EPISODE · Oct 11, 2020 · 29 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۰۳ فرشتة مطرود
from تاریخ تمدن
فرشتة مطرودپاره ای از ویژگیهای شعر چینیفرشتة مطرودبه هنگامِ سلطنتِ مینگ هوانگ، فرستادگانی از سرزمینِ کره آمدند و پیامی آوردند. این پیام را به خطی نوشته بودند که هیچ یک از وزیران نمی دانستند. امپراطور به شگفتی افتاد و گفت: «آیا در میانِ کلانتران و دانشمندان و دلاورانِ بیشمارِ ما ؛ کسی نیست که ما را از این مخمصه خلاص کند؟ اگر تا سه روز رمزِ این نامه گشوده نشود، همه از خِدمت طَرد خواهید شد.»وزیران از بیمِ باختنِ منصبها، و نیز سرهای خود، روز را به تلخی گذراندند و کنکاش کردند. سرانجام، وزیر "هوچی چانگ" به اورنگِ امپراطوری نزدیک شد و گفت: «این بنده رخصت می خواهد تا به عرضِ خداوندگار معروض دارد که در این شهر شاعری هست پُر خِرد، به نام لی؛ با دانشهای بسیار آشناست، و کاری نیست که از وی برنیاید. بفرمای تا نامه را بخواند.» امپراطور فرمان داد که لی بیدرنگ به دربار آید. لی نپذیرفت و پیغام فرستاد که دانشمندانِ دولتی رساله ای را که او در امتحانِ استخدامِ دولتی نوشته است، مردود دانسته اند، و بنابراین معلوم است که او نباید برای خواندنِ چنان نامه ای شایستگی داشته باشد. امپراطور عالیترین لقب و خَلعتِ مخصوصِ اهلِ علم را به او اعطا کرد و دلِ او را به دست آورد. پس، لی به دربار آمد و چون مُمتحنانِ امتحانِ استخدامِ دولتی را در میانِ وزیران دید، آنان را واداشت که کفش از پایش بیرون آورند. سپس نامه را ترجمه کرد. دولتِ کره اعلام داشته بود که برای برافکندنِ یوغِ چین آمادة جنگ است. لی، در پاسخ، نامه ای خردمندانه و ترساننده نوشت، و امپراطور بی تردید آن را مُهر کرد، زیرا، به تلقینِ "هو چی چانگ"، تقریباً باور کرده بود که لی فرشته ای است که بر اثرِ شرارتی از آسمان رانده شده است. حکومتِ کُره، پس از دریافتِ آن نامه، زبان به معذرت گشود و خَراج فرستاد، و امپراطور قسمتی از خراج را به لی بخشید، و "لی" هم که عاشقِ شراب بود آن را به میفروش داد.گویند شبی که "لی پو" زاده می شد، مادرش "تای پوشینگ" ستارة سپیدِ بزرگ یا زُهره را، که در مغرب زمین، «ونوس» می خوانند، به خواب دید. پس، کودکِ خود را لی (به معنی «آلو») نام نهاد و "تای پو" (به معنی «ستارة سپید») لقب داد. لی در دهسالگی بر همة آثارِ کنفوسیوس تسلط یافت و چکامه هایی جاویدان آفرید. در سالِ دوازدهمِ عمر، زندگی فیلسوفان پیش گرفت و به کوهستان پناه برد و سالها در کوهها زیست. در آنجا سخت تندرست و نیرومند شد، شمشیرزنی آموخت، سپس هنرهای خود را به جهان اعلام داشت: «هر چند که قامَتَم از هفت پای چینی کمتر است، قوتِ آن دارم که ده هزار مرد را برابری کنم.» (ده هزار، در بین چینیان، معنی «بسیار» می دهد.) پس از آن، از سرِ فراغت، در اکنافِ زمین به مسافرت پرداخت و شهدِ عشق را از لبانِ گوناگون نوشید. برای «دخترکِ وو» چنین سرود:شرابِ زر، جامهای زر، و دخترکی از وو سواره می آید. پانزده سال دارد: ابروهای آبی شده، کفشهای سرخِ زربفت، سخن بیزبان. اما آوازش مَسحور می کند. دورُ میز جشن می گیریم- میزی مرصع به کاسة سنگ پشت. دخترک در دامانُ من مست می شود. آه طفلک، چه نوازشها در پشتُ پرده های گلدار، سوسن دار! همسری برگزید، اما چنان اندک مایه بود که زن، تَرکَش کرد و کودکان را باخود برد. آیا این ابیاتِ اشتیاق آمیز به یادِ اوست یا به یادِ یاری شور انگیزتر؟ دلاراما، زمانی که اینجا بودی، خانه را پرگل می کردم. دلاراما، اکنون رفته ای- تنها تختی به جای مانده است. لِحافِ مُنَقَش، روی تخت جمع شده است؛ نمی توانم بخوابم. سه سال از رفتنِ تو می گذرد. هنوز عطری که از خود به جا گذارده ای، مفتونم می کند. این عطر را تا ابد در مشام خواهم داشت. اما کجایی تو، محبوبم؟ آه می کِشَم- برگهای زرد از شاخه به زیر می افتند. زاری می کنم- شبنمِ سپید، رویِ خزه های سبز؛ چشمک می زند.وی برای تسلای خود به شراب روی آورد، و در سِلکِ «شش لاابالیِ باغِ خیزران»، که بی شتاب می زیستند و با ترانه ها و شعرهای خود نان می خوردند، درآمد. چون شنید که در نیائوچونگ شرابی عالی هست، به جانبِ آن شهر، که حدود پانصد کیلومتر با او فاصله داشت، روانه شد. در سفرهای خود با توفو، که والاترینِ شاعرانِ چین و همسنگِ او بود، آشنا شد. دیرزمانی با هم غزل سرودند و برادرانه دست به دست دادند و بر یک بستر خوابیدند، تا آنکه شهرت، آنان را از یکدیگر جدا ساخت. همة مردم آنان را دوست می داشتند، زیرا، مانندِ پارسایان، بی آزار بودند و، با غرور و اخلاص، یکسان با شاه و گدا رفتار می کردند. عاقبت به چانگان پا نهادند؛ هو، وزیرِ صاحبدل، چنان مفتونِ اشعارِ "لی پو" شد که برای پرداختِ پولِ شرابِ او زینت آلاتِ زرینِ خود را فروخت. توفو در وصف لی پو گوید:اما پو، جامی سرشار به او بده، صد شعر خواهد ساخت. درونِ میکده ای در یکی از خیابانهای چانگان چرت می زند؛ و با آنکه ولی نعمتش او را فرا می خواند، پا در زورقِ سلطنتی نمی گذارد. می گوید: «خداوندگارا، بر من ببخشا، من خدای شرابم!»لی پو در مدحِ «بی آلایشِ بزرگ» (یانگ کوی فی) شعر می سرود، و از این رو امپراطور بدو دوستی می نمود و صِله بارانش می کرد. روزی مینگ هوانگ در «کوشکِ عود» جشنِ شقایق برپا داشت و "لی پو" را احضار کرد تا به افتخارِ محبوبه اش شعر سراید. لی پو چنان مست بود که شعر گفتن نتوانست. ناچار آبِ سرد بر چهرة مهربانش ریختند تا به خود آمد و غزلسرایی آغاز کرد و، در وصفِ رقابتِ گلهای شقایق با بانو "یانگ کوی فی"، دادِ سخن داد:جلالِ ابرهای دامن کش در جامة اوست، و جلوة گل در چهرة او. ای منظرِ آسمانی، تنها در آن بالا بر فرازِ «کوهِ گوهر»، یا در قصرِ بلورینِ پریان، در زیرِ ماه یافت می شوی! با اینهمه او را در این بستانِ زمینی می بینم- بادِ بهاری بآرامی بر نرده ها می وزد، و دانه های درشتِ شبنم می درخشند. ... پیروز است شوقِ بی پایانِ عشق، که با بادِ بهاری در دل؛ خانه کرده است.کیست که از چنین ستایشی خرسند نشود؟ با این وصف، بانو یانگ پنداشت که شاعر او را ظریفانه هَجو کرده است، و از آن پس کوشید تا شاه را به او بدگمان سازد. پس، امپراطور؛ بَدره ای به "لی پو" داد و روانه اش کرد. یک بارِ دیگر شاعر راهِ سرگردانی پیش گرفت و غمِ دل به مِی شُست. به «هشت تنِ جاویدانِ جامِ شراب»، که نُقلِ مجالسِ چانگان بودند، پیوست و با شاعری به نامِ لیو لینگ همداستان شد: لیولینگ متوقع بود که همواره دو خادم به همراه داشته باشد: یکی با کوزه ای شراب، تا به خواجه نوشاند؛ و دیگری با بیلی آمادة کار، تا چون شراب؛ خواجه را از پا درآورد، او را به خاک سپارد! می گفت: «امورِ این جهان مانندِ سبزاب رودخانه نااستوار است.» براستی شاعرانِ چین بر سَرِ آن بودند که طهارتِ خشکِ فیلسوفانِ آن سرزمین را جبران کنند، و از جمله" لی پو "می گفت: «از بهرِ شستنِ غمهای دیرینة روحِ خود، صد خُم شراب نوشیدیم.» وی مانندِ "عُمَر خیام"، بشارتِ انگور را به جهانیان می رساند:رود تندرو به دریا می ریزد و دیگر باز نمی گردد. آیا نمی بینی که، بالای آن برجِ بلند، سپیدمویی دربرابرِ آیینة روشنِ خود اندوه می خورد؟ جَعدَش، بامدادان، مانند ابریشم سیاه بود. شامگاهان، سراسر چون برف. بیا تا می توانیم از خوشیهای کُهَن طَرفی بندیم و ساغرِ زرین را از کف ننهیم و بی آن در ماهتاب نمانیم. ... تنها آرزومندِ نشئة دیرپای شرابم، و همین خواهم که هرگز به خود نیایم. ... بیا امروز من و تو با هم شرابی خُریم! چرا بگوییم بهایش را نداریم؟ اسبِ من آراسته به گلهای زیباست، قبای پوستینِ من هزار قطعه زر می ارزد، از پسرکِ (خادم) می خواهم که اینها را بدهد و شرابِ شیرین بگیرد آنگاه من و تو غمهای 10 هزار قرن را فراموش می کنیم.این غمها چه غمهایی بودند؟ خَلَجانِ عشقِ مردود؟ بعید است، زیرا با آنکه چینیان مانندِ ما عشق به دل راه می دهند، شاعرانِ آنان به شدتِ ما از دردِ آن نمی نالند. تراژدی انسانی، بدانسان که از اشعارِ "لی پو" برمی آید، بازتابِ حوادثِ بسیار است: جنگ و تبعید، هجومِ "آن لوشان" و سقوطِ پایتخت، فرارِ امپراطور، مرگِ "یانگ کوی فی"، و بازگشتِ "مینگ هوانگ" به قصرهای ویران شدة خود." لی پو" سوگواری می کند: «جنگ را پایانی نیست.» و سپس با زنانی که شوهرانشان قربانیِ مریخ(خدای جنگ) شده اند، به همدردی می پردازد:دی ماه است. دخترکِ افسردة یوچو را بنگر! نمی خواند، لب به تبسم نمی گشاید. ابروهای پروانه آسای او ژولیده اند. دمِ در می ایستد و رهگذران را می نگرد، و او را به یاد می آورد که تیغ برگرفت و برای حفظِ مرز رفت، او که در سرمایِ آن سویِ دیوارِ بزرگ ،رنجِ عظیم برد، او که در جنگ فرو غلتید و هرگز باز نمی گردد. در تیردانِ زرینی، آراسته به پوستِ ببر، درمیانِ تارِ عنکبوت و گَرد و غبارِ سالها، دو تیر با پرهای سفید به یادگار مانده اند- ای رؤیاهای خالی از عشق، دیدار شما چه غمزاست! دخترک تیرها را بیرون می آورد و می سوزاند و خاکستر می کند. با ساختنِ سد می توان از جریانِ رودِ زرد جلو گرفت، اما به هنگامِ برف و بادِ شمال، که می تواند از اندوه او بکاهد؟