تاریخ تمدن قسمت ۱۳۹  محاصره تروا episode artwork

EPISODE · Nov 16, 2020 · 36 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۱۳۹ محاصره تروا

from تاریخ تمدن

تمدن هومریهنرهادولتمحاصره ترواهنرهاقومِ آکایایی فنِ نوشتن را، که گویا از عصرِ عظمتِ "مای سینی" برای آن مانده است، به بازرگانان و دبیرانِ افتاده حال وا میگذارد و خود خون را بر مرکب، و گوشت را بر لوحِ گلین ترجیح میدهد. در سراسرِ آثارِ هومر تنها یک جا از کتابت یاد میشود، آن هم در موردی ممتاز، لوحه ملفوفی به پیکی میسپارند و در آن به گیرنده دستور میدهند که پیک را بکشد. مردمِ آکایایی تنها در دوره های آرامِ کوتاهی که بینِ جنگها و غارتگریها دست میدهد، به ادبیات میپردازد. شاه یا امیر، مُلازمانِ خود را در مجلسِ جشنی گِرد میآورد، و" خنیاگری دوره گرد" چنگ مینوازد. و با شعری ساده، کرده های قهرمانیِ نیاکان را بر میشمرد و این، هم شعر و هم تاریخِ قومِ آکایایی است. هومر، که شاید میخواهد مانند فیدیاس صورتِ خود را بر اثرِ خویش باقی گذارد، نقل میکند که آلکینوئوس، شاهِ فایاکی، برای پذیرایی از اُدیسه تدارکِ ترانه ای میبیند و میگوید: “خنیاگرِ آسمانی، دِمودوکوس را بدینجا فراخوانید، زیرا خدا او را بیش از دیگران از هنرِ سرود برخوردار کرده است ... . آنگاه: منادی نزدیک شد و خنیاگرِ نیکو را راه نمود، و او خنیاگری بود که موسها بیش از مردمان دوستش میداشتند، و بدو هم حُسن دادند و هم عیب از بینایی محروم و از موهبتُ سرودُ دلنواز متنعمش کردند.” گذشته از شاعری، تنها هنری که هومر را خوش میآید برجسته کاری است ایجادُ اشکال بر صفحاتُ فلزی با چکشکاری. از پیکرنگاری یا پیکرتراشی چیزی نمیگوید، اما در توصیفُ مناظرُ منقش یا مرصع بر سپرُ آکیلیس یا نقوشُ برجسته ی نشانِ اُدیسه، از تمامِ نیروی ابداعِ خود یاری میگیرد. سخنش درباره معماری کوتاه، ولی روشنی بخش است. بنابر آثارِ هومر، مسکنِ متعارف ظاهرا از خشتِ آفتاب پخت ساخته میشود، و تنها پیِ آن از سنگ است. کفِ اطاقها معمولا از خاک کوبیده است و با تراشیدن پاک میشود. بام از نی هایی که روی آنها گِل میریزند فراهم میآید. شیبِ بام فقط به قدری است که باران بتواند به پایین بریزد. درها یک لنگه ای یا دو لنگه ای هستند و چفت یا قفل دارند. در خانه های عالی: دیوارهای داخلی را با گچ؛ اندود و منقش میکنند. بالای دیوارها: کتیبه یا حاشیهایی ترتیب میدهند و روی آنها سِلاح و سپر و فرشینه می آویزند. آشپزخانه و دودکش و دریچه وجود ندارد. قسمتی از دودی که از آتشدان برمیخیزد، از سوراخِ بامِ تالارِ مرکزی، و بقیه از درها بیرون میرود یا به صورتِ دوده بر دیوارها باقی میماند. خانه های مجلل دارای گرمابه اند، ولی سایرِ خانه ها به داشتنِ وانی خرسندند. اثاثِ خانه از چوبهای محکم ساخته و غالبا هنرمندانه حکاکی یا پرداختکاری میشوند. ایکمالیوس برای پنلوپه یک صندلیِ راحتی میسازد و عاج و فلزاتِ گرانبها در آن به کار میبرد، و اُدیسه برای خود و همسرش تختی عظیم به وجود میآورد که میبایست یک قرن عمر کند.