EPISODE · Oct 19, 2020 · 31 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۱۱ مردم و زبان
from تاریخ تمدن
مردم و زبانزندگی عملیکشتزارهامردم و زبان. مطالب این قسمت بیشتر مربوط به چینِ قرن نوزدهم است، و تحولاتِ ناشی از تماسِ چینیان با اروپا بعداً مورد بحث قرار می گیرد. در هر حال، باید توجه داشت که اطلاعاتِ ما مربوط به زمان و مکانِ معین است و مطلق نیست، و البته یک تمدن در طی دوره ای دراز، یا در عرصه ای وسیع، ثابت نمی ماند.باید ارقام را پیش از هر چیز مورد توجه قرار دهیم: چینیان بسیار فراوانند. کارشناسان حدس زده اند که جمعیتِ اماراتِ چین در 280 ق م در حدود 14000,000، در 200 میلادی نزدیک به 2،8000,000 و در 726 میلادی قریب 41,500,000 تن بود، و در 1644 میلادی به 89،000,000 در 1743 به 150,000,000، و در 1919 به 330,000,000 تن رسید. در قرن چهاردهم یک مسافرِ اروپایی در چین «دویست شهر – همه بزرگتر از ونیز» یافت. بنابر قانونِ ثبتِ احوالِ چین، هر خانواده موظف است که نامِ افرادِ خود را بر لوحه ای بنویسد و کنارِ درِ خانه بیاویزد. ما از درجة دقت این ارقام و گزارشهایی که بر اساسِ آنها تنظیم شده است آگاهی نداریم. اما سرشماری اخیر، که مبتنی بر این لوحه ها بود، از وجودِ 400,000,000 تن در خاک چین حکایت می کند.مردمِ ناحیه های متفاوتِ چین، از لحاظِ طولِ قامت، نابرابرند. چینیانِ جنوب کوتاهتر و ضعیفتر از شمالیها هستند. بر روی هم، مردمِ چین پُرطاقت ترین مردمِ آسیا به شمار می روند. بنیة جسمانی و شجاعت و تحملِ آنان در مقابل سختی و درد و بیماری و ناملایماتِ محیط فوق العاده است. به همین دلیل است که مهاجرانِ چینی، در هر کشور، با محیط سازگار شده و بر رفاه دست یافته اند. تریاک، ازدواجِ درونگانی، و سیفلیس هیچ کدام نتوانسته است به تندرستی آنان لطمه وارد سازد. انحطاطِ دستگاهِ اجتماعیِ چین به هیچ وجه زادة انحطاطِ بدنی یا دِماغی مردم نیست.چهرة چینی در نظرِ هر قومی خوشایند نیست، ولی بیش از چهرة ملتهای دیگر هوش نماست. از دیدگاهِ تعصب آلودِ غربیان، افرادِ طبقة فقیرِ چین، قیافه ای بسیار زشت دارند، و نگاهِ برخی از بزهکارانِ چینی چنان شیطانی است که به کارِ صورت سازیِ مبالغه آمیزِ سینما می خورد. اما چهره های اکثرِ مردم اجزایی مرتب دارند و، به سببِ پلکهای افتاده و همچنین به سببِ قرنها تمدن، از ملایمت و آرامش برخوردارند. چشمانِ آنان، آن قدر که به گوشِ ما خوانده اند، مورب نیست؛ پوستِ آنان، با آنکه زرد به شمار رفته است، در اکثرِ موارد به رنگی سبزه و آفتاب خورده و خوشنما نزدیک است. زنانِ روستایی در قُوَت به پایِ مردان می رسند، ولی زنانِ طبقاتِ بالا ظریف و لطیفند و به چهرة خود پودر می مالند، لبان و گونه ها را گُلگون می سازند، و ابروها را سیاه می کنند و به شکلِ برگِ بید یا هلال در می آورند.موی هر دو جنس؛ زبر و محکم و بیجعد است. زنان؛ معمولا گیسوان خود را دسته می کنند و به گُل می آرایند. پس از هجومِ منچوها به چین، مردان، برای خوشامدِ فرمانروایانِ جدید، به رسمِ آنان موی نیمة پیشینِ سر را می تراشیدند و، در مقابل، نیمة دوم را می بافتند، از پشتِ سر می آویختند و به آن می بالیدند. ریشِ مردان؛ کوچک و منظم بود. اما کمتر کسی شخصاً دست به تراشِ ریش خود می زد. سلمانی فراوان بود و بازاری گرم داشت.