EPISODE · Nov 11, 2020 · 36 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۳۴ سقوط کْناسوس شلیمان
from تاریخ تمدن
سقوط کْناسوسفصل دوم :پیش از آگامِمنونشلیمانسقوط کْناسوس چون پس نگریم و جویای منشا این فرهنگِ درخشان شویم، خود را بینِ آسیا و مصر در نوسان خواهیم یافت. کریت یان، از لحاظِ زبان و نژاد و دین، با اقوامِ هند و اروپاییِ آسیای صغیر خویشاوندند. این اقوام مانند کریت یان، برای نوشتن، لوحه های گِلین به کار میبردند و واحدِ وزن و پولِ آنان شِکِل بود. آیینهای آنان هم به آیینهای کریت یان میمانست; مثلا، در کاریا، آیینِ زئوسِ لابراندئوس یعنی “زئوسِ تبرِ دو دَم” رواج داشت، و ستون و گاو و کبوتر نیز پرستیده میشد. الاهه ی بزرگِ مردمِ فروگیا، که کوبله نام گرفت، چنان همانندِ "مادر - خدای" کریت بود که یونانیان هر دو را یکی میدانستند و "مادر - خدای" کریت را رِئا کوبله خواندند. نفوذِ فرهنگِ مصر نیز در آثارِ دوره های گوناگونِ تاریخِ کریت سخت به چشم میخورد. این دو فرهنگ در بادی امر یکسان به نظر میرسند، چندانکه برخی از محققان برآنند که، در روزگارِ پُر اَدبار، گروهی از مصریان به کریت کوچیدند و تمدنِ مصری را در آن دیار پخش کردند. ظرفهای سنگی ماکیوس و سلاحهای مسیِ مرحله اولِ عصرِ مینوسی، به آثارِ مقابرِ نخستینِ دودمانهای شاهیِ مصر شباهتِ بسیار دارد. در مصر نیز تبرِ دودَم به عنوانِ نوعی تعویذ به کار میرفت و حتی کاهنی به نام “کاهنِ تبرِدودم” وجود داشت. اوزان و مقیاساتِ کریت ، هر چند که از لحاظی به اوزان و مقیاساتِ آسیایی میمانند، از حیثِ شکل، مصری مینمایند. روشهای حکاکیِ جواهر، ساختنِ بدلِ چینی، و نقاشیِ دو کشور نیز چنان همسانند که "سپِنگ لِر" تمدنِ کریت ی را صرفا شاخه ای از تمدنِ مصری شمرده است.ما از "سپِنگ لِر" پیروی نمیکنیم، زیرا اگر در جستجوی پیوستگیِ تمدن، فردیت و استقلالِ یکایکِ آنها را فدا کنیم، از راهِ صواب منحرف شده ایم. تمدنِ کریت ی کیفیتِ مشخصی دارد، و هیچ یک از تمدنهای عتیق، از لحاظِ دقایقِ آراستگی و جلالِ هنری، به گَردِ آن نمیرسد. میتوان اعتقاد کرد که فرهنگِ کریت در اصل از اقوامِ آسیایی نشئت گرفته است. ولی هنرهای کریت ی، با وجودِ ماهیت و هیئتِ مستقلِ خود، از هنرهای مصری تاثیر برداشته اند. فرهنگِ کریت محتملا جزوِ فرهنگِ پیچیده ای است که از عصرِ نوسنگی به بعد سراسرِ مدیترانه ی خاوری را پوشانید و اقوامِ گوناگون را از هنرها و عقاید و رسومِ مشابه بهره مند کرد. تمدنِ کریت از این فرهنگِ مشترک برخاست و سپس، به نوبه خود، باعثِ تقویتِ آن شد: سلطه ی کریت ، جزایرِ اژه را به نظم آورد. بازرگانانِ کریت ی به هر بندری راه یافتند. مصنوعاتِ کریت نه تنها جزایرِ سیکلاد و قبرس را فرا گرفتند و به کاریا و فلسطین رفتند، بلکه، در جانبِ شمال، از میانِ آسیای صغیر و جزیره های آن به تروا رسیدند، و در جانبِ باختر، از ایتالیا و سیسیل به اسپانیا وارد شدند; به شبه جزیره ی یونان راه یافتند و حتی به تِسالی (تِسالیا) و "مای سینی" و "تای رِنس" رخنه کردند. بدین ترتیب، تمدنِ کریت ، که چون ارثیه ای به دستِ یونانیان افتاد، به منزله ی نخستین حلقه ی زنجیرِ تمدنِ اروپایی است.