وجه مشخصِ عصر هومری بی اعتنایی به معبدسازی است. هنرِ معماری صِرفا در خدمتِ قصرهاست، برخلافِ معماریِ عهدِ پِریکلیس که از کاخها غفلت میورزد و به معبدها میگراید. در آثارِ هومر، از آثارِ معماریِ مهمی نام رفته است: مثلا “منزلگاهِ مجللِ پاریس که آن امیر به یاریِ هوشیارترین معمارِ تروا ساخته بود”، و قرارگاهِ بزرگِ شاه آلکینوئوس با دیوارهایی از مفرغ، کتیبه هایی از خمیرِ شیشه ی آبی فام، درهایی از سیم و زر، و مشخصاتی دیگر که شاید بیشتر مربوط به حوزه ی شعر باشد تا مربوط به حوزه ی معماری. از اقامتگاهِ سلطنتیِ آگامِمنون در "مای سینی" نیز چیزی میدانیم و از قصرِ اُدیسه در ایتاکا اطلاعِ بسیار داریم.در جلوی این قصر، محوطه ای هست که قسمتی از آن سنگفرش است. نرده یا دیواری گچی محوطه را احاطه کرده است. درختان و آخورهای اسبان و توده ی سرگینِ گرم (که لابد آرگوس، سگِ اُدیسه، روی آن میخوابیده و آفتاب میگرفته است)(آرگوس، پس از بیست سال جدایی، صاحب خود را میشناسد و از خوشی میمیرد.) در اطرافِ محوطه به چشم میخورد. دالانِ وسیعِ ستونداری در مدخلِ قصر به نظر میرسد. بردگان، و کرارا ارباب رجوع، شب هنگام در این دالان میخوابند. در داخلِ عمارت، پس از اطاقِ کفش کن، تالارِ مرکزی واقع است. این تالار بر ستونهای بسیار استوار است، و از سوراخهای سقف و همچنین فضای بازِ بینِ گچبریِ روی سرستون و پیش آمدگیِ لبه ی بام نور میگیرد. شبانگاه: مجمرهای فروزانی، از روی پایه هایی بلند، روشناییِ لرزانی در تالار پخش میکنند. خانواده، برای دریافتِ گرمی و شادی، در پیرامونِ آتشدانی که در وسطِ تالار قرار دارد گِرد میآیند و درباره راه و رسمِ همسایگان و خودسریِ کودکان و فراز و نشیبهای دولتها گفتگو میکنند.5- دولتاین قومِ آکایاییِ پرشور و پر نیرو چگونه اداره میشود؟ به هنگامِ آرامش به وسیله ی خانواده، و به هنگامِ بحران به وسیله طایفه. طایفه گروهی است مرکب از کسانی که برای خود جَدِ مشترکی میشناسند و رئیسِ مشترکی دارند. همچنانکه زورِ رئیسِ طایفه تدریجا به صورتِ عرف و قانون در میآید، مَقرهای روستاییِ طایفه، رفته رفته به یکدیگر پیوند میخورند و یک اجتماعِ سیاسی، که در عینِ حال بر مناسباتِ خویشاوندی استوار است، به وجود میآورند. شهر، اَرگ دارد. اقامتگاهِ رئیسِ طایفه؛ مرکز و نیز منشا شهر است. وقتی که رئیس از طایفه و یا شهرِ خود خواهانِ عملِ مشترکی باشد، مردهای آزاد را به مجمعی عمومی فرا میخواند و پیشنهادی عرضه میدارد.