EPISODE · Oct 21, 2020 · 27 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۱۳ دینی که دستگاه روحانی ندارد
from تاریخ تمدن
دینی که دستگاه روحانی نداردبنیادِ جامعة چین علم نبود، معجونِ بیهمتا و غریبی از دین و اخلاق و فلسفه بود. تاریخ گواهی می دهد که هیچ قومی چنین موهوم پرست و در عین حال شکاک، چنین پرهیزگار و در عین حال عقل گرای و دنیا طلب نبوده است. چینیان از سلطة روحانیان فارغ، ولی، مانندِ هندوان، اسیرِ خدایان و در عینِ حال بهره ور از برکتِ ایشان بودند، و از این رو در بینِ اقوامِ دیگر نمونه ای نداشتند. برای توجیهِ این تناقضات، باید از طرفی برای فیلسوفانِ چینی نفوذی که در تاریخ بی نظیر است قایل شویم، و از طرفِ دیگر فقرِ مردمِ چین را چشمة پایان ناپذیرِ تخیلاتِ امیدپرور بشماریم.دینِ ابتدایی چین از ادیانِ سایرِ اقوامِ ابتدایی متفاوت نبود. چینیان" جان گرای بودند و مظاهرِ طبیعت را جاندار می پنداشتند و از سرِ ترس: آنها را می پرستیدند؛ شاعرانه، زمین و نیروی زایندة آن را حرمت می نهادند و آسمان را، که به میانجی آفتاب و بارانِ حیات بخشِ خود با زمینیان تماس می گرفت، با تعظیمی آمیخته به خوف می نگریستند؛ باد و رعد و درخت و کوه و اژدها و مار را موردِ پرستش قرار می دادند. ولی نیروی زایندگی و بالندگیِ زمین را بیش از عواملِ دیگر تقدیس می کردند. دختران و پسران در جشنهای بهاری می رقصیدند و با هم می آمیختند تا مادرِ زمین را سرمشقِ باروری و زایایی باشند. در آن روزگاران، دین و دربار جدایی نداشتند و، چنانکه از گزارشهای جانپرورِ مورخانِ سختکوشِ عصرهای بعد بر می آید، شاهان: پارسایانی کشوردار به شمار می رفتند، و قهرمانیهای ایشان همواره با دعا همراه، و به تأییدِ خدایان مؤید بود.بنا بر الاهیاتِ ابتدایی چین، آسمان و زمین دو نیمه از جهانی یگانه، و مانندِ مرد و زن، خواجه و خادم، و «یانگ» و «یین»، همبسته بودند. تکاپوی آسمان و سلوکِ اخلاقی انسان با یکدیگر همبستگی دارند و هر دو بر نظامِ کلی و ضروری تائو یا صراطِ آسمانی استوارند. قانونِ اخلاق، همچون نظمِ ستارگان، همانا هماهنگیِ جزء با کل است، و خدای متعال: همین آسمانِ توانمند است، همین نظامِ اخلاقی است، همین انتظامِ آسمانی است که انسانها و چیزها را در بر گرفته و میانِ فرزندان و والدین، زنان و شوهران، خادمان و خواجگان، خواجگان و امپراطورها، و امپراطور و آسمان، مناسباتی در خور برقرار گردانیده است. چنین مفهومی از خدا، مفهومی مبهم ولی عالی است. مردمِ سادة چین به این خدا، که تی ین (آسمان) نام داشت، تَشَخُص می دادند و او را می پرستیدند، و فیلسوفان او را مجموعِ نیروهای بی تَشَخُصِ آسمان و زمین و انسان می شمردند. در جریانِ زمان، هر چه فلسفه پیشتر رفت، فاصلة خدای مُتشخصِ عوام از خدایِ بی تَشَخُصِ خواص بیشتر شد.