EPISODE · Nov 6, 2020 · 45 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۲۹ انقلاب فرهنگی
from تاریخ تمدن
انقلاب فرهنگیامپراطوری جدیدانقلاب فرهنگیآیا انقلابِ صنعتیِ ژاپن، مردمِ آن سرزمین را هم، دگرگون کرده است؟ در این زمینه پاره ای تغییراتِ خارجی به چشم می خورد: اکثرِ مردانِ شهری به پوشیدنِ لباسهای اروپایی عادت کرده اند، اما زنان همچنان جامه های رنگینِ گشاد می پوشند و شالهای زربفت به کمر می بندند و سرِ شالها را به صورتِ گره های بزرگ درمی آورند و از پشت می آویزند.(زنانی که به آموزش و پرورش یا کارهای صنعتی اشتغال دارند، جامه های غربی می پوشند. ولی مردان و هم زنان، پس از ساعاتِ کار، جامه های قدیمی خود را در بر می کنند. ) به موازاتِ اصلاحِ راهها، به پا کردنِ "پای بندهای چوبی" از رواج می افتد، و بازارِ کفش رونق می یابد. با این وصف، هنوز کثیری از مردان و زنان با پاهای برهنه راه می روند. در شهرهای بزرگ، هر نوع لباسِ بومیِ اروپایی و مختلط دیده می شود و از تحولِ سریع و ناتمامِ این کشور خبر می دهد.رفتارِ ژاپنیان نمونة ادب و مردمداری است، اگر چه مردان هنوز به رسمِ دیرین، به هنگامِ عبور و دخول و خروج، بر زنان سبقت می گیرند. سخن گفتن، بسیار مؤدبانه است، و الفاظِ تند بندرت به کار می رود. فروتنیِ ظاهری: نقابی بر مِناعتِ شدیدِ مردم زده، و پردة ادب، قیافة سخت ترین دشمنیها را پنهان داشته است. شخصیتِ ژاپنی، و برروی هم؛ شخصیتِ هر انسان، معجونی است از خوهای متمایز. انسان، در لحظاتِ متفاوتِ حیات، با حوادثِ متنوع برخورد می کند و به ناگزیر به واکنشهای گوناگون می پردازد: گاهی خشونت می کند و گاهی ملایمت؛ دمی سَبُک و بی بند و بار می شود و دمی سنگین و پروقار؛ زمانی صبوری و زمانی گستاخی پیش می گیرد؛ وقتی به خضوع سرفرود می آورد و وقتی به غرور گردن می فرازد. در این صورت، نباید از تضادهای روحیِ ژاپنیان دلزده شویم: هم خیالباف و هم واقع بین، هم حساس و هم خویشتندار، هم پرشور و هم سرد، هم پرهیجان و هم آرام. درعینِ شادابی و شوخی و لذتجویی، به خودکشیهای پرآب و تاب گرایش دارند. با آنکه معمولا به حیوانات و ندرتاً به زنان مهربانی می ورزند، در مواردی نسبت به حیوانات و مردان با سنگدلی رفتار می کنند.( پس از زلزلة سال 1923، در بحبوحة هرج و مرج، ژاپنیانِ یوکوهاما در همان حال که از خواربارِ کمکیِ امریکا استفاده می کردند، موقع را مغتنم شمردند و صدها، و به قولی هزارها تن از اصلاح طلبان و مردمِ بیدفاعِ کره را در خیابانها کشتند. گویا علتِ کشتار این بود که برخی از میهن پرستانِ دو آشته به عنوانِ آنکه کره ایها قصدِ برانداختنَ حکومت و کشتنِ امپراطورِ ژاپن را دارند، مردم را برضد آنان برانگیختند، در صورتی که فقط قلیلی کره ای در آنجا وجود داشتند. ) ژاپنی اصیل واجدِ سجایای جنگجویان است- دلاور و آمادة مُردن است؛ با این وصف، روحش به هنرمندان می ماند- حساس و تأثرپذیر و خوش ذوق؛ از خودنمایی برکنار، متین، معتدل، ساعی، کنجکاو، سختکوش، وفادار، و شکیباست- نیز باریک بین و خودکار؛ مانندِ بیشترِ مردمِ کوته بالا، زیرک و زرنگ است؛ هوشی زودیاب دارد؛ در عالمِ فکر، چندان مبتکر و خلاق نیست، اما بسهولت با مقتضیات سازگار می شود و، در پهنة کردار، از خود قابلیت نشان می دهد. شخصیتِ ژاپنی مرکب است از نشاط و نِخوَتِ فرانسوی، شهامت و احتیاطِ انگلیسی، گرمی و هنردوستی ایتالیایی، پشتکار و کاسِب مآبیِ امریکایی، و حساسیت و زیرکیِ یهودی.