مردانِ چینی معمولا سر برهنه بودند. و فقط گاهگاهی از کلاه استفاده می کردند. در زمستان کلاههایی از مخمل یا پوستهای لطیف، با لبه هایی برگشته، بر سر می گذاشتند، و کلاههای تابستانی خود را از حصیرِ ظریف و به شکلِ مخروط می ساختند و حاشیه ای ابریشمین و منگوله ای رنگین بر آنها می افزودند. پایگاهِ اجتماعیِ هر کس از منگوله و حاشیة کلاهِ او معلوم می شد. زنان، اگر می توانستند، نوارهای ابریشمین یا پنبه ای، آراسته به پولک یا جواهرِ مصنوعی یا گُلِ مصنوعی، بر سر می بستند. کفشها را معمولا از پارچه های گرم می ساختند، و گویی در زیرِ هر یک از پاهای خود تکه فرشِ کوچکی می گستردند تا از سردی کفِ خاکی یا کاشی پوشِ اطاقها مصون مانند.از زمانِ امپراطور "لی هوچو" (حدود 970 میلادی) این رسم برقرار شد که پایِ دختران را در هفت سالگی با نوارهای محکم بسختی ببندند تا رشد نکند و راه رفتنِ آنان، پس از بلوغ، در نظرِ مردان دلربا باشد. با اینهمه، نگاه کردن به پای زنان یا بحث دربارة آنها از ادب به دور بود، و حتی ذکرِ کلمة «کفش» در حضورِ زنان پسندیده نمی نمود. همة اقوامِ چین، جز منچوها و تاتارها، رسمِ کوچک کردنِ پاهای زنان را محترم می داشتند و به قدری در این باره سختگیری می ورزیدند که اگر اندازة پاهای عروس با آنچه خانواده اش اعلام داشته بود مطابقت نمی کرد، پیوندِ زناشویی فسخ می شد. امپراطور کانگ شی با این رسم درافتاد، اما توفیقی نیافت. بالاخره «انقلابِ بزرگ» آن را از میان برد.مردان نیمتنه ها و شلوارهایی که تقریباً همیشه آبیرنگ بود می پوشیدند. در زمستان روی پاچه های شلوار مچ پیچ می بستند و نیمتنه های اظافی بر تن می کردند. تعدادِ نیمتنه ها گاهی به سیزده می رسید. در سراسرِ زمستان، این پوشاک را شب و روز بر تن داشتند. ولی با نزدیک شدنِ فصلِ بهار، نیمتنه ها را یکایک از تن بیرون می آوردند. نیمتنه ها به کَفَل و احیاناً به زانو می رسید و گاهی در زیرِ قبایی، که سراسرِ قامت را می پوشانید، از نظرها مخفی می ماند. جامه ها، با تکمه ، تا زیرِ گردن بسته می شد و، به جایِ جیب، آستینهای فراخ داشت. در چین نمی گویند «کسی چیزی را به جیب زد»، بلکه می گویند «به آستین زد.» تقریباً هیچ کس پیراهن و زیر جامه نمی پوشید. زنانِ روستایی که در کارها شریکِ مردان بودند مانندِ آنان شلوار می پوشیدند، زنانِ شهری شلوار را در زیرِ دامنِ زنانه از نظرها نهان می ساختند. اینان جامه های ابریشمین و نیز جامه های پنبه ای در بر می کردند. اما با سینه بندها، پستانهای خود را به بند نمی کشیدند، و با کمربندها به کمرهای خود فشار نمی آوردند. براستی جامه های چینیان مرتبه ها سالمتر و راحت تر و خردمندانه تر از پوششهای اروپاییانِ کنونی بود. مد پرستی بر زنانِ چینی استیلا نداشت و به زندگی گزند نمی رسانید. جامه های همة طبقاتِ شهری به یکدیگر می مانست و، در طیِ نسلهای متمادی، تقریباً ثابت می ماند. در جامعة چینی، اگر تفاوتی از لحاظِ پوشاک به نظر می رسید، در جنسِ جامه ها بود، و نه در هیئت و آسای آنها. هیچ کس تردید نداشت که، تا زنده است، لباسهایش از مد نمی افتد.