EPISODE · Nov 14, 2020 · 32 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۳۷ روایات پهلوانی
from تاریخ تمدن
روایات پهلوانیتمدن هومریروایات پهلوانیروایاتِ عصرِ پهلوانی: هم منشا و هم مقدراتِ قومِ آکایایی را معلوم میدارند. این داستانها را نادیده نباید گرفت، زیرا با آنکه از توهمی "خون بیز" جان گرفته اند، شاید بیش از آنچه تصور میکنیم مُتضمنِ واقعیاتِ تاریخی باشند. شعر و نمایش و هنرِ یونانی، چندان به این داستانها وابسته است که بدونِ آنها بدشواری دریافت میشوند. . “پِرسِئوس ... هِرکولِس ... مینوس، تِسِئوس، جیسون ... در عصرِ جدید، رسم بر این جاری شده است که اینان و سایرِ پهلوانانِ آن عصر را صرفا مخلوقاتی اساطیری بشمرند. یونانیانِ اخیر، به هنگامِ نَقادیِ مدارکِ گذشته ی خود، مطمئن بودند که این اشخاص وجودِ تاریخی داشته و واقعا بر آرگوس و مُلکهای دیگر اِستیلا ورزیده اند. بعد از دوره ی بدگمانیِ افراطیِ محققان، اکنون بسیاری از نقادان به نظرِ یونانیان، که به بهترین وجهِ قراین و شواهد را تبیین میکند، بازگشته اند. ... پهلوانانِ این قصه ها، مانندِ محلهای جغرافیاییِ پهلوانان، واقعیت داشته اند.” تاریخِ باستانِ کمبریج، به نظرِ ما، روایاتِ اساسا حقیقی هستند، ولی جزئیاتِ آنها خیالی است.در کتیبه های هیتای آمده است که آتاریسیاس در قرنِ سیزدهم ق م بر قومِ آهیاوا سلطنت میکرد. میتوان گفت که این آتاریسیاس همان آترِئوس، شاهِ قومِ آکایایی، است. در داستانهای یونانی، زئوس پدرِ تانتالوس، شاهِ فروگیا، است، تانتالوس پدرِ پِلوپس، پِلوپس پدرِ آترِئوس، و آترِئوس پدر آگامِمنون است. . تانتالوس چون اسرارِ خدایان را فاش کرد و نوشابه ی بهشتی و خوراکِ آسمانیِ آنان را دزدید و پسرِ خود، پِلوپس، را جوشانید و قطعه قطعه کرد و به آنان عرضه داشت، به خشمِ خدایان گرفتار آمد. زئوس قطعاتِ بدنِ پِلوپس را دوباره به یکدیگر پیوند داد و، برای مجازاتِ تانتالوس، او را به عالمِ اموات برد، دچارِ تشنگیِ وحشتناکی کرد، و در میانِ دریاچه ای نهاد. چون تانتالوس برای نوشیدنِ آب کوششی میکرد، آب دریاچه از او کناره میگرفت. شاخه های پربارِ میوه بر فرازِ سرش آویزان بود، ولی چون میخواست به آنها برسد، از او دور میشدند. صخره ی عظیمی بر فرازش معلق بود و هر لحظه موجودیتِ او را تهدید میکرد.پِلوپس نفی بلد شد و در حدودِ 1283 به پِلوپُنِزِ باختری رفت تا با هیپودامیا - دخترِ یِنومائوس شاهِ اِلیس - زناشویی کند. داستانِ عشق ورزیدنِ این دو هنوز بر سه گوشِ طاقِ شرقیِ معبدِ بزرگِ زئوس در اُلمپیا نمودار است. شاه الیس، به قصدِ آزمودنِ خواستگارانِ دخترش، با آنان مسابقه ی ارابه رانی میداد. اگر خواستگار: مسابقه را میبرد، بر هیپودامیا دست مییافت، و اگر میباخت، به هلاکت میرسید. تنی چند از خواستگاران پا پیش نهاده و مسابقه و جان خود را باخته بودند. پِلوپس، برای آنکه از مخاطرات بکاهد، به مورتیلوس، ارابه رانِ شاه، رشوه داد تا میخِ محورِ ارابه ی شاهی را بیرون آورد، و پیمان نهاد که اگر در کارش کامیاب شود، مورتیلوس را در سلطنت شریکِ خود کند. با این شیوه، در مسابقه ای که روی داد، ارابه ی شاهی در هم شکست و شاه کشته شد، و پِلوپس با هیپودامیا زناشویی کرد و به سلطنتِ الیس رسید. اما، به جای آنکه مُلک را با مورتیلوس قسمت کند، او را به دریا افکند.