تماس با مغرب زمین از جهاتی در اخلاقِ ژاپنی مؤثر افتاده است، هرچند که سُنَتِ درستکاری اساساً هنوز برقرار است(هِرن می نویسد: «در جاهایی به سربرده ام که در طی صدها سال صحنة هیچ گونه دزدی نبوده است. زندانِ نوبنیاد میجی خالی و بیفایده مانده است.»). دموکراسی و رقابتِ بازرگانیِ کنونی با خود: پولدوستی و سختدلی و دسیسه بازی را هم به ژاپن آورده است. «بوشیدو» یعنی آداب و اخلاقِ صنفِ سامورای که هنوز در بین نظامیانِ والامقام رواج دارد، در برابرِ مفاسدِ سوداگری و سیاست: جز مانعی ضعیف نیست. باوجودِ متانت و قانوندوستیِ مردمِ متعارف، تروریسم شایع شده است. تروریسمِ ژاپنی، برخلافِ انتظار، واکنشی در مقابلِ استبداد و ارتجاع نیست، بلکه وسیلة تقویتِ میهن پرستیِ پرخاشگرِ ژاپن است. بیش از چهل سال است که «انجمنِ اژدهای سیاه» به رهبریِ تویاما، برای انگیختنِ کارگزارانِ حکومتِ ژاپن به فتحِ کره و منچوری، دست به آدمکشی زده و این فنِ شریف را در خدمتِ سیاست گمارده است.. «اِژدهای سیاه» نامی است که چینیان به رودِ آمور داده اند. این رود: منچوری را از سیبری جدا می کند. ژاپنیان، کشتن را جانشینِ خوبی برای تبعید می دانند!هرج و مرجِ اخلاقی، که با تحولِ عمیقِ بنیادِ اقتصادیِ جامعه، مُلازِمت دارد، ژاپن را نیز مانندِ غرب فراگرفته است. جنگِ ابدیِ نسلها- طغیانِ جوانانِ تندرو بر نسلِ احتیاط کارِ سالخورده- در سایة رشدِ دستگاهِ صنعتیِ جدید و ضعفِ ایمانِ دینی، شدت یافته است. غلبة زندگیِ شهری بر حیاتِ روستایی و استقلال و اعتبارِ فرد و سست شدنِ خانواده، اقتداراتِ پدران را از میان برده و آداب و اخلاقِ کهنسال را محکومِ قضاوتِ شتاب آمیزِ جوانان کرده است. دیگر، در شهرهای بزرگ، زناشوییِ جوانان به ارادة پدران و مادران صورت نمی گیرد، و زن و شوهرِ جوان، برخلافِ پیش، درخانة پدر شوهر سکونت نمی گیرند، بلکه برای خود خانه یا آپارتمان مستقلی فراهم می آورند. بسطِ سریعِ صنعت، زنان را از امورِ خانگی به کارهای صنعتی کشانیده است. ژاپن در عرصة طلاق به ایالات متحدة امریکا رسیده است. طلاقِ ژاپنی بسیار ساده است: کافی است که زن و شوهر دفتری را امضا کنند و فقط معادلِ یک دهم دلار بپردازند و جدا شوند. مُتعه گیری غیرقانونی به شمار آمده است، ولی کسانی که می توانند قانون را نادیده گیرند، هنوز عملا از وجودِ مُتعه بهرهمند می شوند. در ژاپن نیز، مانندِ همه جا، ماشین دشمنِ روحانیان است. آثارِ سپنسر و "استوارت میل"، به همراهیِ صناعتِ انگلیسی به ژاپن رفت و ناگهان به سلطة فلسفة کنفوسیوس پایان داد. در 1905، چِمبِرلین اظهار داشت: «بوضوح می توان دید که نسلِ امروزیِ مدرسه رو، هواخواهِ ولتر است.» علم، که در عصرّ جدید همواره با صنعت ملازمت دارد، در ژاپن سخت اهمیت یافته و موجدِ گروهی از دانشمندانِ فداکار و بسیار بزرگ شده است.( پیش از 1853، علومِ ژاپنی از چین و کره اقتباس می شد. در سال 604 میلادی، یک روحانیِ کره ای گاهشماریِ قدیمِ ژاپن را، که مبتنی بر حرکاتِ قمر بود، بر اساسِ سالِ شمسی استوار کرد. در 680، ژاپنیان از روی گاهشماریِ چینی تغییراتی در تقویمِ خود دادند و از آن زمان به این سو، مانندِ چینیان، نامِ سلطان و سالِ سلطنتِ او را وسیلة تعیینِ حوادث شمردند. تقویمِ اروپایی گرگوری از 1873 به ژاپن راه یافت. ) پزشکی ژاپنی، که در اکثرِ مراحلِ خود وابستة چین یا کره بود، به تحریک و هدایتِ اروپا، مخصوصاً آلمان، سخت پیش رفته است. "تاکامینه" داروی آدرنالین را کشف، و دربارة ویتامینها تحقیق کرد. کیتاساتو دربارة بیماریهای کزاز و ذات الریه و پادزهرِ دیفتری به بررسیِ نتیجه بخشی پرداخت. کارهای اینان، مخصوصاً تحقیقاتِ معروفِ "هیده یو نوگوچی" در موردِ بیماریهای تبِ زرد و سیفلیس، نشان می دهد که ژاپنیان ،دورة شاگردی را گذرانده و خود معلمِ جهانیان شده اند.