جریانِ انحطاطِ کریت بر ما مجهول است، و نمیدانیم که این جامعه در کدام یک از طُرُقِ متعددِ انحطاط سیر کرد. شاید همه را پیموده باشد. تردیدی نیست که روزگاری جنگلهای سَروِ بلند آوازه اش از میان رفت و به کشاورزیِ آن سرزمین لطمه زد; به طوری که امروز دو ثلثِ خاکِ این جزیره سنگلاخِ بایر است و نمیتواند باران های زمستان را در خود نگاه دارد. شاید این جامعه نیز، مانندِ بیشترِ جامعه هایی که پا به مرحله انحطاط میگذارند، بر اثرِ جلوگیری از افزایشِ جمعیت، نژادِ خود را رو به زوال برده باشد. شاید تَمتُعاتِ جسمانی، که محصولِ رفاه و تجملِ فراوان است، این مردم را از شورِ حیاتی تهی کرده و، در کارِ زندگی و دفاع، از همت و غیرت انداخته باشد - زیرا هر ملتی: رَواقی زاده میشود و اپیکوری میمیرد. اشاره است اولا به فیلسوفانِ رَواقی که نوعی از ریاضت را تبلیغ میکردند، و ثانیا به اپیکور و شاگردانش که، از سوی مخالفان، “لذت طلب” شمرده شده اند. - شاید سقوطِ مصر، که پس از مرگِ ایخناتونِ مصری روی داد، تجارتِ کریت و مصر را گسیخته و تمولِ عصرِ مینوسی را رو به کاستی برده باشد. زیرا کریت ، مانندِ انگلیسِ عصرِ جدید، منابعِ داخلیِ قابلی نداشت و ناگزیر بود که، برای ادامه ی حیاتِ خود، بر دریاها سلطه ورزد، برای صنایعِ خود بازار یابد و با تجارت به سعادت برسد. شاید جنگ های داخلی از شمارِ مردانِ جزیره کاسته و سپس یک حمله ی خارجی، کریت منقسم و نامتحد را از پای درآورده باشد. شاید زلزله ای ناگهان شهرها را لرزانیده و ویران کرده، یا انقلابی خشماگین، در ظرفِ سالی پر وحشت، از اِجحافِ متراکمِ قرون، انتقام گرفته باشد.در حدود 1450 ق م، کاخِ فایستوس بارِ دیگر فرو افتاد، "هاگیا تریادا" به آتش سوخت، و خانه های شهرنشینانِ توانگرِ تولیسوس منهدم شد، ولی، ظاهرا از همین زمان، دوره عظمتِ کْناسوس آغاز شد و تا پنجاه سال دوام آورد. در این دوره، کْناسوس به دوره ی سعادتِ خود رسید و سلطه ی بی چون و چرای خود را بر دریای اژه گسترد. عاقبت، در حدود 1400 ق م، کاخ کْناسوس نیز به آتش سوخت. اِوانز در خرابه های کْناسوس آثارِ آتشِ انقیاد ناپذیری را یافته است - تیرها و ستونها نیمسوخته اند، دیوارها دوده زده اند، و لوحه های گلین، احتمالا بر اثرِ گرمای آتشی عظیم، برای دندانِ زمانه سخت شده و سالم مانده اند. اما تخریب، چنان تام و تمام است، و ویرانخانه ها و حتی اطاقهایی که در زیرِ خاشاک مصون مانده اند چنان خالی و بی ساز و برگند که بسیاری از دانشوران، ویرانیِ کْناسوس را زاده ی زلزله یا آتشسوزی نمیدانند، بلکه محصولِ هجوم و چپاول، میشمارند.