مورتیلوس نیز همچنانکه در آب فرو میرفت، پِلوپس و اَخلافش را نفرین کرد. دختر پِلوپس با ستِنِلوس پسرِ پِرسِئوس، شاهِ آرگوس ازدواج کرد، و سپس سلطنت به پسرِ آنان "یوروس تیئِس" رسید، و پس از مرگِ او به دایی اش، آترِئوس، منتقل شد. پسرانِ آترِئوس (آگامِمنون و مِنِلائوس)، "کلای تائِم نِسترا" و هلن دخترانِ "تین داریوس"، شاهِ لاکدایمون را به زنی گرفتند. چون آترِئوس و "تین داریوس" درگذشتند، آگاممنون و مِنِلائوس، غافل از نفرینِ مورتیلوس، از پایتخهای خود در "مای سینی" و اسپارتا بر تمامِ پِلوپُنِزِ خاوری حکومت کردند. پس، آن سرزمین به نامِ نیایِ آنان: پِلوپُنِز یا “جزیره پِلوپس” خوانده شد.در این زمان، سایرِ نواحیِ یونان نیز به وسیله ی پهلوانانی که عموما به شهرسازی همت میگماشتند، به جنب و جوش افتاده بودند. موافقِ روایاتِ یونانی، نابکاریِ نوعِ بشر، زئوس را برانگیخت که بشریت را با طوفانی براندازد. از این طوفان، تنها یک مرد، "دو کالی یِن"، و همسرش پیرا جان به در بردند و با سفینه یا صندوقی روی قُله ی پارناسوس مستقر شدند. قبایلِ یونانی از تُخَمِه هلن، پسرِ "دو کالی یِن"، زادند و موافقِ نامِ او هِلِنس نام گرفتند. هلن نیایِ "آکی یاس" و یون بود، و قبایلِ آکایایی و یونیایی، که پس از آوارگیهای فراوان بترتیب در پِلوپُنِز و آتیک استقلال یافتند، از این دو به وجود آمدند. یکی از زادگانِ یون به نام "سی کراپس"، به کمک الاهه ی آتنا، در محلی که قومِ پلاسگوی در اَرکِ آن ساکن شده بودند، به ساختنِ شهری که، به اسمِ الاهه، آتن نام گرفت، دست زد. چنانکه در داستانها آمده است، همین "سی کراپس" بود که به آتیک تمدن داد، زناشویی را نظام بخشید، قربانیهای خونین را لغو کرد، و به رعایای خود آموخت که خدایان المپی مخصوصا زئوس و آتنا را بپرستند.اعقاب "سی کراپس" در آتن به سلطنت پرداختند. چهارمینِ آنان "اُرِک تی اِس" بود که مردمِ آتن او را خدا شمردند و بعدا یکی از زیباترین معابد را وقف او کردند. در حدود 1250، نوه او، تِسِئوس، دوازده دِمِس یا آبادیِ آتیک را به صورتِ یک واحدِ سیاسی درآورد; مردمِ این آبادیها، بی تفاوت، “آتنی” خوانده میشدند، و شاید به سببِ همین همخانگیِ تاریخی یا یگانگیِ مدنیِ ناحیه های متعدد بود که نامِ شهرِ آتن مانندِ نامهای طیبس و "مای سینی" به صیغه ی جمع آمده است. تِسِئوس آتن را نظم و قدرت بخشید، از تسلیمِ خراجِ انسانی به مینوس سرپیچید،( اشاره است به دلاوری تِسِئوس که به کرت رفت و مینوتاوروس را از پای درآورد) و با کشتنِ راهزنی به نام پروکروستِس، که دوست میداشت پاهای اسیرانِ کوته قامت یا بلند بالای خود را بکشد یا ببرد تا با طولِ تختِ او مساوی شوند، راه ها را ایمن کرد. آتنیان پس از مرگِ تِسِئوس، او را هم خداوار پرستیدند و حتی دیرگاهی بعد، در 476، یعنی در عصرِ دین ستیزِ پِریکلیس، استخوانهای تِسِئوس را از "سای رُس" به در آوردند و، به عنوانِ بازمانده ای متبرک، در معبِد تِسِئوس نهادند.