EPISODE · Nov 28, 2020 · 35 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۱ شهرهای دوازدهگانه یونیا
from تاریخ تمدن
شهرهای دوازدهگانه یونیامیلٍتوس و پیدایش فلسفه یونانی شهرهای دوازدهگانه یونیا1- میلٍتوس و پیدایش فلسفه یونانیدر شمالِ غربیِ ناحیه ی کاریا، ساحلی کوهستانی به طولِ تقریبیِ صد و چهل و پنج کیلومتر و به عرضِ سی تا پنجاه کیلومتر واقع بود. این منطقه ی کوهستانی در گذشته، یونیا خوانده میشد، و به قولِ هرودوت، “هوا و اقلیمِ آن از همه ی عالم خوشتر بود.” شهرهای آن عمدتا در دهانه ی رودها یا در انتهای راه هایی که کالاهای سرزمینهای گوناگون را برایِ صدور به مدیترانه میرسانیدند، قرار داشتند.میلٍتوس، که از سایرِ شهرهای دوازدهگانه ی یونیا جنوبی تر بود، در قرنِ ششم پرمایه ترین شهرِ دنیای یونانی به شمار میرفت. در عهدِ مینوس، مردمِ کاریا بدان کوچیدند و، در حدود 1000 ق م، قوم یونیایی از آتیک بدانجا رهسپار شدند و تمدنِ جدیدی براساسِ فرهنگِ اژه ایِ آن سامان که رو به انحطاط میرفت، به بار آوردند. اینان زنانِ خود را به همراه نداشتند. از این رو، مردانِ بومی را کشتند و بیوگانِ آنان را به زنی گرفتند. پس، اختلاطِ فرهنگی با اختلاطِ خونی توام شد. در میلٍتوس، مانندِ اکثرِ شهرهای یونیا، در ابتدا زمامِ امور به دستِ شاهانی افتاد که در زمانِ جنگ، مردم را رهبری میکردند. پس از آن، اشرافِ زمیندار به حکومت رسیدند، و سرانجام حکامِ خودکامه ای که متکی به طبقه ی متوسط بودند و جبار(تورانوس) نامیده میشدند، قدرت یافتند. در آغازِ سده ی ششم در دوره ی حکومتِ جباری به نامِ تراسوبولوس، صنعت و تجارت به اوجِ خود رسید، و ثروتِ روزافزونِ میلٍتوس باعثِ شکفتنِ ادبیات و فلسفه و هنر شد. از سرزمینهای دامپرور مجاور ،پشم میآوردند و در کارگاه های بافندگیِ شهر ،پارچه میبافتند. بازرگانانِ میلٍتوس نه تنها از تجارِ فنیقی سرمشق گرفتند، بلکه تدریجا از آنان پیش افتادند و در مصر، ایتالیا، دریای مرمره، و دریای سیاه هشتاد کوچگاه برای تسهیل تجارت برپا داشتند. شصت تا از این کوچگاه ها در شمال واقع بودند. میلٍتوس از آبودوس، کوزیکوس، سینوپه، اولبیا، تراپزوس، و دیوسکوریاس، لیفِ کتان و چوب و میوه و فلزات میگرفتند و، در ازای آنها، فراورده های صنعتیِ خود را عرضه میکردند. ثروت و تجملِ میلٍتوس در سراسرِ یونان زبانزدِ مردم و موجبِ شایعاتِ ناخوشایند بود. سوداگرانِ شهر، برای سودجویی، در داخل و خارجِ شهر سرمایه گذاری میکردند. از این رو اهمیتِ آنان در رنسانسی که در یونیا درگرفت، برابرِ اهمیتی است که خانواده ی مِدیچی در رنسانسِ ایتالیا داشت.