آنان میتوانند پیشنهادِ او را موردِ رد یا قبول قرار دهند، ولی هیچ کس، مگر مهمترین اعضای مجمعِ عمومی، حق ندارد برای تغییرِ پیشنهادِ رئیس نظری ابراز کند. یگانه عنصرِ دموکراتیکِ جامعه ی آکایایی، که اساسا جامعه ای خانخانی و اشرافی است، همین مجمعِ عمومی است، و به ناطقانِ خوش سخنی که میتوانند در مردم نفوذ کنند و برای دولت مفید باشند، فرصتِ فعالیت میدهد. نستورِ پیر،(پیرترین و آزموده ترین پهلوانِ یونانی پیش از محاصره ی تروا که در بلاغت و خرد شهره بود) که آوایی “شیرینتر از انگبین از زبانش روان میشود”،و اُدیسه ی فریبکار، که الفاظش “مانندِ دانه های برف” بر سرِ مردم میریزد، نخستین نمونه های سخنوری یا بلاغتی هستند که تمدنِ یونانی بیش از تمدنهای دیگر پرورش داد و سرانجام، خود شکارِ آن شد.هر گاه لازم آید که طایفه متحدا به کار پردازد، روسای طایفه از میانِ خود یکی را که از همه تواناتر است به رهبری بر میگزینند، او را شاه میشمارند و با سپاهیانِ خود، که مرکب از آزادان و برده گانند، به خدمتِ او میشتابند. برخی از روسای طایفه ها، که از لحاظِ محل و حرمت به شاه نزدیکترند، “یارانِ شاه” نامیده میشوند، چنانکه بعدا در مقدونیه (ماکدونیا)، در اردوی فیلیپ و اسکندر، نزدیکانِ شاه را به همین نام مینامیدند. شاه به یاریِ شورا حکومت میکند. اعضای شورا، که بزرگانِ طایفه ها هستند، با آزادیِ کامل سخن میگویند و شاه را طوری موردِ خطاب قرار میدهند که معلوم میشود فردی است همردیفِ آنان و فقط به طورِ موقت تَقَدُم یافته است. قانونهای اساسیِ جدیدِ دنیای غرب، که با صد گونه تنوع و هزار گونه فاروقِ لفظی و اصطلاح ؛ظاهر شده اند، از این سازمانهای یونانیِ کهن سرچشمه گرفته اند.قدرتِ شاه بسیار وسیع، ولی سخت مقید است; مقید به مکان، زیرا مُلکِ او کوچک است; مقید به زمان، زیرا ممکن است خودِ او با رایِ شورا یا بنا بر حقی که قومِ آکایایی بآسانی به رسمیت میشناسد حقِ زور خلع شود. صرفِ نظر از این مقیدات، سلطنتِ او موروثی و حدودِ آن فوق العاده نامشخص است. در وهله اول، سرداری جنگی است پایبندِ سپاهیان خود. اگر از حمایتِ سپاهیانِ خود برخوردار نباشد، تَخطَئه و خلعِ او میسر خواهد بود. پس وظیفه ی خود میداند که سپاهیانش بخوبی مجهز شوند، بخوبی تغذیه کنند، درست آموزش یابند، و از داشتنِ تیرهای زهرآگین و نیزه و "خود" و ساقپوش و سِنان و سینه پوش و سپر و ارابه، محروم نمانند. تا زمانی که سپاه مدافعِ شاه است، اقتداراتِ حکومت: قوه ی قانونگذاری و قوه ی اجرایی و قوه ی قضایی در کفِ او قرار دارد. وی کاهنِ اعظمِ دینِ دولتی نیز به شمار میرود و مراسمِ قربانیها را از طرفِ مردم تکفل میکند. هنوز کلمه ی “قانون” به میان نیامده است. اما تصمیماتِ شاه قاطع، و فرمانهای او به مثابه قانون است. شورای سابقُ الذکر، که زیردستِ شاه است، گاه گاه اجلاس میکند و اختلافاتِ شدیدِ میانِ مردم را موردِ داوری قرار میدهد. این شورا، که گویی میخواهد برای همه ی دادگاه های آینده زمینه ای فراهم آورد، در داوریهای خود، بر سابقه و سنت تکیه میزند و مطابقِ رویه های پیشینیان رای میدهد. "پیشینه" بر قانون مسلط است، زیرا "پیشینه" چیزی جز رسم نیست، و رسم، برادرِ ارشد و حسودِ قانون است. اما در جامعه ی هومری بندرت به محاکمه ی رسمی و موسساتی که اختصاصا به کارِ دادرسی پردازند، برمیخوریم. هر خانواده، به اتکای حقِ تلافی، مستقلا از اعضای خود دفاع میکند. تَعَدی فراوان است.