EPISODE · Oct 29, 2020 · 37 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۲۱ فصل 29 :مبانی سیاسی و اخلاقی
from تاریخ تمدن
فصل بیست و نهم :مبانی سیاسی و اخلاقیآزمایشی در ژاپن شناسیصنف سامورایقانونرنجبرانفصل بیست و نهم :مبانی سیاسی و اخلاقیآزمایشی در ژاپن شناسیاگر بخواهیم از ژاپنی که در 1853 از پادر آمد تصویری به دست دهیم، باید به یاد آوریم که شناختنِ ژاپنیان مانند جنگیدن با آنان دشوار است: این مردم هشت هزار کیلومتر دور از امریکاییان به سر می برند و، در زبان و رنگ و حکومت و دین و آداب و اخلاق و رفتار و آرمان و ادب و هنر، از ما متفاوتند. هِرن، که بیش از همة محققانِ غربیِ عصرِ خود با ژاپن آشنایی داشت، می گوید: «دریافتِ چیزهایی که در زیرِ سطحِ زندگی ژاپنی وجود دارد، سخت دشوار است.» یک نویسندة خوش مَشربِ ژاپنی به مغرب زمین یادآوری می کند: «آگاهیهای شما دربارة ما، اگر از داستانهای بی اساسِ سیاحان به دست نیامده باشد، از ترجمه های نارسایی که از ادبِ عظیمِ ما کرده اند، ناشی شده است. ... تارو پودِ شگفت آوری که از حقیقت و افسانه در پیرامونِ ما آسیاییان تنیده اند، غالباً ما را به ترس می اندازد و تکان می دهد. پنداشته اند که غذای ما عطرِ نیلوفر است، اگر روی موش و سوسک نباشد!» بنابراین، آنچه در این مقام در زمینة ژاپن به میان می آید، پژوهشی آزمایشی است برای شناساییِ تمدن و انسانِ ژاپنی، براساسِ اطلاعاتِ مستقیمِ بسیار ناچیز. بر محققان است که این پژوهش را با آزمایشهای شخصیِ طولانی تصحیح کنند. آخر، مگر نه این است که درسِ اولِ فلسفه، قبولِ خطاپذیریِ انسان است؟I – صنف سامورایقاعدتاً، امپراطور، که جنبه ای الاهی داشت، تارَکِ ملت شمرده می شد. شوگونها یا سپهسالاران، که عملا بر کشور فرمان می راندند، امپراطور و دربارِ اورا مجاز می گذاشتند که سالانه معادل 25000 دلار امریکایی برای سُلطة اسمیِ ولیِ پُرجلالِ خودخرج کند. اما بسیاری از وابستگانِ دربار، برای معیشتِ خود، ناگزیر از تعهدِ شغلی غیردرباری بودند و چه بسا : چتر، میلة غذاخوری، خلالِ دندان، یا ورق بازی می ساختند و می فروختند. سیاستِ شوگونهای توکوگاوا این بود که برای امپراطور هیچ قدرتی باقی نگذارند، او را از مردم دور نگاه دارند، با زنان احاطه اش کنند، و به کاهلی و ظرافت و سستی بکشانند. اعضایِ خاندانِ امپراطور هم محترمانه از قدرتهای خود چشم می پوشیدند و به این خرسند بودند که کارهایی مانندِ تعیینِ سبکِ جامة اشراف با ایشان باشد.در این میانه، شوگونها، با ثروتِ ژاپن که آهسته آهسته افزون می شد، عیش می کردند و امتیازاتی را که معمولا به امپراطور تعلق داشت، به خود می بستند. موقعی که شوگونها با تختِ روانِ انسان کش یا ارابة گاوکِش از خیابانها می گذشتند، داروغه ها: مردم را وا می داشتند که درها و پنجره های خانه های خود را ببندند. می بایست در چنین هنگامی سگها و گربه ها محبوس و آتشها خاموش شوند، و مردم در کنارِ راهها به زانو درآیند، دستها را روی خاک گذارند و سر را برپشت دستها