نوگوچی، در 1876، در یکی از جزایرِ کوچکِ ژاپن زاده شد. خانوادة او چنان تهیدست بود که پدرش، چون دانست که بزودی فرزندی جدید می یابد، خانواده را رها کرد و رفت. کودکِ بینوا روزی در مِجمَرِ آتش افتاد و، براثرِ آن، دستِ چپش کاملا سوخت و دستِ راستش نیز سخت صدمه دید و تقریباً از کار افتاد. در مدرسه به قدری از آن جراحات و عوارض سرافکنده بود که در صددِ کشتنِ خود برآمد. اما جراحی به دهکدة او وارد شد و دستِ راستش را معالجه کرد. نوگوچی از این خدمتِ جراح بسیار تکان خورد، شیفتة پزشکی شد، و گفت: «من ناپلئونی خواهم بود که، به جای کشتن، به نجاتِ مردم خواهم پرداخت. هم اکنون توانسته ام هر شب به چهار ساعت خواب بسنده کنم.» در داروخانه ای مشغول کار شد و به کمکِ صاحبِ داروخانه به تحصیلِ طب همت گماشت. وقتی که تحصیلاتش پایان یافت، به ایالات متحدة امریکا رفت و، برای به دست آوردنِ هزینة تحصیل خود، در بیمارستانِ نظامیِ واشینگتن شغلی پذیرفت. شعبة تحقیقاتِ پزشکیِ بنیادِ راکفلر، آزمایشگاهی در اختیار او گذاشت. نوگوچی آغازِ تحقیق کرد و برای اولین بار توانست میکروبِ سیفلیس را بپروراند، تأثیرِ سیفلیس را در فلجِ عمومی و بی نظمیِ حرکاتِ دست و پا تشخیص دهد، و بالاخره، در 1918، انگلِ تبِ زرد را باز شناسد. کامکار و نامدار، به ژاپن بازگشت؛ مادرِ پیرِ خود را گرامی داشت؛ و به نامِ سپاسگزاری، در مقابلِ صاحبِ داروخانه که وسایلِ تحصیل او را فراهم ساخته بود، زانو زد. سپس برای مطالعة تبِ زرد، که در ساحلِ طلا بیداد می کرد، به افریقا رفت. خود به تبِ زرد دچار شد و متأسفانه در 1928 به سنِ پنجاه و دو درگذشت.ترقیِ علوم در ژاپن، مانندِ ترقیِ علوم در مغرب زمین، به تنزلِ هنرهای سنتی انجامیده است. با برافتادنِ اَشرافِ سابق، کانونهای پرورشِ ذوقِ کهن از میان رفت، و اکنون هرنسلی ناگزیر؛ برای خود؛ موازینِ ذوقیِ جدیدی می آفریند. هجومِ خریدارانِ بیگانه به ظرفهای ژاپنی باعث شد که سفالگرانِ ژاپنی از طرفی کمیت را به جای کیفیت، مَطمَحِ نظر گردانند، و از طرفِ دیگر، مانندِ چینیان، به تقلید از ظروفِ قدیمی بپردازند و فراورده های خود را به عنوانِ مصنوعاتِ عتیق به فروش رسانند. پس از رخنه کردنِ غربیان در ژاپن، تنها "کلوی زونه" بود که از پیشرفت باز نماند. هرج و مرجِ ناشی از تبدیلِ صنایعِ دستی به صنایعِ ماشینی و نفوذِ ذوق و سلیقة بیگانه و قدرت و ثروتِ تمدنِ جدید، مبانیِ ادراکِ زیبایی و ذوقِ ژاپنیان را بر هم زده است. ژاپن، که اکنون شمشیر را برگزیده است، احتمالا به سرنوشتِ روم دچار خواهد آمد: در هنر مقلد خواهد شد، ولی در جنگ و کشورداری چیرگی خواهد ورزید.. ناسیونالیسمِ افراطیِ اخیر، ژاپنیان را به فکرِ احیایِ صُوَر و سبکهای قدیمِ خود انداخته است.مدت یک نسل است که حیاتِ عقلیِ امپراطوریِ جدیدِ ژاپن، مطابقِ شیوه های غربی جریان دارد. واژه های اروپایی به زبانِ ژاپنی راه یافته اند، روزنامه ها به سَبکِ غربی درآمده اند، و مدارسی نظیرِ مدارسِ امریکا برپا شده است. ژاپن عزم جزم کرده است که در زدودنِ بیسوادی از همة کشورهای زمین پیش افتد، و در این کار توفیق یافته است: در سال 1925، درست 99.4 درصدِ کودکانِ ژاپنی به مدرسه می رفتند، و در 1927، 93 درصدِ مردم: خواندن می توانستند. دانشجویان با شوری دینی به علومِ جدید دل داده اند، و صدها تن از آنان در راهِ علم: سلامتِ خود را باخته اند. دولت برای رونق دادن به هرگونه ورزش و بازی- از کُشتی «جوجیتسو» یعنی «فنِ ملایم»، تا بازیِ بیس بال- کوشیده است. آموزش و پرورشِ ژاپنی بیش از تعلیم و تربیتِ اکثرِ کشورهای اروپایی، از دین و نظارتِ اهلِ دین دور شده است. پنج دانشگاهِ سلطنتی و چهل و یک دانشگاهِ دیگر به وجود آمده و هزاران دانشجوی مشتاق را گِرد آورده اند. در سال 1931، دانشگاهِ سلطنتیِ توکیو 8064 دانشجو، و دانشگاهِ کیوتو 5552 دانشجو داشت.