کلانشهری در شمالِ "بی یو شا" در برابرِ آتن به رقابت برخاست و، با برهم زدن سنن، تنها موضوعِ هنرِ نمایشِ یونان در دورانِ کلاسیک شد. این شهر،طیبس نام داشت. در اواخرِ سده یی چهاردهم ق م، کادموس، که از امیرانِ مقتدرِ فنیقیه یا کرت یا مصر بود، در مُلتَقای راه های شرقی غربی و شمالی جنوبیِ یونان ،شهرِ طیبس را پدید آورد و به مردمش فرهنگ داد و، برای آنکه آبِ چشمه آریان را به شهریان برساند، به کُشتنِ نگهبان آن پرداخت. این نگهبان: اژدهایی مخوف بود، و گویا در قدیم: این نامِ اژدها را بر هر جاندارِ تباهی آور یا رنجزای؛ اطلاق میکردند. کادموس دندانهای اژدها را در خاک افشاند. هر دندانی مردی مسلح شد، و این مردان، به سانِ یونانیانِ تاریخ، به جان یکدیگر افتادند، تا آنکه فقط پنج تن باقی ماندند. مردمِ طیبس این پنج تن را بنیادگذارانِ خاندانهای سلطنتیِ شهر طیبس دانسته اند. حکومتِ طیبس در دژی کوهستانی به نام کادمیا، که اکنون در محلِ آن بنایی موسوم به “کاخ کادموس” از زیرِ خاک بیرون آمده است، مستقر شد.(این بنا به 1400 - 1200 ق م منسوب است، و نوشتهای به خطی نامکشوف، که احتمالا اصلی کرتی دارد، در آن یافت شده است. ) پس از کادموس، پسرش پولودوروس، وسپس نوه اش لابداکوس بر تخت نشستند. بعد از لابداکوس، فرزندِ او: لایوس سلطنت کرد، ولی چنانکه همه عالم میدانند، پسرِ لایوس یعنی اودیپ پدر خود را کشت و مادر را به زنی گرفت. چون اودیپ درگذشت، پسرانش به عادتِ امیران، بر سرِ قدرت به ستیزه برخاستند. اِتِئوکلِس برادرِ خود پولینیکس را تارومار کرد. اما پولینیکس، شاهِ آرگوس، آدراستوس، را برانگیخت که سلطنت را به او بازگرداند. به فرمانِ آدراستوس، در حدودِ 1213، جنگِ معروف “مخالفانِ هفتگانه ی طیبس” درگرفت، و شانزده سال بعد اِپیگونها ، یعنی پسرانِ سردارانِ هفتگانه، با طیبس جنگیدند. این بار، هم اِتِئوکلِس و هم پولینیکس از پا درآمدند، و طیبس با خاک یکسان شد. یکی از بزرگانِ طیبس موسوم به "آمفیتری ئون" زنی دلربا به نام آلکُمین داشت. هنگامی که "آمفیتری ئون" به جنگی رفته بود، زئوس از همسر او دیدن کرد، و کودکی زاده شد.