تاریخ تمدن قسمت ۱۵۲  پولیکریتیس، جبار ساموس episode artwork

EPISODE · Nov 29, 2020 · 37 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۱۵۲ پولیکریتیس، جبار ساموس

from تاریخ تمدن

شهرهای دوازدهگانه یونیاپولیکریتیس، جبار ساموسهراکلیتوس، فیلسوف افِسوس پولیکریتیس، جبار ساموسدر امتدادِ خلیج میلٍتوس، نزدیکِ مَصَبِ رودِ مایاندروس، شهرِ میانه حالِ مایوس و شهرِ نسبتا معروفِ پرینه قرار داشت. پرینه زادگاهِ بیاس، که یکی از حکیمانِ هفتگانه ی یونانِ باستان است، محسوب میشود.تعدادِ حکیمانِ هفتگانه، چنانکه هِرمیپوس میگوید، به هفده میرسد، زیرا اقوامِ متفاوتِ یونانی، هر یک از اشخاصِ متفاوتی نام برده اند. ولی نامِ طالس، سولون، بیاس، پیتاکوس، پِریاندروس، خیلون، و کلِئوبولوس موردِ وِفاقِ عمومِ یونانیان است. همچنانکه هند به تقدس گرایش داشت و ایتالیای عصرِ رنسانس به نبوغِ هنری اعتنا مینمود و امریکای جوان، امورِ اقتصادی را گرامی میشمرد، یونان به خِرَد حُرمَت میگذاشت.پهلوانانِ یونان در شمارِ قِدیسان و یا هنرمندان یا میلیونرها نبودند، بلکه از اصحابِ خِرَد به شمار میرفتند، و مُعَزَزترینِ خردمندان نیز دانشمندانِ نظری نبودند، بلکه مردانی بودند که جِدا، خِرَدِ خود را در عملِ اجتماعی مورد استفاده قرار میدادند. از این رو، سخنانِ این مردان به صورتِ تکیه کلامِ خاص و عام در میآمد و در مواردی بر کتیبه های معبدِ آپولون در شهرِ دلفی نگاشته میشد. مردم خوش داشتند که آن گفته ها را در زندگیِ روزانه ی خود به کار برند. چنین است گفته های بیاس: بدبخترینِ مردم کسی است که نداند بدبختی را چگونه تحمل کند. مردم باید حیاتِ خود را چنان نظام بخشند که گویی هم عمری کوتاه دارند و هم دراز. “دانش را باید سخت دوست داشت، زیرا چیزی است که جوانی را به پیری میرساند و از هر داراییِ دیگر پایدارتر است.” جزیره ی ساموس که از حیثِ وسعت ،دومین جزیره ی یونیا بود، در باخترِ پرینه قرار داشت. پایتختِ آن در سواحلِ جنوبِ خاوری واقع بود; چون مسافری پا به لنگرگاهِ مستحکمِ آن میگذاشت و از کنارِ ناوگانِ سُرخفام و معروفِ ساموس میگذشت، شهر با ردیفهای عماراتش به چشمِ او میخورد. نخست باراندازها و دکانها، سپس خانه ها، و پس از آنها ارگ و معبدِ بزرگِ هِرا به نظر میرسید. در وَرای اینها چند رشته کوهِ متوالی، که قُلَلِ آنها به هزار و پانصد متر میرسید، دیده میشد. این منظره قدرتِ آن داشت که شورِ وطنخواهی را در همه ی مردمِ ساموس برانگیزد.ساموس، در ربعِ قرنِ ششم، که در دستِ جباری به نامِ پولیکریتیس اداره میشد، به اوجِ عظمت رسید.پولیکریتیس توانست، با عوایدِ بندرِ پرجوش و خروشِ ساموس، به ساختمانِ بناهای عام المنفعه بپردازد و بیکاری را پایان دهد و، در نتیجه ی آن، از ستایشِ هرودوت برخوردار شود. بزرگترین کاری که مطابقِ این برنامه صورت گرفت، کندنِ نَقبی به طولِ 1370 متر بود. این نقب که آب را از کوهستان به شهر میرسانید، از دو سو کنده شد; عاقبت، دو سوراخِ طرفینِ نقب، موافقِ محاسباتِ قبلی و فقط با تفاوتی مختصر؛ شش متر از طول، و سه متر و نیم از ارتفاع به یکدیگر رسیدند. و این لغزشِ مختصر، قدرتِ عظیمِ یونانیان را در حوزه ی ریاضیات و مهندسی نشان میدهد. در عصرِ حاضر چنین لغزشهایی به چند سانتیمتر یا هیچ تقلیل یافته اند.