نهند. شوگون: ملازمانِ فراوان داشت. از آن میان، چهار دلقک و هشت بانوی آراسته همواره در حفظِ نشاطِ او می کوشیدند. در کارها دوازده تن شوگون را یاری می کردند، یکی از آنان «مهتر بزرگ» خوانده می شد، پنج تن «شورای مهتران» یا وزیران را تشکیل می دادند و بقیه «شورای کهتران» را به وجود می آوردند. دولتِ ژاپن نیز، مانندِ دولتِ چین، اَعمالِ کارگزارانِ حکومتی و مُلوک الطوایف را به وسیلة هیئتی مورد نظارت و تفتیش قرار می داد. امیرانِ زمیندار، که دایمیو نام گرفته بودند، رسماً خود را رعیتِ امپراطور می دانستند. برخی از آنان، چون بزرگانِ خاندانِ "شیماد زو"، که بر "سات سوما" فرمان می راندند، توانستند قدرت شوگونها را محدود کنند و سرانجام سلطة آنان را براندازند.پایینتر از این امیران، خانها، و پس از ایشان، مَلاکان بودند. در حدودِ یک میلیون تَن سامورایی در خدمتِ امیران به سر می بردند. ژاپنیان در این اعتقاد جازم بودند که هر مردِ شریفی سرباز است، و هر سربازی مردی شریف. چینِ آرامش دوست، که شرافتِ مردمی را در علم، و نه در جنگ، می جست، از این جهت با ژاپن اختلافِ فاحش داشت. افرادِ صنفِ سامورای، هرچند که به داستانهای پرحادثة چینی و از آن جمله داستانِ "سه مُلک" علاقه نشان می دادند و از آنها متأثر می شدند، دانشِ محض را نکوهش می کردند و اصحابِ ادب را کودَنانی کتاب پرست می شمردند. افرادِ سامورای از امتیازاتِ فراوان نصیب می بردند: از خراج دادن معاف بودند. ازمخدومانِ خود جیره ای از برنج می گرفتند، و کاری نداشتند جز آنکه، در وقتِ لزوم، در راهِ وطن بمیرند. عشق را بازیِ شیرینی بیش نمی دانستند، و «رفاقتِ یونانی» را به آن ترجیح می دادند! قمارِ باختن، همچون جنجال انگیختن، کارِ عادی آنان بود، و گاهی، برای تمرینِ وظایفِ خود، به دژخیمان پول می پرداختند تا بریدنِ سرِ محکومان را به ایشان واگذارند. شمشیرِ سامورای، که" ای یه یاسو" آن را «روحِ سامورای» می نامید، با وجودِ دوره های طولانیِ صلح و صفا، کراراً مجالِ خودنمایی می یافت. "ای یه یاسو" به هر فردِ سامورای حق داده بود که به محضِ مشاهدة جسارتی از مردمِ طبقاتِ پایین، سر از تنِ آنان جدا سازد. سامورای چون شمشیری نو به دست می آورد، به قصدِ آزمایشِ آن، گدا یا سگی را برمی گزید. "لانگ فُرد" می نویسد: «شمشیرزنِ نامداری شمشیرِ نویی یافت و به سوی "نیهون باشی" (پل مرکزی یِدو) رفت تا شمشیر را بیازماید. زارعِ فربهِ مست و سرخوشی از آنجا می گذشت. شمشیرزن با ضربتِ «گلابی شکاف» یا «ناشی واری» پیکر او را چنان از سر تا کمر به دو نیم کرد که زارع اصلا متوجه نشد و به راه خود ادامه داد تا بالاخره به حمالی برخورد و به دو شقة مساوی تقسیم شد!» آری، اختلافِ میانِ «واحد» و «کثیر»، که فیلسوفان را سخت به پیچ و تاب انداخته است، چنین نتایج ناچیزی دارد!