EPISODE · Nov 17, 2020 · 30 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۴۰ بازگشت به وطن
from تاریخ تمدن
تمدن هومریبازگشت به وطنغلبه دوریهابازگشت به وطنمنظومه بزرگ در اینجا ناگاه پایان مییابد، گویی که شاعر سهمِ خود را نسبت به یک داستانِ عمومی ادا کرده است و باید بقیه را برای "سرود گوی دیگری" دست نخورده به جا گذارد. اما در آثارِ پس از هومر آمده است که پاریس، از کنارِ میدانِ جنگ، تیری به پاشنه ی آسیبپذیرِ آکیلیس میزند و او را از پای در میآورد.( سراسرِ بدنِ آکیلیس (= آشیل)، مگر پاشنه ی پایش، رویین بود) و بعدا تروا با نیرنگِ اسبِ چوبین سقوط میکند.(به تدبیرِ اُدیسه، یونانیان اسب چوبینِ عظیمی ساختند و جمعی از سربازانِ خود را در آن نهادند. اسب را نزدیکِ حصارِ تروا قرار دادند و خود از تروا دور شدند. مردمِ تروا بازگشتِ آنان را جشن گرفتند و اسبِ چوبین را به درونِ شهر کشاندند. شبانگاه سپاهیانِ درونِ اسب بیرون ریختند و دروازه را برای سپاهِ یونان گشودند) ولی فاتحان، با پیروزی خود، در هم شکستند و با اندوهی کسالت بار به سویِ اوطانِ محبوبِ خود راهِ بازگشت پیش گرفتند. بسیاری از آنان کشتی شکسته شدند، و برخی در سواحل به گِل نشستند و در آسیا و دریایِ اژه و ایتالیا عده ای کوچ گاهِ یونانی برپا داشتند. مِنِلائوس، که عهد کرده بود هلن همسرِ فراریِ خود را بِکُشَد، چون او را که “در میانِ زنان: الاهه ای محسوب میشد” یافت و دید که با زیبایی پُر وقار و جلالِ خود به پیش میخرامد، از نو به عشقش گرفتار آمد و بِشادی: او را باز بُرد تا بارِ دیگر "شهر بانوی اسپارتا" شود. هنگامی که آگاممنون به "مای سینی" رسید، “خاکِ خود را به سینه فشرد و بوسید، و بسی اشکِ گرم از چشمانش سرازیر شد”. اما در غیبتِ طولانیِ او، همسرش "کلای تائِم نِسترا" پسر عموی آگاممنون را به شوهری و شاهی برگرفته بود. پس وقتی که آگاممنون پا به کاخ نهاد، به هلاکتش رسانیدند.از این غم انگیزتر :داستانِ بازگشتِ اُدیسه است، که در منظومه ی اودیسه آمده است. اودیسه به قدرِ ایلیاد قوی و قهرمانی نیست، ولی آرامتر و مطبوع تر است.(ارزشِ تاریخیِ این منظومه احتمالا از منظومه ی “ایلیاد” کمتر است. روایت: مربوط به دریانورد یا جنگجویی که مدتها به سرگردانی عمر میگذارد و، پس از بازگشت، موردِ شناساییِ همسرش قرار نمیگیرد، کهنه تر از داستانِ تروا است و تقریبا در ادبیاتِ هر قومی دیده میشود. اُدیسه ی یونانیان برابر است با سینوحه و سندباد و رابینسون کروزوئه و "اِنوخ آردنِ" منظومه ی تنیسِن. محلهای جغرافیاییِ منظومه ی “اودیسه” کمتر شناخته شده اند و هنوز هم اذهانِ مردمِ بیکار را به خود مشغول میدارد.) چنانکه در این منظومه میخوانیم، کشتیِ اُدیسه در جزیره ی اوگیگیا، که همچون تاهیتی به شهرِ پریان میمانست، در هم میشکند، و کالیپسو، ملکه و الاهه ی جزیره، مدتِ هشت سال او را برای عشقبازی نگاه میدارد. ولی اُدیسه قلبا از دوریِ همسرش پنلوپه و پسرش تِلِماخوس افسرده است، چنانکه آنان نیز در ایتاکا برای او دلتنگ هستند.