شاه برای نگاهداریِ دستگاهِ خود مالیات نمیستاند، بلکه گاه گاه از زیردستانِ خود “هدیه” میگیرد. ولی اگر به این هدیه ها بسنده کند، شاهی تهیدست خواهد بود. درآمدِ اصلیِ شاه سهمی است که سربازان و کشتیهایش از چپاولهای:"زمینی و دریاییِ " خود به او میدهند. احتمالا به همین سبب است که مردمِ آکایایی حتی در سده سیزدهم در مصر و کرت جولان میکنند در مصر به صورتِ راهزنانی بی توفیق، در کرت به صورت فاتحانی ناماندگار. در چنین زمینه ای است که ناگاه بزرگانِ قومِ آکایایی، ظاهرا بر سرِ ربوده شدنِ خِفَت آمیزِ یک زن، قوم خود را به هیجان میآورند، نیروهای همه ی طوایف را متحد میکنند، صد هزار مرد را بسیج میکنند و، با ناوگانِ جنگیِ عظیم و بینظیری مرکب از صدها کشتی، دل به دریا میزنند و میروند تا در دشتها و تپه های تروا طالعِ خود را در مقابلِ سر نیزه ی آسیا بیازمایند.IV - محاصره ترواآیا واقعا چنین محاصره ای روی داده است؟ تنها این را میدانیم که همه مورخان و شاعرانِ یونان و تقریبا همه ی اسنادِ معابد و روایاتِ یونانی در موردِ وقوعِ این محاصره تردید نکرده اند. باستانشناسی هم، شهرِ ویرانِ تروا را، از سرِ بزرگواری، چند شهر شمرده و به ما عرضه داشته است. آری، عصرِ حاضر، مانندِ همه اعصار جز قرنِ گذشته، اصلِ این داستان و پهلوانانِ آن را واقعی می اِنگارد. در یک کتیبه ی مصری که به رامسسِ سوم متعلق است، آمده است که، در حدود 1196 ق م، این “جزایر بی آرام بودند”. پلینی اشاره میکند که در زمانِ رامسس، “تروا فرو افتاد”. دانشمندِ بزرگِ اسکندریه، اِراتاستِن ، بر اساسِ تبارنامه های متواتری که در اواخرِ سده ششم ق م به وسیله ی هِکاتائوسِ تاریخنویس و جغرافیادان رسیدگی شده بود، تاریخِ محاصره ی تروا ؛در سال 1194 ق م شمرده است.ایرانیان و فنیقیانِ باستان نیز مانند یونانیان، منشاِ این جنگِ بزرگ را یکی از چهار حادثه ای که محضِ گریزاندنِ زنی زیبا روی داده است، دانسته و گفته اند: مصریان "یو" را از آرگوس دزدیدند، یونانیان یوروپا را از فنیقیه و مِدیا را از کُلکیس دزدیدند;(یو، دخترِ شاه آرگوس، موردِ عشقِ زئوس قرار گرفت و، بر اثرِ حسادت و مزاحمتِ هِرا، همسر و خواهرِ زئوس، آواره شد و سرانجام در مصر سکونت یافت. یوروپا ، دخترِ شاهِ صور در فنیقیه، به وسیله ی زئوس ربوده و به کرت برده شد. مدیا، دخترِ شاه کُلکیس، به کمکِ جیسون از سرزمینِ پدرش گریخت) آیا توازنِ عادلانه، میزان ایجاب نمیکند که پاریس هم هلن را بگریزاند;( چندان محتاجِ گفتن نیست که هلن دخترِ زئوس بود از لِدا، همسرِ "تین داریوس" شاهِ اسپارتی. زئوس به شکلِ قو درآمد و لِدا را فریب داد.) "ستِسی خوروس"(شاعرِ یونانی در قرنِ هفتم ق م که گویند چون در شعری هلن را نکوهید، کور شد. پس، از سرِ پشیمانی شعر دیگری سرود و بینایی خود را باز یافت) در سالهای پشیمانی خود، و پس از او، هرودوت و "یورو پی دیس" رفتنِ هلن را به تروا انکار کردند و گفتند که وی را به عُنف به مصر بردند، و او دوازده سال در آنجا منتظر ماند تا مِنِلائوس آمد و او را یافت. از این گذشته، به قولِ هرودوت، چه کسی باور میکند که مردمِ تروا محضِ یک زن: 10 سال بجنگند ؟ به نظرِ "یورو پی دیس" زیادتیِ جمعیتِ یونان و نیاز به توسعه طلبی، علتِ لشکرکشیِ یونانیان به ترواست; آری، تازه ترین بهانه ها برایِ کسبِ قدرت، چنین قِدمتی دارند.با اینهمه، احتمال دارد که جنگاورانِ یونانی اساسا این قصه را جعل کرده باشند تا حادثه جوییِ آنان برای مردمِ ساده قابل هضم شود - مردمی که جانِ خود را فدا میکنند، دستِ کم باید بهانه ی دهان پُرکنی داشته باشند. بهانه ی این جنگ هر چه باشد، علت و ماهیتِ آن را باید تقریبا بیتردید در مبارزه ی دو گروهِ قدرت طلب جُست. هر یک از این دو میخواست تنگه ی داردانل و سرزمینهای پرنعمتِ پیرامونِ دریای سیاه را تصاحب کند. سراسرِ یونان و تمامِ آسیای باختری، این جنگ را تعارضی حیاتی و قاطع میشمردند. پس، مللِ کوچکِ یونان به کمکِ آگامِمنون شتافتند. در مقابلِ آنان، اقوامِ آسیای صغیر ،مکررا قوایِ امدادی به تروا گسیل داشتند. این جنگ آغازِ کشمکشی بود که می باید بعدا در ماراتون و سالامیس، در ایسوس و اربیل، در تور و گرانادا، در لِپانتو و وین، و ... دنباله یابد.(اشاره است به محلهایی که در جریانِ تاریخ، صحنه ی کارزارِ اروپاییان، مخصوصا یونانیان، با ایرانیان و سپس مسلمین بوده است. )درباره وقایع و عواقبِ جنگِ تروا جز آنچه شاعران و نمایشنامه نویسانِ یونان برای ما نقل کرده اند نمیتوانیم چیزی بگوییم ما این روایات را بیشتر در شمارِ ادبیات میگذاریم تا در عِدادِ تاریخ; و درست به همین خاطر هم آنها را به عنوانِ جزئی از داستانِ تمدن آورده ایم. میدانیم: جنگ زشت است، و ایلیاد زیباست. اگر در نظر ارسطو دست ببریم( اشاره است به نظرِ ارسطو درباره ی تاثیرِ هنر. وی میگفت که اثرِ هنری، با انگیختنِ عواطفِ مزاحمی که در ماست، ضمیر را پاک و سبکبار میکند)، میتوانیم بگوییم که هنر میتواند حتی وحشت را هم زیبا سازد و، با دادنِ شکل و معنی به آن، تطهیرش کند. با اینهمه، نباید ایلیاد را دارای صورتی کامل پنداشت. بافتِ آن سست، و اخبارِ آن گاهی متناقض یا مبهم است و به درستی خاتمه نمیپذیرد. ولی کمالِ اَجزا، بیسامانیِ کل را جبران میکند، و داستان، با همه ی کاستیهایِ کوچکِ خود، یکی از دِرام های بزرگِ ادبیات و بلکه تاریخ است.1(I) در آغاز: منظومه ی  یونانیان را میبینیم که 9 سال است تروا را بیهوده به محاصره گرفته اند. افسرده و بیمارند، و ناخوشی: آنان را دِرو کرده است. قبلا، به علتِ ناخوشی و دریای بی باد، در آولیس معطل شدند، و آگامِمنون به "کلای تائِم نِسترا" تلخی کرد و، به امیدِ وزیدنِ باد، دخترِ خود: ایفیگِنیا را قربانی کرد و با این عمل سرنوشتِ خود را تدارک دید.