ادبِ ژاپنی در ربعِ آخرِ قرنِ نوزدهم مُقَلِدِ سبکهای غربی بود. لیبرالیسمِ انگلیسی، واقع پردازیِ روسی، "فردگراییِ نیچه پسندِ آلمانی" و پراگماتیسمِ امریکایی بنوبت در ذهنهای درس خواندگانِ ژاپنی ولوله افکندند. عاقبت، ناسیونالیسمِ ژاپنی بارِ دیگر ظاهر شد و نویسندگانِ ژاپنی را به سبکها و موضوعاتِ بومی کشانید. زنِ جوانی به نامِ ایچی یو، که بیش از بیست و چهار سال عمر نکرد و در 1896 درگذشت، با تشریحِ احوالِ پریشِ زنانِ ژاپنی، داستان نویسیِ ژاپنی را به سبکِ ادبیِ اروپایی، "طبیعت گرایی" (ناتورالیسم)، کشانید و نهضتی برپا داشت. در 1906، شاعری به نامِ توسون که در سِندای معلمی می کرد، داستانِ درازِ هاکای یا «پیمان شکنی» را با نثری شاعرانه نوشت و سبکِ طبیعت گرایی را به اوجِ خود رسانید. قهرمانِ این داستان یک معلم است: پسری در خُردی به پدر قول می دهد که هرگز رازِ اصلِ خود را فاش نکند و به هیچ کس نگوید که خانوادة او از طبقة نجس (اِتا) برخاسته است. پسر درس می خواند، معلم می شود، و به منزلتِ اجتماعی می رسد. به دختری آراسته، که از مراتبِ بالای جامعه است، دل می بازد و، از سرِ درستکاری، او را از اصلِ خود آگاه می گرداند و سپس معشوق و موطن را ترک می گوید و از ژاپن خارج می شود. توسون با این داستان توانست مردم را تکان دهد و به رهانیدنِ طبقة اِتا از مذلت برانگیزد.شعرِ ژاپنی، بازپسین عاملی بود که به نفوذِ غرب تمکین کرد. انواعِ شعریِ تانکا و هوک کو تا چهل سال پس از اعادة اقتدارِ امپراطور دوام آوردند، ولی بتدریج بیروح و مصنوعی شدند. در 1897، توسون دفترِ شعرِ خود را در مقابلِ پانزده دلار به یک ناشر واگذاشت. این اشعار، که از لحاظ ِدرازی با سننِ شعرِ ژاپنی مطابقت نداشتند، انقلابی به راه انداخت که از انقلابِ دستگاهِ حکومتی آرامتر نبود. مردم که از لطایفِ شعرِ کهن به تنگ آمده بودند، از اشعارِ توسون استقبال کردند و ناشر را به تمول رسانیدند. پس، شاعرانِ دیگر پی توسون را گرفتند، و در نتیجه سُلطة هزار سالة تانکا و هوک کو به پایان آمد.با وجود ترقیِ شعرِ جدید، هنوز هر ساله دربارِ ژاپن مسابقة دیرینة شعر را برپا می دارد. امپراطور موضوعی معین می کند و، با سرودنِ چَکامه ای دربارة آن، نمونه ای در برابرِ شاعران می نهد. پس از او، ملکه نمونه ای به دست می دهد آنگاه بیست و پنج هزار ژاپنیِ مختلفِ الحال، شعرهایی می سازند و به ادارة شعرِ کاخِ سلطنتی می فرستند. والاترین شعرشناسانِ ژاپن این اشعار را می خوانند و ده قطعه را برمی گزینند. این ده قطعه برای امپراطور و ملکه خوانده می شود و روزِ اولِ سال در جرایدِ ژاپن انتشار می یابد. این رسم، رسمی ستایش انگیز است و اندیشه را لحظه ای از سوداگری و جنگ منصرف می کند و از این گذشته به اثبات می رساند که، در بینِ پرشورترین ملتِ عصرِ حاضر، هنوز ادب عاملی زنده است.IV- امپراطوری جدیدژاپنِ جدید، باوجودِ ترقیِ سریعِ خود، پا بر مبانیِ متزلزلی دارد. جمعیتِ آن، که در عهدِ "شوتوکو تایشی" در حدود 3/000/000 بود، در عصرِ هیده یوشی، 1/7000/000 و در زمان یوشیمونه به 30,000,000 و در پایانِ سلطنتِ میجی، یعنی در 1912، به 5/5000/000 رسید.(جمعیتِ امپراطوریِ ژاپن، یعنی ژاپن و کره و فُرمُسا و برخی از مستملکاتِ کوچکِ آن، در 1934 به هشتاد میلیون بالغ بود. اگر ژاپن بتواند مردمِ منچوری را رام کند، آن وقت، برای صلح و جنگ، یکصد و ده میلیون تن در اختیار خواهد داشت. چون تکثیرِ سالانة ژاپنیان در حدود یک میلیون است، و افزایشِ جمعیتِ ایالات متحدة امریکا رو به توقف گذاشته است، احتمالا بزودی این دو کشور از لحاظِ جمعیت برابر خواهند شد. ) به این ترتیب، جمعیتِ ژاپن در مدتِ یک قرن دو برابر شده و مشکلاتِ فراوانی برای این کشورِ کوهستانی، که زمینهای قابل کشتِ فراوان ندارد، به بار آورده است: جمعیتی برابرِ نصفِ جمعیتِ ایالات متحدة امریکا باید در خاکی که بیش از یک بیستمِ خاکِ ایالات متحده نیست زندگی کند. ژاپن، برای تأمینِ معاشِ خود، به تولیدِ صنعتی گراییده است. ولی متأسفانه از حیثِ موادِ معدنی و سوختنی، که برای صنایع ضرورت دارند، فقیر است. می توان از رودهای کوهستانی، نیروی