ساموس، مدتها پیش از پولیکریتیس، یکی از مراکزِ فرهنگی به شمار میرفت. در حدودِ سالِ 590، ایساپِ شگفت آور در اینجا جولان میکرد. وی برده ای از مردم فروگیا بود و در خدمتِ "یاد-مونِ" یونانی به سر میبرد. بنابر روایاتی که اعتبارِ تاریخی ندارند، "یاد-مون" با آزادیِ ایساپ موافقت کرد، و ایساپ به سیر و سفر پرداخت. با سولون دیدار کرد و در دربار کرِزوس شاهِ لیدیا مقیم شد. سپس از طرف کرِزوس مامور شد که پولی را به معبدِ دلفی ببرد و تقسیم کند، ولی او پول را برای خود برداشت، و از این رو به دستِ مردمِ گستاخِ دلفی به زجر کشته شد. حکایتهای او، که بیشتر از منابعِ شرقی گرفته شده اند، در آتنِ عصرِ کلاسیک معروف بودند، و چنانکه پلوتارک مینویسد، سقراط آنها را به نظم کشید. حکایاتِ ایساپ، گرچه شکلی شرقی دارند، مفهوم و فلسفه ی آنها دارای مختصاتی یونانی است: “طبیعت، زمین و دریا، ستارگان و کُره خورشید و ماه، زیباییهای دل انگیزی دارند، اما، جز اینها، هر چه هست، ترس است و رنج.” آری، جز اینها، هر چه هست، ترس است و رنج. مخصوصا اگر شخص: پولی را که به او سپرده اند، ضبط کند. سیمای ایساپ را میتوان در واتیکان دید. در آنجا جامی هست که به عصرِ پِریکلِس تعلق دارد و سیمای ایساپ روی آن نقش شده است: وی، با سری نیمه طاس و ریشی چون ریشِ "وان دایک" با علاقه به سخن روباهی سرخوش گوش میدهد.(بسیاری از حکایات یا مثلهای ایساپ در مشرق زمین به لقمان نسبت داده شده است) فیثاغورسِ بزرگ در ساموس زاده شد، اما در 529 به ایتالیا رفت و در کروتونا ساکن شد. آناکرِئون از تِئوس به ساموس شتافت تا درباره ی پولیکریتیس مدیحه سُراید و پسرِ او را آموزش دهد.بزرگترین شخصیتِ دربارِ پولیکریتیس، تِئودوروسِ هنرمند، نیز از مردمِ ساموس بود. مانندِ داوینچی، در فنونِ بسیار دست داشت. روایاتِ یونانی، گویا به قصدِ گریز از تجسس، اختراعِ ترازو و گونیا و چرخِ تراش را به او نسبت میدهند. "گوهر تراش" و فلزکار و "سنگ کار" و درودگر و پیکرتراش و معماری قابل بود. در تزیینِ دومّین معبدِ آرتِمیس در افِسوس شرکت کرد، برای اجتماعاتِ عمومیِ مردمِ اسپارتا یک سکیاس یا کوشک ساخت، قالبگیری با گل را به یونانیان شناسانید و، مانندِ رویکوس، فنِ ساختنِ مجسمه های مفرغی را از مصر و آشور به ساموس رسانید. یونانیان پیش از تِئودوروس با اِلصاقِ صفحه های مفرغی به قالبی از چوب، مجسمه های مفرغیِ خشنی میساختند. اما پس از او توانستند تندیسهای مفرغیِ پرشکوهی چون "ارابه رانِ دلفی" و "دیسک پران"، اثرِ مورون، به وجود آورند. از اینها گذشته، ساموس در سفالگری هم مشهور بود. پلینی میگوید که کاهنانِ الاهه ی سایبِل برای محروم کردنِ خود از رجولیت، از این سفالها به کار میبردند.3- هراکلیتوس، فیلسوف افِسوسآن سوی ساموس، نزدیکِ خلیجِ "کایستری یَن"، مهمترین شهرِ یونیا: افِسوس قرار داشت. افِسوس، که در حدودِ سالِ 1000 بنیادگذاری شد، به برکتِ جریانِ بازرگانیِ دو رودِ کایستِر و مایاندروس، آبادانی یافت. در جمعیت و دین و هنر آن، عناصرِ شرقی نیرومندی راه داشتند. آرتِمیس، الاهه ی شرقیِ مادری و بارآوری، در آنجا موردِ پرستش بود، و معبدِ معروفِ او بارها دستخوشِ ویرانی و بازسازی قرار گرفت.نخستین بار، معبدِ آرتِمیس، تقریبا به سالِ 600، در محلِ یک مَذبَحِ باستانی که دوبار ساخته و دوبار خراب شد، به وجود آمد، و محتملا اولین بنای سَبکِ یونیاست. در حدودِ 540، با کمکِ کرِزوس، معبدِ دیگری برپا شد و پایونیوس، معمارِ افِسوسی، و دِمِتریوس، کاهنِ معبد افِسوس، و تئودوروس، هنرمندِ ساموسی، در تزیینِ آن شرکت کردند. این معبد تا آن زمان از حیثِ عظمت نظیری نداشت، و از این رو یکی از “عجایبِ هفتگانه ی عالم” محسوب میشد.. عجایبِ ششگانه ی دیگر عبارتند از: باغهای معلق بابل; برج دریایی فاروس در اسکندریه; تندیس آپولون در جزیره رودس; تندیس زئوس، اثر فیدیاس، در اولمپیا; معبدِ موسولوس در هالیکارناسوس; و اهرام مصر. پِلینی مینویسد که معبدِ دومِ افِسوس، 130 متر طول و 69 متر عرض و 127 ستون 20 متری داشت، و برخی از ستونهای آن به وسیله ی نقوشِ برجسته آراسته شده بود. ساختن و پرداختنِ آن بیش از یکصد سال طول کشید. در 420 ق م پایان یافت، و در 356 بر اثرِ حریق از میان رفت.