(اشاره است به مرگِ آگامِمنون: همسرش، "کلای تائِم نِسترا"، به خونخواهیِ ایفیگِنیا، او را هلاک میکند) یونانیان، در طیِ راه، جای جای در امتدادِ ساحل متوقف میشوند تا برای خود خوراک و همبستر بیابند. یونانیان: خروسِئیس و بریسِئیسِ زیبا، دخترانِ خروسِس: کاهنِ معبدِ آپولون را میگیرند. خروسِئیس حِصِّه آگاممنون، و بریسِئیس نصیبِ آکیلیس میشود. رَمالی اعلام میدارد که چون آگامِمنون به خروسِئیس تجاوز کرده است، آپولون کامیابی را از یونانیان دریغ میدارد. پس، آگامِمنون خروسِئیس را به پدرش باز میگرداند، اما برای آنکه این محرومیت را جبران کند و قِصه ی نکته داری به وجود آید، بریسِئیس را وا میدارد که آکیلیس را ترک گوید و در خیمه ی سلطنتیِ آگامِمنون جایِ خروسِئیس را بگیرد.آکیلیس شورایِ عمومی را فرا میخواند و، با غیظی که آغازگر و زبانزدِ منظومه ی “ایلیاد” است، به آگامِمنون میتازد و پیمان مینهد که خود و سپاهیانش دیگر به یاری او برنخیزند.(II) از برابرِ کشتیها و نیروهای گِرد آمده عبور میکنیم. (III) مِنِلائوسِ لافزن را میبینیم که، برای قطع و فصلِ پیکار، پاریس را به جنگِ تن به تن میخواند. دو سپاه به آیینِ متمدنان، جنگ را متارکه میکنند.پریاموس به آگامِمنون میپیوندند تا رسما برای خدایان قربانی کنند. مِنِلائوس بر پاریس غالب میآید، اما آفرودیته پاریسِ جوان را به وسیله ی یک اَبر بسلامت از میدان به در میبرد و او را، که به قدرتِ معجزه آراسته و عطرآگین شده است، در بسترِ عروسیش قرار میدهد. هلن از پاریس میخواهد که به جنگ باز گردد، اما پاریس پیشنهاد میکند که “ساعتی به عشقبازی بپردازند”. آنگاه بانو که مفتونِ هوس شده است، تسلیم میشود. (IV) آگامِمنون اعلام میدارد که مِنِلائوس پیروز است، و جنگ: ظاهرا ختم میشود. اما خدایان در مقرِ خود، کوهِ اولمپ، به شیوه ی یونانیان، شورایی برپا میکنند و خواستارِ خونِ بیشتری میشوند. زئوس به سودِ صلح رای میدهد، ولی چون همسرش هر سخن، به مخالفتِ او میراند، ترسان؛ رای خود را پس میگیرد. هِرا میگوید که اگر زئوس با انهدامِ تروا موافقت کند، او نیز زئوس را مجاز میگذارد تا "مای سینی" و آرگوس و اسپارتا را با خاک یکسان کند. پس جنگ تجدید میشود. بسا مرد که به ضربِ تیر و سنان و شمشیر به خاکِ هلاکت میافتد و “ظلمت دیدگانش را در هم مینوردد”.(V) خدایان با شادمانی در این بازیِ بُریدن و دریدن شرکت میکنند. آرِس، خدایِ مخوفِ جنگ، با نیزه ی دیومِدِس مجروح میشود. پس “چون 9 هزار مَرد نعره میکشد” و، برای شکایت، به جانبِ زئوس رهسپار میشود. (VI) در یکی از "میان پرده های زیبا"، هِکتور، سردارِ تروایی، پیش از بازگشت به میدانِ جنگ، همسرِ خود آندروماخه را بدرود میگوید. آندروماخه نجوا میکند: “عشقِ من، دلِ گرانِ تو، مرگِ تو خواهد بود. نه بر کودک و نه بر من که بزودی بیوه خواهم شد: شفقت نمیکنی. پدرم و مادرم و برادرانم همه به هلاکت رسیده اند. اما هکتور! تو پدر و مادرِ منی، تو شوهرِ روزگارِ جوانیِ منی. پس بر من ترحم کن و اینجا در برج بمان.” هکتور پاسخ میدهد: “درست