاورزی را می خرید و، در وقتِ کمیابی، می فروخت، و با نرخی نازل به صاحبانِ کارهای تولیدی وام می داد.وانگ: سیاستِ خود را بر اصولِ دنیای اقتصاد استوار ساخته و از طَبعِ انسانی غافل شده بود. با آنکه شب و روز برای بی نیازی و کامرانیِ ملت تلاش می کرد، بزودی دریافت که در عهدِ او بیسامانیِ اجتماعی دامنه دارتر گردیده است، پس دلشکسته شد. سوانحِ طبیعی، مانند خشکسالی و سیل، در کارِ اقتصادِ سنجیده و منظمِ او اِخلال وارد می آورد؛ همة گروههایی که اصلاحاتِ او بر آزِ آنها مهار زده بود، بر ضدِ او همداستان گردیدند؛ مردمِ پولدارِ طبقاتِ بالا چند بار دست به شورش زدند. وانگ، که از این ناسپاسیها به حیرت افتاده بود، کوشید که بر شورشها راه بندد. در آن میانه، اقوامی که یوغِ بندگیِ امارتِ چین را بر گردن داشتند، آن را به دور انداختند و بر اعتبارِ وانگ لطمة دیگری وارد ساختند. حتی اقوامِ بربریِ "شیونگ نو "ولایاتِ شمالی را گرفتند. سپس خاندانِ توانگرِ "لی یو" شورشی عمومی برانگیخت، چانگان را فتح کرد، وانگ مانگ را به قتل رسانید، و اصلاحاتِ او را خنثی کرد. جامعه به صورتِ پیشین بازگشت.با ظهورِ چند امپراطورِ ناتوان، سلطة دودمانِ هان پایان پذیرفت. پس، دودمانهای کوچک و دولتهای مجزا استقرار یافتند، و کشور به هرج و مرج افتاد. با وجودِ دیوارِ بزرگ، تاتارها به چین ریختند، نواحی پهناورِ شمال را گشودند، زندگانیِ چینیان را مَغشوش کردند، و چند گاه گسترشِ تمدن را موقوف داشتند – درست همچنان که هونها سازمانِ امپراطوری روم را درهم شکستند و، به نوبة خود، راهِ قرونِ وسطی یا عصرِ ظلمتِ اروپا را کوبیدند. چون در نظر بگیریم که مزاحمتِ تاتارها در چین بمراتب از تسلطِ وحشیان بر روم کوتاهتر و کم عمقتر بود، به قدرتِ نژاد و خصایصِ فرهنگِ چینی پی می بریم. جنگ و آشوب و اختلاطِ چینیان با مهاجمان، مدتی ادامه یافت. ولی، پس از آن، تمدنِ چین به خود آمد و از رستاخیزِ درخشانی برخوردار شد. شاید خودِ تاتارها در احیای ملتی که به کُهولت رسیده بود، مؤثر افتاد. چینیان فاتحان را پذیرفتند، با آنان وصلت کردند، آنان را متمدن ساختند و به سوی عالیترین دورة تاریخ خود پیش رفتند.III – افتخار سلسلة تانگظهورِ عصرِ درخشانِ تاریخِ چین معلولِ سه علت است: اختلاطِ نژادی، تحریکِ معنویِ آیین بودا، و نبوغِ یکی از بزرگترینِ امپراطورهای چین به نامِ تای تسونگ (627 – 650 میلادی). پدرِ تای تسونگ، که، مانندِ بانیِ دودمانِ هان، کائوتسو نام داشت، سلسلة تانگ را تأسیس کرد و پس از نه سال سلطنت، کناره گرفت. تای تسونگ در سنِ بیست و یک بر تخت نشست و به قتلِ برادران خود، که به مقامِ او نظر داشتند، دست زد، سپس، با پس راندنِ بربرها و فتحِ مجددِ خطه هایی که یوغِ سلطة چین را پس از سقوطِ دودمانِ هان از گردن برداشته بودند، ابرازِ لیاقت کرد. ناگهان از جنگ ملول شد و به پایتختِ خود، چانگان، بازگشت و روشی صلح آمیز پیش گرفت. به خواندن و باز خواندنِ آثارِ کنفوسیوس پرداخت و امر به انتشارِ آنها داد و گفت: «به کمکِ آیینه ای برنجین می توانید کلاهِ خود را درست بر سر بگذارید. به کمکِ آیینة اعصارِ گذشته می توانید قیام و سقوطِ شاهنشاهیها را پیش بینی کنید.» از همة تجملها روی گردانید و سه هزار بانو را که برای سرگرمی او انتخاب شده بودند، مرخص کرد. وقتی که وزیرانش خواستار قوانینی سخت برای دفعِ بزهکاری شدند، به آنان گفت: «اگر از مخارج بکاهم و بارِ خراج را سبک سازم و تنها کارگزارانِ درستکار را به کار گمارم تا مردم لباسِ کافی به دست آورند، اینها، بهتر از کیفرهای سخت، دزدی را منسوخ می کنند.»