EPISODE · Nov 18, 2020 · 32 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۴۱ فصل چهارم :اسپارتا
from تاریخ تمدن
تکامل یونانفصل چهارم :اسپارتامحیط یونانآرگوستکامل یونانفصل چهارم :اسپارتاI - محیط یوناندر این مقام باید اطلسِ عالمِ کلاسیک را برگیریم و همسایگانِ یونانِ باستان را بشناسیم. مقصودِ ما از “یونان” یا “هِلّاس”، همه ب سرزمینهایی است که در گذشته های دور به وسیله ی اقوامِ "یونانی زبان"، اشغال شدند. بررسی را از بالای تپه ها و دره های اِپیروس، که بسیاری از اقوامِ مهاجم از آنجا فرو ریختند، آغاز میکنیم.نیاکان یونانیان میبایست در این محل سالهای بسیار ایست کرده باشند. زیرا در دودونا به محرابی کهن برمیخوریم که به زئوس، خدای آسمان، اختصاص داشته است. وَخشِ این محراب که از صدایِ دیگ یا خش خشِ برگهای درختِ مقدسِ بلوط به مشیتِ الاهی پی میبرد، حتی تا قرنِ پنجم مورد مشورتِ یونانیان بوده است. رودِ اَکِرُن از اِپیروسِ جنوبی میگذرد و در میانِ دره ای آن چنان تیره و ژرف است که شاعرانِ یونانی آن را رودی از رودهای دوزخ یا منشعب از سرچشمه های دوزخی شمرده اند. مردمِ اِپیروس در عصرِ هومر عمدتا زبان و آدابِ یونانی داشتند. اما بعدا امواجِ بربریت از شمال سرازیر شد و آنان را با تمدن بیگانه کرد.بالاتر، مجاورِ دریایِ آدریاتیک، سرزمینِ ایلوریا قرار داشت و رمه دارانِ بیتمدنی که چارپایان و بردگان را با نمک معاوضه میکردند، در آن متفرق بودند. در یکی از نواحیِ ساحلیِ ایلوریا یعنی در اِپیدامنوس است که بعدا قیصر و سپاهیانش، به دنبالِ پومپیوس، از کشتی پیاده میشوند. یونانیانِ توسعه طلب، سواحلِ پستِ دریای آدریاتیک را از چنگِ قبایلِ بومی بیرون آوردند و با اشغالِ آنها، ایتالیا را از تمدن برخوردار کردند. ولی سرانجام، قبایلِ بومی به نوبه خود بر کوچندگانِ یونانی تاختن گرفتند، و یکی از این قبایل، که تا زمانِ اسکندر تقریبا در حالِ بربریت ماند، مهاجرانِ یونانی و حتی وطنِ آنان را مُسَخَر کرد و امپراطوریِ بیسابقه ای به وجود آورد. در آن سویِ کوه های آلپ، مردمِ گُل (گالیا) سکونت داشتند که نسبت به شهرنشینانِ یونانیِ ماسالیا، بر سرِ مِهر بودند. در انتهای باختریِ مدیترانه، سرزمینِ اسپانیا واقع بود. مردِ فنیقیه و کریت اژ از دیرگاه: اسپانیاییانِ نیم وحشی را استثمار میکردند، ولی در حدود 550 ، نخستین کوچگاهِ یونانی در اِمپوریوم پدید آمد. شهرِ کریت اژ، که بنا بر روایات در سال 813 به وسیله ی دیدو و فنیقیان، در سواحلِ افریقا، مقابلِ جزیره ی سیسیل بنیادگذاری شد، با700،000 تَن جمعیتِ خود، تجارتِ مدیترانه ی باختری را در انحصار گرفته و بر اوتیکا و هیپون و سیصد شهرِ دیگرِ افریقایی مسلط بود، و در سیسیل و ساردِنی و اسپانیا هم زمینهای آباد و کانها و کوچگاه های چندی در اختیار داشت. مقدر چنین بود که نفوذِ مشرق زمین، به دستِ این شهرِ عظیمِ توانگر، در باخترِ یونان رخنه کند و به وسیله ی ایران به خاورِ یونان راه یابد.