افرادِ صنفِ سامورای گذشته از هنرِ اصلیِ خود، که عمرِ محدودِ آدمیان را به ابدیت تبدیل می کرد، هنرهای دیگری هم داشتند. اینان فرمانبردارِ قوانینِ شرافت آمیزی بودند که قانوندانِ ژاپنی، ایناتسو نیتوبه، آن را بوشیدو یعنی «شیوة دلاور» نامیده است. فضیلت، محورِ این قانون است و چنین تعریف شده است: «قدرتِ تصمیم دربارة روشِ کار بروفقِ عقل و بدونِ تزلزل، مُردن به هنگامِ مناسب، و کشتن در وقتِ خود.» افرادِ سامورای، مطابقِ قوانینِ خود، که از قوانینِ عمومی سخت تر بود، محاکمه می شدند. امور و منافعِ دنیوی را خوار می داشتند؛ از وام گرفتن و وام دادن و حسابِ پول نگاه داشتن اجتناب می ورزیدند؛ بندرت پیمان می شکستند؛ جانِ خود را برای هر کس که از آنان؛ به حق یاری می جست، به خطر می انداختند؛ و با رضایت می زیستند. روزی یک وعده غذا می خوردند و از آنچه می یافتند، خرسند بودند. هر رنجی را بآرامی بر خود هموار می کردند، عواطف را سر می کوفتند، و به زنانِ خود می آموختند که هنگامِ شنیدنِ خبرِ شهادتِ آنان، به شادی بپردازند. جز وفاداری نسبت به مخدومان، برای خود وظیفه ای نمی شناختند؛ در عُرفِ آنان، این وظیفه از وظایفِ پدری و فرزندی نیز شامِختر بود. بسیاری از افرادِ سامورای پس از مرگِ مخدوم، خود را می کشتند تا در دنیای دیگر هم کمر به خدمتِ او بندند. شوگون "ای یه میتسو"، چون در 1651 به حالِ احتضار افتاد، وظیفة "جونشی" یعنی «پیروی درمرگ» را به یادِ وزیرِ اعظمِ خود، "هوت تو" آورد. پس، "هوت تو"،بی آنکه سخنی برزبان آورد، خود را به قتل رسانید، و چند تن دیگر نیز از او پیروی کردند. چون امپراطور "موتسوهیتو" در 1912 به نیاکانِ خود واصل شد، سردار نوگی و همسرش، به نامِ وفاداری، خود را کشتند. حتی بهترین جنگجویانِ روم هم، در شهامت و سختی کِشی وخودداری، به افرادِ سامورای نمی رسیدند.آخرین قانونِ «شیوة دلاور» هاراکیری یعنی خودکشی از راه شکم دریدن بود. مواردِ تجویزِ هاراکیری چندان فراوان بود که ژاپنیان همواره برای این کار شمشیری کوتاه با خود برمی داشتند و از شنیدنِ اخبارِ خودکشیها تهییج نمی شدند. اگر مرد بلندپایه ای به مرگ محکوم می شد و موردِ مرحمتِ امپراطور بود، مجازش می گذاشتند که با شمشیرِ کوتاهش شکم خود را، اول از چپ به راست و سپس از بالا به پایین، بدرد. اگر مردی در جنگ شکست می خورد یا تن به تسلیم می داد، بر همین شیوه ، هاراکیری می کرد. ژاپنیان کلمة هاراکیری را خوش ندارند و به جای آن، کلمة سِپوکو را به کار می برند. در 1895، که ژاپن تسلیمِ فشارِ اروپاییان شد و لیائوتونگ را ترک گفت، چهل مردِ نظامی، به عنوانِ اعتراض، دست به هاراکیری زدند. در جنگ 1905، بسیاری از افسران و سربازانِ ژاپنی خود را کشتند تا به اسارتِ ارتشِ روسیه درنیایند. اگر فردِ سامورایی شریف از مولای خود خفتی می دید، در مقابل خانة او خودکشی می کرد. فَنِّ "سِپوکو"، یعنی آدابِ شکافتنِ شکم، یکی از اصولِ ابتدایی آموزش و پرورش جوانانِ سامورای به شمار می رفت. هنگامی که مردی به فکرِ خودکشی می افتاد، آخرین محبتی که دوستانش نسبت به او می ورزیدند این بود که بالای سر او می ایستادند تا، پس از آنکه شکم خود را درید، سر از تنش جدا کنند. بی اعتنایی سربازِ ژاپنی به مرگ تا اندازه ای زادة این تربیت یا سنت است.. زنان و همچنین عوامُ الناس، حقِ هاراکیری ندارند. زنان مجازند که مرتکب «جیگاکی» شوند، یعنی، در مقابلِ اهانت و جسارت، خنجری به گلوی خود فرو برند یا، با یک ضربت، رگ خود را پاره کنند. زنانِ متشخص از مربیانِ خود می آموختند که چگونه خنجر به گلو زنند و مطابقِ سنت، پیش از خودکشی، اعضای پایینترِ بدن را ببندند تا جسدِ آنان در وضعی ناپسند مشاهده نشود.