تاریخ تمدن قسمت ۱۰۴  توفو  نثر episode artwork

EPISODE · Oct 12, 2020 · 35 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۱۰۴ توفو نثر

from تاریخ تمدن

توفونثرتوفولی پو در چین برابر است با کیتس در انگلیس. اما سُرایندگانِ دیگری هم هستند که مانندِ او نزدِ چینیان گرامیند. یکی از اینان "تائو چی ین" است که اهلِ زُهد بود و دست از کارِ حکومتیِ خود برداشت و گفت که دیگر نمی تواند، در ازای کارمزدی که به او می دهند، در ازای پنج پیمانه برنج در روز، تن به "کوتو" دهد و «مَفاصلِ پشتِ خود را خم کند». مانند بسیاری از کارگزارانِ حکومتی، که از" کوتَه نظریهای" اداری خسته می شدند، به جنگلها پناه بُرد تا در آنجا «طولِ سالها و عمقِ شراب» را دریابد و در کنارِ رودها و کوههای چین، که نقاشانِ چینی به دفعات رویِ پارچه های ابریشمین تصویر کرده اند، آرامش پذیرد:زیرِ پرچینِ شرقی، گلهای داوودی را می چینم، سپس زمانی به تپه های دور دستِ تابستانی خیره می شوم. هوای کوهستان در بامدادان، پرطراوت است. پرندگان، دو به دو، باز می گردند. اینها معنیهایی ژرف دارند. با اینهمه، چون به بیانِ آنها می پردازیم، الفاظ قاصر می آیند. ... حماقت است که مانندِ برگی فروافتاده در خاکِ خیابانها عمر گذاریم! اما من سیزده سال چنین زیستم. ... دیرگاهی در قفس به سر بُردَم. اینک بازگشته ام. انسان باید رجعت کند تا ذاتِ خود را تحقق بخشد.شاعرِ دیگر، "پوچویی"، راهِ مخالف را برگزید و به مشاغلِ دیوانی و حیاتِ شهری روی نمود. از منصبی به منصبی ارتقا یافت، تا آنکه حاکمِ شهرِ بزرگِ "هانگ چو" و رئیسِ «شورای جنگ» شد. با این وصف، هفتاد سال عمر کرد و چهار هزار قطعه شعر سرود و، در مواردی که در تبعید بود، از طبیعت کامِ دل گرفت. وی به رازِ آمیختنِ تنهایی با حیاتِ اجتماعی و پیوندِ آرامش و تکاپو پی برد. پُر دوست نبود. به قولِ خود، در «خوش نویسی و نقاشی و شطرنج و قماربازی، که مردم را گِرد می آورند»، دستی متوسط داشت. از صحبتِ مردمِ ساده لذت می برد، و آورده اند که اشعارِ خود را اول بار برای پیرزنی روستایی می خواند و هر چه را برای او نامفهوم بود، ساده می کرد. از این رو، محبوبترین شاعرِ تودة مردم شد. اشعارش را بر همه جا نوشتند – رویِ دیوارهای مدارس و معابد و اطاقکهای کشتیها. گویند دخترکی نغمه پرداز به مردی که برایِ عشرت، نزدِ او رفته بود، گفت: «نباید مرا رقاصِ ساده ای بدانی. من می توانم «خطای ابدی»(. مشهورترین داستانِ چینی است، دربارة عشقِ مینگ هوانگ و یانگ کوی فی، و انقلاب و مرگِ یانگ، و بیچارگیِ مینگ در دورة پس از انقلاب. این شعر ارزشِ فوق العاده ندارد و، چون بلند است، ذکرِ آن نیز میسر نیست.) استاد "پو" را بخوانم!»آخرین شاعری که موردِ بحثِ ما قرارمی گیرد، تو فو، سُرایندة عمیق و دوست داشتنی است. "آرثر ویلی" می نویسد: «مؤلفانِ انگلیسیی که ادبِ چین را موردِ مطالعه قرار داده اند، مایلند "لی پو" را بزرگترین شاعرِ چینی بشمارند، اما چینیان، خود، این مقام را از آنِ "تو فو" می دانند.» نوشته اند که "تو فو" به چانگان آمد تا برای گرفتنِ شغلی دیوانی امتحان دهد. امتحان داد و مردود شد و، با آنکه مخصوصاً در موضوعِ شعر رد شد، باز یأس به خود راه نداد و اعلام داشت که اشعارِ او تبِ مالاریا را درمان می کند، و این درمان را خود به کار بسته است! برخی از اشعارِ او به نظرِ مینگ هوانگ رسید. پس، شخصاً از او امتحان کرد و، چون قابلِ قبولش یافت، او را به سِمَتِ دبیریِ سردارِ "تسوا" گمارد."