آن سوتر، در سواحلِ خاوریِ افریقا، و کورنه، که کوچگاهِ یونانیِ آبادی بود، در سرزمینِ لیبی قرار داشت، و مصر در پسِ آن واقع بود. اکثرِ یونانیان گمان میبردند که بسیاری از عناصرِ تمدنِ ایشان از آنِ مصر است. موافقِ روایاتِ یونانی، بانیانِ بعضی از شهرهای یونان کسانی بودند که یا مانندِ کادموس و دانائوس از مصر آمدند، یا فرهنگِ مصری را از طریقِ فنیقیه یا کریت به یونان آوردند. در دوره ی فراعنه ی سائیس (525 - 663) تجارت و هنرِ مصر بارِ دیگر جان گرفت، و بندرهای نیل برای نخستین بار به روی سوداگرانِ یونانی گشوده شد. از قرنِ هفتم به بعد، یونانیانِ مشهورِ بسیار مثلا طالس، فیثاغورس ، سولون، افلاطون، و ذیمقراطیس (دموکریتوس) از مصر دیدن کردند و سخت مجذوبِ کمال و قدمتِ فرهنگ آن شدند. مردمِ مصر بربری نبودند، بلکه دو هزار سال پیش از سقوطِ تروا تمدنی پخته و هنرهایی بس پیشرفته داشتند. کاهنی مصری به سولون چنین گفته است: “شما یونانیان، کودکانی بیش نیستید پرگوی و بیهوده کارید و از گذشته چیزی نمیدانید.” چون هِکاتایوس، جغرافیدانِ میلِتوسی، در حضورِ کاهنانِ مصری به خود بالید که نسبِ او به وساطتِ پانزده نسل به یک خدا میرسد، کاهنان بخاموشی او را به محرابهای خود بردند و مجسمه ی سیصد و چهل و پنج کاهنِ اعظم را، که بترتیب از صُلبِ یکدیگر بودند، به او نمودند و متذکر شدند که از زمانی که خدایان بر زمین فرمان رانده اند، بیش از سیصد و چهل و پنج نسل نگذشته است. به نظرِ دانشورِ یونانی، از جمله ی هرودوت و پلوتارک، اعتقادِ پیروانِ اورفِئوس به حیاتِ پس از مرگ، و نیز اعتقاد به رستاخیز که از مراسمِ شهرِ اِلِئوسیس درباره ی دِمِتِر و پِرسِفونه استنباط میشود، از مراسمِ مصریان در مورد ایسیس و اوزیریس سرچشمه میگیرد. محتملا طالسِ مَلَطی، هندسه را در مصر آموخت، رویکوس و تِئودوروس، هنرمندانِ ساموس، فنِ ریخته گریِ ظرفهای مفرغیِ تو خالی را از مصر فرا گرفتند. مصر، در زمینه ی سفالگری و بافندگی و فلزکاری و عاجکاری، یونانیان را با فنونِ جدید آشنا کرد. سبکِ مجسمه های ابتداییِ یونان، که چهره هایی پهن و چشمانی مورب و مشتهایی بسته و اعضایی خشک و صُلب دارند،(مثلا مجسمه ی نشسته ی “خارِس” در موزه بریتانیایی، یا تندیسِ “سَرِ کِلِئوبیس”، اثرِ پولپمِدِس، در موزه شهر دلفی) از مصریان و همچنین آشوریان و فنیقیان و هیتیان گرفته شده است. سبکِ معماری و مخصوصا ستونبندیِ عماراتِ یونانی، که دارای شیارهای عمودی است، تا اندازهای از ستونبندیِ ساختمانهای ساکارا و بنی حسن و نیز ساختمانهای "مای سینی" الهام یافته است. یونان همچنان در اوانِ شباب با فروتنی از مصر درس گرفت، هنگامی هم که از شورِ حیات خالی شد، در آغوشِ مصر جان داد، فلسفه ها و شعایر و خدایانِ یونانی در اسکندریه با فلسفه ها و شعایر و خدایانِ مصری و یهودی آمیختند، و بر اثرِ این آمیزش بود که بعدا فرهنگِ یونانی، در روم و عالمِ مسیحی، حیاتِ دوباره یافت.