( اگر بتوان، به اتکای زمانشناسیِ باستانشناسان، این آتشِ عظیم را به حدود سال 1250 نسبت داد، آنگاه بآسانی ممکن است که این فاجعه را ناشی از غلبه ی قومِ آکایایی بر دریای اژه و مقارنِ نخستین مرحله ی محاصره ی تروا پنداشت. ) در هر حال، روشن است که این فاجعه ناگهان روی داده است. وضعِ کارگاه های ویرانِ کْناسوس نشان میدهد که مردمِ شهر، در حینی که سرگرمِ کارهای خود بوده اند، با مرگی بی امان مواجه شده اند. تقریبا مقارنِ سقوطِ کْناسوس ، گورنیا، پْسیرا، زاکرو، و "پالای کاسترو" هم با خاک برابر شدند.نباید چنین انگاریم که با سقوطِ این شهرها تمدنِ کریت ی یکسره از میان رفت. زیرا مجددا قصرهایی - که البته در عظمت با کاخهای پیشین برابری نمیکردند - ساخته شد، و فراورده های کریت ، در طیِ یکی دو نسل بعد، بر اژه سلطه ورزیدند. در اواسطِ قرنِ سیزدهم ق م به یک سلطانِ بزرگِ کریت ی بر میخوریم که روایاتِ یونانی از او به عنوانِ مینوس نام برده و قصه های ترسناکِ بسیار درباره او آورده اند: زنان شکوه داشتند که در نطفه ی او تخم های مار و کژدم فراوان است. یکی از آنان به نام پاسیفائه، با وسیله ای مرموز، تخمهای گزندگان را دفع کرد و از او آبستن شد و کودکانِ بسیار زاد. از این زمره اند آریادنه بورمو، و فایدرا که زنِ تِسِئوس و عاشقِ هیپولوتوس شد. پوسیدون، خدای دریا، از مینوس رنجید. پس، پاسیفائه را دیوانه وار به عشقِ گاوی دچار و از او باردار کرد. دایدالوسِ هنرمند بر پاسیفائه رحم آورد و در زاییدنِ گاو بچه یاریش کرد. مینوس از گاو بچه ی مخوف، که مینوتاوروس خوانده شد، به هراس افتاد و به دایدالوس فرمان داد که سُمجه یا زندانی پُر چَم و خم بسازد. دایدالوس عمارتِ معروف به لابیرنت را ساخت. مینوس هیولای نوزاد را در آن محبوس کرد و فقط، برای جلوگیری از طغیانِ او، مقرر داشت که گاه گاه آدمی را نزد هیولا بیفکنند.روایتِ مربوط به دایدالوس از همه جهت، حتی از جهتِ سوگ انگیزی، از این قصه برتر، و شاملِ یکی از غرورآمیزترین حماسه های تاریخِ انسان است: دایدالوس هنرمندی بود آتِنی، همپایه لئوناردو.(شاره است به لئوناردو داوینچی، شاهکارِ ایتالیاییِ قرنِ شانزدهم میلادی، که تقریبا جامعِ هنرها و فنون و علومِ زمانِ خود بود) چون از مهارتِ برادرزاده اش به رشک افتاد، در یک لحظه ی خشم، او را کشت و مادام العمر از یونان تبعید شد. در دربارِ مینوس پناه یافت و او را با اختراعات و ابداعاتِ ماشینیِ خود به شگفت انداخت. پس، هنرمند و مهندسِ بزرگِ شاهِ کریت گشت. پیکریت راشی برجسته بود، و مردم، که خواسته اند تکاملِ تدریجیِ مجسمه سازی را - از پیکرهای سختِ بی تَشَخُص تا صورتهای مشخصِ اشخاصِ واقعی - بیان کنند، به زبانِ افسانه گفته اند که مخلوقاتِ او چنان زنده نما بودند که اگر آنها را به پایه های خود نمیبست، بر میخاستند و راه میرفتند! با اینهمه، مینوس، چون دریافت که پاسیفائه در عشق بازیهایش از یاریِ دایدالوس بهره جسته است، آزرده شد و دایدالوس و پسرش ایکاروس را در هزارتو محبوس کرد. دایدالوس، برایِ خود و ایکاروس، از موم: بالهایی ساخت، و به مددِ آنها از بالایِ دیوارهای زندان گریختند و در آسمانِ مدیترانه به پرواز درآمدند. ایکاروسِ مغرور، متابعتِ پدر را دونِ شانِ خود دانست و بیش از حد به خورشید