برق به دست آورد. اما این منابع، حتی اگر موردِ استفادة کامل قرار گیرند، بیش از یک ثلت بر نیروی برقِ کنونی نخواهد افزود، و بنابراین، برای آیندة ژاپن کافی نخواهند بود. در جزیرة کیوشو و جزیرة "هوکایدو"، رگه های دورافتادة زغال سنگ یافت می شود، و در جزیرة ساخالین نفت موجود است. اما ژاپن از آهن، که شالودة صنعت به شمار می رود، تقریباً محروم است. از اینها بالاتر، در نتیجة پایین بودنِ سطحِ زندگیِ ژاپنیان، تولیدِ ژاپن همواره بیشتر از مصرفِ آن کشور است، و کارخانه ها، که روز به روز مجهزتر می شوند، اضافه تولیدِ فراوان دارند و اجباراً دنبالِ بازارِ فروش می گردند.در چنین وضعی الزاماً امپریالیسم پدید می آید. امپریالیسم تلاشِ یک نظامِ اقتصادی است برای تسلط- به وسیلة عاملِ خودِ حکومت- بر نواحی بیگانه ای که از لحاظِ مواد و سوخت و بازار و سود، نیازهای آن نظامِ اقتصادی را برآورده می کنند. ژاپن در کجا می تواند نیازهای خود را برآورد؟ ژاپن نمی تواند به هندوچین یا هند یا استرالیا یا فیلیپین چشمِ طمع بیندازد، زیرا این سرزمینها زیرِ سلطة دُوَلِ غربی قرار دارند و قوانینِ گمرکیِ آنها به سودِ اربابانِ سفیدپوست و به زیانِ ژاپن وضع شده است. اما در چین، که همسایة ژاپن است، وضع؛ آن گونه نیست. از این رو، ژاپن کشورِ چین را که در نواحیِ گوناگونِ خود، مخصوصاً منچوری، منابعِ غنیِ زغال سنگ و آهن و گندم، و نفوسی فراوان برای کار و جنگ و "مالیات پردازی" دارد، حِصِة مقسومِ خود می داند. اما به چه حقی؟ به همان حقی که انگلیس هند و استرالیا را گرفته، فرانسه هندوچین را ربوده، آلمان شانتونگ را ضبط کرده، روسیه "پورت آرتور" را از آنِ خود شمرده، و امریکا فیلیپین را به خود بسته است. حاجتِ اَقویا خود نوعی حق محسوب می شود! کشورگشایی بهانه لازم ندارد، فقط قدرت و فرصت می خواهد. جهانی که بر تنازعِ بقای داروینی استوار است، برای تحصیلِ موفقیت، به کار بردنِ هرگونه وسیله را مشروع می شمارد. جنگِ جهانی اول و، پس از آن، بحرانهای اقتصادی بزرگِ اروپا و امریکا مجالی مناسب برای ژاپن فراهم آوردند. ژاپن در طیِ جنگِ جهانی اول توانست، مانند ایالات متحدة امریکا، مقدارِ تولیدِ خود را بالا ببرد، زیرا بر بازارهای خارجیِ اروپا، که در چنگالِ جنگ دست و پا می زد، تسلط یافت. بالاتر از این، چون جنگِ جهانی: اروپا را ناتوان ساخت، دستِ ژاپن کمابیش در شرق باز شد. پس، در 1914 به شانتونگ حمله برد و، در سالِ بعد، چین را با مطالباتِ بیست و یک گانة خود زیر فشار گذاشت. بی گمان، اگر این مطالبات؛ تحقق می یافت، چین به صورتِ مستعمرة خاصِ ژاپن درمی آمد.قسمتِ اولِ این مطالبات ایجاب می کند که چین تسلطِ ژاپن را بر شانتونگ به رسمیت شناسد. قسمتِ دوم: متضمنِ امتیازاتِ صنعتی و حقوقِ خاصِ ژاپن در منچوری و مغولستانِ خاوری است. در قسمتِ سوم، پیشنهاد شده است که بزرگترین مؤسسة استخراجِ معدنِ سرزمینِ چین مشترکاً به وسیلة مقاماتِ ژاپنی و چینی اداره شود. قسمت چهارم تلاشِ ایالات متحدة امریکا را برای ایجادِ یک مرکزِ زغال گیری در نزدیکی فوچو خنثی می کند و از چین می خواهد که هیچ جزیره یا بندر یا لنگرگاهی را در اختیارِ دولتِ ثالثی قرار ندهد. قسمت پنجم مُقَرَر می دارد که مشاورانِ ژاپنی برای دستگاههای سیاسی و اقتصادی و نظامیِ چین تعیین شوند، در شهرهای بزرگِ چین، مقاماتِ چینی و ژاپنی مشترکاً سازمانِ پلیس را اداره کنند، و چین حداقل نصفِ موادِ جنگیِ موردِ حاجتِ خود را از ژاپن بخرد، و به ژاپن حق بدهد که در چین سه راه آهنِ مهم بسازد و در ایالتِ فوکین آزادانه به تأسیسِ بندر و راه آهن و استخراجِ معدن بپردازد.