زبانِ چینیان بیش از جامة آنان متمایز و غیر متعارف بود. نه الفبا داشت، نه هجی کردن، نه دستور و هنجار، و نه طبقات و تقسیمات. عجب است که این کهنترین و پرجمعیت ترین ملتِ روی زمین توانسته است دیر زمانی، بدون گرفتاریهای زبان که نونهالانِ غرب را به زحمت می اندازد، به سر برد. شاید بتوان گفت که زبانِ چینی هم روزگاری گرفتارِ صرف و اشتقاق و ازمنه و وجوهِ فعلی و افراد و جمعِ اسمی بوده است. ولی، تا جایی که ما می توانیم به عقب برویم، اثری از این عناصر نمی بینیم. هر یک از کلماتِ زبان چینی، مطابقِ محلِ خود در جمله، و با تغییرِ لحنِ گوینده، می تواند به صورتِ اسم یا صفت یا فعل یا قید درآید. لهجه های چینی از چهارصد تا هشتصد واژة یک هجایی دارند، ولی چون هر واژه با حرکات و لحنهای متفاوت ادا می شود و معانی متعدد را می رساند، واژه هایی فراوان، که با 40,000 علامتِ مکتوب نمایش می یابد، به وجود می آید. واژة «ای» 69 معنی دارد. «شی» بر پنجاه و نه، و «کو» بر بیست و نه معنی دلالت می کند. هیچ زبانی مثلِ زبان چینی در عینِ حال موجز و پیچیده و دقیق نیست.خطِ چینی حتی از زبانِ چینی غریبتر است. در میانِ اشیایی که در هونان به دست آمده و به عصرِ سلسلة شانگ تعلق دارد، نوشته هایی می بینیم همانندِ خطِ کنونی چین، و از این برمی آید که، صَرفِ نظر از خطِ مصریِ قدیم که هنوز موردِ استفادة معدودی از مردمِ قِبطی است، خطِ چینی از همة خطها کهنه تر است. از این گذشته فراموش نباید کرد که این خط به پر جمعیت ترین جامعة بشری تعلق دارد. چنانکه لائوتزه ذکر کرده است، در گذشته های دور، چینیان با ریسمانهای گِره دار به یکدیگر پیام می فرستادند. اما محتملا احتیاجِ دین پیشگان به ثبتِ مطالبِ افسونی و حاجتِ سفالگران به تزیینِ ظرفها ؛ سبب شد که بتدریج نوعی خطِ تصویری به وجود آید. علامتهای اصلیِ خطِ چینی، که به ششصد می رسد، بازماندة خطِ تصویریِ دیرین به شمار می رود. تقریباً دویست و چهارده علامت از این علایم، به عنوانِ «عناصرِ سازنده»، کمابیش در همة علامتهای خطِ چینیِ کنونی انعکاس یافته است، و از این جهت، آنها را «اجزای اصلی» نامیده اند. حرفهای کنونی، علامتهایی پیچیده هستند مرکب از عناصرِ تصویریِ پیشین و افزوده هایی برای نمایشِ ساختِ صوتی کلمات. نه تنها هر کلمه، بلکه هر مفهوم برای خود علامتی خاص دارد. یک علامت بر «اسب» دلالت می کند: مَدلولِ یک علامتِ دیگر، «اسبِ کَهَر با شکمِ سفید» است، و یک علامتِ دیگر دال است بر «اسب با لکة سفید بر پیشانی». برخی از علامتها نسبتاً ساده است: یک منحنی روی یک خطِ مستقیم (خورشید در افق)، نمودارِ «بامداد» است. اجتماعِ شکلِ خورشید و ماه نمایشگرِ «روشنایی» است. یک دهان و یک پرنده بر «آواز خواندن»، و یک زن در زیرِ یک طاق بر «صلح» دلالت دارد. یک زن و یک دهان و علامتِ اِعوِجاج به معنای «خطرناک»، و اجتماعِ یک زن و مرد به معنای «پُرگو» یک زن با دو دهان به معنای «ستیزه جو»، و اجتماعِ علایمِ زن و جارو و طوفان به معنای «زوجه» است.