در ژاپنِ فئودال، دیگر کُشی گاهی مانند خودکشی جنبة قانونی پیدا می کرد. همچنانکه روحانیانِ بودایی که بونزه خوانده می شوند، با نفوذِ خود از وفورِ جنایت جلوگیری می کردند، عمومِ مردم، با داشتنِ حقِ انتقام گیری، از نیازِ جامعه به دستگاهِ مجریِ قانون می کاستند. حقِ انتقامگیری، که موضوعِ نیمی از داستانها و نمایشنامه های ژاپنی است، مجازاتِ قاتل را وظیفة پسر یا برادرِ مقتول می شمرد. با اینهمه، هرگاه فردِ سامورای برای مصالحِ شخصی کسی را می کشت، خود را ناگزیر از هاراکیری می یافت. در 1703، چهل وهفت رونین یعنی «مردِ موج آسا» یا «سامورایی وارسته»، که شهرتی بسزا دارند، "کوتسوکه نو سوکه" را، به کینِ قتلِ یک تن، با اِعزاز و اِعتذارِ تمام سربریدند، سپس با وقارِ کامل به محلی که شوگون مقرر داشت، شتافتند و خودکشی کردند. روحانیان سرِ "کوتسوکه" را به کسانش رسانیدند و این رسیدِ ساده را گرفتند:یادداشت: دریافتی: یک سر و یک لَفافِ کاغذی: بدین وسیله وصولِ اقلامِ فوقُ الاشعار اعلام می شود. سایادا موگوبای (امضا) سایتو کونای (امضا)این واقعه، که محتملا مشهورترین حادثه و بهترین نمودارِ تاریخِ ژاپن است، برای دریافتنِ روحیة ژاپنی، نمونه ای پرمعنی است. قهرمانانِ آن هنوز نزدِ مردم در شمارِ پهلوانان و پارسایانند، و دینداران هنوز آرامگاههای آنان را آذین می بندند و بر مزارشان بُخور می سوزانند.در اواخرِ نیابتِ سلطنتِ "ای یه یاسو"، ساکونِ بیست وچهارساله به اتفاقِ برادرش، نایکیِ هفده ساله، برای گرفتنِ انتقامِ آزارهایی که، به نظرِ ایشان،" ای یه یاسو "بر پدرشان روا داشته بود، به کشتنِ او عزم جزم کردند. هنگامِ رسیدن به اردوی "ای یه یاسو" دستگیر و محکوم به مرگ شدند. اما "ای یه یاسو" چنان از شجاعتِ دو جوان به هیجان آمد که حکمِ اعدام را تغییر داد و آنان را به هاراکیری خواند و، به رسمِ زمان، برادرِ هشت سالة آنان "هاچیمارو " را هم مشمولِ این فرمانِ رحمت آمیز گردانید. طبیبی که شاهدِ مراسمِ شکم دریدنِ سه برادر بوده، منظره را برای ما چنین وصف کرده است:هنگامی که هرسة آنان برای مردن به ردیف نشستند، ساکون به کوچکترین برادر رو کرد و گفت: «اول تو شروع کن، زیرا می خواهم مطمئن شوم که درست از عهده برمی آیی.» طفل پاسخ داد که او هرگز عمل سِپوکو راندیده است و میل دارد که شکمدری برادرانش را ببیند و از ایشان پیروی کند. براردانِ بزرگتر با چشمانِ اشک آلود، لبخند زدند و گفتند: «طفلک، خوب گفتی. تو هم می توانی بر خود ببالی که فرزندِ پدر ما هستی.» او را بینِ خود نشانیدند و ساکون دشنه را در سمتِ چپِ شکمِ خود فرو برد و گفت: «برادر، نگاه کن! حالا درمی یابی؟ دشنه را زیاد فرو مَبَر تا مبادا به پس افتی. به پیش خم شو و زانوانت را درست جمع کن.» نایکی نیز چنین کرد و به کودک گفت: «چشمانت را باز کن، و گرنه ممکن است به زنی مُحتَضَر ماننده شوی. اگر دشنه؛ در اندرونِ تو به چیزی برخورد و نیروی تو از کار بازماند، دلیرباش و بیشتر برای شکافتنِ شکم بکوش.» کودک از یکی به دیگری نگریست، و چون کارِ آن دو پایان یافت، با آرامش خود را نیمه عریان ساخت و از سرمشقهایی که در دو طرفِ خود داشت، پیروی کرد.II- قانوندستگاهِ قانونی ژاپن، که بر محورِ انتقامگیریِ خصوصی می گَردید، از عرفِ قدیمِ مردمِ ژاپن و قوانینِ قرن هفتم چین سرچشمه می گرفت. هنگامی که علوم و هنرهای چین در ژاپن رخنه کرد، قانون و دین نیز مُلازمِ آن بودند. "تِنچی تِن نو" تدوینِ قوانین را فرمان داد، و این کار در عصرِ امپراطورِ خردسال "موم مو " به پایان آمد. این قوانین، و همچنین سایرِ قوانینِ دورانِ امپراطوری، در عصرِ مُلوکُ الطوایفی از رواج افتاد، و هر خان نشینی برای خود قوانینِ خاصی وضع کرد. افرادِ سامورای نیز اساساً به قانونی جز اوامرِ مخدومانِ خود اعتنا نمی نمودند.تا سال 1721، رسم بر این بود که همة اعضای خانواده؛ جمعاً مسئولِ اعمالِ یکدیگر باشند. در بیشترِ نواحی، هر خانواده را جزو یک گروهِ متشکل از پنج خانواده قرار می دادند که همه؛ مسئولیتِ یکدیگر را به عهده داشتند. قانون اگر دار زدن یا سوزاندنِ پدری را مقرر می داشت، پسرانِ بالغ او را نیز شریکِ سرنوشتِ او می گردانید و فرزندانِ نابالغ را هم، پس از رسیدن به سن رشد، نفی بلد می کرد. برای اثباتِ گناه یا بیگناهیِ متهم، دست به مراسمِ اوردالی می زدند، یعنی متهم را موردِ آزمایشهای سخت و حتی شکنجه قرار می دادند. شکنجه های خفیف تا عصرِ جدید دوام آوردند. ژاپنیان، به تقلیدِ دستگاهِ تفتیشِ عقایدِ اروپا، گاهی برای مجازاتِ برخی از مسیحیان، به کشیدنِ اعضای بدنِ آنان می پرداختند. ولی معمولا از شیوه هایی ظریفتر سود می جستند. مثلا محکوم را به وضعی دردناک، که هر لحظه؛ طاقت فرساتر می شد، طناب پیچ می کردند. تازیانه زدن: کیفرِ تخلفاتِ کوچک بود، و مجازاتِ مرگ نیز به جرایمِ بسیار تعلق می گرفت. امپراطور شومو (724-756) کیفرِ مرگ را ملغا ساخت و آیینِ دادرسی را برشفقت نهاد. اما پس از او برشمارِ جنایات افزوده شد، و امپراطور کونین (770- 781) نه تنها کیفرِ مرگ را مجدداً برقرار ساخت، بلکه دستور داد که دزدان را درمنظرِ عام چندان به تازیانه زنند تا به هلاکت رسند. مجازاتِ اعدام انواعی داشت: خفه کردن، سربریدن، دارزدن، چارشقه کردن، سوزندان، و در روغن جوشانیدن. ای یه یاسو، به لغوِ دو مجازاتِ کهنسال فرمان داد: یکی این بود که محکوم را به دو گاو می بستند و، با راندنِ گاوها به دو سو، بدن، او را دو شقه می کردند؛ مجازاتِ دیگر آن بود که محکوم را در منظرِ عام به تیری می بستند و از رهگذران می خواستند که بنوبت بدن او را اره کنند. "ای یه یاسو" اعلام داشت که وجودِ کیفرهای