از این رهگذر است که دینِ رسمی چین به دوسو گرایید: در یک سو مردمِ عامی در سراسرِ چین به پرستشِ نیاکانِ خود می پرداختند، و در سوی دیگر پیشوایانِ آیینِ کنفوسیوس: پرستشِ آسمان و مردانِ بزرگ را تعلیم می دادند. برزگران و کارگرانِ ساده دل هر روز خوراک یا احیاناً چیزی دیگر را به عنوانِ ارمغانی ناچیز به نیاکانِ در گذشتة خود پیشکش می کردند و دعاهای مخصوص می خواندند تا آنان که پس از مرگ در جایی نامشخص به سر می بردند بر سرِ لطف آیند و بر زندگان رحمت آورند. مردمِ با فرهنگ نیز ارمغانهایی به نیاکان عرضه می داشتند. اما این کارِ آنان صرفاً به قصدِ عبادت نبود. به نظرِ آنان، یادآوردنِ گذشتگان سبب می شد که زندگان در نگاهداشت و بزرگداشتِ سنتهای گرامیِ آنان بکوشند و به شیوة آنان جامعه را بگردانند و خطة شاهنشاهی را از صلح برخوردار سازند. نیاپرستیِ چینیان زیانهایی نیز داشت: چین از گورهای عظیمی پوشیده بود که حفظِ آنها ضرور می نمود، و این ضرورت، چینیان را از کشیدنِ راه آهن و شخم زدنِ زمینها باز می داشت. با این وصف، فیلسوفانِ چینی ثباتِ سیاسی یا استمرارِ معنویی را که بر اثرِ نیاپرستی نصیبِ تمدن می شد از هر چیز مهمتر می دانستند و زیانهای نیاپرستی را به چیزی نمی گرفتند. مردمِ چین، که بر اثرِ وسعتِ فراوانِ کشورِ خود، و محدودیتِ طُرُقِ ارتباط، از وحدتِ مکانی برخوردار نبودند، به وسیلة نیاپرستی، یعنی از راهِ حفظِ مواریثِ کهن، در طی نسلها بر وحدتِ معنویِ پایداری دست می یافتند. رشته های استوارِ سنن، نسلها را به یکدیگر پیوند می داد، و حیاتِ فردی، در پرتوِ سرگذشتِ بیزمان و باشکوهِ قومی، از وقار و جلال؛ بارور می شد.دینِ خواص، یعنی دانشمندان و دیوانسالاران، دینِ عوام را، از جهتی بال وپر داد و از جهتی کم دامنه گردانید. در طی قرون، به موجبِ فرمانهای امپراطوری، پیوسته بر عظمتِ مقامِ کنفوسیوس افزود، تا جایی که از همه چیز جز «آسمان» فراتر رفت. به احترامِ او، در هر مدرسه لوحه ای نصب شد و در هر شهر معبدی بالا رفت، و امپراطور و بزرگان گاه به گاه به یادِ او، و برایِ روحِ او که خیرِ اَعلای تاریخِ چین بود، به نثارِ قربانی و بُخور پرداختند. وی، در نظرِ چینیانِ هوشمند، خدا نبود. اما بسیاری از چینیان او را بَدَلِ خدا می شناختند. در مراسمی که به احترامِ او برپا می شد، ملحدان و لااَدریان، با بزرگ داشتنِ او و نیاکانِ خود نزدِ مردم، متقی و دیندار به شمار می رفتند. یکی از ارکانِ آیینِ رسمیِ کنفوسیوس گرایان، شناختنِ شانگ تی یا قدرتِ اعظمِ حاکم بر عالم بود، و هر ساله امپراطور با تشریفاتِ فراوان، در «مذبحِ آسمان»، برای این الوهیتِ بی تَشَخُص دست به قربانی می زد. با این وصف، در دینِ کنفوسیوسی از عقبا و حیاتِ ابدی خبری نبود. لفظِ «آسمان» بر مکان یا حَیِّز دلالت نمی کرد، بلکه فقط ارادة خدا یا نظامِ عالم را می رسانید.