از جهاتی، زبانِ چینی، زبانی ابتدایی است که بر اثرِ سنت پرستیِ چینیان تا عصرِ حاضر دوام آورده است. دشواریهای آن بیش از مزایای آن به چشم می خورد. می گویند که چینیان برای آموختن 40,000 علامتِ خطِ خود، از ده تا پنجاه سال وقت صرف می کنند؛ اما علامتهای خطِ چینی در حکمِ الفبا نیستند، بلکه هر یک از آنها اندیشه ای را می رساند، و در میانِ ما هم آموختنِ 40,000 اندیشه یا حتی 40,000 لغت، مستلزمِ سالها کوشش است. با یاد آوردنِ این نکته ها، در می یابیم که آموختنِ زبانِ چینی نباید برای چینیان دشوار باشد. در زندگیِ روزانه، سه یا چهار هزار علامتِ چینیان را کفایت می کند، و آموختنِ اینها نیز، به مددِ اجزای اصلی، چندان دشوار نیست. بالاترین مزیتِ خط چینی این است که چون مُعَرِفِ مفاهیم (و نه اصوات) است، برایِ مردم کره و ژاپن نیز قابلِ خواندن است و از این رو زبانِ مکتوبِ مشترکی برای کشورهای خاورِ دور به شمار می رود. مزیتِ دیگرِ آن این است که مردمِ ناحیه های چین، با آنکه معمولا زبانهای محلیِ یکدیگر را نمی فهمند، به میانجیِ خط با یکدیگر ارتباط و اتحاد می یابند. ساکنانِ ناحیه های گوناگونِ چین، هر علامت را به طرزهای گوناگون تلفظ می کنند، ولی به معنی واحدی می رسند. این ویژگی همچنانکه در مکان صحیح می آید، در زمان نیز صادق است: در جریانِ نسلها، کتابت به صورتِ نخستینِ خود باقی مانده است، حال آنکه تکلم به دَهها لهجة محلی منشعب شده است. امروز هر چینیِ درس خوانده می تواند کتابهایی را که دو هزار سال پیش با این الفبا نگارش یافته است، مانندِ کاتبانِ کهنِ آنها، قرائت و فهم کند، هر چند که با تلفظی متفاوت از تلفظ آنان علامتها را بر زبان می راند. در بحبوحة آشفتگیها و دگرگونیهایی که در طرزِ بیانِ چینی پدید آمده است، ثباتِ خطِ چینی از طرفی سببِ حفظِ فرهنگ و اندیشة چین شده، و از طرفِ دیگر محافظه کاری و سنت پرستی را در آن سرزمین تثبیت کرده است. در نتیجه، مفاهیمِ کهنه پابرجامانده و در ذهنهای جوانان راه یافته است. کتابتِ چینی، که در میانِ تغییر و تکامل، هویتِ خود را حفظ کرده و دیرپایی رقابت ناپذیری از خود نشان داده است، توفیقِ بزرگی برای جهانِ فرهنگ بوده است. به اقتضای این کتابت، سراسرِ جهانِ اشیا و افعال و کیفیات، تحتِ چند صد ریشه یا جزءِ اصلی رده بندی شده است، و از ترکیبِ این ریشه ها و تقریباً 1500 علامتِ فرعی، اشکالی که همة مفاهیمِ زندگی و فرهنگِ بشری را نمایش می دهد، به وجود آمده است. چندان نباید مطمئن باشیم که شیوه های گوناگونی که ما غربیان برای ثبت و ضبطِ اندیشه های خود به کار می بریم، برتر از این شیوة بظاهر ابتدایی است."لایب نیتز" در سدة هفدهم، و "دونالد راس" در عصرِ حاضر، خطی خواسته اند مستقل و آزاد از لهجه ها و زبانِ گفتاری، خطی که بتواند افکارِ انسانی را به صورتی که برای همة اقوام و ملل، روشن و قابلِ فهم باشد ثبت کند. چنین خطی هم اکنون در خاورِ دور وجود دارد و صد نسل و ربعِ جمعیتِ زمین را وحدت بخشیده است. حکمِ انسانِ خاورِ دور منطقی و قاطع است: جهان باید نوشتنِ خط چینی را بیاموزد.III – زندگی عملی1- کشتزارهادر بازپسینِ تحلیل، سراسرِ ادبِ متنوعِ چینی و تمامِ دقایقِ اندیشه های مردمِ این سرزمین و تجملاتِ زندگیِ چینی را مرهونِ کشتزارهای حاصلخیزِ آن سرزمین می یابیم. کشتزارها به خودیُ خود حاصلخیز نمی شوند. از این رو باید رنجبرانِ کشتکار را سنگهای زیرینِ جامعة چینی بدانیم. نخستین ساکنانِ چین، قرنها با جنگلها و بیشه ها و ددان و حشرات و خشکسالی و سیل و شوره و سرما جنگیدند تا از بیابانی پهناور، سرزمینی پربار آفریدند. البته این مبارزه هر چند گاه از نو تکرار شد. اگر مدتِ یک قرن درختان را بی پروا قطع می کردند، جز بیابان چیزی نمی ماند(. خاکِ زمینهای بیدرختی که در سراشیبیها قرار داشت در مقابلِ بارانهای تند شسته می شد و از این رو دیگر روی سرسبزی به خود نمی دید و از سیلهایی که دره ها را فرا می گرفت جلوگیری نمی کرد.)