شدید نشانة تباهی و ناشایستگیِ دستگاهِ حکومت (و نه فسادِ مردم) است. شوگون" یوشیمونه" با انزجارِ بسیار دریافت که زندانها: وسایلِ بهداشتی ندارند، و زندانیانی هستند که حتی شانزده سال در انتظار محاکمه در زندان خوابیده اند و در این مدت: اتهاماتِ آنان فراموش شده است و گواهان درگذشته اند. این شوگونِ روشنفکر: زندانها را اصلاح کرد، دستگاهِ دادرسی را نظم و سرعت بخشید، مجازاتِ یک خانواده را در مقابلِ جرمِ یکی از اعضای آن ناروا شمرد، و سالها کوشید تا توانست، در 1721، نخستین قوانینِ منظمِ عصرِ ملوکُ الطوایفی را پدید آورد.III- رنجبرانمردمِ ژاپن، که در عصرِ امپراطوری به هشت "سی" (طبقة منفصل یا کَست) تقسیم شده بودند، در عهدِ ملوک الطوایفی به صورتِ چهار طبقه یا بلکه صِنف درآمدند: طبقة سامورای، طبقة صنعتگر، طبقة کشاورز، و طبقة بازرگان، که پست تر از سه طبقة دیگر به شمار می رفت. غیر از این طبقات، کثیری برده نیز وجود داشتند. اینان قریبِ پنج درصدِ جمعیت را تشکیل می دادند و جنایتکاران و اسیرانِ جنگی و همچنین کودکانی را که به وسیلة والدینشان به فروش رسیده یا به وسیلة آدم ربایان دزدیده و فروخته شده بودند، در برمی گرفتند.(در سال 1699 والدین از فروختنِ فرزندان خود منع شدند. ) طبقة منفصلی به نامِ «اِتا» نیز دیرزمانی دوام آورد. اعضای این طبقه قصابان و دباغان و رفتگران بودند و، به مناسبتِ مشاغلِ خود، پلید و قابلِ اجتناب و اَخَسِ ناس محسوب می شدند.بیشترِ مردمِ ژاپن، که در عصرِ "یوشیمونه" به سی میلیون می رسیدند، کشتکار بودند و با جدیتِ تمام در زمینهای قابلِ کشت، یعنی یک هشتمِ سرزمینِ کوهستانی ژاپن، کشاورزی می کردند.( کودِ انسانی برای حاصلخیز ساختنِ زمین همواره ضرورت داشت. ) دولت، در دورة عظمتِ شهرِ نارا، اراضی را ملی کرد و به کشاورزان اجاره داد. کشاورزان می توانستند قطعاتِ زمین را مدتِ شش سال یا مادام العمر در اختیار گیرند. اما، به فکرِ آنکه سرانجام باید اراضی را به دولت پس دهند، در نگاهداری و بهبودِ آنها قصور می ورزیدند. پس، دولت بارِ دیگر مالکیتِ خصوصی را برقرار گردانید، ولی پذیرفت که هر سال در فصلِ بهار مبلغی به کشتکاران کمک کند. با وجودِ این کمک، زندگی کشتکاران بخوبی نمی گشت، و به همین علت، آنان از کاهلی و انحطاط؛ مصون می ماندند! مزراع بسیار کوچک بودند، و حتی در دورة ملوک الطوایفی زمینی به وسعت 5.2 کیلومتر مربع وسیلة معیشت دوهزار تن محسوب می شد. برزگر موظف بود که سالیانه سی روز برای حکومت بیگاری کند. اگر در مدتِ بیگاری مختصر سستی یا غفلتی از او سرمی زد، با ضربتِ نیزه به زندگیش خاتمه می دادند.