نزدیک شد. پس، پرتوِ آتشینِ خورشید، بالهای مومینِ او را گداخت و به کامِ دریایَش انداخت، و به این ترتیب سرگذشتِ او متضمنِ درسی اخلاقی برای فرزندانِ سرکش گشت. آنگاه دایدالوس با دلی پریش به سیسیل پرید و تمدنِ صنعتی و هَنَریِ کریت را به آن جزیره رسانید.. در سیاحتنامه پاوسانیاس، که به راهنماهای جغرافیایی "بیدِکر"، ناشرِ آلمانیِ قرنِ نوزدهم، میماند، از برخی از آثارِ دایدالوس چنین نام رفته است: چند مجسمه که اکثر از چوب ساخته شده اند، و یک نقش برجسته مرمرین که نمودارِ آریادنه است در حالِ رقص. چنانکه پاوسانیاس مینویسد، همه ی این آثار در قرنِ دومِ میلادی وجود داشته اند. یونانیان هیچ گاه وجودِ واقعی دایدالوس را موردِ تردید قرار ندادند، و اکتشافاتِ "شْلی مِن" به ما اعلام میدارد که حتی نسبت به شکِ خود شکاک باشیم. رسم است که روایاتِ کهنه را نسلی از محققانِ بآسانی رد کنند و نسلِ بعد با زحمت به تاییدِ آنها پردازد.از این سوگ آورتر، داستانِ تِسِئوس و آریادنه است: پس از آنکه با آتنِ جوان جنگید و بر او غالب آمد، مقرر داشت که آتنیان، یک بار پس از هر 9 سال، هفت دختر و هفت پسرِ جوان را، به نامِ خراج، نزد او گسیل دارند تا نزدِ مینوتاوروس بیندازد و او را آرام کند. در سومین موردی که آتنیان در صددِ تقدیمِ این خراجِ انسانی برآمدند، تسئوس، فرزندِ برومندِ شاهِ آتن، آیگئوس، با اصرار، پدرِ خود را راضی کرد که او را هم با پسران و دخترانِ بخت برگشته به کریت فرستد تا مینوتاوروس را به هلاکت رساند و آتنیان را از آن خراجِ ننگبار برهاند. در کریت ، آریادنه به عشقِ شاهزاده ی آتنی گرفتار آمد. پس، شمشیری جادویی به او داد و حیله ی ساده ای به او آموخت - آموخت که ریسمانِ درازی را به بازو ببندد و، هنگامی که داخلِ هزارتو ی پر پیچ و خم میشود، تدریجا ریسمان را بگشاید تا راهِ بازگشت را گم نکند. تِسِئوس در هزارتو از عهده ی کشتنِ مینوتاوروس برآمد و، به وسیله ی ریسمانی که به دست بسته بود، نزدِ آریادنه بازگشت و با او از کریت گریخت.چنانکه پیمان نهاده بود، در جزیره ی ناکسوس او را رسما به همسری خود درآورد. ولی، چون آریادنه را خواب در ربود، خائنانه با یارانِ خود بر کشتی نشست و به آتن شتافت.(آتنیان همه این قصه ها را تاریخ انگاشته اند. از این رو، در طی قرنها، کشتیی را که از آنِ تِسِئوس میشمردند مقدس داشتند، تعمیر و نگاهداری کردند، و هر ساله نمایندگانِ خود را به وسیله آن به دِلوس فرستادند تا در جشنِ مقدسِ آپولون شرکت کنند.) از زمانِ مینوس تا قرنِ هفتمِ ق م، که زمانِ احتمالیِ رفتنِ لایکورگوس به کریت است، در تاریخ: نامی از این جزیره به میان نمی آید. بنابراین، قومِ آکایایی که دیرزمانی در خاکِ یونان: ترکتازی کرد، در قرنهای چهاردهم و سیزدهم به کریت رسید و در اواخرِ هزاره دوم ق م در آنجا سکونت گرفت. بسیاری از کریت یان و برخی از یونانیان گفته اند که قانونگذارانِ یونانی (سولون و مخصوصا لوکورگوس) قوانینِ کریت را سرمشقِ خود شمردند. پس از استقرارِ قومِ دوری در کریت ، طبقه ی حاکمِ آن جزیره، مانندِ طبقه حاکمِ اسپارتا، زندگیِ نسبتا ساده و معتدلی داشت: پسران در سازمانهای نظامی تربیت میشدند، و مردان در تالارهای غذاخوریِ عمومی جمعا طعام میخوردند. اقتدارِ دولت در کفِ شورای سالخوردگان بود، و ده تن از سرکردگانِ (کُزموی، همتای اِفور (افوروس)های اسپارتا و آرکان های آتن) کارها را اداره میکردند. روشن نیست که کریت به اسپارتا الهام داد یا اسپارتا کریت را رهنمون شد. شباهتِ فرهنگِ کریت به فرهنگِ اسپارتا شاید زاده ی همانندیِ اوضاعِ آن دو جامعه باشد: در هر دو جامعه، گروهی از اشرافِ نظامیِ بیگانه بر رعایا یا مردمِ بومیِ کینه توز فرمانروایی میکنند و حکومتی متزلزل دارند.در سال 1884 میلادی، در شهرِ گورتونا "دیوار - نگاشته هایی" شاملِ قوانینی خردمندانه، که قِدمتِ آنها به اوایلِ قرنِ پنجم ق م میرسید، به دست آمد. صورتهای ابتداییِ این قوانین، که لابد قدمتی بیشتر داشتند، محتملا در قانونگذارانِ یونانی تاثیر نهاده اند، همچنانکه سْکیلیس و "دای پوئی نِسِ" کریت ی در سده ششم ق م در عرصه ی هنر به هنرمندانِ آرگوس و سیکوئون درس دادند. آری، این تمدنِ فرتوت از صدها مَعبَر، فرهنگ مایه های خود را در تمدنِ نوین خالی کرد.فصل دوم :پیش از آگامِمنونI - شلیماندر سال 1822، پسری در آلمان زاده شد که مقدر بود کاوشکاریِ باستانشناسان را به صورتِ یکی از حوادثِ پرشورِ قرنِ خود درآورد. پدرش به تاریخِ باستان عشقی داشت و او را با داستانهایی که هومر درباره محاصره تروا و آوارگیهای اودوسئوس (اولیس) به نظم کشیده بود، به بار آورد. “با اندوه فراوان از او شنیدم که تروا کاملا منهدم شده، چندانکه از صحنه ی روزگار برخاسته و اثری هم به جا نگذاشته است.” هاینریش شلیمان در سنِ هشت موضوعِ انهدامِ تروا را موردِ توجه قرار داد و مدعی شد که میخواهد خود را وقفِ بازیافتِ این شهرِ گمشده کند. ده ساله بود که درباره ی جنگِ تروا رسالهایی به زبانِ لاتین نوشت و به پدرش تقدیم داشت. در 1836، با اطلاعاتی که نسبت به استطاعتِ او بسیار زیاد بود، مدرسه را ترک گفت و نزدِ بقالی شاگردی کرد. در 1841، در یک کشتیِ بخاری؛ کارگری کرد و از هامبورگ رهسپارِ افریقای جنوبی شد.کشتی پس از دوازده روز غرق شد و ملوانانِ آن مدت 9 ساعت با زورق کوچکی به اینسو و آنسو رفتند و سرانجام، با مَدِ دریا، به سواحلِ هلند افتادند. در هلند، هاینریش، با حقوقِ یکصد و پنجاه دلار در سال، کارِ منشیگری پیش گرفت و نیمی از درآمدِ خود ار صرفِ خریدِ کتاب کرد و با نیمه ی دیگرِ آن در رویاهای خود زندگی کرد. بتدریج هوش و پشتکارِ او نتایجِ طبیعیِ خود را پدید آورد: در سالِ بیست و پنجمِ عمر، تاجری مستقل بود و در سه قاره داد و ستد میکرد. در سی و شش سالگی، که خود را صاحبِ سرمایه ی کافی یافت، از بازرگانی دست کشید و تمامِ وقتش را به باستانشناسی تخصیص داد. “در میانِ شلوغی تجارت، هیچ گاه تروا و قراری که برای کاوشِ آن با پدرم گذارده بودم، از یادم نرفت.” عادت کرده بود که در ضمنِ سفرهای تجارتی، پس از ورود به یک کشور، بشتاب؛ زبانِ آن کشور را بیاموزد و چند گاهی صفحاتِ یادداشتِ روزانه ی خود را به آن زبان بنگارد. به این طریق، انگلیسی و فرانسوی و هلندی و اسپانیایی و پرتغالی و ایتالیایی و روسی و سوئدی و لهستانی و عربی را آموخته بود.