این محیطِ پرشور بود که به یونانیان مجال داد تا دو هدیه ی بسیار بزرگ، یعنی علم و فلسفه ی یونانی را، به جهان تقدیم کنند. نقاطِ تلاقیِ راه های تجارتی، معمولا محلِ برخوردِ افکار و عقاید و رسومِ ناموافقند و، از این رو، موجدِ اصطکاک و تنازع و مقایسه و تفکر میشوند. اعتقاداتِ خُرافی، بر اثرِ تصادم با یکدیگر، بی اعتبار میشوند، و سپس تعقل رواج مییابد. مردمانی که در میلٍتوس و بعد در آتن گِرد آمدند، به صدها ناحیه ی پراکنده تعلق داشتند و در نتیجه ی تجارتِ رقابت آمیز و دوری از منازل و معابدِ اوطانِ خود از اسارتِ سنن به در آمدند و دارای مغزهایی فعال شدند. از این گذشته، به اقتضای تجارت، به شهرهای دوردست مسافرت کردند و تمدنهای لیدیا و بابِل و فنیقیه و مصر و جز اینها را دریافتند و از "تنگ نظری" بیرون آمدند. به این ترتیب یونانیان بر هندسه ی مصری و نجومِ بابلی و علومِ اقوامِ دیگر دست یافتند، و دریانوردی و داد و ستد و علم جغرافیا و ریاضیات و نجوم، به موازاتِ یکدیگر، پیش رفتند. از سویِ دیگر، در نتیجه ی افزایشِ ثروت و آسایش، اقلیتی توانست به کارهای فرهنگی پردازد. این آریستوکراسیِ فرهنگی از آزادیِ فکری برخوردار بود، زیرا چون جمعِ قلیلی خواندن میتوانستند، آزادیِ فکریِ اقلیتِ اندیشمند برای حکومت، خطری نداشت و سرکوبیِ آن لازم نبود. هنوز کاهنانِ مقتدر و کتبِ آسمانی بر جامعه مسلط نشده بودند. حتی منظومه های هومر، که بعدا از جهتی به صورتِ کتابِ مقدسِ یونانیان درآمد، هنوز قَوام نیافته بود. از این رو شکاکیت و نشاط و طنزِ مردمِ یونیا تظاهر کرد. اول بار بود که فکرِ انسانی، جنبه ی ناسوتی به خود گرفت و کوشید تا برای مسایلِ جهان و انسان، پاسخهایی عقلی و سازگار بیابد.. در همین قرنِ ششم ق م نهضتهای مشابهی در چین و هند نیز برپا شدند.با این وصف، درختِ فلسفه، هر چند که ناگهان بارور شد، برایِ خود ریشه و ساقه ای داشت. دانشِ کهنه ی کاهنانِ مصری و مُغانِ ایرانی و شاید پارسایانِ هند، علومِ لاهوتیِ کَلدانیان، و اشعارِ فلسفیِ هزیود با واقع پردازیِ بازرگانانِ فنیقی و یونانی آمیختند و جنبشِ فلسفیِ یونیایی را به وجود آوردند. اما پیش از آن نیز “قانون”، که فوقِ احکامِ بی حسابِ شخصی، فاروقِ اصلیِ علم و اساطیر، و نیز شاخصِ حکومتِ استبدادی و دموکراسی است، در دینِ یونانیان راه داشت. در دینِ اینان از "موی را" که به معنای “الاهگانِ سرنوشت” است و هم بر خدایان و هم بر آدمیزادگان سلطه میورزد، سخن رفته است. انسان از زمانی بر دولتِ آزادی دست یافت که به وجودِ قانون پی برد. تا جایی که ما میدانیم، یونانیانِ نخستین مردمی بودند که، در عرصه ی فلسفه و حکومت، قانون و آزادی را دریافتند، و این است رازِ کامیابیها و اهمیتِ ایشان در تاریخ.از آنجا که زندگی هم بر وراثت و هم بر دگرگونی، هم بر رسومِ یکنواخت و هم بر تجددِ آزمایشی استوار است، فلسفه از ریشه های دینیِ خود یکسره آزاد نشد. عناصرِ دینی هم فلسفه را به بار آوردند و هم پرورشش دادند و مسلما الاهیات همواره نقشی در فلسفه خواهد داشت. در تاریخِ فلسفه ی یونانی دو جریان در جوارِ یکدیگر امتداد مییابند. یکی جریانی است طبیعت گرای، دیگری جریانی است رازورانه. رازوری از فیثاغورس نشئت گرفت و با پارمِنیدِس هراکلیتوس، افلاطون، و کلِئانتِس ادامه یافت و به پلوتینوس و پالِ حواری رسید. طبیعت گرایی، که نخستین مظهرِ آن طالس بود، به وسیله ی آناکسیماندروس، زینوفانس، پروتاگوراس، بقراط، و ذیمقراطیس به اِپیکور و لوکرِتیوس انتقال یافت. گاه گاهی مردانی بزرگ چون سقراط، ارسطو، مارکوس اُریلیوس به قصدِ آنکه درباره ی مشکلِ پیچیده و سامان ناپذیرِ زندگی، قضاوتی ناقص نکنند، دو جریان را با هم آمیختند. اما خصیصه ی فایقِ اینان نیز همان خصیصه ای است که سراسرِ فلسفه ی یونانی را در نَوَردیده است: خِرَد دوستی و خِرَد ورزی.