تو فو" دلگرم شد و زن و فرزندانش را، که در دهکده ای دور افتاده می زیستند، از یاد برد و در پایتخت ماند. با "لی پو" شعر مبادله می کرد و در میخانه ها تردد داشت و بهای شراب را با شعر می پرداخت. دربارة لی می گوید: سَروَرَم را دوست دارم، چون برادری کوچک؛ برادرِ بزرگ را. در خزان، سرخوش از شراب، در بسترِ یگانه ای می خوابیم. هر روز دست به دست می خرامیم.در آن ایام، مینگ به "یانگ کوی فی" عشق می ورزید، و" تو فو" نیز، مانندِ شاعرانِ دیگر، در آن باره شعر می ساخت. ولی وقتی که انقلاب درگرفت و جاه جویان، چین را به خون شُستند، به موضوعهای غم انگیز پرداخت و وجهِ انسانیِ جنگ را تصویر کرد: دیشب حکومت فرمان داد که از میانِ کودکانِ هجده ساله سربازگیری شود. اینان باید از پایتخت دفاع کنند. ... ای مادر، ای کودکان، اینچنین مَگِریید! این گونه اشک ریختن به شما آسیب می رساند. چون اشک ریختن متوقف شود، اجساد فرا می آیند، آنگاه نه آسمان شَفقت می ورزد، نه زمین. ... می دانید که در شانتونگ دویست ناحیه به صورتِ بیابان درآمده است، و هزاران دِه و مزرعه، سراسر خارپوش گردیده است؟ مردان چون سگان به قتل رسیده اند و زنان مانندِ ماکیان رانده شده اند. ... اگر سرنوشتِ بدِ پسران را می دانستم، آرزو می کردم که همة پسران، دختر باشند. ... پسران فقط به دنیا می آیند تا در زیرِ علفهای بلند مدفون شوند. هنوز استخوانهای کشتگانِ جنگهای کهن در کنارِ دریای نیلگون قرار دارد. استخوانها روی شنها به چشم می خورد و سخت سپید فامند. ارواحِ جوان و پیر در اینجا گِرد می آیند تا هماهنگ فریاد کشند. وقتی که باران می بارد و خزان و بادهای سرد فرا می رسند، بانگِ آنان رسا می شود، چنان رسا که در می یابم غم چه مهلک است. ... پرندگان، که همراهِ طغیانِ آب در حرکتند، در رؤیاهای خود عشقبازی می کنند. کرمهای شب تاب باید با نورِ خود راهِ صبح را بگشایند. چرا باید انسان برای زیستن؛ انسان را بکشد؟ بیهوده در شبِ گذران آه می کشم.در طی دو سال انقلاب، توفو با زن و فرزندانِ پریشانِ خود سرگردان شد. چندان بینوا بود که نان؛ دریوزه می کرد و چنان فرو افتاده بود که زانو بر زمین می زد و مردی را که چند گاهی به خانواده اش نان و آب می رسانید، دعا می کرد. سرداری رئوف به نامِ "ین وو" او را دبیرِ خود گردانید و از مَذِلت نجات بخشید. این سردار او را در کلبه ای نزدیکِ «رودِ گل شوی» مسکن داد و از او خواست که تا می تواند شعر سراید. توفو بدین طریق آرامش یافت و در بارة باران و کوه و ماه به نغمه سرایی پرداخت:چه سود از یک کلام یا یک شعرِ نَغز؟ جز کوهها و جنگلهای عمیقِ تیره چیزی در برابرم نیست. سرِ آن دارم که هنر افزارها و کتابهایم را بفروشم، و از سرچشمة پاکِ طبیعت بنوشم. ... وقتی که جای اینچنین دِلارا باشد، آهسته می خرامم. می خواهم روحم را در دلارایی آن غرق کنم. دوست دارم بر پرهای پرندگان دست کشم. در آنها می دمم تا پَرهایِ لطیفِ زیرین را ببینم. دوست دارم که پرچمهای گُلها را بشمارم، و حتی گَردة زرینِ آنها را وزن کنم. لطف دارد که بر علف بنشینم. در اینجا مرا به شراب نیازی نیست، زیرا گلها مستم می کنند. ... تا اعماقِ استخوانهایم، درختانِ کهن و امواجِ آبیِ دریا را عاشقم.