میدانم که تروا از پای در خواهد آمد، و اندوهِ برادران و شاه را پیشبینی میکنم. مرا غمِ آنان نیست. اما اندیشه ی آنکه تو را در آرگوس به بردگی گیرند، تقریبا مردانگیِ مرا از میان میبرد. با این وصف، از جنگ، روی برنخواهم تافت.” پسرِ نوزادش آستیاناکس، که مقدر است بزودی به دستِ یونانیانِ پیروز از بالای حصار پرتاب و کشته شود، از مشاهده ی پرهایِ لرزانِ کلاهِ هکتور، ترسان جیغ میکشد، و پهلوان "خود" از سر بر میدارد تا بر کودکِ حیران بخندد و بِگِریَد و دعا بخواند. سپس با گامهای بلند از راه سنگفرش به میدانِ جنگ میرود. (VII) هکتور، آیاس: شاهِ سالامیس را به جنگِ تن به تن میخواند; دلیرانه میجنگد و شب هنگام از یکدیگر جدا میشوند. ولی، پیش از جدایی، یکدیگر را میستایند و به یکدیگر هدیه میدهند و گُلِ ادب روی دریای خون شناور میشوند. (VIII) هکتور، پس از پیروزیِ یکروزه ای، جنگجویانِ خود را به استراحت امر میکند.هکتور برای آنان چنین سخن گفت، و مردان تروا هل هله ای رسا کشیدند. پس، از توسن های جنگیِ خود که عرق میریختند، لگام برگرفتند، و هر کس در کنارِ ارابه ی خود اسبهایش را بست. شتابان، از شهر، گاوان و گوسفندان آوردند. به آنان شرابِ انگبین دادند ... و غَله از خانه ها. آنگاه هیزم گرد کردند، و بوی دلپذیر با بادها از دشت به آسمان برخاست. و سراسرِ شب، با امید، کنارِ راه های میدانِ جنگ نشستند، و آتشهای نگهبانیِ ایشان فروزان و فراوان بود. ستارگان در آسمان، گِردِ مدارِ شب میدرخشند و نمایی شگفت؛ دارند، بادها خوابیده اند و تارَک ها و برآمدگی ها به چشم میخورند، "سبزه زارها" هویدا میشوند، آسمانِ پرشکوه به بیشینه گسترشِ خود میرسد، و انبوهِ اختران، اخگرتابی میکنند، و دلِ شبانِ کوفته را به وجد میاندازند. در این هنگام، بینِ کشتیهای سیاه و رودِ کسانتوس؛ آتشهای بیشمارِ "اسب پرورانِ" تروایی، فروزان است، اسبها، خسته از جنگ، گندم و جو ی سفید را میجویدند، و نزدیکِ ارابه های خود، سپیده دم را با تختِ زیبایش انتظار میکشیدند.(IX) نِستور، شاه پولوس در اِلیس، آگاممنون را پند میدهد که بریسِئیس را به آکیلیس بازگرداند. وی موافقت میکند و وعده میدهد که اگر آکیلیس به محاصره گران باز پیوندد، نیمی از یونان را به او سپارد. اما آکیلیس همچنان دُژَم خویی میورزد. (X) اُدیسه و دیومِدِس، شبانگاه به تنهایی به اردوی تروا شبیخون میزنند و دوازده تن از سرانِ اردو را میکشند. (XI) آگاممنون سپاهِ خود را دلاورانه رهبری میکند، اما مجروح میشود و کناره میگیرد. اُدیسه، که در محاصره میافتد، شیرآسا میجنگد. آیاس و مِنِلائوس راه را میگشایند و او را نجات میدهند تا برای حیاتی تلخ زنده ماند.(XIII-XII) سپاهِ تروا به سویِ دیوارهایی که یونانیان گرداگردِ اردوی خود ساخته اند، پیش میتازد.