طالس در حدودِ 640 ق م زاده شد. زادگاه او محتملا میلٍتوس بود و، بنابر مشهور، تباری فنیقی داشت. تعلیم و تربیتِ او عمدتا در مصر و خاورِ نزدیک صورت گرفت و، از این رو، شخصِ او نمودارِ تاثیرِ فرهنگِ شرق در غرب است. ظاهرا، فقط به قصدِ تامینِ معاشِ روزانه، به سوداگری پرداخت. داستانِ اجاره و احتکارِ دستگاه های روغنکشی به وسیله طالس معروف است.( ارسطو این واقعه را چنین شرح میدهد: “طالس، به سببِ مهارتِ خود در ستاره شماری، دریافت که در آن سال زیتون فراوان به دست خواهد آمد. پس در زمستان همه ی دستگاه های روغنگیریِ میلٍتوس و کایاس را، که در آن هنگام خواستاری نداشت، به نرخیِ ارزان اجاره کرد. اما چون موسمِ روغنگیری فرا رسید و اشخاصِ بسیاری را بدان حاجت افتاد، وی آنها را با شرایطی که خود میخواست، به اجاره داد، و چون بدان وسیله پولی گزاف فراهم آورد، مردم را قانع کرد که فیلسوفان اگر خواهانِ توانگری باشند، بآسانی چنان شوند.” ) بیشترِ اوقاتش را صرفِ مطالعه میکرد و سخت مجذوبِ کارِ خود بود، بدان سان که شبی چنان سرگرمِ نظاره ی ستارگان شد که به گودالی افتاد.با وجودِ عزلت گُزینی، به کارهای اجتماعی رغبت مینمود، با تراسوبولوس، جبارِ میلٍتوس، آشناییِ نزدیک داشت و اتحادِ دُوَلِ یونیایی و دفاعِ مشترک در مقابلِ لیدیا و ایران را تبلیغ میکرد.بنابر روایات، طالس یونانیان را با علومِ ریاضی و نجوم آشنا کرد، و در مصر برای سنجشِ ارتفاعِ اهرام تدبیری نیکو کرد: هنگامی که سایه ی یک انسان با قامتِ او درست برابر بود، از اندازه گیریِ سایه های اهرام، ارتفاعِ اهرام را دریافت. سپس به یونیا رفت و درباره ی هندسه، که علمِ منطقیِ جذابی است و جنبه ی منطقی دارد، به مطالعه پرداخت و برخی از قضیه هایی را که بعدا به وسیله ی اقلیدس جمع آوری شد، به اثبات رسانید.(چنین است: قطر، دایره را دو نیمه میکند; زوایای طرفینِ مثلثِ مستاوی الساقین برابرند; محاط در نیمدایره، قائمه است; زوایای متقابل به راس (ناشی از تقاطعِ دو خط) برابرند; دو مثلث که دو زاویه و یک ضلعِ آنها مساوی باشد، مساویند. ) این قضایا هندسه ی یونانی را بنیاد نهاد. مطالعاتی که طالس درباره ی نجوم کرد، این علم را از موهوماتِ شرقی پیراست، از صورتِ ستاره شماری درآورد و به مغرب زمین رسانید. دست به مطالعاتِ فرعیِ چندی نیز زد.