(II) آتنا، زئوس را بر میانگیزد که کالیپسو را به جداییِ اُدیسه امر کند. این الاهه نزد تِلِماخوس میپرد و با شفقت به دردِ دلِ آن نوجوان گوش فرا میدهد: امیرانِ ایتاکا و جزایرِ تابع، به پنلوپه اظهارِ عشق میکنند و میخواهند، با جلبِ او، بر سلطنتِ ایتاکا دست یابند. پس در کاخِ اُدیسه به سر میبرند و با داراییِ او عیش میکنند. (II) تِلِماخوس از خواستگارانِ مادرش میخواهد که پی کار خود بروند. اما چون آنان به بچگیِ او میخندند، محرمانه با کشتی برای یافتنِ پدر روانه میشود. پنلوپه، که اکنون هم بر هجرانِ شوهر و هم بر دوریِ پسر زاری میکند، برای رهایی از شرِ خواستگاران، پیمان مینهد که پس از اتمامِ پارچه ای که میبافد، یکی از آنان را به شوهری بپذیرد. ولی حیله گرانه هر شب، به همان اندازه که به هنگام روز میبافد، نخهای پارچه را میگشاید. (IV - III) تِلِماخوس در پولوس به نِستور و در اسپارتی به مِنِلائوس بر میخورد. اما هیچ یک از پدرِ او خبری ندارند. در این مقام، شاعر :تصویرِ گیرایی از هلن به دست میدهد: دیگر آرام و افتاده شده است، ولی هنوز جمالی ملکوتی دارد. مدتهاست که گناهانش را بخشوده اند و او هم اعتراف کرده است که، از زمانِ سقوط تروا، بدان شهر بی مهر گشته است.. بنا بر روایات، هلن پس از مرگ همچون یک الاهه پرستش شد. عقیده ی عمومِ یونانیان بر این بود که هر کس از او به بدی یاد کند، به دستِ خدایان کیفر میبیند. اشاره کرده اند که حتی نابیناییِ هومر از این سبب روی داد که وی در منظومه ی خود نکته ای افترا آمیز گنجانیده و گفته است که هلن را برخلافِ میلش نربودند و به مصر نبردند، بلکه خود با عاشقش به تروا گریخت.(V) اکنون برای نخستین بار اُدیسه واردِ قصه میشود: در جزیره ی کالیپسو “روی ساحل نشسته است.دیگر چشمانش توانِ اشک فشانی نداشت. سوگ وارانه آرزومندِ بازگشت بود. زندگیش از شیرینی خالی میشد. راست است که شبانگاه، در اندرونِ غارِ ژرف، به احبار و بی اشتیاق در کنارِ حوریِ مشتاق میخوابید، اما "روز هنگام" رویِ صخره ها و شنها مینشست و روحِ خود را با اشک و ناله تسکین میداد و به دریای بی آرام مینگریست.” کالیپسو سرانجام به اُدیسه فرمان داد که زورقی بسازد و به تنهایی دریاسپار شود.(VI) اُدیسه، پس از آنکه با اقیانوس، کشمکشهای بسیار میکند، به کشورِ افسانه ای فایاسیا، که محتملا همان کورسایرا یا کورفو است، پا مینهد و دوشیزه ناوسیکائا، دخترِ شاه آلکینوئوس، او را میبیند و به کاخِ پدرش میبرد. دخترک اسیرِ عشقِ پهلوانِ قوی پیکر و قویدل میشود و او را به ندیمانِ خود میسپارد: “گوش فرا دهید، ای دخترانِ سپید بازوی من، ... چند گاهی پیش، این مرد بر من ناخوشایند مینمود. اما اکنون خدایانی است که آسمانِ فراخ دامن را نگاه میدارند. کاش چنین کسی شوهرِ من نام گیرد و اینجا به سر برد و از ماندنِ خود در اینجا خرسند شود.” (VIII - VII) اُدیسه چنان "تاثیرِ نیکی" در دلِ آلکینوئوس میگذارد که آلکینوئوس همسریِ ناوسیکائا را به او پیشنهاد میکند. اما اُدیسه عذر میخواهد و داستانِ مراجعتِ خود را از تروا به او باز میگوید.