این دینِ ساده و تقریباً خِرَدگرای، هیچ گاه مردمِ چین را درست خرسند نساخت، زیرا خیالها و امیدها و رؤیاها و خرافاتی که زندگی روزانه را رنگ و جلا می بخشیدند، در آن چندان راهی نداشتند. مردمِ چین نیز، مانندِ سایرِ اقوام، نثرِ واقعیت را با شعرِ مابعدالطبیعه می آراستند، و چنین می انگاشتند که ارواحِ نیک و بد در پیرامونِ آنان در جنبشند، و باید با افسون یا دعا؛ خصومتِ آنها را فرونشاند و مساعدتِ آنها را جلب کرد. پس، به غیبگویان پول می دادند تا آینده را مطابقِ مفادِ کتابِ "ای چینگ"، از روی حرکاتِ اختران یا خطوطِ کاسة "سنگ پشت"، بر ایشان بازنمایند. جادوگران را استخدام می کردند تا به برکتِ آنان از نعمتِ آفتاب و باران بهره مند شوند یا به میانجیِ آنان، برایِ ساختنِ خانه و گور، جهاتِ باد و آب را دریابند. کودکانی که در ایامِ منحوس؛ چشم به جهان گشودند، به دستِ هلاکت سپرده می شدند، و دخترانِ غیور گاهی خود را می کشتند تا پدران و مادران را دچارِ خوشبختی یا بلکه بدبختی گردانند. بر روی هم، چینیان، مخصوصاً چینیانِ جنوبی، به عرفان رغبت داشتند و، به جای آیینِ عقلی و خشکِ کنفوسیوس، مشتاقِ دینی بودند که ایشان را نیز مانند سایرِ ملل به حیاتی جاویدان؛ امیدوار کند و تَسَلا بخشد.از این رو برخی از لاهوتیانِ مردم پسند، نگرشِ ابهام آمیزِ لائوتزه را بر گرفتند و بتدریج به صورتِ دین درآوردند. در نظرِ لائوتزه و چوانگ تزه، تائو راهِ حیات و وسیلة تحصیلِ آرامشِ فردی است. این دو ظاهراً هیچ گاه تائو را واجدِ وجهی الاهی نمی شناختند و عاملِ خلود نمی شمردند. اما در قرنِ دومِ میلادی کسانی دست به «اصلاح» این اصول زدند و مدعی شدند که لائوتزه اکسیرِ حیاتِ ابدی را به صورتِ نوشابه ای به آنان سپرده است. این اکسیر چنان مردم را خوش آمد که، بنابر روایات، حتی چند تن از امپراطورها، بر اثرِ افراطِ زاهدانه در نوشیدنِ آن، جانِ خود را از کف دادند. در سِچوان، در حدودِ سال 148 میلادی، مردی که خود را از اصحابِ راز می انگاشت، با گرفتنِ پنج جعبه برنج، طلسمی می داد که به ادعای او داروی همة دردها بود. ظاهراً بعضی از بیمارانی که به او روی آوردند، شفا یافتند، ولی آنان که شفا نیافتند، به ضعفِ ایمان متهم شدند! مردم از دینِ جدید استقبال کردند؛ معبدها برپا داشتند و، با دستهایی گشاده، به "دین پیشگانِ" جدید، مال و منال دادند و بخشی از خرافاتِ پایان ناپذیرِ خود را با آن آمیختند. از لائوتزه خدایی ساختند و گفتند که مادرش به طرزی ملکوتی آبستن شده است. "دین پیشگان" را عقیده بر این بود که لائوتزه مدت هشتاد سال در زِهدانِ مادر ماند و از این رو سالخورد و خردمند پا به جهان گذاشت. جهان را از شیاطین و خدایانِ جدیدی آکنده می دیدند و برای گریزاندنِ شیاطین، در صحنِ معابد، شادمانه ترقه می ترکاندند و، برای آنکه خدایان را بیدار کنند و به شنیدنِ اورادِ مداومِ خود وادارند، زنگهای عظیم را به صدا در می آوردند.هزاران هزار تن مدتِ هزار سال برای آیینِ تائو تلاش کردند. بسا امپراطورها را به آیینِ خود کشانیدند و برای ربودنِ امتیازاتِ پیروانِ کنفوسیوس، که بستنِ مالیات و صَرفِ آن را حقِ آسمانی خود می دانستند، دست به دسیسه های فراوان زدند. با اینهمه، بالاخره شکست خوردند، زیرا، با آنکه منطقِ کنفوسیوس بر آنان غلبه نکرد، دینِ تازه ای پدید آمد که بیش از تائوپرستی مردمِ ساده را تسلا می بخشید – دینِ بودایی. دینِ بودا در سدة اولِ میلادی از هند