(دیودوروس میگوید: “زئوس طولِ آن شب را سه برابرِ شبهای متعارف کرد و، با زمانِ درازی که صرفِ باروری کرد، قوتِ استثناییِ کودک را تدارک دید.” ) هِرا که این کهتر نوازیهای لذتبخشِ زئوس را خوش نداشت، دو مار فرستاد تا نوزاد را در گهواره ی خود به هلاکت رسانند. اما پسرک با هردست یکی از ماران را گرفت و هر دو را خفه کرد و، چون به وساطتِ هِرا به چنین افتخاری نایل آمد، هِرکولِس نام گرفت. لینوس که کهنترین شخصیتِ تاریخِ موسیقی است، کوشید تا نواختن و خواندن را به هِرکولِس یاد دهد. اما پسرک شورِ موسیقی نداشت و با بَربَط، لینوس را به قتل رسانید. چون به حدِ رشد رسید، غولِ انسان نما بود، نتراشیده و درشت و شکمباره. در آن هنگام، شیری در رمه های "آمفیتری ئون" و نیز رمه های تِسپیوس، سلطان تِسِپیای، افتاد. هِرکولِس کشتنِ شیر را تعهد کرد. در ازای آن، تِسپیوس خانه و دخترانِ پنجاهگانه خود را به او عرضه داشت; هِرکولِس هم مردانه فرصت را مغتنم شمرد; شیر را کشت و پوست آن را جامه ی خاصِ خود کرد، مِگارا دختر کرِئون (شاه طیبس) را به زنی گرفت و کوشید که سر و سامانی پیدا کند. اما الاهه ی هِرا او را به چنگ جنون افکند. پس، ناآگاهانه فرزندان خود را کشت. سپس با غیبگوی معبدِ دلفی کنگاش کرد و دریافت که باید به "تای رِنس" برود و دوازده سال در خدمتِ "یورِس تی اِس "، شاهِ آرگوس، به سر برد تا خدایی جاویدان شود. فرمان برد و، به خواستِ شاهِ آرگوس، دست به دوازده شاهکارِ بلند آوازه ی خود زد.(شیری را که مزاحمِ رمه های نِمِآ بود، خفه کرد; به کشتنِ مارِ 9 سر، که لِرنا را به ویرانی کشانید، پرداخت. گوزنی بادپای را گرفتار و به شاه آرگوس عرضه کرد. از کوهِ یورؤمانتوس گرازی وحشی گرفت و به محضرِ شاهِ آرگوس رسانید. با گردانیدنِ مسیرِ رودهای آلفیوس و پِنیوس، در یک روز، همه ستورگاه های آوگیاس را، که محلِ سه هزار گاو بود، شست، و دراز مدتی در اِلیس ماند و مسابقاتِ المپیک را به راه انداخت; پرندگانِ جانستانِ "ستِم فالوسی" را در آرکادیا به هلاکت رسانید; گاو دیوانه ای را که مایه ویرانی کرت بود، گرفت و نزد شاه آرگوس به دوش برد; اسبان آدمخوار دیومِدِس را گرفتار و رام ساخت; تقریبا همه آمازونیان را از پای درآورد; در دهانه ی مدیترانه دوبرآمدگی در مقابلِ یکدیگر به وجود آورد و آنها را “ستونهای هِرکولِس ” خواند; گاوانِ "گِری ئون" را از راه گالیا و کوه های آلپ به ایتالیا راند و از دریا نزد شاه آرگوس برد; به سیب های جمعِ دخترانِ شبِ هِسپِریدِس دست یافت و چند گاهی، به جای اطلس، زمین را نگاه داشت; به هادِس رفت و تِسِئوس و آسکالافوس را از شکنجه رهانید. باید توضیح داد که جمعِ دخترانِ شب، دخترانِ اطلسی بودند و سیبهای زرینی را که هِرا، به هنگامِ عروسی خود با زئوس، از گایا (الاهه زمین) گرفته و به آنان سپرده بود، در اختیار داشتند. اژدهایی از این سیبها مراقبت میکرد، و هر کس آنها را میخورد، صاحبِ خصایصِ نیمه الاهی میشد. ) چون شاه او را مرخص کرد، به طیبس بازگشت و به شاهکارهای فراوان دیگر پرداخت: به آرگوناتها پیوست(دریانوردانِ بی باکی که با کشتیِ آرگو به کولکیس رفتند و پشمِ زرینِ یک قوچِ بالدار را به دست آوردند)، تروا را غارت کرد، خدایان را در پیکارِ غولان یاری داد، "پرُ می تی اِس" را آزاد کرد، "آلسِس تیس" را به زندگی بازگردانید( همسرِ آدامِتوس، شاهِ شهرِ فراری در تِسالی، که در راه شوهرش جان داد)، و گاه گاهی تصادفا دوستان خود را کشت. پس از مرگش، به نام پهلوان و خدا مورد نیایش قرار گرفت، و چون تن به عشقهای بیشمار داده بود، قبایلِ بسیار او را نیای خود انگاشتند.