EPISODE · Nov 27, 2020 · 25 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۰ کوچگاه های قوم یونیایی در جزایر سیکلاد
from تاریخ تمدن
کوچگاه های قوم یونیایی در جزایر سیکلادسرازیر شدن قوم دوری به جزایر سیکلادکوچگاه های قوم یونیایی در جزایر سیکلادمسافر چون از پیرایِئوس به کشتی نشیند و در امتدادِ ساحلِ آتیک برانَد و در پیرامونِ دماغه و معبدِ سونیون به شرق بگراید، به جزیره ی کوچکِ "سی یُس" خواهد رسید. اگر سخنِ باور نکردنیِ استرابون و پلوتارک را باور داریم، باید بپذیریم که در این جزیره “روزگاری قانونی حاکم بود حاکی از اینکه هر کس از سنِ شصت درگذرد، باید شوکران بنوشد تا دیگران از لحاظِ خوراک در مضیقه نیفتند”، و نیز “در طیِ هفتصد سال، زِناکاری یا زَن فریبی مصداق نیافت”. شاید به همین جهت بود که بزرگترین شاعرِ "سی یُس"، چون میانه سال شد، خود را نفیِ بلد کرد و نخواست تمامِ عمرِ هشتاد و هفت ساله ای را که احادیثِ یونانی به اونسبت میدهند، در زادبومِ خود گذراند.سیمونیدِس در سی سالگی در سراسرِ دنیای یونانیِ بلند آوازه بود و در سالِ 469، که شکارِ مرگ شد، نزد همگان، درخشانترین سرودگوی آن عصر به شمار میرفت. شهرتی که سیمونیدِس در شاعری و خنیاگری داشت، سبب شد که هیپارکوس، جبارِ آتن، او را به دربارِ خود خواند. پس وی به دربارِ هیپارکوس رفت و در آنجا با آناکرِئونِ شاعر، دوستی کرد. بعد از جنگِ یونان با ایران، مُکَرَر او را برگزیدند تا برای کتیبه ی بناهای یادبودِ شهیدانِ نامدار، قطعاتی تنظیم کند. در سنِ کهولت به دربارِ هیرونِ اول: "جبار سیراکوز" پیوست و عظمتِ او به جایی رسید که، در سالِ 475، برای رفعِ اختلافاتی که بینِ هیرون و تِرون: جبارِ آکراگاس روی داده بود، میانجی شد، و آن دو را در میدانِ جنگ، آشتی داد. پلوتارک در رساله ی جاویدانِ خود، درباره اینکه “آیا باید سالخوردگان حکومت کنند” میگوید که سیمونیدِس تا سنینِ آخرِ عمر از ساختنِ سرود و ربودنِ جایزه برخوردار بود. عاقبت، تن به مرگ داد و با شوکتِ شاهان در آکراگاس به خاک سپرده شد.سیمونیدِس هم طبعی وَقّاد و هم شخصیتی بارز داشت، و یونانیان او را محضِ تباهی ها و شگرفی های رفتارش با نکوهش و ستایش مینگریستند. شیفته ی پول بود و بدونِ طلا ذوقش نمی جنبید. نخستین شاعری بود که مزد میستاند و استدلال میکرد که شاعران نیز مانندِ دیگر افراد، حقِ معاش دارند. اما "شعر فروشی" در یونانِ آن عصر، امری تازه مینمود، و آریستوفان، نفرتِ یونانیان را از این کارِ سیمونیدِس چنین باز میگوید: “برای کسبِ دیناری چند، با تخته ی مردگان به دریا میرود.” سیمونیدِس فخر میکرد که موفق به ابتکارِ شیوه ای برای تقویتِ حافظه شده است. اساسِ شیوه ی او، که موردِ قبولِ سیسِرون قرار گرفت، این بود که مفاهیمِ موردِ نظر را به طرزی منطقی تنظیم و طبقه بندی میکرد، تا ذهن از یکی به دیگری منتقل شود و بآسانی همه را فرا گیرد. سیمونیدِس در ظرافت نیز دستی داشت و لطایفِ او مانندِ سکه ی رایج در شهرهای یونان میگشت. با این وصف، در پیری مدعی شد که چه بسا از گفتن به پشیمانی افتاده است ولی هیچ گاه از خاموشی نادِم نشده است.