(. در ماههای تیر و مرداد، برزگران حق داشتند که از ظهر تا ساعتِ چهار استراحت کنند. دولت در تمام مدتی که برزگران برای آن بیگاری می کردند، به برزگرانِ بیمار خوراک می داد و آنانی را که درمی گذشتند، مجاناً به خاک می سپرد!) حکومت، در قرن هفتم 6 درصد، در قرن دوازدهم 72 درصد، و در قرن نوزدهم 40 درصدِ محصول ِبرزگران را به عنوانِ باجهای گوناگون از آنان می گرفت. برزگران کارافزارهای بسیار ساده و ابتدایی به کار می بردند. در زمستان جامة پستِ سبکی می پوشیدند و در تابستان معمولا چیزی به تن نمی کردند و سازو برگی جز ظرفهای برنج و چند کاسه و قاشقهای میله ای نداشتند. خانه های آنان کلبه هایی آنچنان سست بود که ساختن آنها بیش از سه چهار روز به طول نمی کشید. گاه به گاه زلزله کلبه ها را با خاک یکسان می کرد. قحطی نیز پیکرهای کشاورزان را از تاب و توان می انداخت. در عصرِ توکوگاوا، اگر برزگری برای دیگری کار می کرد، دستمزدِ او مانندِ سایرِ دستمزدها ازجانبِ حکومت تعیین می شد. با این وصف، دستمزدها سخت نازل بود. "کاموچومی" در کتابِ هوجوکی، که یکی از مشهورترین آثارِ ادبیِ ژاپن است، می نویسد که در هشت سال فاصلة 1177و 1185 مصیبتهای گوناگون –زلزله و قحطی و حریق- کیوتو را تقریباً به نابودی کشانید.(1. شدیدترین حریقِ ژاپن در 1657، در یِدو (توکیو) روی داد و شهر را کاملا منهدم کرد و 100,000 تن را کشت. ) شرحِ قحطی سال 1181، که نویسنده خود شاهدِ آن بوده است، یکی از نمونه های اصیلِ نثرِ ژاپنی است:در همة ولایات، مردم: زمینهای خود را رها کردند و به بخشهای دیگر رفتند، یا خانه های خود را از یاد بردند و رفتند تا در کوهها به سر برند. همه نوع دعا رواج گرفت و حتی مراسمِ دینی، که در اوضاعِ متعارف نامعمول بود، احیا شد. اما هیچ یک سودی نداد ... . اهالیِ پایتخت درصدد برآمدند که اشیای گرانبهای خود را یکایک [برای نان] فدا کنند، ولی کسی پروای آنها نداشت. گدایان در راهها انبوه می شدند، و بانگِ مویة آنان در گوشِ ما طنین می افکند. ... همه از گرسنگی به جان آمده بودند، و به مرورِ زمان، از بینوایی، به ما آن رسید که در قصة «ماهیِ برکة کوچک» به ماهی رسید! عاقبت، حتی مردمِ ظاهر آراسته، که کلاه بر سر و کفش به پا داشتند، خانه به خانه می رفتند و با التماس گدایی می کردند. گاهی، در همان حال که از حرکتِ موجوداتی چنان فلکزده به حیرت می افتادی، می دیدی که در برابرِ چشمانت از پا درمی آیند. کسانِ بیشمار در زیرِ دیوارهای باغها یا کنارِ جاده ها از قحطی می مردند، و اجسادِ آنان جهان را از بوهای بد می آکند. سپس، بر اثرِ دگرگونیِ اجساد، مَناظری که چشم؛ تابِ دیدنش نداشت به وجود می آمد. مردمِ بی نان، خانه های خود را فرو می کوبیدند و سازو وبرگِ آن را در بازار می فروختند. گفته اند که توده ای: از ساز وبرگِ خانه نمی توانست معیشت یک تَن را در یک روز کفایت کند. مشاهدة قطعاتِ مُزَیَن به شَنگَرف یا ورقه های سیم و زر در میانِ هیمه ها عجیب می نمود. ... نکتة بسیار اَسف آورِ دیگر این بود که هرگاه مرد و زنی سخت بستة یکدیگر بودند، آن که محبتی سرشارتر و وفایی عمیقتر داشت، زودتر از دیگری جان می داد، زیرا چیزی را که محتملا از راهِ گدایی به دست آورده بود، به محبوبِ خود واگذاشته بود! پُر پیداست که والدین پیش از فرزندانشان می مردند. نوزادانی دیده می شدند که به پستانهای مادرانِ مردة خود آویخته بودند، بی آنکه از مرگِ آنان آگاه باشند ... . شمارِ کسانی که تنها در ماههای چهارم و پنجم در مرکزِ کیوتو درگذشتند 42300 بود.