به نظر دیودوروس، این “پهلوانِ فرهنگی”، حیرت آور، یک مهندسِ ابتدایی و در حکمِ اِمپدوکلِسِ پیش از تاریخ بود. از آنچه درباره ی او در روایات آمده است چنین بر می آید که او چشمه ها را پاک کرد، کوه ها را شکافت، مسیر رودها را تغییر داد; در آبادانیِ نواحیِ بایر، بیشه ها را از ددهای خطرناک پیراست و یونان را سرزمینی قابلِ سکونت کرد. از جهتِ دیگر، هِرکولِس فرزندِ محبوبِ خدا بود و برای بشریت رنج کشید، مردگان را به زندگی بازگردانید و به هادِسِ (جهان زیرین) فرود آمد ،سپس به آسمان عروج کرد. پسرانِ او در تراکیس تِسالی خانه کردند، اما "یورِس تی اِس "، که هِرکولِس را بیهوده به کارهای رنجبار ناضروری واداشته بود، از بیمِ کینه توزیِ پسرانش، به شاهِ "تراکی نی یِن" فرمان داد که آنان را از یونان اخراج کند.گروهِ هِراکلیدای، یعنی هِرکولِس زادگان، به آتن پناه بردند. "یورِس تی اِس " سپاهی به سوی آنان گسیل داشت، اما آنان سپاه او را در هم شکستند و او را کشتند. آترئوس با نیروی دیگری به مقابله آنان شتافت، اما هایلوس پیشنهاد کرد که با یکی از مردان آترئوس تن به تن بجنگد; اگر غالب آید، ملک "مای سینی" به فرزندانِ هِرکولِس واگذار شود، و اگر مغلوب شود، زادگانِ هِرکولِس تا پنجاه سال جلای وطن کنند، و "مای سینی" از آنِ بازماندگانشان شود. هایلوس جنگ را باخت و با هواخواهانِ خود از وطن رخت بربست. پنجاه سال بعد، نسلِ جدیدِ فرزندانِ هِرکولِس بازگشتند، و مطابقِ روایاتِ یونانی، اینان بودند و نه قوم دوری: که چون مُدَعایِشان با مقاومت مواجه شد، پِلوپُنِز را گشودند و به “عصرِ پهلوانی” پایان دادند.اگر قصه ی پِلوپس و اَخلافش، منشاِ قومِ آکایایی را آسیای صغیر بیان میکند، داستانِ آرگونوتها مُقَدَراتِ این قوم را میرساند. این داستان، مانند بسیاری از روایاتی که هم تاریخ و هم قصصِ یونانیان را تشکیل میدهند، داستانی است باشکوه، شاملِ همه گونه مخاطره و اکتشاف و جنگ و عشق و "شگفت کاری" و مرگ; این عناصر چنان درست به هم بافته شده اند که، بدونِ هیچ آرایشی، در نمایشنامه های عالیِ آتنیان انعکاس یافته اند. آپولونیوسِ رودِسی، ادیبِ رودِس، نیز در عصر هِلِنیستک همین داستان را به صورتی بسیار پسندیده تنظیم کرد. حوادثِ داستان در شهرِ اُرکُمِنُس در "بی یو شا" آغاز میشود، و آغازِ آن، مانندِ شروعِ تراژدیِ آگاممنون، مراسمِ قربانی است: آتاماس، شاهِ اُرکُمِنُس ، که سرزمینِ خود را دستخوشِ قحطی یافت، درصدد برآمد که پسرِ خود فریکسوس را به خدایان پیشکش کند. فریکسوس به این نقشه پی برد و با خواهرش، هِلِّه، بر پشتِ قوچی "زرین پشم" نشست و در هوا به پرواز درآمدند. بر اثرِ تکانِ بدنِ قوچ، هِلِّه فرو افتاد و در تنگه ای که بعدا به نام او “دریای