در عهدِ هومر، مردم چنان فعال بودند که بدبینی نمیشناختند و چنان خشونت میورزیدند که آزردگی نمیدانستند. اما پس از هومر، اندوهی ژرف بر آثارِ ادبیِ یونانی سایه افکنده است، و آثارِ باقی مانده ی سیمونیدِس هم از آن برکنار نیست، و جای حیرت است که شاعری چون او، با آن همه ستایش و پاداش، باز به تلخی گوید:اندک و تباه است ایامِ عمرِ ما، ولی خوابِ ما در زیرِ خاک؛ جاویدان خواهد بود ... ناچیز است توانِ انسانی، و لغزشهای او غلبه ناپذیرند. در عرصه ی حیاتِ کوتاهِ او اندوهی پس از اندوهِ دیگر پیش میتازد، و مرگ، که هیچ کس را از آن؛ گریزی نیست، سرانجام بدو می آویزد؛ گذارِ نیکان و بدان، بیتفاوت، بدان میافتد. ... چیزی از وجودِ انسانی، جاویدان نیست. خوش گفت رامشگر کایاس(اشاره است به هومر که از کایاس (کیوس) برخاست.) که زندگانیِ انسان همانندِ حیاتِ برگی سبز است. با این وصف، تنها معدودی از آنان که این سخن را میشنوند آویزه ی جانش میکنند، زیرا امید در دلِ جوانان نیرو دارد. آن گاه که جوانی شکوفان و دل سبکبار است، انسان، خیالِ باطل میپرورد و امیدِ آن دارد که هیچ گاه به پیری نگراید و گرفتارِ مرگ نشود. بر همین شیوه، به هنگامِ تندرستی از اندیشه ی بیماری غفلت میورزد. ابلهند آنان که در چنین رویایی فرو میروند و نمیدانند که ایامِ شباب و حیات ما چه کوتاهند.سیمونیدِس به “جزایرِ خجستگان” (بهشت) دلخوش نیست، و خدایانِ اولمپی روحِ او را تسلی نمیدهند. مفاهیمِ لاهوتی را صرفا به مقتضای شاعری به کار میبرد، همچنانکه مفاهیمِ مسیحی در برخی از اشعارِ معاصر راه یافته اند. چون هیرون از سیمونیدِس خواستار شد که ذات و صفاتِ خدا را تعریف کند، وی پاسخِ خود را به روزِ بعد محول کرد. روزِ بعد باز دو روز مهلت خواست، و در موردِ بعد و مواردِ پس از آن نیز همچنان طَفره رفت و مدتِ مهلت را همواره مضاعف کرد. سرانجام که به امرِ هیرون ناچار از پاسخ گفتن شد، اظهار داشت که هر چه بیشتر در آن باره تامل میکند، آن را مبهمتر مییابد.از "سی یُس" تنها سیمونیدِس برنخاست. برادرزاده ی او، باکیلیدِس نیز، که شاعری بزمی بود، چون او بلند آوازه شد. همچنین اِراسیستراتوس، که در دوره ی عظمتِ اسکندریه میزیست، از مردمِ "سی یُس" بود. مجال نیست که از جزایر ی سِریفوس یا تِنوس یا آندروس یا موکونوس یا سیکینوس یا ایوس نامی بریم. ولی باید بگوییم که در جزیره ی سوروس مردی به نامِ فِرِکیدِس به سر میبرد که به فیثاغورس درس داد و نخستین حکیمی بود که آثارِ خود را به نثر نوشت. کوچکترین جزیره از جزایرِ سیکلاد، دِلوس نام داشت. بنابر اخبارِ یونانی، آپولون از جزیره ی دِلوس فرا آمد. قدسیتِ این جزیره ایجاب میکرد که مرگ و زایش را در آن راهی نباشد. از این رو جزیره نشینان کسانی را که مهیای زایمان یا در آستانه ی مرگ بودند، شتابان از آن اخراج میکردند، و اجسادِ گورهای دیرین را هم بیرون میآوردند تا جزیره مطهر ماند. در اینجا بود که، پس از طردِ ایرانیان، خزانه ی اتحادیه ی دِلوسی نگهداری میشد(اتحادیه ی کشورهای یونان، به