لی پو را می توانیم در نظر آوریم که از شهری به شهری و از امارتی به امارتی می رود. آنچنان که "تسوی تسونگ چی" او را وصف می کند: «زایری هستی که کولِباری پر از کتاب بر پشت داری و هزار و صدها فرسنگ و بیشتر طیِ طریق می کنی. زیرِ آستین، دشنه ای داری و در جیب، دیوانی شعر.» در این آوارگیهای طولانی، دوستیِ دیرین او با طبیعت، وی را از آرامشی ناگفتنی برخوردار گردانید. از لابلای اشعار او سرزمینِ گُل آذینش را می بینیم و در می یابیم که تمدنِ شهری در آن زمان بارِ سنگینی بر روحِ چینیان نهاده است:چرا در میانِ کوههای سرسبز به سر می برم؟ می خندم و پاسخ نمی دهم. روحم آرام است، روحم در آسمان و زمینی دیگر، که از آن هیچ کس نیست، ساکن است. درختانِ هلو غرق در گُلند، و آب روان است. همچنین: ماهتاب را در پای تختم دیدم و پنداشتم که یخ بر زمین نشسته است. سربرداشتم و به ماهِ کوهسار نگریستم؛ سر فرود آوردم و از خانة دورافتادة خود یاد کردم. همچنانکه مویش به سپیدی می گرایید، شوقِ خاطراتِ جوانی قلبش را مالامال می ساخت. چه بسیار، در محیطِ مصنوعیِ پایتخت، برای سادگیِ طبیعیِ خانه و خانوادة خود دلتنگی نمود! در سرزمینِ وو برگهای درختِ توت سبزند، و کرمهای ابریشم سه بار به خواب رفته اند. نمی دانم در "لوه شرقی"، که خانواده ام سکونت دارد، مزارعِ ما را چه کسی کشت می کند؟ نمی توانم، بهنگام، برای کارهای بهاری بازگردم، روی رود سفر می کنم و ثمری ندارم. بادِ جنوب می وزد و روحِ دورماندة مرا سبک می راند و به سوی میخانه ای آشنا می برد. در آنجا، در سمتِ خاور، درختِ هلویی می بینم، که با برگها و شاخه های سِتَبر در میانِ مِهِ آبی فام، تکان می خورد. این درختی است که سه سال پیش، قبل از آوارگی، کاشتم. اکنون: درختِ هلو تا بامِ میخانه رَسته است، در حالی که من در سفرهایی بی بازگشت، عمر گذاشته ام. پینگ یانگ:دخترِ زیبایم! تو را می بینم که کنارِ درختِ هلو ایستاده ای و شاخة پُرگُلی می چینی. گُلها را می چینی، ولی من آنجا نیستم- اشکِ تو مانندِ رود؛ روان می شود! پسرِ کوچکم، پوچین! قامتِ تو به شانة خواهرت رسیده است. با خواهرت به زیرِ درختِ هلو می آیی، اما کیست که دستِ نوازش بر دوشِ تو کشد؟ چون از اینها یاد می کنم، از خِرَد بیگانه می شوم، و هر روز دردِ تیزی، قلبم را سوراخ می کند. اینک قُماشِ ابریشمین برمی گیرم تا این نامه را بنویسم، و با مِهرم، از راهی دراز، آنسوی رود، برای شما بفرستم."لی پو" بازپسین سالهای عمر را به تلخی گذرانید، زیرا هرگز به کسبِ مال تن درنداده بود، و در آن بحبوحة آشوب و جنگ و انقلاب نیز سلطانی نبود که او را از گرسنگی حفظ کند. سرانجام، لی لینگ، امیرِ یونگ، او را به مجلسِ خود خواند. با شادی پذیرفت و نزدِ او شتافت. اما چون لی لینگ بر ضدِ جانشینِ امپراطور "مینگ هوانگ" شورید و مَنکوب شد، "لی پو" را هم با دیگران به زندان افکندند و، به عنوانِ خائن، به مرگ محکوم کردند. یکی از سرداران، به نام "کوئو تسی ای"، که شورشِ "آن لوشان" را فرونشانیده بود، وساطت کرد و حاضر شد که درجه و عنوانِ او را بگیرند و جانِ "لی پو" را ببخشایند. در نتیجه، حکومت از قتلِ "لی پو" چشم پوشید و به تبعیدِ او اکتفا ورزید. خوشبختانه بزودی فرمانِ عفوِ عمومی صادر شد، و "لی پو" با گامهای ناتوان و لرزان به سرزمینِ خود بازگشت. سه سال بعد، در بسترِ بیماری افتاد و درگذشت. اما راویان، که چنین مرگِ ساده ای را برای چنان روحِ بزرگی شایسته نمی دانسته اند، روایت کرده اند که شبی، در حالتِ شوق و جَذبه، برای گرفتنِ تصویرِ ماه در آب، خود را به رودی افکند و غرق شد!