(IX) به شاه میگوید: کشتیِ او از مسیرِ خود منحرف و به سرزمینِ "لوتوس خوران" کشانیده شد. این مردم به یارانِ او میوه دادند، و میوه چنان شیرین بود که بسیاری از یارانِ او وطن و اشتیاقِ خود را از یاد بردند، و اُدیسه ناگزیر شد که آنان را به زور به کشتیها بازگرداند. از آنجا به سرزمینِ "سای کلاپس" (یک چشمیها) رسیدند. ساکنانِ این سرزمین: غولانی یک چشم بودند و، بدونِ قانون و دردسرهای آن، در جزیرهایی که غلات و میوه های وحشی فراوان داشت، میزیستند.یکی از "سای کلاپس" ها به نامِ "پالی فیمِس" آنان را در غاری گرفتار کرد و گوشتِ چند تن را خورد. ولی اُدیسه غول را با شراب به خواب برد و سپس یگانه چشمِ او را با آتش کور کرد و به این شیوه یارانِ خود را رهانید.(X) آوارگان: مجددا دل به دریا زدند و به جزیره لایستروگونیا آمدند. اما این قوم نیز آدمخوار بودند، و کشتیِ اُدیسه بزحمت از آنجا گریخت. پس از آن، اُدیسه و یارانش به جزیره ی آینیا رسیدند. در آنجا الاهه ی زیبا و تبهکار، سیرس، بیشتر آنان را با آواز وسوسه کرد و به غارِ خود برد، بدانان دارو خورانید و به هیئتِ خوکِشان درآورد. اُدیسه آهنگِ کشتنِ او کرد. اما رایَش گشت و عشقِ او را پذیرفت. آنگاه وی و یارانش به صورتِ؛ "انسانی" بازگشتند و سالی نزدِ سیرس ماندند.(XI) بارِ دیگر بادبان برافراشتند و پا به سرزمینی نهادند که همواره تاریک بود و مدخلِ هادِس محسوب میشد. در آنجا اُدیسه با ارواحِ آگاممنون و آکیلیس و مادرِ خود سخن گفت. (XII) چون به سفر ادامه دادند، گذارشان از کنارِ جزیره ی سیرِنها افتاد(مردمی بودند در سواحلِ ایتالیای جنوبی: که بدنِ پرنده و صورتِ زن داشتند و، با آوازِ خود، دریانوردان را به وادیِ هلاکت میکشاندند) ، و اُدیسه با نهادنِ موم در گوشِ مردانِ خود، آنان را از شنیدنِ آوازِ فریبنده ی سیرِنها مصون داشت. سپس کشتیِ او در تنگه های "سکای لا" و کاریبدیس، که شاید تنگه ی مِسینای کنونی باشد، شکست، و تنها او از آن میانه، جان به در بُرد و برای اقامتی هشت ساله به جزیره ی کالیپسو افتاد. (XIII) آلکینوئوس از شنیدنِ سرگذشتِ اُدیسه چنان به رقت می آید که او را با کشتی به ایتاکا میفرستد. اما چشمانِ او را میبندند تا مبادا محلِ سرزمینِ مسعودِ آنان را بشناسد و فاش کند. در ایتاکا، الاهه ی آتنا قهرمانِ آواره را به کلبه ی خوکچرانِ دیرینِ او، یومایوس، میکشاند. (XIV) یومایوس گرچه او را باز نمیشناسد، باز با مهمان نوازیِ فراوان از او پذیرایی میکند. (XV) سپس الاهه ی آتنا، تِلِماخوس را به همان کلبه راه مینماید. (XVI) اُدیسه خود را به پسرش میشناساند، و هر دو “سخت زاری میکنند”. اُدیسه برای کشتنِ خواستگارانِ همسرش طرحی میریزد و برای تِلِماخوس شرح میدهد.(XVII - XVIII) اُدیسه به هیئتِ گدایان پا به قصرِ خود میگذارد و دلدادگانِ همسرش را میبیند که به هزینه ی او جشن گرفته اند. چون میشنود آنان روزها به پنلوپه عشق میورزند و شبها با کنیزکانِ او همبستر میشوند، باطنا خشمگین میشود. (XIX - XX) موردِ دشنام و آزارِ خواستگاران قرار میگیرد، اما با شور و شکیبایی از خود دفاع میکند. (XXI) خواستگاران، که سرانجام به حیله گریِ پنلوپه در بافندگی پی برده اند، او را به اتمامِ آن وا میدارند. ناگزیر پنلوپه میپذیرد که با یکی از آنان زناشویی کند یکی که بتواند کمانِ عظیمِ اُدیسه را که بر دیوار آویخته است بر گیرد و تیری از سوراخِ دوازده تبر که به