محتملا به مددِ مدارکِ مصری و محاسبات بابلی، کسوفِ بیست و هشتمِ ماهِ مهِ سالِ 585 ق م را پیشبینی کرد، و چون پیشبینی او درست درآمد، همه ی مردمِ یونیا به هیجان افتادند. اما نظریه ی او درباره ی جهان، برتر از نظریه ی مصریان و یهودیانِ آن عهد نبود. به نظرِ او، جهان نیمکره ای است که بر پهنه ی بیکرانِ آب تکیه زده است، و زمین: دیسکِ مسطحی است که بر کفِ مسطحِ داخلِ نیمکره قرار دارد. فلسفه ی طالس ما را به یادِ سخنِ گوته می اندازد که گناهان (یا سهوهای) آدمی از مقتضیاتِ عصرِ اویند، ولی فضایل یا ابتکاراتِ او از ذاتِ خودش میتراود.همچنانکه موافقٍ برخی از اساطیرٍ یونانی، اقیانوس (اوکئانوس) پدرٍ همه مخلوقات است، مطابقٍ نظرٍ طالس نیز، آب اصلٍ ابتداییٍ همه چیزها و نخستین هیئت و بازپسین صورتٍ عالم است. ارسطو میگوید که طالس شاید بدان علت به این نظر کشیده شد که دید: “رطوبت غذای همه چیز است ... و تخمٍ هر چیز ،طبعی مرطوب دارد ... و آنچه باعثٍ زایشٍ یک چیز میشود، همواره اصلٍ نخستینٍ آن است.” شاید هم علت این بود که طالس از میانٍ سه عاملٍ بخار و مایع و جامد، که نظرا همه ث جوهرهای عالم را تشکیل میدهند، آب را ابتدای یتر یا اساسی تر یافت. اهمیتٍ فلسفه ث طالس در این نیست که همه ث چیزها را به آب تحویل میکند، بلکه عظمتٍ او در این است که همه ث چیزها را به یک چیز منتهی میسازد، و نخستین نظامٍ “یک گراییٍ” تاریخٍ مدونٍ فلسفه را بار میآورد. ارسطو ،نظریه ث طالس را از زُمره ی “ماده گرایی” (ماتریالیسم) میشمارد. ولی طالس معتقد بود که همه ی ذراتِ جهان جاندارند، و ماده و حیات، یگانه، و جدایی ناپذیرند. در هر یک از گیاهان و فلزات و نیز جانوران و آدمها، “روحی” جاویدان وجود دارد، و نیروی حیات با آنکه هیئتهای گوناگون میپذیرد ،هیچ گاه نمیمیرد. طالس خوش داشت که میانِ زنده و مرده فرقی اساسی قایل نشود.شخصی، به قصدِ آزردنِ او، پرسید که اگر حیات و ممات فرقی ندارند پس چرا او زندگی را بر مرگ ترجیح داده است طالس پاسخ گفت: “زیرا فرقی بین آنها نیست.” در پیری، بنابر اجماعِ، ملقب به خردمند (سوفوس) شد، و بعدا که یونانیان برای خود هفت خردمند شناختند، طالس را نخستینِ آنان دانستند. از او پرسیدند که چه کاری بسیار دشوار است. پاسخ داد: “خودشناختن”. پرسیدند که چه کاری سخت آسان است. جواب گفت: “اندرز دادن.” پرسیدند که خدا چیست. گفت: “آنچه نه آغاز دارد و نه انجام.” پرسیدند که کمالِ تقوا و عدالت در چیست. گفت: “در آن است که هیچ گاه آنچه را در دیگران عیب میشماریم، خود نکنیم.” چنانکه "دیوگِنِس لائِرتیوس" میگوید، طالس “هنگامی که یک مسابقه ی ورزشی را تماشا میکرد و بسیار پیر بود، از گرما و تشنگی و ناتوانی درگذشت”.استرابون میگوید: در میانِ آنان که درباره ی شناختِ طبیعت (فوسیس) یا اصلِ وجود و تکاملِ اشیا ،قلمفرسایی کرده اند، او نخستین کس است. شاگردِ او، آناکسیماندروس، که از 611 تا 549 ق م زیست، کارِ استاد را با شور دنبال کرد. فلسفه ی او سخت به فلسفه ی سپِنسر، که در 1860 میلادی تنظیم شد و به گمانِ ناظمش بسیار ابتکارآمیز بود، میماند. آناکسیماندروس میگوید که مبداِ نخستین، هستیِ “بیسامان” یا “نامعین” (آپیرون) است. توده ای بیکران است که هیچ کیفیت ندارد، ولی به اقتضایِ نیروهای ذاتیِ خود، تکامل پیدا میکند، و تمامِ واقعیاتِ گوناگونِ عالم را پدید میآورد.