روزی به زندانهای چانگان رفت و دویست و نود تن را دید که به مرگ محکوم شده بودند. تنها به اتکای قولی که از آنها گرفت، درِ زندان را به رویشان گشود. قول دادند که بروند زمینها را شخم کنند و بازگردند. چنین نیز کردند، و تای تسونگ چنان خشنود گشت که آزادشان گردانید. سپس مقرر داشت که هیچ امپراطوری نباید حکمِ مرگِ کسی را امضا کند، مگر آنکه سه روز؛ روزه بگیرد. پایتختِ خود را به قدری زیبا ساخت که انبوهِ سیاحان از هند و اروپا بدانجا شتافتند. راهِبانِ بودایی، به تعدادِ زیاد، از هند آمدند، و بوداییانِ چین، مانندِ یوان چوانگ، آزادانه به هند رفتند تا آیینِ جدیدِ کشورِ خود را در سرچشمة آن مطالعه کنند. چون هیئتهایی برای تبیلغِ آیینِ زردشتی و آیینِ مسیحیتِ نِسطوری واردِ چانگان شدند، امپراطورِ چین، در زمانی که اروپا در فقر و ظلمتِ معنوی و کشمکشهای دینی غرقه بود، همانندِ اکبرشاه، به آنها خوشامد گفت، از آزادی و حمایتِ خود برخوردارشان کرد، و نیایشگاههای آنها را از خراج؛ معاف داشت. او خود به آیینِ کنفوسیوس وفادار ماند، ولی از خشکی و تعصب بر کنار بود. یک مورخِ مشهور می گوید: «چون در گذشت، ماتمِ مردم را حدی نبود، و حتی فرستادگانِ خارجی، خود را با کارد و نیزه زخمدار کردند و خونی را که از تنِ خود گرفته بودند، بر تابوتِ امپراطورِ متوفا افشاندند.»وی، زمینة خَلاقترین عصرِ تاریخِ چین را تدارک دید، و چین مدتِ پنجاه سال از صلح و ثباتِ نسبی برخوردار شد و توانست برنج و گندم و ابریشم و ادویة اضافی خود را صادر، و سودِ خود را صرفِ تجملی بیسابقه کند. در آن روزگار، همواره زورقهای تفریحی، مُزَیَن و مُنَقَش در دریاچه های چین در رفت و آمد بود، کالاهای بازرگانی، به میانجیِ رودها و تُرعه ها، به هر گوشة کشور می رسید، و کشتیها و بندرهای چین را به اقیانوسِ هند و خلیجِ فارس پیوند می دادند. چین تا آن زمان چنان ثروتی به خود ندیده و چندان از خواروبارِ فراوان و خانه های آسوده و پوشاکِ عالی بهره نبرده بود. با آنکه در اروپا به وزنِ ابریشمِ چین، طلا می پرداختند، باز نیمی از جمعیتِ شهرهای بزرگِ چین همیشه جامه های ابریشمین در بر می کردند، و در چانگانِ قرنِ بیستم: پوستهای خز و سنجاب بر تنِ مردم دیده می شد. در یکی از دهکده های نزدیک پایتخت، در کارخانه های ابریشم سازی، یکصدهزار کارگر به کار اشتغال داشتند. لی پو، شاعرِ چینی، از آن همه جلال در عجب بود: «چه مهمان نوازیِ پرشکوهی! چه اِفراط و اِسرافی! فنجانهایی از یشمِ سرخ و خوراکهای لذیذِ کمیاب، روی میزهایی مُرَصَع به سنگهای گرانبهای سبز رنگ.» از یاقوت مجسمه می تراشیدند و اجسادِ تجملپرستان را بر بسترهایی از مروارید می خوابانیدند و دفن می کردند. این قومِ بزرگ ناگهان زیبایی پرست شد و آفرینندگانِ زیبایی را سخت بزرگ داشت. نقادی چینی گوید: «در این عصر، هر کس آدم بود، شاعر بود.» امپراطورها شاعران و نقاشان را به مقاماتِ شامخ می رسانیدند، و به قولِ "جان من ویل"، غیر از «خنیاگران و خوانندگان و دلقکان»، هیچ کس جرئت آن نداشت که امپراطور را موردِ خطاب قرار دهد. در قرنِ هجدهمِ میلادی، امپراطورهای مِنچو فرمان دادند که از آثارِ شاعرانِ "تانگ" گلچینی فراهم آید. در نتیجه، مجموعه ای در سی جلد: شاملِ 48900 قطعه شعر از 2300 شاعر، که از دستبردِ زمان محفوظ مانده بود، گرد آمد. از آن گذشته، شمارة کتابهای کتاخانة امپراطور هم به 54000 رسیده بود. مُرداک می گوید: «دراین زمان مسلماً چین در جبهة مُقَدَمِ تمدن قرار داشت. قویترین، منورترین، مُترقیترین امپراطوریِ روی زمین، و دارای بهترین حکومتها بود. این عصر: آراسته ترین عصرِ تاریخِ جهان است.»