به چین آمد. ولی این دین دیگر آن آیینِ تیره و سخت و ریاضت آمیزی نبود که پانصد سال پیش به وسیلة بودای روشندل به هندیان عرضه شده بود. لاهوتیانِ دربارِ کانیشکا آن را با نیازهای عاطفیِ ساده دلان آمیخته و به صورتِ مذهبِ ماهایانا درآورده بودند – مذهبی امید بخش که از امدادِ خدایان و وصالِ بهشت، نوید می داد. این مذهب، خدایانِ مُتِشَخِص و انسان مانندِ تازه ای به چینیان عرضه داشت، همچون آمیتابا، فرمانروای بهشت، و کوان یین، نرینه خدای شفقت که بعداً ماده خدا به شمار آمد. دینِ بودایی به مردمِ آشفته و دردمندِ چین بشارت داد که لوهانها یا آرهاتها، که هجده تن از حواریانِ بودا هستند، همواره برای دستگیریِ بشریتِ رنجور و حیران، آمادة فداکاریند. از این رو، پس از سقوطِ دودمانِ هان، در همان زمانی که رومیان به مسیحیت رو می بردند، چینیان، آزرده از هرج و مرجِ سیاسی و جنگ و پریشانی، به آیینِ بودا گراییدند. سپس آیینِ تائو آغوش گشود تا آیینِ جدید را در بر گیرد، و بزودی این هر دو در اندیشة چینیان چنان با یکدیگر عجین شد که جدا کردنِ آنها از یکدیگر ممکن نبود.امپراطورها به تعقیبِ پیروانِ بودا فرمان دادند، فیلسوفان از خرافاتِ بودایی نالیدند، و کشورداران تأسف خوردند که این آیین، مردمِ چین را از کار باز می دارد و به رُهبانیت می کشاند. اما عاقبت معلوم شد که این دین از حکومت نیرومندتر است. در نتیجه، امپراطورها با خدایانِ تازه از در صلح درآمدند و به روحانیانِ بودایی رخصتِ صدقه گرفتن و معبدساختن دادند. آنگاه آیینِ کنفوسیوس ناگزیر؛ آیینی اَشرافی گردید و درانحصارِ کارمندانِ رسمی و دانشوران ماند. دینِ جدید بسیاری از زیارتگاههای قدیمِ را به خود بست؛ در کوهِ مقدسِ "تای شان"، در جوارِ مؤسساتِ تائوییان، معابدی برپا داشت و رهبانانِ خود را در آنها گماشت. همچنین مردم را به زهد و زیارتِ جاهای مقدس برانگیخت؛ به پیشرفتِ نقاشی، مجسمه سازی، معماری، ادب، و فنِ چاپ کمک کرد، و لطف و رِقَتی که مُمِدِ تمدن بود، به جامعة چینی بخشید؛ و سرانجام، مانندِ آیینِ تائو، انحطاط یافت: کاهنانش به فساد افتادند؛ نفوذِ خدایانِ شوم و خرافاتِ عامیانه در آن روزافزون شد؛ و، به هنگامِ احیای آیینِ کنفوسیوس، در عصرِ چوشی، دستگاهِ سیاسیِ بوداییان، که هیچ گاه قدرتِ چندانی نداشت، عملا از میان رفت. در زمانِ ما، معابدِ بودایی چین متروکند و خزاینش تهی، و کسی را بدان گرایش نیست، مگر گروهی دین پیشة بینوا.با این وصف، آیینِ بودا در روحِ ملتِ چین رخنه کرده است و هم اکنون قسمتی از دینِ پیچیده و غیررسمیِ مردمانِ متعارفِ چین را تشکیل می دهد. باید دانست که جامعة چینی، بر خلافِ جامعه های اروپایی و امریکایی، به انحصارِ دینی نگراییده و هرگز عرصة جنگهای دینی نشده است. ادیانِ چین معمولا نه تنها در حیطة قدرتِ دولت با یکدیگر کنار می آیند، بلکه در قلوبِ مردم نیز با همدیگر اختلاط می یابند. از این جهت، فردِ میانه حالِ چینی، معتقداتِ گوناگون را در خود جمع دارد. هم مانندِ انسانِ قدیم ،"جان گرای" است و هم