ردیف نهاده میشود بگذراند. همه میکوشند و وا میمانند. اُدیسه رُخصتِ تیراندازی میگیرد و از عهده بر میآید. (XXII) سپس، با خشمی که همه را به بیم می افکند، جامه ی مبدل را به کنار می افکند، تیرهای خود را به سویِ خواستگاران می بارد، و به مددِ تِلِماخوس و یومایوس و آتنا همه را به هلاکت میرساند. (XXIII) برای او دشوار است پنلوپه را متقاعد کند که او خودِ اُدیسه است. مشکل کسی بیست خواستگار را به خاطرِ یک شوهر از کف بدهد. (XXIV) با حمله ی پسرانِ خواستگارها روبه رو میشود، آنان را آرام میکند و بارِ دیگر سلطنتِ خویش را برقرار میسازد.در همین هنگام بود که بزرگترین تراژدیِ روایاتِ یونانی در آرگوس روی داد. اُرِستِس، فرزندِ آگاممنون، که به کمالِ مردی رسیده بود، به تحریکِ خواهرش اِلِکترا، به خونخواهیِ پدر برخاست و مادرِ خود را همراهِ فاسِقش به قتل رسانید و، پس از سالها دیوانگی و آوارگی، در حدود 1176 ق م بر تختِ سلطنتِ آرگوس و "مای سینی" جلوس کرد و بعدا اسپارتی را هم بر مُلکِ خود افزود.(آرتور اِوانز در یکی از مقابرِ "بی یو شا"، که به عصرِ تمدنِ "مای سینی" تعلق داشت، کَنده کاریهایی یافت، نمودارِ جوانی که به ابوالهول حمله میکند و جوانی دیگر که زن و پیرمردی را میکشد. به عقیده او، این نقوش: نمایشگرِ اودیپ و اورِستِس است. وی باور دارد که قدمت این نقوش به حدود 1450 ق م میرسد; از این رو، استدلال میکند که اودیپ و اورِستِس تقریبا دو قرن پیش از عصری که ما برای آنان قایل شده ایم، میزیسته اند. ) اما با جلوسِ او، عصرِ زوالِ خاندانِ پِلوپس فرا آمد. احتمالا انحطاطِ این خاندان در عهدِ آگاممنون آغاز شد، و این سلطانِ مردد، برای متحد ساختنِ خِطّه ی خود، به جنگ دست زد. ولی پیروزیِ او، سقوطِ او را قطعی کرد، زیرا تنها اندکی از امیرانِ او از جنگ بازگشتند، و بسیاری از اِمارات، در غیابِ امیران، سر از اطاعت برتافته بودند. به این ترتیب، در پایانِ عصری که آغازش محاصره ی تروا بود، قدرتِ قومِ آکایایی بر باد رفت و خونِ پِلوپس فرونشست و مردم با شکیبایی در انتظارِ ظهورِ دودمانی خردمندتر نشستند.VI - غلبه دوریهادر حدودِ سالِ 1104 ق م، یکی دیگر از امواجِ مهاجرت یا حمله از سرزمینهای اقوامِ بی آرامِ شمالی برخاست و یونان را فرا گرفت. مردمی جنگی، بلند بالا و گِردسَر و بدون خط، از راهِ ایلیریا و تِسالی به ناوپاکتوس در خلیجِ کُرِنت، به پِلوپُنِز پا نهادند، بر آن مستولی شدند، و تقریبا تمامِ تمدنِ "مای سینی" را از میان بردند. آگاهی ما نسبت به منشا و مسیرِ آنان حدسی بیش نیست، ولی از خصایص و تاثیرِ ایشان بخوبی آگاهیم. اینان در مرحله ی دامداری و صیادی به سر میبردند. با آنکه به کشتکاریِ محدودی میپرداختند، تکیه گاهِ عمده ی زندگیِ آنان دامپروری بود، و به این جهت، همواره در پیِ چراگاه از جایی به جایی میکوچیدند.