رهبریِ آتن، که مرکزِ اصلیش در معبدِ آپولون در دِلوس بود. اولین اتحادیه: (478 - 404 ق م) بینِ آتن و عده ای از شهرهای یونیا بر ضدِ ایران بود) و جشنهای مردمِ یونیا برپا میگشت. هر چهار سال یک بار به نامِ پرستشِ خدای خود آپولون در اینجا گِرد میآمدند و به خوشگذرانی میپرداختند. سرودی از قرنِ هفتم مانده است که جریانِ این جشنها را شرح میدهد: “زنان با کمربندهای زیبا” خودنمایی میکردند; سوداگرانِ آزمند از غرفه های خود به تماشا میپرداختند; مردم در امتدادِ جاده برای نظاره ی مراسمِ مقدس گِرد میآمدند; مناسکِ پروقار و قربانیهای خطیر در معبد واقع میشدند; دوشیزگانِ خوبرو و خوش آواز، که از میانِ مردمِ دِلوس و آتن برگزیده شده بودند، با سرخوشی میخواندند و رقص میکردند; ورزشگران و خنیاگران مسابقه میدادند; و نمایش در تماشاخانهای بی سقف جریان داشت. آتنیان هر ساله هیئتی برای شرکت در جشنِ زاد روزِ آپولون به دِلوس میفرستادند و پیش از مراجعتِ این هیئت، هیچ مُجرمی را به مکافات نمیرسانیدند. فاصله ی درازِ محاکمه و اعدامِ سقراط، که ثمراتی عالی برایِ دنیای ادب و فلسفه داشت، به همین سبب بود.همچنانکه از میانِ جزایرِ سیکلاد، دِلوس کوچکترین جزیره محسوب میشد، ناکسوس بزرگتر از همه بود و در شرابسازی و استخراجِ مرمر شهرتی داشت. در قرنِ ششم، چندان غنی شد که برای خود ناوگانی ترتیب داد و در پیکرتراشی، نَحله ی مستقلی به وجود آورد. در جنوبِ خاوریِ ناکسوس، جزیره ی آمورگوس واقع بود، و سِمونیدِس ناخجسته، که زنان را نامردانه به بادِ هَجو گرفت، و تاریخ نویسانِ مذکر ،هجاهای او را دقیقا ذکر کردهاند، از اینجا برخاست.(سِمونیدِس زنان را گاهی به روباه و خر و خوک و گاهی به دریای بی آرام تشبیه میکند، و تاکید میورزد که هیچ شوهری حتی یک روز را بدون بدزبانیِ زنش شام نکرده است) جزیره ی پاروس که تقریبا صخره ای است از سنگِ مرمر، در سمتِ باختر قرار داشت. مردمِ پاروس با این سنگِ نیم شفاف خانه میساختند، و با مرمرِ این جزیره بود که "پراکسی تِلِس"(پیکرتراشِ نامدارِ قرن چهارم ق م آتن) توانست رِقَت و لطافتِ عضلاتِ انسانی را نمایش دهد. آرچیلاکِس، کنیز زاده ای که یکی از بزرگترین خنیاگرانِ یونان گشت، در این جزیره زاده شد. وی سپاهیگری پیش گرفت و به جزیره ی شمالیِ تاسوس رفت. در یکی از جنگها فرار را مفیدتر از قرار یافت و جان از میدانِ جنگ به در برد و به پاروس بازگشت و گریزِ خود را موضوعِ اشعاری نغز قرار داد. سپس به عشقِ نِئوبوله، که دخترِ مردی توانگر به نام لایکامبس بود، دچار آمد. ناگزیر بنای تَغَزُل گذاشت. معشوق را به صورتِ دختری شرمگین که حلقه های گیسویش بر شانه هایش افشانده شده اند، وصف کرد و، به شیوه ی دلدادگانِ قرون، در حسرتِ “لمسِ دستِ او” نالیدن گرفت. اما لایکامبس که درآمدِ شاعر را برخلافِ سخن سراییش در خورِ ستایش نمیدید، مانعِ او شد. پس، آرچیلاکِس با چنان حِدَتی لایکامبس و نِئوبوله و خواهرِ او را هجو کرد که، موافقِ احادیث، هر سه خود را به دار زدند. آرچیلاکِس از سرِ خشم به “انجیرها و ماهیانِ” پاروس پشت کرد، بارِ دیگر سربازی مزدور شد و سرانجام در جنگی که بین پاروس و ناکسوس درگرفت، چون پایِ فرارش از کار باز ماند، به قتل رسید.