، و اگر سالی چند زمین را به حال خود وا می گذاشتند، دوباره جنگلپوش می گردید. بنابر این، مبارزة چینیان با طبیعت، سخت و رنج آور بود. از این گذشته بربریان نیز گاه به گاه پیش می تاختند و محصول را به غارت می بردند. پس برزگرانِ چینی ناچار از آن بودند که برای حفظِ خود گِرد آیند، اجتماعاتی کوچک تشکیل دهند، دورِ دهکده های خود دیوار کشند، مشترکاً به کشتکاری پردازند، و شبها در مزارع پاس دهند.شیوه های کشتکاری چینی که تا کنون دوام آورده است ساده بود. معمولا با بیل و گاه گاهی باخیش، زمین را شخم می کردند. خیشهای آنان در ابتدا از چوب، و سپس از سنگ و آهن بود. برایِ تقویتِ زمین، هر گونه کودِ طبیعی که در دسترس می یافتند، به کار می بردند، و از گِرد آوردنِ فضولاتِ سگان و آدمها هم اِبایی نداشتند. از دیر باز، برای نقلِ آبِ رودها به مزارعِ برنج و ارزن، تُرعه های بیشمار در دلِ صخره های سخت می کندند و، بی آنکه کودِ مصنوعی به کار برند یا به آیش متوسل شوند یا از جانورانِ بارکش استفاده کنند، دستِ کم از نصفِ اراضی خود سالیانه دو یا سه بار محصول برمی داشتند. براستی چینیان بیش از هر قومِ دیگر از زمین بهره برمی گرفتند.ارزن و برنج را بیش از گندم و جو می کاشتند. با برنج نه تنها تغذیه می کردند، بلکه شراب هم می ساختند. ولی برزگران، در باده نوشی، اعتدال را از یاد نمی بردند. نوشابة مطلوبِ آنان چای بود. صَرفِ نظر از برنج، چای بیش از هر گیاهِ دیگر کاشته می شد. در ابتدا به عنوانِ دارو به کار می رفت، ولی بتدریج موردِ رغبتِ عموم قرار گرفت و در اوانِ دودمانِ تانگ در شمارِ صادرات آمد و حتی پا به جهانِ شعر و شاعری نهاد. در قرنِ پانزدهم، خاورِ دور سراسر مستِ زیبایی مراسمِ چای نوشی بود. اپیکور مَشرَبان (صاحبدلان) در جستجوی انواعِ جدیدِ چای تلاش می کردند و، برای تعیینِ بهترین چای، مسابقاتِ چای نوشی برپا می داشتند. در کشتِ سبزیها و حبوباتی از قبیلِ لوبیا و باقلا، و چاشنیهایی مانندِ پیاز و سیر، و انواعِ بسیار از توت و میوه های دیگر نیز می کوشیدند. روستاییان به گوشتخواری عادت نداشتند. گاو و گاومیش گاهی برای شخمزنی مورد استفاده قرار می گرفت، و گوشتِ خوک و طیورِ خانگی معمولا برای خوراک به مصرف می رسید. ماهی خوراکِ عمدة انبوهی از جمعیتِ کشور محسوب می شد. قوتِ غالبِ تهیدستان مرکب از برنجِ خشک و چند نوع رشتة خوراکی و سبزیهای گوناگون بود. مردمِ مرفه از گوشتِ خوک و طیور بهره می جستند و مخصوصاً به گوشتِ مرغابی مایل بودند. در مهمانیهای پرزرق و برقِ پکن صد نوع خوراکِ مرغابی به سفره راه می یافت. شیرِ گاو و تخم مرغ بسختی به دست می آمد. از این رو، مردم از باقلا؛ شیر و پنیر می گرفتند. آشپزی به صورتِ یکی از هنرهای زیبا درآمده بود، و آشپزان از موادِ متنوع استفاده می کردند: علفها و جلبکها را می کندند؛ برای پختنِ آشهای لذیذ، به لانه های پرندگان دستبرد می زدند؛ از تخمِ پرندگان و بال کوسه ماهی و اندرونة ماهی و پوستة ملخ و حشرات و کرمِ ابریشم، و گوشتِ اسب و قاطر و مارِ آبی و گربه و سگ غذاهای لذیذ می ساختند. توانگران سخت خوراک دوست و شکمباره بودند، و اگر چهل نوع غذا در سفره داشتند و در هر وعده سه یا چهار ساعت را به خوردن می گذراندند، چه عجب!