هنگامی که به یونان رفت، توانست، در زمانی کوتاه، یونانیِ قدیم و یونانیِ جدید را مانند آلمانی بخوبی بخواند.(شلیمان مینویسد: “برای آنکه واژه های یونانی را بسرعت فرا گیرم، ترجمه ی یونانیِ داستانِ “پُل وویرژینی” را به دست آوردم و سراسر خواندم و لغت به لغت با متنِ فرانسویِ آن مقایسه کردم. وقتی از این کار فارغ شدم، حداقل نیمی از لغاتِ یونانیِ آن کتاب را فرا گرفتم و، پس از تکرارِ این کار، همه لغات را تحقیقا یا تقریبا آموختم، بی آنکه ناگزیر از استعمالِ کتاب لغت و اِتلافِ وقت شده باشم. ... از دستورِ زبانِ یونانی تنها افعال و صرف آموختم و هیچ گاه وقتِ گرانمایه ام را در راهِ مطالعه ی قواعد دستور زبان به باد ندادم. دیده بودم که بچه ها در مدرسه بیش از هشت سال بر سرِ قواعدِ کسالت آورِ دستور زبانِ یونانی رنج و شکنجه میکشند و با این وصف هیچ کدام نمیتوانند نامه ای به زبانِ یونانی بنویسند و دچارِ صدها سهوِ فاحش نشوند. از این رو، معتقد شدم که روشِ معلمان باید کاملا غلط باشد. ... من زبانِ یونانیِ باستان را مانندِ یک زبانِ زنده یاد گرفتم.” ) سپس چنین نوشت: “نمیتوانم در جایی مگر در خاکِ دنیای کلاسیک ساکن شوم.” چون همسرِ روسیِ او میخواست در روسیه سکونت گیرد، شلیمان، به وسیله ی اعلان، خود را داوطلبِ ازدواج با زنی یونانی معرفی کرد و مشخصاتِ زنِ دلخواهِ خود را هم دقیقا اعلام داشت. پس از آن، از میانِ عکسهایی که دریافت داشت، یکی را که از آنِ دختری نوزده ساله بود پسندید و بیدرنگ به خواستگاریِ صاحبِ عکس رفت. والدینِ دختر، به فراخورِ تمولی که برای هاینریش قایل بودند، قیمتی روی دختر خود گذاشتند، و هاینریش، به شیوه کهن، همسرِ خود را خرید. موقعی که همسرِ تازه اش کودکی آورد، شلیمان با اکراه به مراسمِ غسلِ تعمید رضایت داد، ولی، برای آنکه بر وقار تشریفات بیفزاید، نسخه ای از منظومه ی ایلیادِ هومر را روی سرِ کودک نهاد و به آوای رسا صد قطعه شعر خواند. فرزندانش را آندروماخه و آگامِمنون خواند، خدمتگزارانِ خانه ی خود را تِلامون و پِلوپس نامید، و خانه ای را که در آتن داشت بِلِروفون نام نهاد. آری، شلیمان پیرمردی بود دیوانه ی هومر.در 1870، به "ترو آد" یا تروآس در گوشه ی شمالِ باختریِ آسیای صغیر رفت و، برخلافِ نظرِ همه ی محققانِ آن زمان، معتقد شد که پایتختِ پریامس در زیرِ تپه ای به نام حیصارلیک مدفون است. پس از یک سال گفتگو با حکومتِ عثمانی، توانست پروانه ی کاوشِ آن محل را بگیرد و با هشتاد کارگر دست به کار شود.