سردارِ نیکوکار وی را دوست داشت. از این رو آرامشِ او را بر هم زد و در دستگاهِ تفتیشِ چانگان به وی مقامی شامخ داد. اما، ناگهان سردار در گذشت و شاعر؛ خود را در بحبوحة جنگ یافت. جز نبوغش چیزی نداشت. کودکانش، که بارِ دیگر از گرسنگی به صورتِ وحشیان درآمده بودند، بر بدبختیِ او می خندیدند. در پیری سخت تنها و تلخکام و «چیزی زشت نما» گردید. باد بامِ کلبه اش را ویران کرد، و کودکانِ ولگرد، کاهِ بسترش را در مقابلِ دیدگانش ربودند. آن قدر ناتوان بود که ممانعت نمی توانست. از اینها بدتر، نسبت به شراب بیمیل شد، و دیگر قادر نبود که به شیوة" لی پو "مشکلاتِ حیات را بگشاید. سرانجام به دین گرایید و در آیینِ بودا آرامش جُست. در سنِ 59، با آنکه علیل بود و زیاده پیر می نمود، برای زیارت، به معبدِ کوهِ مقدسِ هوئِن رفت. در آنجا کلانتری که با اشعارِ او الفت داشت، وی را شناخت و به خانه برد و به احترامش ضیافتی برپا داشت. سالها بود که توفو چنان مجلسی ندیده بود. از گوشتِ گرم، بخار بر می خاست، و شرابِ شیرین بفراوانی یافت می شد. با ولع به خوردن پرداخت و سپس، به در خواستِ میزبان، کوشید که شعری بسازد و بخواند. اما بیحال به زمین افتاد و روز بعد جان داد.VII – نثرشاعرانِ دورة تانگ، تنها بخشی از شعرِ چینی را به بار آورده اند، و شعر، فقط بخشِ کوچکی از ادبِ چینی است. برای ما دشوار است که عمر و دامنة این ادب و رواجِ فراوانِ آن را در میانِ مردمِ چین دریابیم. در چین، چاپِ کتاب، به سببِ نبودنِ قوانینِ «حقِ مؤلف» و عواملِ دیگر، ارزان بود. از این رو، پیش از آمدنِ افکارِ غربی به چین، دوره های بیست جلدیِ نو، به بهای یک دلار، و دایرة المعارفهای بیست جلدی به بهای چهار دلار، و مجموعِ آثارِ کلاسیکِ چینی به بهای دو دلار خرید و فروش می شد. برای ما، نقدِ ادبِ چینی بیش از تعیینِ قدمتِ آن دشواری دارد، زیرا ادبِ چین، برای داوری دربارة یک کتاب، صورت یا سبک را بمراتب بیش از محتوا ارج می گذارد، و صورت یا سبک نیز البته در ترجمه آسیب می بیند. چینیان ادبِ خود را والاتر از ادبِ هر کشوری جز یونان می شمارند، و شاید این استثنا نیز زادة فروتنیِ شرقی باشد! در هر حال، خودستاییِ ادبیِ آنان بخشودنی است.داستان (رمان)، که نویسندگانِ غربی را بآسانی به اوجِ شهرت می رساند، نزدِ چینیان در زمرة آثارِ ادبی نیست. داستان، پیش از آنکه با مغولان به چین آید، بندرت در چین وجود داشت، و حتی امروز هم ادیبانِ چین بهترین داستانها را سرگرمیهایی نازل و توده پسند می شمارند و سزاوارِ ذکر در تاریخِ ادبیات نمی دانند. ولی تودة مردمِ سادة شهرها، این تمایزات را به چیزی نمی گیرند، بلکه، بی تعصب، از ترانه های "پوچویی" و "لی پو"، به داستانهای بی نامِ بیشماری که، مانندِ نمایشنامه، به زبانِ متعارفِ مردم نوشته شده و حوادثِ پرشورِ گذشتة تاریخیِ آنان را بِروشنی بیان کرده اند، روی می نمایند.