بیگمان تهیدستان برای صرفِ دو وعده غذای روزانة خود این اندازه وقت نمی خواستند. برزگرِ چینی در سراسرِ عمر، با تمامِ زحمتی که می کشید، جز در مواردی معدود، از خطرِ گرسنه ماندن ایمن نبود. زورمندان و زیرکان تقریباً همة زمینهای "کِشت پذیر" را قَبضه، و سرمایه ها را در دستهای خویش متمرکز کرده بودند. گاهی، مثلا در عصرِ سلطنتِ شی هوانگ تی، دولت؛ زمینها را میانِ برزگران تقسیم می کرد. اما عدمِ مساواتِ طبیعیِ انسانها ،مجدداً به تمرکزِ ثروت می انجامید. در روزگارانِ کهن، بیشترِ برزگران دارای زمین بودند. ولی افزایشِ جمعیت از توسعة اراضیِ قابل کشت پیشی می گرفت. از این رو، در طیِ قرنها، همواره از وسعتِ مزارعِ برزگران کاست و، در نتیجه، فقری که فقط در هند نظیر داشت به بار آمد. درآمدِ سالیانة یک خانوادة متوسطِ چینی به هشتاد و سه دلار نمی رسید، و بسیاری از مردم؛ روزانه با حدود دو سنت اِعاشه می کردند، و سالی نبود که خلقِ کثیری از گرسنگی هلاک نشوند. چینیان، در جریانِ بیست قرن، به طورِ متوسط سالی یک قحطی به خود دیدند. می توان این قحطیها را معلولِ عواملی چند دانست: اولا برزگران تا مرزِ مرگ مورد استثمار، و فاقدِ اندوخته بودند. ثانیاً محصولاتِ تولیدِ فلاحتی فزونی داشت. ثالثاً چون خشکسالی در یک ناحیه پدید می آمد، به علتِ محدودیتِ وسایلِ حمل و نقل، صدورِ آذوقه از ناحیه های پر نعمت به ناحیة قحطی زده امکان نمی یافت. عُمالِ دیگری که، همانندِ ظلمِ مالکان و اِجحافِ باجگیران، برزگران را از هستی ساقط می کرد، طغیانِ رودها بود. رود هوانگ هو، که چینیان آن را «بدبختی چین» می نامند، گاه به گاه از مسیرِ خود منحرف می شد، صدها دهکده را به زیر آب می برد، و صدها کشتزارِ دوردست را دچارِ بی آبی و خشکسالی می گردانید.برزگران این نکبتها را با طاقت و سرسختی می پذیرفتند، و مثلی زبانزدِ آنان بود: «آنچه آدم در این زندگیِ گذران لازم دارد، یک کلاه و یک کاسه برنج است.» سخت کار می کردند، اما تند کار نبودند. ماشینهای دقیق و پیچیدة امروزی را، که انسان را به شتاب وامی دارد و، با صدا و خطر و سرعتِ خود، به اعصابِ او گزند می رساند، در اختیار نداشتند. برزگران در همة ایامِ هفته به کار می پرداختند. فقط در جشنهایی مانند «جشن سال نو» و «جشن فانوس» مجالِ استراحت می یافتند و به سایرِ ایامِ تیرة سال، رنگ و شور می بخشیدند. هنگامی که زمستان چهرة عبوسِ خود را پنهان می کرد و زمینهای برف خورده در زیرِ بارانهای بهار نرم می گردید، برزگران بارِ دیگر برای کشتکاری به مزارعِ کوچکِ خود می شتافتند و ترانه های پر اَمیدی را که از گذشته های دوردست فراموش شده به ارث برده بودند، سرخوشانه سرمی دادند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۱۱ مردم و زبان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.