سی جلد شعرِ لطیف و رقت آمیز از او مانده است و او را بزرگترین شاعرِ چین معرفی می کند. یک نقادِ چینی می گوید: «وِی: تارِکِ رفیعِ "تای" است و از هزار تَل و کوه بالاتر رفته است. خورشیدی است که هزار هزار ستارة آسمانی در برابِر آن درخششِ تابناکِ خود را از کف می دهند.» مینگ هوانگ و بانو یانگ مردند، ولی نغمة "لی پو" هنوز جان دارد:کشتی من از چوبهای گرانبهاست، و سُکانی دارد از ماده ای کمیاب. خنیاگران، با نی لبکهایی از خیزران و طلا، در دو سَرِ آن می نشینند. چه خوش است کوزه ای شراب به دست گرفتن، دخترانِ نغمه سرا در کنار داشتن، و شادمان با امواج، بدینسوی و آنسوی رفتن! شادمانترم از آن پَری که در هوا بر دُرنای زردفامِ خود سوار بود؛ و آزادم همچون آدمِ دریایی که، بی هدف، مرغان را دنبال می کرد. اکنون، به نیروی خامة الهام یافتة خود، «پنج کوه» را در هم می شکنم. شعرِ من زاده شده است. می خندم، و شادیم گسترده تر از دریاست. ای شعرِ بیمرگ! ترانه های چوپینگ همچون مهر و ماه، پرشکوه است، حال آنکه کاخها و برجهای شاهانِ چو از تپه ها زدوده شده اند.V- پاره ای از ویژگیهای شعر چینیشعر چینی را تنها از روی آثارِ "لی پو" نمی توان شناخت. برای شناخت، یا اگر بهتر بگوییم، برای احساسِ شعرِ چینی باید بی شتاب به شاعرانِ بسیار رو کنیم و با شیوه های مخصوصِ آنان آشنا شویم. مسلماً پاره ای از کیفیاتِ ظریفِ شعرِ چینی در ترجمه های ما از میان می رود: ما نمی توانیم حروفِ خوشنمای چینی را، که از بالا به پایین و از راست به چپ کشیده شده اند و، در عین حال که هر کدام هجایی واحدند، اندیشه ای پیچیده را بیان می کنند، ببینیم؛ نمی توانیم وزنها و قافیه هایی را که بدقت از گذشته ها به شعرِ چینی رسیده اند، دریابیم؛ نمی توانیم الحانِ زیر و بم را، که به شعرِ چینی آهنگ و ضرب می دهند، بشنویم. بیگانه چون به خواندن ترجمة شعر چینی می پردازد، دست کم از نیمی از لطف آن محروم می ماند. شعرِ عالیِ چینی در اصل همچون گلدانی است آراسته و پُرنگار، اما نزدِ ما نظمی است آزاد یا صورتهایی است ساده، که بیگانه ای نیم ترجمه ای ضعیف از آن را به ما رسانیده است. در شعرِ چینی آنچه بیشتر به چشم می خورد، ایجاز است. شاید این شعرها در نظرِ ما ناچیز و سَبُک جلوه کند و شکوه و پیچ و تابِ اشعارِ میلتُن و هومر را نداشته باشد. از این رو، ما از شعرِ چینی خرسند نمی شویم. ولی چینیها معتقدند که شعر باید سراسر کوتاه باشد، و شعرِ بلند امری است متناقض. نزدِ آنان، شعر خلسه ای آنی است؛ وقتی که به صورتِ طوماری حماسی درآید، می میرد. رسالتِ شعر این است که با عبارتی کوتاه تصویری بسازد و، با