هِلِّه” (هِلِسپونتوس = تنگه داردانل) نام گرفت، غرق شد. اما فریکسوس به خشکی رسید و به شهرِ کُلکیس در جانبِ دیگرِ دریای سیاه راه برد. در آنجا، قوچ را قربانی و پشم آن را به عنوانِ هدیه، وقفِ آرِس، خدای جنگ، کرد. آیِتیس، شاهِ کُلکیس، اژدهای بیخوابی را به نگهبانیِ پشم گماشت، زیرا غیبگویی گفته بود که اگر بیگانه ای آن را برباید، آیِتیس جان خواهد داد. پس، برای اطمینانِ خاطرِ خود، فرمان داد که هر بیگانه ای که به کُلکیس آید به قتل برسد. دخترش مِدیا که دوستدارِ مردم و رسوم غریب بود، به مسافرانی که به کُلکیس پا مینهادند شفقت میکرد و آنان را در فرار یاری میداد. پدر فرمان به حبسِ او داد، ولی او به مرزِ متبرکِ کنارِ دریا پناه برد و عمر به اندوه گذاشت، تا آنکه جیسون بدانجا رفت و او را از سرگردانی رهانید.تقریبا بیست سال قبل از این زمان (به قول تاریخگزارانِ یونانی، در حدود 1245) پِلیاس، فرزندِ "پُسای دون"، تخت و تاجِ آیسون، امیرِ یولکوس، واقع در تِسالی، را غصب کرد. پسرِ نوزادِ آیسون، به نام جیسون، که به وسیله ی دوستانِ پدرش پنهان شده بود، در بیشه ها به بار آمد و قوت و شجاعتِ بسیار یافت.روزی، مُلَبَس به پوستِ پلنگ و مُسَلَح به دو نیزه، به بازارِ شهر رفت و مُلک خود را خواستار شد، اما همچنانکه نیرومند بود، ساده دل نیز بود. پِلیاس او را متقاعد کرد که در ازایِ تخت و تاج، کاری سنگین بر عهده گیرد: پشمِ زرینِ قوچِ بالدار را باز گرداند. پس، جیسون کشتیِ بزرگِ آرگو (به معنی تندرو) را ساخت، و دلاورترین افرادِ یونان رابه خطر خواند. هِرکولِس و رفیق محبوب او، هایلاس; پِلیوس، پدرِ آکیلیس; تِسِئوس، مالیگِر، اورفِئوس، و دوشیزه ی "چابک پای"، آتالانتا، فرا آمدند. چون کشتی به داردانل رسید، متوقف شد; ظاهرا توقفِ آن به سببِ آمدنِ نیرویی از تروا بود. پس، هِرکولِس دیگران را ترک گفت و رفت تا خاک تروا را به توبره کشد و شاه آن، لائومیدِن، را با همه پسرانش جز پرایم به خاکِ هلاکت افکند.اما جیسون و یارانش پس از آزمایشهای دشوارِ فراوان پا به مقصد گذاردند و، به وسیله ی مِدیا، از مرگی که در کُلکیس بیگانگان را انتظار میکشید، خبر یافتند. جیسون در طلبِ مقصود اصرار ورزید، و مِدیا پذیرفت که دریافتنِ پشم؛ آنان را یاری کند، مشروط بر آنکه جیسون او را به زنی گیرد و به تِسالی بَرَد و تا پایانِ عمر نگاه دارد. جیسون با او پیمان نهاد و به کمکِ او پشم را به دست آورد و با او و یارانِ خود به کشتی بازگشت. بسیاری از آنان زخمی شده بودند، و مِدیا آنان را با ریشه ها و علفها بسرعت شفا داد. وقتی که جیسون به یولکوس رسید، بارِ دیگر مطالبه ی سلطنت کرد، و پِلیاس باز هم مسامحه کرد. آنگاه، مِدیا، با فنونِ جاودان، دخترانِ پِلیاس را بر آن داشت که پدر را تا سر حد مرگ بجوشانند. مردمِ شهر که از قدرتهای جادوییِ مِدیا به هراس افتاده بودند، او و جیسون را طرد و تا ابد از سلطنت محروم کردند. نمایشنامه نویسِ یونانی، یُرُپیدیس، دنباله ای بر این داستان افزوده است.