(این مطلب را با تعریفِ سپِنسر از تکامل، مقایسه کنید. وی میگوید که تکامل، تغییری است از “مرحله ی تجانسِ نامعینِ ناسازگار به مرحله ی عدمِ تجانسِ معینِ سازگار.”) این بینهایتِ جاندار و جاویدان و بی تَشَخُص و غیر اخلاقی، به مثابهِ خدای دستگاهِ فلسفیِ آناکسیماندروس است. در مقابلِ اشیا، که متغیر و فسادپذیر و کثیرند، اصلِ اشیا بی تغییر و فناناپذیر و واحد است و باید گفت که فلسفه ی مابعدالطبیعه ی حکیمانِ اِلِئا که فقط “یگانه” جاویدان را واقعی میشمردند، از اینجا نشئت گرفته است. از این بینهایت بی تعین، همواره جهان هایی تازه زاده میشوند و در پیِ یکدیگر در میآیند. هر جهانی تکامل پیدا میکند و راهِ مرگ میسپارد و به بینهایتِ بی تعین باز میگردد. بینهایتِ اصیل، همه ی اَضداد را در خود دارد گرم و سرد، تر و خشک، مایع و جامد و بخار ... خواصِ بالقوه ی هستیِ اصیل در جریانِ تکامل، بالفعل میشوند و اشیای معینِ گوناگون را به وجود میآورند. چون این خواصِ متضاد از یکدیگر منفک شوند، به بینهایت بازگشت میکنند خاستگاهِ فلسفه ی هراکلیتوس و سپِنسر را باید در اینجا جست. در جریانِ کون و فسادِ جهان ها، عناصرِ گوناگون میستیزند و خصمانه به یکدیگر تجاوز میکنند، ولی به کیفرِ این تجاوز، دچارِ تجزیه و انحلال میشوند. “اشیا به هلاکت میرسند و به صورتِ عناصری که از آنها زاده شدند، در میآیند.” آناکسیماندروس به سببِ نداشتنِ ابزارهای علمی، مانند حکیمانِ دیگر، در حوزه ی نجوم دچارِ پندارهای ناروا شد. دنباله ی کارِ طالس را گرفت و بر آن شد که زمین، استوانه ای است مُعَلَق در مرکزِ عالم، و چون فاصله ی آن با همه ی اجرامِ پیرامون یکسان است، وضعی ثابت دارد. خورشید و ماه و ستارگان در مسیری مستدیر، گِردِ زمین حرکت میکنند. آناکسیماندروس برای اثباتِ نظرِ خود، محتملا با استفاده از منابعِ بابِلی، در اسپارت دست به ساختنِ یک گنومون یا “شاخصِ آفتابی” زد، و به وسیله ی آن، حرکاتِ سیارات و انحرافِ دایره البروج( مصریان نیز نقشه هایی جغرافیایی کشیده اند، ولی این نقشه ها مربوط به نواحیِ معین میباشد) و توالیِ انقلابین (انقلابِ صیفی و انقلابِ شَتَوی) و اعتدالین (اعتدالِ ربیعی و اعتدالِ خَریفی) و فصول را نشان داد. همچنین با همکاریِ هِکاتایوس، که او نیز اهلِ میلٍتوس بود، با کشیدنِ نقشه ی عالم، بنیادِ جغرافیای علمی را نهاد. نقشه ی او، که ظاهرا رویِ ورقهایی از برنج، نقش شد، قدیمترین نقشه ای است که نامش در تاریخ آمده است.آناکسیماندروس معتقد است که زمین در نخستین مرحله ی خود، در حالتی سیال بود. سپس، بر اثر حرارتِ بیرونی، بخشی از آن خشک شد و خشکی گشت، و بخشی به صورتِ بخار درآمد. از تفاوتِ دمایِ طبقاتِ جو، حرکاتِ بادها پیدایش یافتند. تحولِ تدریجیِ رطوبتِ آغازین به ظهورِ موجوداتِ جاندار انجامید.