از اشعارِ او چنین در مییابیم که نسبت به دشمن و دوست: سخت زبان است و، مانندِ همه ی عشاقِ ناخرسند :شوقی به زناکاری دارد. دزدِ دریاییِ خوش ذوقی است، راهزنی است خوشنوا که نثرش درشت است و نظمش پاکیزه بحرِ مبتنی بر وَتَدِ مجموع را، که بحرِ مطبوعِ ترانه های عوام بود، برگرفت و آن را به صورتِ مصرع های کوتاه و سوز آورِ شش وَتَدی، که موردِ استفاده ی تراژدیِ اصیلِ یونانی قرار گرفت، درآورد. وی با بحرِ شش وَتَدی و بحرِ چهار وَتَدیِ عده ای دیگر، طبع آزمایی کرد، و برای یونانیان، بحرهایی فراهم آورد که همواره آنان را به کار آمد. از او جز ابیاتِ مُقَطَعِ معدودی به جا نمانده است. ولی باید به استنادِ گذشتگان بپذیریم که وی محبوبترین شاعر است پس از هومر. هوراس خوش داشت که از تنوعاتِ شعریِ آرچیلاکِس تقلید کند. از آریستوفان، نقادِ بیزانس در قرنِ سوم ق م، که در عصرِ هِلِنیسم میزیست، پرسیدند که کدام یک از اشعارِ آرچیلاکِس را بیشتر میپسندند. وی در دو کلمه نظرِ همه ی یونانیان را بیان کرد. گفت: “درازترین شعرِ او را.” اگر از پاروس روانه ی غرب شویم، بزودی به سیفنوس که معادنِ سیم و زرِ آن شُهره ی آفاق است، میرسیم.حکومت، به نمایندگیِ مردم، از این معادن بهره برداری میکرد، و بهره ،چندان عظیم بود که"جزیره نشینان" توانستند در معبدِ دلفی ستونهای رفیع بر افرازند و گنجینه ای مستقر کنند و بناهای یادبود به وجود آورند و، از اینها گذشته، خود در پایانِ هر سال سودِ قابلی عاید دارند. در سال 524، گروهی از راهزنانِ ساموس در سیفنوس پیاده شدند و یکصد تالنت (برابر 600،000 دلار امریکایی امروز) باج گرفتند. این غارتگریِ قهرمانی، مردم یونان را ترسانید، و همه، با بردباری و متانتی که معمولا انسان را به هنگامِ تحملِ مصایبِ دیگران دست میدهد، با مدارا به غارتگران نگریستند.III - سرازیر شدن قوم دوری به جزایر سیکلادافراد قوم دوری نیز به جزایر سیکلاد کوچیدند و سپس طبایع جنگی خود را رام و با زندگی جدید سازگار کردند: دامنه های سراشیب کوه ها را با شکیبایی مرزبندی کردند تا آب قلیل باران به هدر نرود و پرورش مو و نباتات دیگر میسر شود. در جزیره ملوس، مانند بومیان عصر مفرغ آن جزیره، به استخراج اوبسیدین پرداختند و مقر خود را چنان آباد و نیرومند ساختند که آتنیان، به شرحی که خواهد آمد، برای جلب یاری آنان در برابر اسپارت سخت به تلاش افتادند. مجسمه “آفرودیته ملوس”،(این مجسمه، مطابق نام رومی آفرودیته و اسم ایتالیایی ملوس، “ونوس میلو” خوانده میشود) که مشهورترین تندیس مغرب زمین است، به سال 1820 در این جزیره به دست آمد.