مینگ هوانگ یا «امپراطورِ مشعشع» که، با بعضی وَقفه ها، در حدودِ چهل سال (713 – 756) بر چین سلطه ورزید، بر راسِ این عصر می درخشد. وی مردی بود پر از تناقضاتِ بشری. شعر می گفت و با کشورهای دوردست می جنگید و از ترکیه و ایران و سمرقند خراج می خواست. وی مجازاتِ اعدام را لغو، و زندانها و دادگاهها را اصلاح کرد؛ بی ترحم، بر داراییها مالیات بست؛ به تشویقِ شاعران و هنرمندان و دانشمندان پرداخت و در باغِ درختِ گلابیِ خود دانشکده ای برای آموزشِ موسیقی برپا داشت. در آغاز مانندِ یک زاهد؛ سلطنت کرد، به این معنی که کارخانه های ابریشم سازی را بست و بانوانِ درباری را از استعمالِ جواهر و جامه های گلدوزی شده باز داشت. ولی دیری نگذشت که لذتجویی کامل گردید و از هر هنر و تجملی بهره ها گرفت و سرانجام تاج و تخت را محضِ لبخندهای دلارایی به نام "یانگ کوی فی" از کف داد.در شصت سالگی، با یانگ کوی فیِ بیست و هفت ساله، که از ده سال پیش، یارِ دلارامِ هجدهمین فرزندِ او بود و پیکری تناور داشت و گیسوی مصنوعی بر خود می آراست، برخورد کرد. به عشقِ او، که زنی لجوج و هوسران و قدرت طلب و گستاخ بود، دچار آمد. بانو هم، از سرِ لطف، ستایشگریهای امپراطور را پذیرفت و او را با پنج خانواده از کسانِ خود آشنا ساخت و رُخصتش داد که ایشان را، در دربارِ خود، مَنصَب و مَقَرری دهد! "مینگ هوانگ" بانو را «بی آلایشِ بزرگ» خواند و تدریجاً فنِ ظریفِ عشرت را از او فرا گرفت. در نتیجه، دیگر چندان عنایتی به دولت و مُهماتش ننمود، بلکه تمامِ اقتداراتِ حکومتی را به "یانگ کوئو چونگ"، برادرِ فاسد و نالایقِ «بی آلایشِ بزرگ»، سپرد و، در حینی که عواملِ انحطاط و انهدام در پیرامونش فزونی می گرفتند، شب و روز را به عشرت گذارنید.یکی از درباریانِ او تاتاری به نامِ "آن لوشان" بود. وی، که به "یانگ کوی فی" دلباخته بود، اعتمادِ امپراطور را به خود جلب کرد و به فرمانروایی خطة شمال گمارده شد. با چالاکترین ارتشهای چین بدانجا رفت و ناگهان خود را امپراطورِ چین خواند و به سویِ چانگان تاخت. استحکاماتِ شهر، که مدتها از نظر افتاده بودند، از پا درآمدند، و "مینگ" ، پایتخت را ترک گفت. سربازانی که در مُلازِمَتِ مینگ به سر می بردند، بر او شوریدند، "یانگ کوئو چونگ" و اعضای هر پنج خانواده را کشتند، و "یانگ کوی فی" را از دستهای سلطان بیرون کشیدند و در برابرِ او به هلاکت رسانیدند. امپراطورِ سالخوردة دَرهَم شکسته، ناگزیر، از سلطنت کناره گرفت، و سپاهیانِ وحشیِ "آن لوشان"، شهرِ چانگان را غارت کردند و مردم را بیدریغ از دمِ تیغ گذرانیدند. گفته اند که، در شورشِ "آن لوشان"، سی و شش میلیون تن تلف شدند. اما این شورشی بی ثمر بود:"آن لوشان" به دستِ پسرش، و پسرش به دستِ یک سردار، و سردار به دستِ فرزندِ خود کشته شد. غایله به سالِ 762میلادی فرو نشست، و " مینگ هوانگ" با قلبی شکسته به پایتختِ ویران بازگشت، و پس از چند ماه درگذشت. بر رویِ هم، در جریانِ این مِهرورزیها و تیره روزیها، شعرِ چینی نقشی چنان تابناک یافت که پیش از آن هرگز به خود ندیده بود.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۰۲ آزمایشهایی در سوسیالیسم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.