پس از مصر، فنیقیه در یونان نفوذی عظیم داشت. بازرگانانِ پر تهورِ صور و صیدا: واسطه ی انتقالِ فرهنگها بودند و همه ی نواحیِ مدیترانه را با علوم و فنون و هنرها و مذاهبِ مصر وخاورِ نزدیک به شور افکندند. در کشتی سازی از یونان پیش افتادند و شاید هم ایشان بودند که این صنعت را به یونانیان آموختند. اینان شیوه های تازه و مناسبتری برای فلزکاری و پارچه بافی و رنگسازی ابداع کردند و به یونانیان آموختند. و به کمکِ کریت و آسیای صغیر، الفبای سامیان را، که در مصر و کریت و سوریه پدید آمد بود، به یونان رسانیدند. آن سوتر در خاورِ بابل قرار داشت، که اوزان و مقیاسات و ساعتِ آبی و آفتابی و واحدهای پولِ خود: اوبولوس و مینا و تالانتون را به یونانیان انتقال داد. یونانیان بر ابزارها و اصول و اسناد و محاسباتِ بابِلی نیز دست یافتند. از بابِلیان آموختند که سال و دایره و زوایای مرکزیِ یک دایره را، موافقِ دستگاهی شصت واحدی، به 360 درجه و هر درجه را به 60 دقیقه و هر دقیقه را به 60 ثانیه تقسیم کنند. ظاهرا، طالس به مددِ نجومِ مصری و بابِلی به پیش بینیِ کسوفی نایل آمد، و محتملا هِزیود مفهومِ خائوس را از بابل گرفت(ماده بی نظام و تعینی که، به نظر هِزیود، جهان از آن ساخته شده است; به مفهومِ قرآنیِ “هَبا” نزدیک است). شباهتِ داستانِ بابلیِ عِشتر و تموز با داستانِ آفرودیته و آدونیس و داستانِ دِمِتِر و پِرسِفونه نیز با معنی است.در منتهاالیهِ خاوریِ این اجتماعاتِ تجارت پیشه، که دنیای قدیم را به هم پیوند میداد، دشمنِ نهاییِ یونان قرار داشت. تمدنِ ایرانی از برخی جهات اگر چه نه چندان برتر از تمدنِ یونانِ آن عصر بود.بزرگمردانی که در ایران پرورش مییافتند، از همه حیث، مگر از لحاظِ حِدَتِ ذهن و آموزش و پرورش، بر یونانیان رُجحان داشتند، و نظامِ اداریِ شاهنشاهیِ ایران هم سخت بر فرمانرواییِ خامِ آتن و اسپارتا پیشی جسته بود و فقط فاقدِ شورِ یونانی برای آزادیخواهی بود. یونانیانِ سرزمینِ یونیا در زمینه ی حجاری پیکرِ جانوران و ساختنِ نخستین تندیسهای خود، که بدنی سِتبر و جامه ای نامشخص داشتند، و نیز در انواعِ آرایشِ کتیبه و ریخته گری و احیانا تهیه ی نقوشِ برجسته، از جمله نقشِ زیبای آریستیون، از آشور درس گرفتند. میانِ لیدیا و یونیا روابطی نزدیک برقرار بود، و پایتختِ پرشکوهِ لیدیا، به نامِ ساردیس، مرکزِ مبادله ی کالاها و افکارِ "بین النهرین" و شهرهای ساحلیِ یونانی به شمار میرفت. وسعتِ دامنه ی بازرگانی در لیدیا باعثِ گرمیِ بازارِ صرافی شد; از این رو، در حدود سال 680، سکه هایی که