معمولا افسانه پاره ای است از فرهنگِ عوام که یک امرِ اجتماعی را به صورتی شاعرانه در میآورد و به فرد یا افرادِ معدود نسبت میدهد، چنانکه دستیابیِ انسان بر دانش و عشق و عواقبِ آن در داستانِ آدم و حوا انعکاس یافته است، و بسیاری از حوادثِ تاریخی در جریانِ زمان از تخیل: گرانبار شده و به صورتِ افسانه های پهلوانی درآمده اند. احتمالا در نسلی پیش از محاصره ی تاریخیِ تروا، یونانیان کوشیدند تا از میانِ داردانل بگذرند و دریای سیاه را برای کوچنشینی و بازرگانیِ خود بگشایند. شاید بتوان گفت که خاطره ی این حادثه، پس از مایه گیری از خیال و هیجان، به داستانِ آرگونوتها انجامیده است. همچنین قصه ی “پشمِ زرین” را میتوان ناشی از خاطره ی پوستها یا پارچه های پشمینی دانست که مردمِ کهنِ آسیای صغیرِ شمالی برای گرفتنِ ذراتِ طلا از آبِ برخی از رودها به کار میبردند. تقریبا در همین عهد، در جزیره ی لِمنوس که از داردانل دور نیست، عملا یک کوچ گاهِ یونانی به وجود آمد. اما دریای سیاه، علیرغمِ نامِ دلپذیرِ خود، مهمان نواز نبود( اشاره است به دریای سیاه که نام یونانی آن “پونتوس ائوکسینوس” به معنیِ “دریای مهمان نواز” بود، ولی بر اثرِ بادها و جریانهای مزاحم، عملا کشتیها را به مخاطره میانداخت). تروا هم با آنکه از هِرکولِس چشم زخمی دیده بود، باز در برابرِ یونانیان قد علم کرد و تنگه ی داردانل را موردِ تهدید قرار داد. با اینهمه، یونانیان از آن منصرف نشدند: باز هم برخاستند و، به جای یک کشتی، هزار کشتی فرستادند. سرانجام، مردمِ آکایایی برای آزادیِ کشتیرانی در داردانل، خود را در دشتِ تروا به انهدام کشانیدند.III - تمدن هومریچگونه باید از روایاتِ منظومِ باقیمانده، زندگیِ یونانِ عصرِ قومِ آکایایی (1300 - 1100 ق م) را بازشناسیم تکیه گاهِ اصلیِ ما باید هومر باشد، هر چند که وجودِ شخصِ او مسلم نیست، و حماسه هایش حداقل سه قرن پیش از عصرِ قومِ آکایایی پدید آمده اند. باستانشناسانِ تروا، "مای سینی" ، "تای رِنس"، کنوسوس، و سایرِ شهرهای مذکور، در حماسه ، ایلیاد را واقعی انگاشته و تمدنی که شباهتِ غریبی به تمدنِ منعکس در منظومه های هومر دارد از دلِ خاکِ "مای سینی" بیرون کشیده اند. این اکتشافات ما را بر آن داشته است که اشخاصِ اصلیِ قِصَصِ هوش رُبایِ او را واقعی شماریم. با این وصف، به هیچ روی نمیتوان معلوم کرد که واقعیتِ تاریخیِ عصرِ هومر و احیانا عصرِ قهرمانانِ او تا چه پایه در منظومه های او منعکس شده است. بنابراین، توصیفِ ما از یونان، در فاصله ی عصرِ فرهنگِ اژه ای و عصرِ ظهورِ تمدنِ درخشانِ یونانی، صرفا توصیفی است از عصرِ هومری(مقصود از “عصر هومری” عهدی است که در حماسه های هومر وصف شده است.) بدان صورت که هومر از روایاتِ کهن نقل کرده است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۳۷ روایات پهلوانی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.