چون بفراوانی از آهن بهره میجستند، مُبَشِرِ فرهنگِ هالشتاتِ یونان به شمار میرفتند(شهری است در اتریش، که به سببِ آثارِ آهنینی که در آن یافت شده است، نامش را بر نخستین دوره ی عصرِ آهنِ اروپا اطلاق کرده اند. ). با شمشیرهای آهنین و روحِ خشنِ خود، بیرحمانه قومِ آکایایی و قومِ کریت ی را، که هنوز ابزارهای آدمکشیِ خود را با مفرغ میساختند، در هم شکستند. گویا از دو جانبِ باختری و خاوری از اِلیس و مِگارا فرا آمدند و به اماراتِ کوچک و مجزای پِلوپُنِز رسیدند و سپس طبقاتِ حاکم را از دمِ تیغ گذرانیدند و بازماندگانِ تمدنِ "مای سینی" را به اسارت گرفتند. پس، پایتختِ پِلوپُنِز را به آتش سوختند، و آرگوس مدت چند قرن پایتخت پِلوپُنِز شد. مهاجمان، در تنگه ی کُرِنت، آکروکورینتوس را، که محلی مرتفع و "تسلط بخش" بود، برگزیدند و شهرِ کُرِنت را به سبکِ خود در آنجا ساختند. از قومِ آکایایی، آنان که جان به در بردند، گریختند: بعضی در کوه های پِلوپُنِزِ شمالی، برخی در آتیک، و پاره ای در جزایر و سواحلِ آسیا پناه گرفتند. مهاجمان در پیِ فراریان به آتیک ریختند، اما چندان به پیش نرفتند، حال آنکه در جزیره ی کریت تا توانستند پیش تاختند. انهدامِ کنوسوس را به مرحله ی نهایی رسانیدند، مِلوس و تِرا ، کوس و کنیدوس و رودِس را گشودند و کوچگاهِ خود کردند. درگیریهای پِلوپُنِز و کریت ، یعنی والاترین پایگاه های فرهنگِ "مای سینی" ، انهدامِ این قوم را تکمیل کرد. مورخانِ عصرِ جدید؛ این حادثه را، که بازپسین فاجعه ی تمدنِ اژه ای است، غلبه ی دوریها شمرده اند و روایاتِ یونانی آن را “بازگشتِ هِرکولِس زادگان” نام داده اند. ظاهرا دوریهای فاتح، که نمیخواستند پیروزیِ ایشان، غلبه ی قومی بربری بر مردمی متمدن تلقی شود، اعلام کردند که آنان همانا فرزندانِ هِرکولِس هستند که به هنگامِ بازگشت به پِلوپُنِز به مقاومت برخورده و، ناگزیر، با خشونتی قهرمانی به اشغالِ آن خِطه پرداخته اند.ما نمیدانیم که این روایت تا چه اندازه واقعیت است و تا چه اندازه افسانه ای سیاسی برای تبدیلِ یورشی خونین به تسلطی مشروع. بدشواری میتوان باور داشت که قومِ دوری در روزگارِ جوانیِ عالم بتواند چنین خبرِ بزرگی را جعل کند. شاید، برخلافِ نظرِ کسانی که به یکی از این دو قول معتقدند، هر دو قول درست باشد: قومِ دوری از شمال هجوم آورد، و اَخلافِ هِرکولِس آن را رهبری کردند.این یورش، هر چه بود، نتایجِ تلخی به بار آورد. دراز مدتی یونان را از پیشرفت باز داشت، و در طیِ چند قرن، نظامِ سیاسیِ جامعه را از هم گسیخت. بر اثرِ ناامنی، هر کس سلاح برداشت، وبر اثرِ زورگوییِ روزافزون، کشاورزی از میان رفت و بازرگانی در خشکی و دریا متوقف شد. جنگهای پیاپی روی داد و بر عمق و دامنه ی فقر افزود. خانواده ها، در جستجوی ایمنی و آرامش، از ولایتی به ولایتی کوچیدند. هِزیود این عهد را “عصرِ آهن” نامیده و با تاسف، پست شمرده است. یونانیان بر آن بودند که “کشفِ آهن به زیانِ بشر تمام شده است”. با کشفِ آهن، هنرها پژمردند; پیکرنگاری از نظرها افتاد، پیکریت راشی منحصر به ساختنِ مجسمه های کوچک شد، سفالگری از طبیعت گراییِ (ناتورالیسم) جاندارِ "مای سینی" و کریت ی، دور شد و به انحطاط افتاد، و “سبکِ هندسی” صدها سال بر سفالگریِ یونانی سایه افکند.بی گمان، مهاجمانِ دوری سرِ آن داشتند که از آمیختنِ خونِ خود با خونِ اقوامِ زیردست، جلو گیرند. خصومتِ نژادیِ آنان با یونیاییها چنان حاد بود که سراسرِ یونان را به خون کشید.