ارزشِ آنها از طرفِ حکومتِ لیدیا تضمین شده بود، رواج یافت. بزودی یونان از سکه زنیِ لیدیا تقلید کرد،و این کارِ یونانیان، مانندِ تقلیدِ آنان از الفبای سامی، نتایجی عظیم و پایدار به بار آورد، نفوذِ فروگیا در یونان از نفوذِ لیدیا هم قدیمتر و پیچیدهتر بود. کوبله، مادر-خدایِ مردمِ فروگیا، به طورِ مستقیم و غیرمستقیم، در آیینِ یونانیان رخنه کرد و نی نوازیِ شهوت انگیزِ فروگیا، با نامِ “دستگاهِ فروگیایی”، سخت میانِ توده ی یونانی شایع و مایه ی دردسرِ اصحابِ اخلاق شد. این موسیقیِ وحشی از فروگیا به تنگه ی داردانل، و از آنجا به تراکیا رفت و در تشریفاتِ آیینِ دیونوسوس، خدایِ شرابِ یونانیان، راه یافت. خدایِ شراب ارمغان بزرگی بود که تراکیا به یونان داد.یکی از شهرهای تراکیا، یعنی آبدِرا، که یونانیان در آن سکونت کرده بودند، سه فیلوسفِ لئوکیپوس، ذیمِقراطیس، و پروتاگوراس پرورد و به این طریق یونان را بیش از پیش مدیونِ تراکیا کرد. پرستشِ موزها نیز از تراکیا به یونان رسید، و مبتکرانِ نیمه افسانه ایِ موسیقیِ یونانیِ اورفِئوس، موسایوس، و تاموریس همه از خنیاگرانِ تراکیا بودند.چون از تراکیا به جنوب بگراییم، به مقدونیه پا میگذاریم، آنگاه گردشِ فرهنگیِ ما در اکنافِ یونان تمامی میپذیرد. مقدونیه سرزمینی است "بدیع منظر" که روزگاری معادنِ بسیار در دلِ خاکش نهفته بود; در دشتهایش غلات و میوه ها بوفور میرویید; و کوهستانهایش، چون پرورشگاهی مناسب، نژادِ پرتوانی را به بار آورد که، به حکمِ سرنوشت، سراسرِ یونان را مُسَخَر کرد. کوهنشینان و کشاورزانِ آن سامان از اقوامِ گوناگون، مخصوصا مردمِ تراکیا و مردمِ ایلوریا، بودند و احتمالا با قومِ دوری، که پِلوپونِز را فتح کرد، خویشاوندی داشتند. اشرافِ فرمانروای مقدونیه :خویشتن را از نژادِ یونانی میشمردند و تبارِ خود را به هرکولِس میرسانیدند. زبانّ آنان از گویشهای یونانی بود، و پایتختّ دیرینشان، اُدِسا، در فلاتی فراخ، بین دشتهایی که تا اِپیروس کشیده میشدند و کوه هایی که به دریای اژه میرسیدند، قرار داشت. در قسمتِ خاوری، شهرِ پِلّا قرار داشت که بعدها پایتختِ فیلیپ و اسکندر شد; در نزدیکیِ دریا، شهرِ پیدنا بود که رومیان بر مقدونیانِ فاتح پیروز شدند و حقِ انتقالِ تمدنِ یونانی به دنیای غرب را به خود اختصاص دادند.بنابراین، باید از عواملی که جامعه ی یونانی را احاطه کرده بودند چنین نام برد: در پیرامونِ یونان تمدنهایی بودند، مانندِ تمدنهای مصر و کریت و بین النهرین، که یونان: ارکانِ صناعت و علم و هنرِ خود را از آنها گرفت و به هیئتِ درخشانترین تصویرِ تاریخ درآورد. در پیرامونِ یونان، امپراطوریهایی بودند مانندِ ایران و کارتاژ که خطرِ تجاریِ یونان را دریافتند و با یکدیگر اتحاد کردند تا آن را در هم کوبند و به صورتِ تابعی بی آزار درآورند. همچنین در شمالِ یونان، اقوامی خانه به دوش بودند که بی پروا افزایش مییافتند، بی پروا به پیش میتاختند، از موانعِ کوهستانی میگذشتند، و همان میکردند که دوریان کردند مرز یونان را، که به قولِ سیسِرو: حاشیه ای یونانی بر جامه ای بربری بود، در هم میشکستند و تمدنی را که قادر به دریافتش نبودند، به انهدام میکشانیدند. آزاد بودن و آزاد اندیشیدن و آزاد گفتن و آزاد کوشیدن، که ذاتِ حیاتِ یونانیان محسوب میشد، از لحاظِ اقوامِ پیرامونِ یونان حرمتی نداشت. همه ی این اقوام، جز فنیقیان، به حکومتهای مستبدِ خود تمکین میکردند، ارواحِ خود را به خرافات میسپردند، و تجربه ی کمی در اثراتِ آزادی و زندگیِ عُقَلایی داشتند. از اینجاست که یونانیان همه ی اقوامِ بیگانه را، بی تفاوت، بربریان خوانده اند و بربر کسی است که به اعتقادات؛ بر کنار از عقل، و حیات؛ دور از آزادی خرسند باشد. چنانکه خواهیم دید، زمانی فرا میآید که بر سرِ تصاحبِ جسم و جانِ یونان، جدالی بزرگ بینِ دو جهانبینی یکی رازوَریِ مشرق زمین، و دیگری خِرَدگراییِ مغرب زمین در میگیرد. در عصرِ پِریکلِس، قیصر، لئوی دهم، و فردریکِ اول خِرَدگرایی پیروز میشود. اما رازوَری نیز گاه گاه رویی مینماید.سرگذشتِ اساسیِ تمدنِ غربی را باید در استیلای متناوبِ این دو فلسفه، که مکملِ یکدیگرند و بنوبت در عرصه ی تاریخ نوسان کرده اند، جست.II - آرگوسیونانِ کوچک از میانِ دایره ای که قومهای دیگر بر گِردِ آن کشیده بودند، آغازِ گسترش کرد، و فرزندانِ آن تقریبا در همه ی سواحلِ مدیترانه سکونت گرفتند. شِبهِ جزیره یونان که، به سانِ دستی لاغر، انگشتانِ استخوانیِ خود را در دریایِ جنوبِ خود دراز کرده است، فقط بخشی است کوچک از یونانی که ما به تاریخِ آن نظر داریم. یونانیانِ آرام ناپذیر، در جریانِ گسترشِ خود، به همه ی جزایرِ دریای اژه، کریت ، رودِس، قبرس، مصر، فلسطین، سوریه، بین النهرین، آسیای صغیر، دریای مرمره، سیاه، شبه جزیره و سواحلِ شمالِ اژه، ایتالیا، گُل، اسپانیا، سیسیل، و افریقای شمالی رخنه کردند. در همه ی این نواحی، کشور-شهرهایی مستقل و متفاوت، که در عینِ حال مختصاتی یونانی داشتند، به وجود آوردند: مردمِ این کشور-شهرها به یونانی سخن میگفتند، خدایانِ یونانی را میپرستیدند، ادبیاتِ یونانی میخواندند و مینوشتند، در پیشرفتِ علوم و فلسفه ی یونانی سهیم بودند، و دموکراسی را به شیوه ی اشرافِ یونان اِعمال میداشتند. یونانیان، حتی پس از مهاجرت و ترکِ یونان، با وطن بیگانه نمیشدند، بلکه هر جا میرفتند فرهنگِ وطن و احیانا حتی مُشتی از خاکِ آن را با خود میبردند. از این رو، دریایِ مدیترانه، تقریبا هزار سال، دریاچه ای یونانی و کانونِ عالم بود.پیوستنِ اعضای پراکنده ی پیکرِ یونان و باز ساختنِ پیکری یگانه، دشوارترین کارِ مورخِ تمدنِ کلاسیک است.