ایالات متحدة امریکا به ژاپن اعتراض و اعلام کرد که برخی از این مطالبات: ناقضِ تمامیتِ خاکِ چین و خلافِ اصولِ «سیاستِ درهای باز» است. پس، ژاپن از قسمتِ پنجمِ مطالبات چشم پوشید و بقیه را، با تغییراتی، در روزِ هفتم مه 1915، همراه با اتمامِ حجتی به حکومتِ چین تسلیم داشت. روزِ بعد، حکومتِ چین اتمامِ حجتِ ژاپن را پذیرفت. چینیان مصرفِ کالاهای ژاپن را تحریم کردند، اما ژاپن وقعی نگذاشت، زیرا مطمئن بود که چینیان، دیر یا زود به اقتضای سودجوییِ خود و ارزانیِ کالاهای ژاپنی، دست از تحریم خواهند کشید. در 1917، رَجُلِ خوش مشربِ ژاپنی، "وای کانت ایشی ای"، به امریکا رفت و وضعِ ژاپن را برای مردمِ امریکا شرح داد و رابرت لَنسینگ، وزیرِ امورِ خارجة امریکا، را راضی کرد که با ژاپن معاهده ای ببندد و بپذیرد که «ژاپن در چین، مخصوصاً در قسمتی که مجاورِ مستملکاتِ آن است، منافعِ خاصی دارد.» در 1922، هیوز، وزیرِ امور خارجة ایالات متحدة امریکا، در کنفرانسِ واشینگتن، نمایندگانِ ژاپن را موافق گردانید که آن کشور، اصلِ «سیاستِ درهای باز» را در موردِ چین به رسمیت بشناسد و نیروی دریایی خود را تنها به شصت درصدِ نیروی دریاییِ انگلیس یا امریکا برساند.( این نسبت مطابقِ طولِ خطوطِ دریاییِ امریکا و انگلیس و ژاپن تعیین شد. ) در پایانِ این کنفرانس، ژاپن موافقت کرد که قسمتی از شانتونگ را که در حینِ جنگِ جهانی از چنگِ آلمان بیرون آورده بود، به چین بازگرداند. ضمناً اتحادِ انگلیس و ژاپن گسیخت و امریکا مجدوبِ رؤیای صلحِ ابدی شد.امریکا، در نتیجة خوش بینیِ عظیمِ خود نسبت به آینده، مرتکبِ قصورِ سیاسیِ بسیار مهمی شد. تئودور روزولت، رئیس جمهوری امریکا، که امریکاییانِ سواحلِ اقیانوسِ کبیر را از مهاجرتِ مداومِ ژاپنیان به کالیفرنیا ناراحت یافت، با حُسنِ نیتی که در پسِ ظاهرِ پرجوش و خروشِ خود داشت، در 1907 با ژاپن پیمانی بست و ژاپن را متعهد گردانید که از مهاجرتِ کارگرانِ خود به ایالات متحده جلوگیری کند. اما تولیدِ مثلِ ژاپنیانِ ساکنِ امریکا به قدری زیاد بود که همچنان ایالاتِ باختری امریکا را به زحمت انداخت. پس، برخی از ایالاتِ باختری، با وضعِ قانون، اتباعِ بیگانه را از حقِ تَمَلُکِ زمین محروم کردند. کنگرة امریکا هم در 1924 درصددِ محدود کردنِ تعدادِ مهاجرانِ بیگانه برآمد. قانونی که از تصویبِ کنگره گذشت، مهاجرتِ مردمِ آسیا را به ایالات متحده ممنوع شمرد، ولی برای تعیینِ سهمیة مهاجرانِ کشورهای غیر آسیایی فُرمولی تنظیم کرد.(مطابق قانون 1924، هرساله حکومتِ ایالات متحدة امریکا تعدادِ کلِ مهاجرانی را که می پذیرد تعیین می کند. درصدِ معینی از این تعداد به هر کشور تعلق می گیرد، و برای یافتنِ این «درصد» باید تعدادِ مهاجرانی را که هر کشور در سال 1890 به ایالات متحده فرستاده بر کل جمعیتِ ایالات متحده در آن سال تقسیم کرد. ) این تفکیکِ نژادی ضرورتی نداشت، زیرا فرمولِ کنگره چنان بود که اگر بی تبعیض در موردِ همة قاره ها یا نژادها به کار بسته می شد، باز می توانست راه را بر مهاجرانِ آسیایی ببندد. از این رو، پس از تصویبِ آن قانون، وزیرِ امورِ خارجه به کنگره اعتراض کرد و اظهار داشت که «برای مقصودِ موردِ نظر، وضعِ چنین قانونی لازم نیست.» ولی هواخواهانِ آتشینِ قانونِ مهاجرت یادآور شدند که، چون سفیرِ ژاپن دَم از عواقبِ وخیمِ این قانون زده و به این وسیله امریکا را تهدید کرده است، کنگره باید حتماً آن را بگذراند. چنین نیز شد.ژاپنیان قانونِ مهاجرت را در حکمِ اهانتی نسبت به خود دانستند، و برآشفتند. تظاهراتی برپا و نطقهای بسیار ایراد شد. حتی یک میهندوست، در مقابلِ منزلِ "وای کانت اینویه"، به عنوانِ ابرازِ شرمندگیِ ملتِ ژاپن، دست به هاراکیری زد. اما، چون ژاپن در سال 1923 از زلزله آسیبِ فراوان دیده و ناتوان شده بود، رهبرانِ کشور آرامش را حفظ کردند و، به انتظارِ روزی که اروپا و امریکا به ضعف گرایند و مجالِ انتقام پیش آید، شکیبایی پیش گرفتند.