جانورانِ زمینی در آغاز ماهی بودند، و پس از خشک شدنِ زمین، به صورتهای کنونی در آمدند. انسان نیز روزگاری ماهی بود، و در مراتبِ نخستین، برخلافِ اکنون، نمیتوانست از مادر زاده شود، زیرا در آن اوضاع، ضعیفتر از آن بود که قادر به صیانتِ خود باشد.حکیمِ دیگر که اهمیتی کمتر دارد، آناکسیمِنِس، شاگردِ آناکسیماندروس، است. وی هوا را مبداِ اولی میشمارد و میگوید که عناصرِ دیگر ،همه از هوا زاده میشوند. از تلطیفِ هوا، آتش، و از انقباضِ آن بترتیب ابر و آب و خاک و سنگ پدید میآید. قَوامِ وجودِ ما به روح ماست، و روحِ ما هواست. قَوامِ هستی نیز به روحِ منتشرِ هستی یا خداست، و آن نیز، دَم یا هواست. این مفهوم در سراسرِ تاریخِ فلسفه ی یونانی دوام میآورد و در فلسفه ی رواقی و مسیحیت، اعتبار مییابد.میلٍتوس در عصرِ عظمتِ خود، نه تنها زاینده ی دیرینترین فلسفه ی یونانی بود بلکه قدیمترین نثر و نخستین اثرِ تاریخنگاریِ یونان را نیز پَروَرد( بر خواننده ی خردمند پوشیده نیست که مقصودِ ما از قدیمترین یا نخستین فلسفه یا نثر یا تاریخ، قدیمترین یا نخستین فلسفه یا نثر یا تاریخی است که به دستِ ما رسیده است). شعر معمولا تراوشِ طبیعیِ قومی است که دوره ی جوانیِ خود را طی میکند، و تخیلِ او از دانشش وسیعتر است، و از این رو از سرِ ایمان،برایِ نیروهای طبیعت، که در کشتزارها و بیشه ها و دریاها و آسمان منعکس هستند، تَشَخُص قایل میشود. شعر بآسانی نمیتواند از جان گرایی(اعتقاد به جاندار بودنِ همه ی اشیای طبیعت.)(آنیمیسم) بر کنار مانَد، و جان گرایی بسختی میتواند به شعر نگراید. نثر ،صدای دانشی است آزاد از تخیل و ایمان; زبانِ امورِ متعارفِ ناسوتی است; نشانه ی پختگی و به منزله ی سنگِ قبرِ جوانیِ یک قوم است. ادبیاتِ یونانی تا حدود 600 ق م ،صورتی شاعرانه داشت. یونانیان ،ادب و اخلاقِ قومیِ خود را به نظم میکشیدند و به نسلهای نو تعلیم میدادند، حتی فیلسوفانِ ابتدایی چون کنسوفانس، پارمِنیدِس، و اِمپِدوکلِس بر دستگاهِ فلسفیِ خود، جامه ای شاعرانه پوشاندند. همچنانکه علم در آغاز؛ وجهی از فلسفه بود و برای رهاییِ خود از تفکراتِ کلی و دور از تجربه میکوشید، فلسفه نیز در ابتدا وجهی از شعر بود و برای جدا کردنِ خود از اساطیر و جان گرایی و مجاز گویی تلاش میکرد.بنابراین هنگامی که فِرِسیدِس و آناکسیماندروس عقایدِ خود را به نثر نوشتند، دست به کاری خطیر زدند.نویسندگان دیگری که نزد یونانیان “لوگوگرا” (خِرَدنویسان یا نثرنویسان) خوانده شده اند، نثرنویسی را رواج دادند. کسانی سالنامه های اوطانِ خود را به نثر نوشتند: کادموس در سالِ 550 درباره میلٍتوس، یوجِن درباره ی ساموس، و زانتوس درباره لیدیا، در اواخرِ قرنِ ششم، هِکاتایوس میلٍتوسی با نوشتنِ دو کتابِ مهمِ “پژوهشها” و “سیرِ زمین” هم علمِ تاریخ و هم علمِ جغرافیا را به پیش برد، از بندهای باقی مانده ی این کتاب چنین برمیآید که شاملِ اطلاعاتِ سودمندی درباره ی مصر بوده و موردِ استفاده ی هرودوت واقع شده است، اما بسیاری از محققان در اصالتِ این بندها تردید دارند. کتابِ “پژوهشها” با شک و وسواس آغاز میشود. “آنچه را حقیقت میدانم، مینگارم. زیرا، به