چند بیت، فلسفه ای را بیان کند. کمالِ مطلوبِ شعر، بیانِ معانیِ نامحدود است در الفاظِ موزونِ معدود. شعرِ چینی مانندِ نقاشی است، و خطِ چینی هم اساساً نوعی نقاشی است. از این رو، زبانِ مکتوبِ چینی، به خودی خود، حالتی شاعرانه دارد. اما در همان حال که اشیا و امورِ واقعی را در قالبِ تصاویری روشن می ریزد، نمی تواند امورِ اِنتزاعی را بیان کند. با این وصف، در جریانِ گسترشِ تمدن، همچنانکه مفاهیمِ انتزاعی؛ افزونی گرفته اند، چینیان، برای اِلقای آنها، آیات یا اشاراتِ دقیقی به کار بسته اند. به همین دلیل، شعرِ چینی هم توجه شعرشناس را روی عباراتی کوتاه متمرکز می گرداند و هم او را برای دریافتِ القائاتِ مُتُشَتِت آماده می سازد و، با تصویرِ ساده ای که عرضه می دارد، معنیِ ژرفی را به ذهن تحمیل می کند. شعرِ چینی برکنار از تفصیل است، چیزی جز اشاره ای موجز نیست، و بیش از آنچه می گوید، ناگفته می گذارد- ناگفته هایی که تنها یک تن شرقی؛ توانِ درکِ آنها را دارد. چینیان می گویند: «پیشینیان، برترین حُسنِ شعر را در این دانستند که معانیِ الفاظ در ورای آنها باشد، و خواننده مجبور به تأمل و استخراجِ آنها گردد.» شعرِ چینی، مانندِ سایر هنرها و نیز آدابِ چینی، دارای لطفی است بیکران، نهفته در صورتی ساده و لطیف. از مجاز و تشبیه و کنایه چشم می پوشد و فقط به نمایشِ یک چیز و اشاره ای به مفاهیمِ مربوط به آن بسنده می کند. از مُبالغه و هیجان دوری می گیرد و با روشنی و اعتدال، به ذهنِ پخته و بالغ راه می یابد. عواطفِ شدید را ملایمت می بخشد و بندرت صورتی شورانگیز به خود می گیرد.انسانها جدا از یکدیگر زیست می کنند- همچون ستارگان که می گردند، اما هرگز به یکدیگر نمی رسند. این چشم- چه خوش است که ما هر دو از یک چراغ نور می گیریم! دور جوانی کوتاه است. از معابدِ ما بوی مرگ می آید. هم اکنون نیمی از آنان که می شناسم، روح گشته اند. اعماقِ روحِ من به جُنبش آمده است.گاهی ممکن است از رِقَتِ این اشعار به ملال افتیم، و نیز از این حسرتِ بیحاصل محزون شویم که چرا زمان از گذشت باز نمی ایستد و به انسانها و دولتها مجال آن نمی دهد که تا ابد جوان مانند. باید در نظر آوریم که در روزگارِ مینگ هوانگ تمدنِ چینی سالدار و خسته بود و شاعرانِ آن، مانندِ هنرمندانِ سراسرِ مشرق زمین، به تکرارِ موضوعهای کهنه و رعایتِ زیباییِ صوری اشتیاقِ وافر داشتند. با این وصف، شعرِ چینی در هیچ جا مانند ندارد: اینهمه دقتِ بیان، اینهمه عواطفِ لطیف و در عینِ حال اعتدال آمیز، و اینهمه سادگی و کوتاهی و رسایی در شعرِ اقوامِ دیگر دیده نمی شود. می گویند که اشعارِ دورة تانگ نقشِ بزرگی در تربیتِ جوانانِ چین ایفا می کند، و هر چینیِ هوشمند، کثیری از اشعارِ این دوره را از بردارد. اگر چنین باشد، آنگاه باید، برای تبیینِ این نکته که چرا هر چینیِ بافرهنگ، هم هنرمند است و هم فیلسوف، در احوالِ "لی پو" و "توفو" تأمل کنیم.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۰۳ فرشتة مطرود
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.