تقریباً همة داستانهای مشهورِ چین به صورت داستانِ تاریخی است. اندکند داستانهای واقعپرداز (رئالیست)، و اندکترند داستانهایی که همچون «برادرانِ کارامازوف» اثر داستایفسکی، «کوهِ جادو»، اثرِ توماس مان، «جنگ و صلح» اثر تولستوی، و «بینوایان» اثرِ ویکتورهوگو به موشکافیهای روانی و اجتماعی پردازند. یکی از دیرینه ترین داستانهای چینی «شوی هوچوان» یا «حکایتِ حاشیة آب» است که در سدة چهاردهم به وسیلة جمعی از مؤلفان فراهم آمده است. «هونگ لومِن» یا «رؤیای حُجرة سرخ»، که در حدود 1650 در بیست و چهار جلد تدوین شده است، یکی از درازترین داستانها، و «لیائو چای چی ای» یا «سرگذشتهای عجیب»، که در حدودِ 1660 نگارش یافته و، به سببِ سبکِ موجز و زیبای خود، سخت مورد اعتناست، یکی از بهترین داستانهای چینی است. مشهورترین داستانِ چینی «سان کوئو چی ین ای» یا «داستانِ سه ملک» است. نویسندة این داستان، لوکوان چونگ (1260 – 1341)، در طی 1200 صفحه، جنگها و فتنه هایی را که پس از سقوطِ سلسلة هان درگرفت، ماهرانه در داستانِ خود شرح داده است. رمانهای درازِ چینی، که هم شخصیت پردازیِ نشاط بخشِ داستانِ «تام جونز» و هم روایت پردازی جاندارِ داستانِ «ژیل بلاس» را در بر می گیرند، همانند اوباشنامه های اروپای قرن هجدهم، برای دورة پر فراغتِ پیری خواندنیهایی مناسبند.ارجدارترین و مردم پسندترین بخشِ ادبِ چین، تاریخ است. هیچ ملتی به قدرِ ملتِ چین مورخ نداشته و مانند چینیان تاریخهای پردامنه ننگاشته است. حتی در دربارهای بسیار کهنِ چین، دبیرانی وجود داشتند و کردارهای شهریاران و اوضاعِ عصرِ خود را نقل و ثبت می کردند. مورخانِ درباریِ چین، که تا نسلِ ما دنباله یافته اند، توده ای از مطالبِ تاریخی برای ما به یادگار گذاشته اند که از لحاظِ زیادتی یا سنگینی در هیچ جای دنیا نظیر ندارد. تاریخهای سلسله های بیست و چهار گانه، یا «کتابِ تاریخ»، که در 1747 منتشر شد، به 219 جلدِ بزرگ می رسد. تاریخنگاری چینی با «شوچینگ» یا «کتابِ تاریخ»، که به وسیلة کنفوسیوس با تهذیبِ تمام تنقیح گردید، آغاز شد، و با «تسوچوان»، یعنی تفسیری که در سدة بعد برای تشریح و احیای کتابِ استاد ، نگارش یافت، و نیز با «سالنامه های کتابِ خیزران»، که در آرامگاهِ سلطان "وی" به دست آمد، بتندی راهِ کمال پیمود و سرانجام، در سدة دوم ق م، به ظهورِ «گزارشِ تاریخی»، شاهکارِ دقیقِ "سوما چی ین"، انجامید.سوما چی ین، که پس از پدر به منصبِ او – ستاره شماریِ دربار – دست یافت، نخست به اصلاحِ تقویم پرداخت و سپس عمرِ خود را به کاری که به وسیلة پدرش آغاز شده بود، وقف کرد و تاریخِ چین را، از نخستین دودمانِ افسانه ای تا عصرِ خود، رقم زد. وی به زیباییِ سبک؛ چندان عنایتی نداشت، بلکه یگانه هدفش ثبتِ همة حوادثِ تاریخِ چین بود. کتابِ او پنج بخش دارد؛ (1) سالنامه های امپراطورها، (2) جدولهای زمانی، (3) هشت فصل دربارة شعایر و موسیقی و نی نوازی و تقویم و ستاره شماری و قربانیهای شاهانه و آبگذرها و اقتصادِ سیاسی، (4) سالنامه های نجیب زادگانِ تُیولدار، و (5) زندگینامة مردانِ بلند پایه. این تاریخ تقریباً مدتِ سه هزار سال را در بر گرفته، و برای نوشتنِ آن 526/000 حرفِ چینی به زحمت با خامه بر لوحه های خیزران نقش شده اند. سوما، که عمری در آن کار نهاد، کتابِ خود را با این دیباچة پُر آزرم به درگاهِ امپراطور فرستاد:اکنون بنیة جسمانی بندة آن درگاه، رو به زوال رفته، چشمانش نزدیک بین و تار گشته، و از دندانهایش