بحرانِ اقتصادیِ عظیمی که پس از جنگِ جهانیِ اول در امریکا درگرفت، ژاپن را از فرصتِ مناسبی برای اجرای نقشه های دیرینِ خود در خاورِ دور برخوردار کرد. حکومتِ ژاپن می ترسید که چینیان راه آهن و سایرِ مؤسساتِ ژاپنی را در منچوری به مخاطره اندازند. پس، در سپتامبرِ 1931، به عذرِ اینکه مقاماتِ چینیِ منچوری با سوداگرانِ ژاپنی بدرفتاری کرده اند، به ارتشِ خود اجازه داد که به منچوری بتازد. چین، که در آن موقع به سببِ انقلاب و جداییِ ایالات از یکدیگر، و وجودِ سیاست بازانِ قابلِ خرید، سخت آشفته بود، کاری جز تحریمِ کالاهای ژاپنی نتوانست؛ تحریمِ کالاها به ژاپن بهانه داد که به شانگهای نیرو بفرستد (1932). در مقابلِ این عملِ ژاپن، تنها بخشی از چین به دفاع برخاست. اعتراضاتِ امریکا هم نتایجی فوری نداد. دول اروپایی، که فقط به منافعِ بازرگانیِ خصوصیِ خود می اندیشیدند، با احتیاط، اعتراضِ امریکا را «از لحاظِ اصولی» موردِ موافقت قرار دادند. ولی در برابرِ وضعِ اسف آوری که به اقتدارِ سفیدپوستان در خاورِ دور خاتمه می داد، اقدامِ مشترکی نکردند. هیئتی، به ریاستِ اِرل لیتِن، از طرفِ جامعة ملل، مأمورِ بررسی موضوع شد و ظاهراً از روی بیطرفیِ کامل به موضوع رسیدگی کرد و گزارشی «به جامعة ملل» تقدیم داشت. اما ژاپن، مانندِ امریکا، که در 1935 از دادگاهِ جهانی کناره گرفته بود، جامعة ملل را ترک گفت و، همچون امریکا، دلیل آورد که میل ندارد موردِ قضاوتِ دشمنانِ خود قرار گیرد. در فاصلة اوتِ 1932 و مهِ 1933، صادراتِ ژاپنی، به علتِ تحریم چینیان، به چهل و هفت درصدِ مقدارِ سابق رسید. اما در همین هنگام، ژاپن تجارتِ فیلیپین و مالایا و جزایرِ اقیانوسِ کبیر را از چنگِ چین بیرون آورد. در 1934، سیاست بازانِ ژاپن، به کمکِ مُتُنَفِذانِ چین، توانستند حکومتِ چین را به تهیة قوانینِ گمرکیِ جدیدی برانگیزند. این قوانین: ورودِ کالاهای ژاپنی را تسهیل کرد و به صادراتِ دولِ غربی لطمه وارد ساخت.در مارسِ 1932، ژاپنیان در منچوری دولتِ دست نشاندة منچوکوئو را به وجود آوردند و "هنری پویی"، وارثِ دودمانِ چینیِ منچو، را رئیس جمهورِ آن گردانیدند و سپس در دو سالِ بعد، وی را "کانگ تِه" نامیدند و امپراطور شمردند. کارگزارانِ امپراطورِ منچوکوئو یا ژاپنی یا از چینیانِ تابعِ ژاپن بودند، و هر کارگزارِ چینی یک مستشارِ ژاپنی داشت. در حینی که اصلِ «سیاستِ درهای باز» محفوظ بود، ژاپنیان برای در دست گرفتنِ بازرگانی و منابعِ منچوکوئو، کوششها کردند. با آنکه مهاجرتِ ژاپنیان به منچوری شیوع نیافت، سرمایه های ژاپنی سیل وار به آن سرزمین ریخت. برای اَغراضِ تجارتی یا نظامی، جاده و راه آهن ساختند و، برای خریدِ راه آهنِ شرقی که در اختیارِ حکومتِ اتحادِ جماهیرِ شوروی بود، آغازِ مذاکره کردند. ارتشِ پیروز و توانای ژاپن نه تنها حکومتِ جدیدِ منچوکوئو را بنیاد نهاد، بلکه در سیاستِ حکومتِ ژاپن نیز مداخله کرد. از این گذشته، ایالتِ جِهول را برای پویی تسخیر کرد و تقریباً تا پکن پیش رفت، اما، از سرِ بزرگواری و در انتظارِ فرصتِ مناسب، عقب نشست.در این هنگامه، نمایندگانِ ژاپن در نانکینگ، تلاش می ورزیدند که حکومتِ چین به رهبریِ اقتصادی و سیاسیِ کاملِ ژاپن سرفرود آورد. ژاپن قصد داشت، پس از مقهور ساختنِ چین از طریقِ غلبة نظامی یا به وسیلة وامهای اقتصادی، با دشمنِ دیرینِ خود، امپراطوری روسیه، که اکنون به صورتِ اتحاد جماهیر شورویِ سوسیالیستی در آمده بود، دست و پنجه نرم کند. ارتشِ ژاپن می توانست به راه آهنِ تک خطِ سراسریِ سیبری، که مانندِ سُتونِ فقرات، اهمیت داشت و چین و "ولادی وستوک" و ناحیة بایکال را به پایتختِ روسیه پیوند می داد، بتازد و دست به قطعِ آن بزند. برای این منظور، قادر بود که از سراسرِ راهِ کاروانروی مغولستان به کالگان و اورگا، یا از راهِ مرزیِ منچوکوئو به چینا، یا صدها نقطة حساسِ دیگرِ منچوکوئو که بر آن راهِ آهن تسلط داشتند، استفاده کند. به این مناسبت، روسیه، با التهاب و جسارت، خود را برای کشمکشِ پرهیزناپذیرِ آینده آماده کرد: در "کوز نِتسک" و "ماگنِتو گورسک" به استخراجِ معادنِ زغال سنگ و تأسیسِ کارخانه های فولادسازی، که می توانست در زمانِ جنگ به صورتِ کارخانه های اسلحه سازی درآید، مشغول شد؛ در ولادی وستوک، عدة کثیری زیردریایی برای مقابله با ناوگانِ ژاپن گردآورد؛ همچنین، به قصدِ تخریبِ مراکزِ تولید و راهها و شهرهای تخته ای ژاپن، صدها هواپیمای بمب افکن مهیا کرد.