تائوگرای و بوداگرای و کنفوسیوس گرای. فیلسوفی است افتاده حال، و به هیچ چیز یقین نمی کند: شاید سخن لاهوتیان سرانجام راست درآید و بهشتی موجود باشد. پس، تدبیرِ صواب آن است که با همة ادیان همراه باشیم و به کاهنانِ فِرَقِ مختلف پولی دهیم تا سرِ گورِ ما دعایی بخوانند! هنگامی که چینیِ میانه حال ،جهان را به کامِ خود یابد، چندان توجهی به خدایان، مبذول نمی دارد، بلکه به ستایشِ نیاکانِ خود می پردازد و زیارتِ معابدِ لائوتزه و بودا را ،به کاهنان و زنان واگذار می کند. در تاریخِ بشر، هیچ قومی تا این اندازه «اهلِ دنیا» نبوده است. چینی شیفتة حیاتِ خویش است. وقتِ دعا کردن، به سعادتِ بهشتی نظر ندارد، بلکه به فکرِ تأمینِ منافعِ زمینی است. اگر خدای او حاجتش را برنیاورد، نخست وی را به بادِ ناسزا می گیرد، و در آخرکار، پیکرِ او را به رودخانه می افکند. مثلی دارند چنین: «هیچ پیکرسازی خدایان را نمی پرستد، زیرا می داند که آنها از چه ساخته شده اند؟»از این رو چینیِ میانه حال، اسلام و مسیحیت را با شور و شوق پذیره نشد، زیرا این دو دین، بهشتی به همان صورت که دینِ بودا قبلا بشارتش را داده بود به او عرضه می کردند، حال آنکه او اساساً جویایِ تضمینِ سعادتِ دنیوی بود. اکثر مسلمینِ چین، که عدة آنها به پانزده میلیون می رسد، چینیِ اصیل نیستند، بلکه بیگانه تبارند. نسطوریان، در حدودِ 636 میلادی، مسیحیت را به چین بردند. امپراطور "تای تسونگ" از آن حمایت نمود و مبلغانِ مسیحی را از آسیب و آزار محفوظ داشت. در 781، نسطوریانِ چین، به نامِ قدردانی از روشندلی و بزرگواری او، و در آرزوی رواجِ کاملِ مسیحیت، بنایی یادمان برپا کردند. از آن زمان تاکنون، هیئتهای تبلیغیِ یَسوعی با شور و غیرتِ عظیم، و مبلغانِ پروتستان با پولِ امریکا، در برآوردنِ آرزوهای دیرینِ نسطوریان می کوشند. با این وصف، امروز در چین بیش از سه میلیون مسیحی وجود ندارد، و از این برمی آید که در مدتِ هزار سال فقط یک صدمِ جمعیت چین به مسیحیت گرویده است! در اوایلِ قرنِ هجدهم، بین کلیسای کاتولیک و کلیسای یسوعی چین نزاع درگرفت، و امکانِ پیشرفتِ مسیحیت از میان رفت. یسوعیها، با فراسَتِ کامل، معتقداتِ اصلی چینیان (نیاپرستی و آسمان ستایی) را با مبانی مسیحیت آشتی دادند. ولی روحانیانِ دومینیکن و فرانسیسکِن همة الاهیات و شعایرِ دینیِ چینی را از مخترعاتِ شیطان خواندند و غیرقابلِ قبول دانستند. امپراطورِ بصیر، کانگ شی، سخت به مسیحیت گرایش داشت و فرزندانِ خود را به معلمانِ یَسوعی سپرد و وعده کرد که، با شرایطی چند، مسیحی گردد. اما، چون کلیسای مسیحی رسماً نظرِ خشنِ روحانیانِ دومینیکن و فرانسیسکِن را پذیرفت، "کانگ شی" حمایت خود را از مسیحیت برگرفت، و جانشینانش جداً با آن مخالفت نمودند. بعداً امپریالیسمِ آزمندِ مغرب زمین باعثِ تضعیفِ آموزشهای مسیحی و خصومتِ انقلابیانِ چین با مسیحیت شد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۱۳ دینی که دستگاه روحانی ندارد
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.