(“اگر بخواهیم، بدونِ پراکندگیِ خاطر، تاریخِ یکی از اَدوارِ یونان را بنویسیم، باید تن به کاری فوق العاده دهیم ... زیرا هیچ گونه وحدتِ پایدار یا مرکزِ ثابتی که بتوان اَعمال و هدفهای دولتهای متعددِ یونان را مشمول یا وابسته ی آن دانست وجود ندارد.” ) ما هم در این زمینه کوششی میکنیم و باز روشِ خوشایندِ پیشین را پیش میگیریم: به گردش میپردازیم و، به کمکِ نقشه و خیال، از شهری به شهری میرویم و، در هر یک از مراکزِ دنیای یونانی، زندگیِ یونانیانِ پیش از جنگهای ایران را مینگریم و وجوهِ اقتصاد و حکومت و تلاشِ دانشمندان و فیلسوفان و پیشرفتهای شعر و ابداعاتِ هنرها را میشناسیم. این روش: کاستیهای فراوان دارد، زیرا توالیِ جغرافیایی، درست با توالیِ تاریخی، موافق در نمیآید، و ناگزیر باید از قرنی به قرنی، و از جزیره ای به جزیره ای بجهیم و، پیش از برخورد با هومر و هِزیود، با طالس و آناکسیماندِر رو به رو شویم. اما، به این شیوه، خواهیم توانست منظومه ی جسارت آمیزِ ایلیاد را در زمینه ی واقعیِ خود، که شهرِ شکاکِ یونیاست، تماشا کنیم و هِزیود را ببینیم که از مشاهده ی کوچگاه های آیولیا جایی که پدرش با دلی آزرده پشتِ سر گذاشته بود سخت دهان به شکایت میگشاید. سرانجام به آتن خواهیم رسید، و به تمدنِ پرمایه ی پرتنوعی که آتن به میراث برده بود و در ماراتون، دلیرانه از آن دفاع کرد، راهی خواهیم برد. اگر سِیرِ خود را از آرگوس، که صحنه ی نخستین جلوه ی حکومتِ دوریانِ فاتح بود، آغاز کنیم، خویشتن را در محیطی کاملا یونانی خواهیم یافت: دشتی نه چندان حاصلخیز، شهری کوچک و پر ازدحام با خانه هایی از آجر و گچ، معبدی در ارگِ شهر، تماشاخانه ای سرگشاده در دامنه ی یک تپه، تعدادی کاخِ کوچک، کوچه هایی تنگ، و خیابانهایی ناهموار و همه اینها در زمینه ی دریایِ جذاب و بیرحمِ دور دست. کوه و اقیانوس در سراسرِ یونان به چشم میخورد و مناظرِ پرشکوه، چنان فراوانند و عادی مینمایند که،( گرچه به یونانیان شور و الهام میدهند)، بندرت در کُتُبِ یونانی، موردِ بحث قرار میگیرند. زمستان، پُر بارِش و سرد است، و تابستان، گرم و خشک. خزان، موسمِ بذرافشانی و بهار، فصلِ بهره گیری است. باران، موهبتی آسمانی به شمار میرود، و زئوسِ باران آور، خدایِ خدایان است. رودخانه ها طول و عمقِ زیاد ندارند و در زمستان، گذرگاهِ سیلهای بزرگ میشوند و در بحبوحه ی گرمای تابستان به صورتِ ریگزارهایی خشک در میآیند. در پهنه ی یونان، شهرِ آرگوس قریبِ صد نمونه ی کامل و هزار نمونه ی ناقص داشت. هر یک از این شهرها غیورانه از سیادتِ خود دفاع میکردند، و این ستیزه جویی، به مددِ آبهای خطرناک و کوه های بیراه، شهرها را از یکدیگر دور و جدا کرد.