نظرِ من، روایاتِ یونانی: فراوان و اِستهزا آمیزند.” هِکاتایوس منظومه های هومر را آثاری تاریخی شمرد و برخی از افسانه ها را با چشمِ بسته پذیرفت. با این وصف، صادقانه کوشید تا واقعیت را از افسانه بازشناسد و تَعاقُبِ واقعیِ اَنساب را تعیین کند و تاریخِ یونانیان را به وجهی قابلِ قبول درآورد. از این رو باید گفت که تاریخنگاری به مددِ او قوام یافت و تا تولدِ “پدرِ تاریخ” (هرودوت)، از تاریخنگاریِ یونانی عمری گذشته بود.هِکاتایوس و سایرِ “خِرَدنگارانی” که در عصرِ او در اکثِر شهرها و کوچگاه های یونانی به وجود آمدند، کلمه ی “هیستوریا” را، که اکنون به معنیِ “تاریخ” است، بر هر گونه پژوهشی که درباره ی واقعیت صورت گیرد، اطلاق کردند و شاملِ علم و فلسفه و تاریخنگاری دانستند. کلمه “هیستوریا” در یونیا مفهومی ضدِ دین داشت و میرسانید که باید شرحِ واقعیِ حوادث و تفسیرِ عقلیِ سلسله علت و معلول را جایگزینِ قصه های معجزات و کراماتِ پهلوانانِ نیمه خدا کرد. این تحول که با هِکاتایوس آغاز شد، با هرودوت تکامل پیدا میکند و با توسیدید به کمال میرسد.در همان عصری که ادبیاتِ منثورِ میلٍتوس شروع شد، نثرِ یونانی، بر اثرِ شکست و بینواییِ جامعه، رو به زوال رفت. فسادِ داخلی، در اینجا هم، مانندِ جاهای دیگر، راهِ فاتحان را هموار کرد. افزایشِ تمول و تجمل، مردم را به خوشگذرانی کشانید و خویشتنداری و وطندوستی را از رواج انداخت. از آن پس، فضایل منسوخ گشتند، و این سخن زبانزدِ یونانیان بود که “روزگاری مردمِ میلٍتوس دلیر بودند”. رقابت برای تحصیلِ نعمتهای جهان شدت گرفت، و دینِ کهنسال؛ کم نیرو شد و نتوانست اقویا را به مدارا وادارد و ضعفا را تَسَلا دهد و از اختلافاتِ طبقاتی بِکاهد. توانگران بر ضدِ تهیدستان متحد شدند و حکومتی دیکتاتوری، که اختیارش در کفِ چند تن بود، برقرار کردند. سپس تهیدستان، که خواستارِ دموکراسی بودند، زِمامِ حکومت را در دست گرفتند. پس، توانگران را راندند و فرزندانِ توانگران را به محلِ خرمنکوبی بردند و لگدمالِ گاوان کردند و به هلاکت رسانیدند. اما توانگران بازگشتند و بارِ دیگر قدرت یافتند. آنگاه رهبرانِ دموکراسی را قیراندود کردند و زنده سوزانیدند. این شتر دمِ خانه ی همه کس خواهد خفت! در حدودِ سال 560 که شاهِ لیدیا، سایروس، برای تحمیلِ قدرتِ خود بر سواحلِ یونانیِ آسیا، از کنیدوس تا داردانل، آغازِ کوشیدن کرد، میلٍتوس از کمک به شهرهای یونانیِ مجاور خودداری نمود و به ترتیب استقلال خود را حفظ کرد. اما، در سالِ 546، کوروش لیدیا را گرفت و، بدونِ دشواریِ چندانی، شهرهای یونیا را که دچارِ نفاق و تفرقه شده بودند، به شاهنشاهی ایران پیوست. پس، عصرِ عظمتِ میلٍتوس به پایان آمد. در تاریخِ دولتها، علم و فلسفه؛ هنگامی به دوره ی کمالِ خود میرسد که انحطاطِ جامعه آغاز شده باشد; به بیانِ دیگر، دانش منادی مرگ است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۱ شهرهای دوازدهگانه یونیا
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.