با این وصف، به مرورِ زمان، نژادِ نو و نژادِ کهنه اختلاط کردند اختلاطی که در لاکونیا بِکُندی صورت گرفت، و در جاهای دیگر بِتُندی. احتمالا از آمیختنِ تُخَمه های اقوامِ پرشورِ آکایایی و دوری با تُخَمِه ی مردمِ سبکدلِ یونانِ جنوبی، محرکِ حیاتیِ نیرومندی پدید آمد، و عاقبت، بر اثر قرنها اختلاط، مردمِ پُرتنوعِ جدیدی که عناصرِ نژادهای آلپی و نُردیک و آسیایی را به طرزی مغشوش در خونِ خود داشتند، ظهور کردند.فرهنگِ "مای سینی" هم بتمامی منهدم نشد. عناصری از تمدنِ اژه ای مانندِ روابطِ اجتماعی و حکومت، وجوهی از فن و صناعت، داد و ستد و بازرگانی، اَشکال و وسایلِ عبادت، سفالگری و کنده کاری، هنرِ تهیه ی فرسکو، شیوه های تزیین و اسلوبهای معماری در جریانِ اعصارِ پریشانی و جنگ، به صورتی نیمه جان دوام آوردند. یونانیان معتقد بودند که پاره ای از شئونِ اجتماعیِ کریت به اسپارتا منتقل شده است، و مجمعِ عمومیِ قومِ آکایایی، حتی نهادِ اصلیِ یونانِ دموکریت یک قرار گرفت. از این گذشته به احتمالِ بسیار، قومِ دوری برای ساختنِ معابدِ خود از بناهای "مای سینی" سرمشق گرفت، ولی، موافقِ روحِ خود، معابد را از آزادی و تقارن و استحکام برخوردار کرد. پس، سننِ هنری آهسته آهسته احیا شد. در کُرِنت، سیکیان، و آرگوس، رُنسانسی به وجود آمد، و حتی چهره ی اسپارتِ خشن چند گاهی با هنر و سرود متبسم گشت. در همین عصرِ ظلمانیِ بی تاریخ، شعرِ بزمی رونق گرفت، و پلاسگیها، آکایاییان، یونیاییها، و مینوسها، که از اوطانِ خود رمیده و به جزایرِ اژه و آسیا کوچیده بودند، سننِ هنریِ خود را مبادله کردند. در نتیجه ی آن، کوچگاه های دور افتاده ی یونانیان، در زمینه ی ادبیات و هنر، از شبه جزیره ی یونان، پیش افتادند. هنگامی که مهاجرانِ یونانی به جزایر و سرزمینِ یونیا رسیدند، بقایای تمدنِ اژه ای را در دسترس یافتند و از آن بهره گرفتند. در شهرهای کهنسالِ این نواحی، که بیش از شهرهای شبهِ جزیره ی یونان آرامش داشتند، پاره ای از فنون و جلالِ تمدنِ عصرِ مفرغ هنوز باقی بود. از این رو، نخستین رستاخیزِ یونان در سرزمینهای آسیایی روی داد.تمدنِ یونانی که در شبه جزیره ی یونان، بر اثرِ جنگ و تاراج، به پَستی گراییده و در کریت ، به سببِ تَنَعُم و تجمل، سستی گرفته و به طورِ کلی به راهِ هلاکت افتاده بود، به برکتِ برخوردِ پنج فرهنگِ کریت ی و "مای سینی" و آکایایی و دوری و شرقی، جوانیِ خود را باز یافت. پیوندِ نژادها همانندِ آمیختگیِ شیوه ها، پس از چند قرن، به نتایجی نسبتا پایدار انجامید و اندیشه ی یونانی را از تنوع و تغییرپذیری و لطافتِ بیسابقه ای بهره ور کرد.بنابراین، هیچ گاه نباید چنین پنداریم که فرهنگِ یونانی: شعله ای است که ناگهان و به طرزی معجزه آسا در میانِ دریای بربریت درخشیدن گرفته است. باید این فرهنگ را محصولِ ابتکریت تدریجی و پراکنده ی مردمی بینگاریم که به حدِ وفور از خون و سنت برخوردار بودند و، به تحریکِ جماعاتِ جنگاور و امپراطوریهای مقتدر و تمدنهای باستانیِ پیرامونِ خود، به جُنب و جوش افتادند و از اقوامِ دیگر درس گرفتند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۴۰ بازگشت به وطن
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.