مردمِ آرگوس، بنای شهرِ خود را به پهلوانی صد چشم، که “آرگوس” نام داشت و از پِلاسگیها بود، نسبت میدادند، ولی دانائوسِ مصری را پایه گذارِ عظمتِ شهرِ خود میدانستند. میگفتند که دانائوس با قومِ خود، یعنی دانائوسیان، به آرگوس آمد و به بومیان آموخت که با آبِ چاه ها به کشتکاری پردازند. این گونه تبیینِ حوادثِ اجتماعی: با کراماتِ پهلوانانِ منفرد، نباید خرده گیریِ ما را برانگیزد، زیرا یونانیان برای تبیینِ گذشته های بیکران، چاره ای جز اسطوره سازی نداشتند، چنانکه ما نیز در این مورد به افسانه و عِرفان می آویزیم، آرگوس بعدا به وسیله ی یکی از زادگانِ هرکولس به نامِ تِمِنوس، مُسَخَر شد و به صورتِ مقتدرترین شهرِ یونان درآمد و "تای رِنس" و "مای سینی " و سراسرِ آرگولیس را مِنقاد کرد. در حدودِ سالِ 680، حکومت به دستِ یک جَبار “(تورانوس”) یا دیکتاتور افتاد. این جبار، فیدون بود و، ظاهرا مانندِ سایرِ جبارانی که از آن پس تا دو قرن حاکمِ مطلقِ شهرهای یونان گشتند، به طبقه ی بازرگان، که همواره قدرتی بیشتر می یافت و برای غلبه بر اشرافِ زمیندار موقتا با عوام همکاری میکرد، اتکا داشت. هنگامی که جزیره ی آیگینا در معرضِ تهدیدِ شهرِ اپیداوروس و آتن قرار گرفت، فیدون به نجاتِ آن برخاست و توانست آیگینا را ضمیمه ی خِطه ی خود کند. وی اوزان و مقیاساتِ بابِلی را، که محتملا به وسیله ی فنیقیان به آرگوس رسیده بود، رواج داد و، به تقلیدِ سرزمینِ لیدیا، پولِ رایج را به پشتوانه ی تضمینِ حکومت موید کرد. در آیگینا ضرابخانهایی بنیاد نهاد و مسکوکاتی ضرب کرد که نشانِ جزیره ی آیگینا، یعنی شکلِ "سنگ پشت" را بر خود داشت و نخستین پولِ رسمیِ شِبهِ جزیره ی یونان بود.استبدادِ اصلاح طلبانه ی فیدون، مقدمه ی دوره ای پر رفاه بود. از این رو، آرگولیس جولانگاهِ هنرها گشت. در سده ششم، خنیاگرانِ آرگوس سرآمدِ موسیقیدانانِ یونان شدند. لاسوس، شاعرِ شهِر هِرمیونه، پدید آمد و در میانِ شاعرانِ بزمیِ عصرِ خود مقامی والا یافت و هنرِ شاعری را به پینداروس آموخت. مردمِ آرگوس، نَحله ی پیکر تراشیِ آرگوس را، که بعدا، پولوکلیتوس و موازینِ هنریِ او را به یونان تقدیم کرد، به وجود آوردند; نمایش را رواج دادند; تماشاخانه ای با گنجایشِ بیست هزار تَن ساختند; و برای هِرا، معبودِ محبوبِ خود، که به نظرِ آنان عروسی آسمانی بود و هر ساله از نو، باکره میشد، معبدی باشکوه برآوردند. اما اَعقابِ فیدون رو به انحطاط رفتند، و حکومتِ سلطنتی و جنگهای طولانیِ آرگوس و اسپارتی این شهر را به ناتوانی کشانید و وادار کرد که دست از رهبریِ پِلوپونِز بردارد و آن را به اسپارتیان سپارد. امروز، آرگوس شهری است آرام که در میانِ مزارعِ پیرامون، محصور و مهجور مانده است، از افتخاراتِ گذشته خاطراتی مبهم دارد، و سرفراز است که در جریانِ تاریخِ طولانیِ خود هیچ گاه متروک نشده است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۴۱ فصل چهارم :اسپارتا
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.