(XIV) هِرا چنان بی آرام میشود که به نجاتِ یونانیان برمیخیزد. پس خود را تدهین و عطرآگین میکند، جامهای دلربا میپوشد، کمربندِ شهوت انگیزِ آفرودیته را بر خود میبندد، و زئوس را میفریبد و به خوابی الاهی فرو میبرد. در همان هنگام، پوسیدون: یونانیان را در پس راندنِ سپاهیانِ تروا یاری میدهد. (XV) تَفَوُقِ یونانیان پایدار نمی ماند: سپاهِ تروا به کشتیهای یونانی میرسد، و یونانیان، در حینِ عقب نشینیِ خود، که به مثابهِ مرگ است، نومیدانه میجنگند. در این مقام، سخنِ هومر به حدِ اعلا سوزان میشود.(XVI) "پاتروک لوس"، محبوبِ آکیلیس، از او رخصت میگیرد که سپاهیانِ او را در مقابلِ سپاهِ تروا رهبری کند. هکتور، پاتروکلوسِ جوان را به قتل میرساند. (XVII) هکتور بر سرِ جسدِ پاتروکلوس بیرحمانه با آیاس میجنگد. (XVIII) عاقبت، آکیلیس از شنیدنِ خبرِ کشته شدنِ پاتروکلوس آهنگِ جنگ میکند. مادرش الاهه ی طِتیس، آهنگرِ آسمانی: هِفایستوس را برمی انگیزد که برای او سِلاح نو و سپری عظیم بسازد. [XIX] آکیلیس با آگاممنون آشتی میکند. [XX] آکیلیس با آینیاس( یکی از اعضای خانواده سلطنتی ترواست که به ایتالیا میرود و پدرِ رومیان محسوب میشود. ) در میافتد و به کشتنِ او دست می یازد، ولی پوسیدون، آینیاس را می رهاند تا بر اثرِ دلاوریهای خود، قهرمانِ منظومه ی ویرژیل (ویرجیلیوس) شود. (XXI) آکیلیس جمعی از سپاهیانِ تروا را کشتار میکند و، پس از آنکه درباره ی نسبِ آنان سخنانی دراز میراند، به هادِس (عالمِ زیرزمینیِ اموات) گسیلشان میدارد. خدایان داخلِ کارزار میشوند: آتنا با سنگی آرِس را به خاک می افکند. چون آفرودیته به یاریِ سربازی میشتابد و در نجات او میکوشد، آتنا ضربتی بر سینه ی زیبای او وارد میکند و بر زمینش میاندازد. هِرا بر گوشِ آرتمیس مینوازد، "پوسیدون" و آپولون به جنگِ لفظی بسنده میکنند. (XXII) همه ی ترواییان، مگر هکتور از آکیلیس میگریزند. پریاموس و هِکُبا به هکتور اندرز میدهند که داخلِ حصار بماند، ولی او سر میپیچد. سپس وقتی که آکیلیس به سوی او پیش میرود ناگهان پا به فرار میگذارد. آکیلیس سه بار او را گِردِ دیوارِ تروا دنبال میکند. هکتور مقاومت میکند، اما کشته میشود.(XXIII) در پایانِ آرامِ درام، جسدِ پاتروکلوس را با شعایرِ پر آب و تاب میسوزانند. آکیلیس گروهی گاو و دوازده اسیرِ تروایی و نیز مویِ بلندِ خود را نثارِ او میکند، و یونانیان به احترامِ او مسابقه بر پا میدارند.(XXIV) آکیلیس جسدِ هکتور را با ارابه ی خود سه بار به دورِ سوختگاه میکشاند. پریاموس با شکوه و اندوه فرا میآید تا بقایای جسدِ پسرش را بستاند. آکیلیس نرم میشود، جنگ را دوازده روز متارکه میکند و به شاهِ سالدار رخصت میدهد تا پیکر را، که شسته و روغن زده اند، به تروا باز برد.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Nov 16, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۱۳۹ محاصره تروا

0:00 36:28

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 36 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on November 16, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!