همسرش، که او را محضِ کارهای غریبش دوست میداشت، از بام تا شام با او همکاری میکرد. در سراسرِ زمستان، تندبادِ سردِ شمالی به هنگامِ روز چشمانِ زن و شوهر را از گرد و غبار رنجه میکرد و شبانگاه با چنان شدتی از شکافهای کلبه ی شکننده ی ایشان به درون راه مییافت که چراغ هیچ گاه روشن نمیماند و کلبه به قدری سرد میشد که، با وجودِ آتشِ بخاری، آب در درونِ کلبه یخ میبست. “جز شوقی که به کارِ بزرگِ خود یعنی کشفِ تروا داشتیم، چیزی نداشتیم که ما را گرم نگاه دارد.” سالی گذشت تا به پاداشِ خود رسیدند. کلنگِ کارگری، پس از ضرباتِ مکرر، یک ظرفِ بزرگِ مسی را هویدا کرد، و سپس گنجینه ای شگرف، که تقریبا شاملِ 9 هزار شئِ سیمین و زرین بود، آشکار شد. شلیمانِ زرنگ نخستین یافته ها را در شالِ زنش مخفی کرد، به کارگران استراحتِ کوتاهِ غیر منتظره ای داد و به کلبه ی خود شتافت. در را بست، اشیای گرانبها را روی میز ریخت، و هر یک را به کمکِ منظومه های هومر بازشناخت.گیسوانِ زنش را با یک نیمتاجِ باستانی آراست، و برای دوستانش در اروپا پیام فرستاد که “گنجینه ی پْریاموس” را از خاک به درآورده است. هیچ کس سخن او را باور نمیتوانست. بعضی از نقادان به او تهمت زدند که آن اشیا را قبلا خودِ او در آن محل گذاشته است. در همان حال، سلطان عثمانی او را به جرمِ خارج کردنِ طلا از خاکِ عثمانی مورد تعقیب قرار داد. اما محققانی مانند "ویرچو" و "دورپ فِلد" و "بورنوف" به محل آمدند، بر گزارشهای شلیمان صِحه نهادند و همراهِ او کار را دنبال کردند. آنگاه چینه های گوناگونِ شهرِ تروا، یکی پس از دیگری، سر از خاک برآوردند. دیگر مسئله این بود که از میانِ چینه های 9 گانه ای که در دلِ خاک پیدا شده است، کدام یک بازمانده ی شهرِ ایلیاد است.در 1876، شلیمان: عزم جزم کرد که محتوای حماسه ی ایلیاد را از جهتِ دیگری نیز تایید کند: نشان دهد که آگامِمنون نیز واقعیتِ خارجی داشته است. وی، به راهنماییِ مطالبی که "پاو سانیاس" درباره یونان نوشته بود، در "مای سینی" واقع در پِلوپونیزِ خاوری، سی و چهار شکاف حفر کرد. ولی مقاماتِ عثمانی که خواستارِ نیمی از “گنجینه ی پریاموس” بودند، مانعِ کارِ او شدند، و شلیمان که نمیخواست آن آثارِ گرانمایه را به کشورِ دورافتاده ی عثمانی واگذارد، زیر بار نرفت. پس، آنها را در نهان به موزه ی دولتیِ برلین فرستاد و جریمه ی مقرر را پنج بار بیشتر پرداخت و حفاری را در "مای سینی" از سر گرفت. این بار نیز پاداشِ خود را یافت: کارگران به توده ای شاملِ اسکلتها و ظرفهای سفالی و جواهرات و نقابهای طلایی رسیدند، و این کشف چنان شلیمان را به وجد آورد که بیدرنگ تلگرافی برای شاهِ یونان فرستاد و آگهی داد که مقابرِ آترِئوس و آگامِمنون را یافته است. در 1884 به "تای رِنس " رفت و در اینجا هم، به راهنماییِ کتابِ "پاو سانیاس"، قصرِ بزرگ و دیوارهای کلانی را که هومر شرح داده است از دلِ خاک بیرون آورد. کمتر کسی به قدرِ شلیمان به باستانشناسی خدمت کرده است. اما از فضایلِ شلیمان لغزشها و نارواییهایی نیز زاده است، زیرا وی، به اقتضای شوقِ عظیمی که به کشفِ دنیای قدیم داشت، متهورانه شتاب میورزید و، در نتیجه، باعث آمیختگی یا نابودیِ بسیاری از یافته ها میشد. حماسه هایی که مُلهِمِ تلاشهای او بودند، مایه ی گمراهیِ او شدند و، بِخُطا، معتقدش کردند که گنجِ پریاموس را در تروا یافته و مقبره آگامِمنون را در "مای سینی" کشف کرده است. از این رو، دنیای علم: گزارشهای او را مورد تردید قرار داد، و موزه های انگلیس و روسیه و فرانسه مدتها از قبولِ اصالتِ یافته های او سرپیچیدند. او هم، برای تسلای خود، به تفاخُر پرداخت و، با شجاعت، حفاری را دنبال کرد. چندان به کاوش پرداخت که سرانجام بیمار شد و از پای درآمد. در بازپسین ایامِ عمرش، مردد بود که آیا خدای مسیحیت را نیایش کند یا زئوسِ یونانِ باستان را. خود مینویسد: “درود بر "آگامِمنون شلیمان"، محبوبترین فرزند! بسیار شادمانم که میخواهی آثارِ پلوتارک (پلوتارخوس) را بخوانی و تاکنون از مطالعه گزنوفون فارغ آمده ای. ... دعا میکنم که زئوس، پدرِ مقدس و "پالاس آتِنه" تو را روزی صد از سلامت و سعادت برخوردار دارند.” .در سال 1890، که از سختیهای اقلیم و خصومتِ اهلِ علم و تبِ دایمِ رویای خود فرسوده شده بود، جان داد.مانندِ کریستوف کلمب به کشفِ دنیایی عجیبتر از آنچه میجست نایل آمد: جواهراتی که یافت قرنهای بسار کهنه تر از عصرِ پریاموس و هِکوبا بود، و مقابری که کشف کرد به خاندانِ آترئوس تعلق نداشت، بلکه بازمانده ی تمدنِ اژه ایِ یونان بود و قدمت آنها به عصرِ مینوسیِ کریت میرسید. به این ترتیب، شلیمان، بی آنکه خود بداند، این شعرِ معروفِ هوراس (هوراتیوس) را به اثبات رسانید: “دلاورانِ بسیار، پیش از آگامِمنون زیسته اند.”("دورپ فِلد" و "ویرچو" توانستند شلیمان را در پایانِ عمرش تقریبا قانع کنند که وی، به جای آثارِ آگامِمنون، آثارِ نسلهای کهن تر را یافته است. شلیمان نخست از این خبر به اندوهی عظیم افتاد، ولی بعدا موضوع را با ظرافت پذیرفت و با تعجب گفت: “چه پس این جسدِ آگامِمنون نیست و اینها زیور آلاتِ او نیستند: عیبی ندارد، اسمش را شولتسه میگذاریم!” از آن پس، همواره سخن از شولتسه به میان میآورد. ) پس از او، "دورپ فِلد" و مولر، "تسون تاس" و ستاماتاکیس، "والدس تاین" و وِیس در پِلوپُنِز ،حفاریهای دامنه دارتری کردند، و دیگران :آتیک و جزایر اِئوبویا و بیوشا و فوسیس و تسالی را کاویدند، و خاکِ یونان سال به سال آثارِ شبح مانندِ فرهنگی را که به دوره ی پیش از تاریخ تعلق داشت، عرضه کرد. معلوم شد که در این خِطه نیز، مانندِ سرزمینهای دیگر، مردم، بر اثرِ انتقال از حیاتِ بی استقرارِ صیادی ،به زندگیِ سُکونیِ کشاورزی، تبدیلِ ابزارهای سنگی به ابزارهای مسی و مفرغی، و به مددِ کتابت و تجارت از بربریت به تمدن ارتقا یافته اند. تمدن: همواره از آنچه ما میپنداریم کهسنالتر است، و هر کجا گام نهیم، استخوانهای مردان و زنانی را زیرپا داریم که نام و هستی شان در جریانِ بی پروای زمان از میانه برخاسته است. مردان و زنانی که به هنگامِ خود کار میکردند و عشق میورزیدند، سرود میگفتند و زیبایی میآفریدند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۳۴ سقوط کْناسوس شلیمان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.