در پشتِ این صحنة ناخجسته، دولتهای اروپایی، که رام و سر به زیر شده اند، قرار دارند: امریکا، به علتِ از دست دادنِ بازارهای چین، به خود می جوشد؛ فرانسه به آتیة خود در هندوچین اطمینان ندارد؛ انگلیس از آیندة استرالیا و هند بیمناک، و از رقابتِ ژاپن در چین و سراسرِ امپراطوری شرقیِ خود آشفته است؛ با این وصف، فرانسه به جای مخالفت با ژاپن، به آن کمکِ مالی می دهد؛ انگلیسِ حیله گر، با شکیباییِ بیسابقه؛ منتظر می ماند تا رقبایِ تجارتیِ او در آسیا به جان یکدیگر بیفتند و بارِ دیگر دنیا را به او واگذارند. تصادمِ منافعِ دول، روز به روز شدیدتر، و لحظة ستیزة علنی نزدیکتر می شود. ژاپن اصرار می ورزد که شرکتهای نفتِ بیگانه ای که به ژاپن نفت می فروشند در خاکِ ژاپن مخازنِ بزرگی بسازند و همیشه مصرفِ شش ماهِ ژاپن را ذخیره کنند. منچوکوئو برای تأمینِ نفتِ موردِ حاجتِ خود تنها با ژاپن به معامله می پردازد. پارلمانِ کشورِ اوروگوئه به ژاپن اجازه می دهد که بر رودِ پلاتا، بندرِ آزادی بسازد و، بدونِ پرداختِ عوارض، کالاهای خود را به اوروگوئه وارد کند. رئیس جمهورِ اوروگوئه مخالفت می نماید، و بانگِ اعتراضِ امریکاییان برمی خیزد. با اینهمه، ژاپن با سرعتِ فوق العاده، بشتاب، تجارتِ امریکای جنوبی را ربوده و به افروختنِ آتشِ جنگِ بین المللی و شرکتِ امریکا در آن کمک کرده بود. اکنون که نفوذِ ژاپن، تندتر و تیزتر از نفوذِ آلمان، در امریکای لاتین توسعه می یابد و خاطراتِ جنگِ بین المللی فراموش می شود، مقدماتِ جنگ دیگری فراهم می آید.آیا باید امریکا با ژاپن بجنگد؟ نظامِ اقتصادیِ ما امریکاییان از ثروتی که به برکتِ علم و سازمانهای اداری و کار زاده شده است، سهمِ عظیمی به طبقة سرمایه دار می بخشد. این سهم چنان بزرگ است که برای تودة تولیدکننده چیزِ قابلی باقی نمی ماند. از این رو، تودة امریکایی قدرتِ خریدِ کالاهی تولیدیِ خود را ندارد. پس، قسمتی از کالاها در داخلِ کشور به فروش نمی رسند، و برای فروشِ آنها باید بر بازارهای خارجی دست یافت. اگر فتحِ بازارهای خارجی میسر نشود، یا باید از تولید کاست یا در بسطِ مصرفِ داخلی کوشید. وضعِ نظامِ اقتصادیِ ژاپن از وضعِ نظامِ ما وخیمتر است. زیرا ژاپن نه تنها، برای فروشِ کالاها و حفظِ ثروتِ متمرکزِ خود، از فتحِ بازارهای بیگانه ناگزیر است، بلکه باید: سوخت و موادِ خامی را هم که برای صنایع، لزومِ حیاتی دارد از خارج تأمین کند. وضعِ ژاپن در برابرِ امریکا، نمودارِ یکی از طنزهای نیشدارِ تاریخ است: امریکا در 1853 ژاپن را بیدار کرد و از زندگیِ آرامِ فَلاحتی به صنعت و بازرگانی کشانید. اکنون، همین ژاپن تمامِ قدرت و بصیرتِ خود را به کار انداخته است تا، با ارزانفروشی و تَفَوُقِ سیاسی و غلبة نظامی، همان بازارهایی را که امریکا بهترین فروشگاههای محصولاتِ اضافیِ خود شمرده است، بِرُباید! در تاریخِ بشر، هرگاه دو ملت برای ضبطِ بازارها به رقابت پردازند، معمولا آن ملتی که در عرصة رقابتِ اقتصادی شکست خورد، اگر از لحاظِ منابع و تجهیزاتِ جنگی نیرومند باشد، دست به اسلحه می برد! . فراموش نباید کرد که این کتاب در 1934 نوشته شده است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۲۹ انقلاب فرهنگی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.