این فاجعه را با چهرة درخشانِ کیوتوی 1691، به شرحی که "کامپ فِر" نقل می کند، بسنجید: کیوتو خزانة بزرگِ همة فراورده ها و کالاهای ژاپن، و مهمترین شهر تجارتی امپراطوری است. در این شهر، بندرت خانه ای می بینیم که در آن چیزی ساخته یا فروخته نشود. در اینجاست که مس را تصفیه می کنند، پولِ سکه می زنند، به چاپِ کتاب می پردازند، و بر گرانبهاترین پارچه ها، گلهایی از زَر و سیم می بافند. در اینجا فراوانند بهترین و کمیابترین رنگمایه ها، هنرمندانه ترین حکاکیها، همه نوع ابزارِ موسیقی، تصویرها و گنجه های صیقلی، اشیای گوناگون- از طلا و سایر فلزات، مخصوصاً فولاد- همچون آبدیده ترین تیغها و سُلاحهای دیگر، و همچنین باشکوهترین و خوشنماترین جامه ها و همه نوع بازیچه و عروسکهایی که سرخود را به حرکت درمی آورند، و چیزهای بیشمارِ دیگر که ذکرِ نامِ آنها از مجالِ سخن بیرون است. مختصرِ کلام، هرچه فکر بدان رسد، درکیوتو یافت می شود، و هر چه در خارج در نهایتِ پاکیزگی فراهم آید، به وسیلة هنرمندانِ این پایتخت موردِ تقلید قرار می گیرد. ... درخیابانهای عمده، خانه هایی که عُهده دارِ فروشِ چیزی نباشند معدودند، و من به نوبة خود به اینان، که برای فراورده هایی چنان فراوان خریدار می یابند، با ستایش می نگرم.مدتها پیش از این زمان، صنایع و هنرهای چین به ژاپن راه یافته بود. ژاپن، همچنان که امروز در تهیة کالاهای ارزانِ ماشینی از مربیانِ غربیِ خود پیش افتاده است، در عصرِ توکوگاوا، در پرتو فراگرفتنِ همة هنرها و صنایعِ چین و کره، با آن کشورها بنای رقابت گذاشت و گاهی از آنها پیش افتاد. ژاپنیان، مانندِ اروپاییانِ قرونِ وسطی، بیشترِ کارها را در محیطِ خانواده صورت می دادند. خانواده ها فن یا مهارتِ خود را از نسلی به نسلی می رساندند و غالباً به نامِ حرفة خود؛ نامدار می شدند. ژاپن، همانندِ اروپای قرونِ وسطی، دارای سازمانهای صنفی بود. اصناف اساساً از استادانِ صنعتگر، که بیرحمانه به استثمارِ شاگردانِ خود می پرداختند و با ورودِ افرادِ جدید به صنف خود شدیداً مخالفت می ورزیدند، مرکب بود، و کارگرانِ ساده بندرت در اصناف راه می یافتند. صنفِ صراف یکی از صنفهای نیرومند به شمار می رفت، و صرافان ودیعه می پذیرفتند، قبض و سَفته صادر می کردند، به بازرگانان و صنعتگران و حکومت وام می دادند. در حدودِ سالِ 1636، وظایفِ مهمِ مالیِ جامعه بر عهدة صنفِ صراف افتاد، و در شهرها بازرگانان و سرمایه دارانِ بزرگ؛ پدید آمدند و با رشک و خشم به اشرافِ فئودال، که قدرتِ سیاسی را در انحصارِ خود داشتند و طلاپرستی را نکوهش می کردند می نگریستند. در جریانِ عصرِ توکوگاوا، ثروتِ سوداگران تدریجاً فزونی گرفت و سرانجام، به مددِ عطیه های امریکا و توپهای اروپا، باعثِ انفجارِ ژاپنِ قدیم شد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۲۱ فصل 29 :مبانی سیاسی و اخلاقی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.