جز معدودی نمانده است. حافظه اش چنان به ناتوانی گراییده است که چون از حوادث دمی بگذرد، چیزی به یادش نماند. نیروهایش سراسر در فراهم آوردنِ این کتاب نابود شده است، از این رو، امید آن دارد که خدایگان امپراطور، کوششِ عبثِ وی را بر نیتِ شاهپرستانه اش ببخشایند و در لحظاتِ فراغت، از سرِ بنده نوازی، نگاهی قدسی بر این اثر بیفکنند تا، از مطالعة فراشدن و فرو افتادنِ دودمانهای پیشین، رازِ کامیابیها و شکستهای زمانِ حاضر را دریابند. هرگاه از این دانش، شاهنشاهی را سودی رسد، آنگاه مقصود و مطلوبِ حیاتِ بندة آن درگاه، برآورده شود – حتی اگر استخوانهایش در «چشمه های زرد» نهاده شده باشد.در صفحاتِ کتابِ "سوماچی ین" ،نَه شکوهِ" تِنِ "فرانسوی را می بینیم، نَه فزونگوییها و نکته پردازیهای گیرای هرودوتِ یونانی را، نه تسلسلِ دایمیِ علت و معلول و جبرِ تاریخیِ "توسیدیدِ" یونانی را مشاهده می کنیم، و نه از بصیرتِ پارسایانة "گیبِنِ" انگلیسی، که با زبانی نزدیک به موسیقی بر کاغذ منعکس شده است، بویی می بریم. زیرا، در چین، تاریخ بندرت از صورتِ فن بیرون آمده و حالتِ هنر به خود گرفته است. مورخانِ چینی – از "سوماچی ین" تا همنامِ او "سوماکوانگ"، که یازده قرن بعد برای بازنگاریِ تاریخِ عمومی کوشید – رنجِ فراوان برده اند تا حوادثِ یک سلسله یا یک سلطنت را صادقانه ثبت کنند. این کار گاهی به بهای رِزق و حتی جانِ آنان تمام شده است. اینان تمامِ نیروی خود را بر سرِ حقیقت نهاده و چیزی برای زیبایی باقی نگذاشته اند. شاید هم حق با آنان باشد، و شاید تاریخ را باید، نه به صورتِ هنر، بلکه به صورتِ علم درآورد، چه احتمال دارد که واقعیتهای گذشته، در زیرِ رَدایِ پرشکوهِ گیبِن یا مواعظِ کارلایل، دچارِ ابهام گردند. در میانِ ما نیز ،مورخانِ ملال آور کم نیست، و ما نیز با مُجَلَداتی که تنها به دردِ گَرد گرفتن می خورند، می توانیم با هر ملتی همسری کنیم!مقالاتِ چینی نشاط انگیزتر از تاریخند، زیرا در این زمینه هنروری ممنوع نیست و لگامِ فِصاحت باز است. در میانِ یکه تازانِ این میدان، "هان یو" شهرتِ بیشتری دارد. به کتابهای او چندان ارج می نهند که خواننده باید، بنا بر سنت، پیش از لمسِ آنها خود را با گلاب بشوید! "هان یو" از فروترین قشرهای جامعه برخاست، به عالیترین مقاماتِ دیوانی رسید، و عاقبت با صِراحتِ تام بر امتیازاتی که امپراطور به بوداییان می داد، اعتراض کرد و از نظر افتاد. دینِ نوبوداییِ "هان یو"، که به کنفوسیوس گرایش داشت، چیزی جز خرافاتِ هندوان محسوب نمی شد، و چون می دید که امپراطور به مردم رخصت می دهد تا از سُکرِ این رؤیایِ توانِ شکار، بیخود گردند، به رنج می افتاد. پس تذکره ای، که اینک سُطوری از آن نقل می شود، به امپراطور عرضه کرد (803 میلادی). این سُطور بخوبی نشان می دهد که نثرِ چینی، حتی اگر بدقت هم ترجمه شود، باز رنگ و روی خود را می بازد:بندة آن درگاه اکنون شنیده است که جامعة روحانیان مأمور شده است تا به فنگ شیانگ برود و یکی از استخوانهای بودا را دریافت دارد؛ و شنیده است که خدایگان امپراطور از برجی رفیع ورودِ آن را به کاخِ امپراطوری نظاره خواهند کرد؛ همچنین شنیده است که فرمانهایی شَرَفِ صدور یافته اند تا معابدِ گوناگون، آن بازمانده را با تشریفاتِ شایسته پذیرا گردند. حال، بندة این درگاه، با آنکه ممکن است نادان باشد، باز بخوبی آگاه است که خدایگان به امیدِ واهی جلبِ فایده به این کار مبادرت نمی فرمایند، بلکه سرِ آن دارند که در این دورة پر سعادت، که شادی بر قلوبِ همگان فرمانرواست، با آرزوهای مردم برای ادایِ این تشریفاتِ مضحک و فریبنده ،هماهنگ شوند، و گر نه چگونه ممکن است که دانشِ خدایگان به عقایدی چنین سُخریه آمیز تمکین کند؟ وانگهی، مردم در فهم و ادراک کُند، و در فریبخواری تند کارند، و اگر خدایگان را ببینند که از سَرِ وَجد در پای بودا عبادت می کند، بانگ برخواهند داشت: «بنگر، فرزندِ آسمان، آن که بر همه چیز آگاه است، خود مؤمنی غیور است. ما، قومِ او، کیستیم که جسمِ خود را مضایقه کنیم؟» سپس داغ زدنِ سرها و سوزاندنِ انگشتان رواج خواهد یافت، جماعات گِرد خواهند آمد، و جامه دَران و پول ریزان، به اقتدای خدایگان، اوقاتِ خود را از بام تا شام تباه خواهند کرد. نتیجه این خواهد بود که رفته رفته پیر و جوان، بر اثر این نشئه، یکسره از کارِ معاش، غفلت خواهند ورزید. و اگر خداوندُ خاقان، آن را نهی نفرمایند، مردم را توان دید که در معابد انبوه شوند و آمادة آن باشند که، به نامُ قربانی برای خدایان، دستی را بِبُرند و بدنهای خود را تکه تکه کنند. در آن صورت، سُنَتها و رسومِ ما بسختی گَزَند بیند و ما خود در روی زمین مایة خنده شویم. ...بنابراین، بندة آن درگاه، که از غفلتِ دستگاه تفتیش در این باره شرمنده است، به درگاهِ خدایگان؛ ملتمس است که این استخوانها را برای انهدام به آتش و آب بسپارند، تا، در نتیجه، این شرِ عظیم برای همیشه ریشه کن شود و رعایا بدانند که دانشِ خدایگان تا چه پایه از دانشِ مردمِ متعارف برتر است. عظمتِ چنان کرداری، از حدِ هر ستایشی بیرون است، و اگر حضرتِ بودا قدرت آن داشته باشد که این اهانت را با نازل کردنِ عذابی انتقام گیرد، باشد که بارانِ غضبِ او بر شخصِ این بنده – که اکنون خدا را به شهادت می گیرد که از سوگندِ خود پشیمان نخواهد شد – باریدن گیرد!در جدالِ میانِ خرافات و فلسفه می توان از پیروزیِ خرافات مطمئن بود، زیرا جهان همواره، از رویِ خِرد، سعادت را بر دانش ترجیح می دهد! "هان یو" به روستایی در کوانگ تونگ تبعید شد. مردمِ این ناحیه بَربَریانی ساده بودند. ولی، وی زبان به شکایت نگشود، بلکه، بنابر آموزشِ کنفوسیوس، کمرِ همت بست تا آنان را، موافقِ دستورهای استاد، مُتمدن سازد، و چنان توفیق یافت که امروز، تصویرِ او غالباً با این سخن همراه است: «از هر جا گذشت، آنجا را مُصفا گردانید.» عاقبت به پایتخت فراخوانده شد و به حکومت خدمت بسیار کرد و، غرقِ افتخار، در گذشت. لوحة یاد بودِ او در معبدِ کنفوسیوس، که معمولا مُختصِ شاگردان یا شارحانِ بزرگِ استاد است، نهاده شده است. زیرا وی، در مقابلِ هجومِ آیینِ والایی که در روزگارِ او فاسد شده بود، بی پروا، به دفاع برخاست.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Oct 12, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۱۰۴ توفو نثر

0:00 35:52

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 35 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on October 12, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!