دوریان: نخست به جانبِ خاور و بعد به سوی جنوب کوچیدند. جزیره ی تِرا و کریت را گرفتند. جمعی از آنان از تِرا روانه ی "سای رینی" شدند و جمعی در قبرس مسکن گزیدند. در قبرس، از سده ی یازدهم به بعد، میانِ دودمانهای کهنسالِ فنیقی و مهاجرانِ یونانی، که از آرکادیا آمده بودند و برای تسلط بر جزیره میکوشیدند، زدوخورد صورت میگرفت. افسانه ی پوگمالیون از قبرس برخاست: یکی از امیرانِ قبرس به نام پوگمالیون، با عاج، تندیسی از الاهه آفرودیته ساخت. اما به عشقِ مصنوعِ خود گرفتار آمد و ناگزیر از الاهه التماس کرد که تندیس را جان بخشد. دعایش اجابت شد و مجسمه جان یافت. پس، با موافقتِ الاهه، مجسمه ی جاندار را به همسری برگزید. احتمالا پس از رواج گرفتنِ آهن، جزیره ی قبرس، که مسِ فراوان داشت، از اهمیت افتاد و از حوزه ی اصلیِ توسعه ی اقتصادیِ یونان برکنار شد. بومیان، برای سوختِ کوره های تصفیه ی سنگِ مس، و فنیقیان برای کشتی سازی، بی دریغ چوبِ درختان را به کار میبردند، و یونانیان هم، برای ایجادِ مزارع، به قطعِ اشجار پرداختند و بدین ترتیب، قبرس بتدریج به صورتِ جزیره ی گرم و نیمه بایر و متروکِ امروز درآمد. در دوره ی تسلطِ یونانیان بر قبرس، هنرها، مانندِ جمعیتِ آن جزیره، از عناصرِ مصری و فنیقی و یونانی مرکب بودند و به هیچ روی صورتِ مستقلی نداشتند.. رجوع شود به قفسه سیزدهم از مجموعه "سِس نولا"، شاملِ آثارِ عتیقِ قبرس در موزه ی هنریِ مِترُپلیتَنِ نیویورک. کتیبه ای دو زبانی، که در 1768 به وسیله ی محققانِ انگلیسی از زیرِ خاک بیرون آمد، خواندنِ زبانِ قبرسی را میسر کرد. اما کشفِ این خط، که مبتنی بر علایمِ هجایی است و شاخه ای از کتابتِ یونانی محسوب میشود، فایده ای به تاریخِ جهانی نرسانید.دوریان در جزیره ی قبرس، اقلیتِ کوچکی از مهاجرانِ یونانی بودند، اما در جزیره ی رودِس و جزایرِ سپورادِس و یونانِ اصلی، طبقه ی حاکم را تشکیل دادند. رودِس، در فاصله ی عهدِ هومر و جنگِ ماراتون، رو به آبادانی رفت، ولی اعتلای آن در عصرِ یونان گرایی (هِلِنیسم) دست داد. دوریان در قسمتِ پیش آمده ی ساحلِ دریا، شهرِ کنیدوس را که پایگاهِ مناسبی برای تجارتِ ساحلی است، به وجود آوردند. در اینجاست که بعدا ،یوداکسوسِ منجم، و کتِسیاسِ مورخ یا بلکه افسانه ساز، و سوستراتوس، که جزیره و برجِ دریایی فاروس را در کنارِ بندرِ اسکندریه ساخت، زاده میشوند: و مجسمه ی “دِمِتِر” در میانِ خرابه های معابدِ باستانی به دست میآید و با قیافه ی اندوهگین و مادرانه ی خود در موزه ی بریتانیا قرار میگیرد.در مقابل کنیدوس، جزیره ی کوس واقع بود. این جزیره، که یکی از مراکزِ پزشکیِ یونانی و رقیبِ کنیدوس به شمار میرفت، طبیبی چون بقراط (هیپوکراتِس) و پیکرنگاری چون آپِلِس و شاعری چون تِئوکریتوس به جهان عرضه کرد. اندکی در جانبِ شمالِ کنیدوس، شهرِ هالیکارناسوس قرار داشت. این شهر زادگاهِ هرودوت و پایتختِ شاهِ مائوسولوس، که با ملکه ی پر مهرِ خود، آرتِمیسیا، در عصرِ "یونان گرایی" میزیست، محسوب میشد. هالیکارناسوس و کوس و کنیدوس و سه شهرِ اصلیِ جزیره ی رودِس، یعنی لیندوس و کامیروس و یالوسوس، “شهرهایِ ششگانه”ی دوریانِ آسیای صغیر را، که چندگاهی با “شهرهای دوازده گانه”ی یونیا رقابت کردند، تشکیل میدادند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۰ کوچگاه های قوم یونیایی در جزایر سیکلاد
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.