گذشته از این معبد، شاعران و فیلسوفان و زنانِ خوش پوشِ افِسوس نیز این شهر را بلند آوازه کردند. قدیمترین شاعرِ مرثیه سرایِ یونانی که بر ما معلوم است، کالینوس بود که در 690 ق م در افِسوس میزیست. هیپوناکس، شاعرِ افِسوسیِ دیگر، که در حدودِ سالِ 550 شعر میسرود، از کالینوس پیش افتاد. اما، در موردِ شعرِ او، باید گفت که موضوعش خشن، بیانش مبهم، مفهومش پرکنایه، و وزنش دلنشین بود، و از این رو نُقلِ مجالسِ یونانیان و مایه ی نفرتِ مردمِ افِسوس شد. قامتی کوتاه و لاغر، پایی لنگ، و پیکری ناقص و ناخوشایند داشت. در یکی از قطعاتِ بازمانده ی او چنین آمده است که مرد دو روز از وجودِ زن لذت میبرد: “روزی که با او عروسی میکند و روزی که او را به خاک میسپارد.” هیپوناکس، هِجاگویی گستاخ بود و همه ی سرشناسانِ افِسوس از پستترین جنایتکار، تا والاترین کاهن، موردِ هَجوِ او قرار گرفتند. چون دو پیکرتراش به نامِ بوپالوس و آتنیس او را به صورتی مسخره آمیز نمایش دادند، هَجوی چنان کشنده درباره ی آنان سرود که از دندانِ زمان تیزتر بود و بیشتر از مجسمه ی سنگیِ آنان دوام آورد. یکی از این شعرهای پاکیزه او چنین است: “پیمان مینهم که بر چشمانِ بوپالوس زخمه زنم. من از هر دو دستم سود میجویم و هیچ گاه هدف خود را گم نمیکنم.” در اخبار آمده است که هیپوناکس با انتحار به زندگیِ خود خاتمه داد. ولی شاید این حدیث: زاده ی آرزویی باشد که همگان داشتند.برجسته ترین فرزندِ افِسوس، هراکلیتوس، معروف به “حکیمِ گریان” است. وی که در حدودِ سالِ 530 از خاندانی اشرافی برخاست، دموکراسی را ناروا شمرد، و گفت: “بَدان بسیارند و نیکان اندک” ، و “آن کس که از دیگر مردم بهتر باشد، در نظرِ من، به تنهایی با ده هزار مرد برابر است” . با این وصف، هراکلیتوس با هیچ کس، حتی با اشراف و زنان و دانشمندان، بر سرِ مِهر نبود. گستاخانه از حکیمانِ دیگر نام برد و با خرده سنجیِ سودمندی چنین نوشت: “دانش فراوان: ذهن را قوام نمیبخشد، و گرنه هِزیود، فیثاغورس، زِنوفانِس، و هِکاتایوس راه به جایی میبردند.”. “زیرا تنها خِرَدِ واقعی" دانستنِ مفهومی است که، به خودی خود، همه چیز را در هر موردی رتق و فتق دهد” . پس، مانندِ عارفانِ چین، کناره گرفت و در کوه ها ساکن شد، تا درباره مفهومِ یگانهای که مُبَیِنِ همه چیز باشد غور کند. برای آنکه از تحمیلاتِ توده و احزابِ "فردیت شکن" بِرَهَد، زندگی و سخنِ خود را با لِفافِ تیرگی و ابهام پوشانید، و نتایجِ تعمقاتِ خود را چنان بیان کرد که در فهمِ عوام نگنجد. آرای خویش را در رساله ای در بابِ طبیعت با بیانی موجز و مبهم اظهار داشت و، برای پریشان ساختنِ فکرِ آیندگان، به معبد آرتِمیس سپرد.در کتبِ عصرِ جدید، کَرارا آمده است که محورِ فلسفه ی هراکلیتوس: مفهومِ تغییر است.ولی پاره هایی که از سخنانِ این فیلسوف مانده است، بدشواری چنین نظری را تایید میکند. وی، مانندِ اکثرِ فیلسوفان، سرِ آن داشت که “یک” را در ورای “بسیار” بجوید، و در میانِ آشفتگی و پراکندگیِ عالم، وحدت و نظامی که مایه ی آرامشِ ذهن باشد بیابد. همچون پارمِنیدس، از سرِ شوق میگفت: “همه ی چیزها یکی هستند”[1]. در آن زمان، مشکلِ فلسفه این بود که ماهیتِ هستیِ یگانه را دریابد. هراکلیتوس معتقد شد که آتش، ذاتِ هستی است، و شاید این اندیشه ی او از آتش ستاییِ ایرانیان الهام گرفته باشد. ولی مسلم این است که او آتش و روح و خدا را از یکدیگر مستقل نمیداند، و محتملا از این بر میآید که هراکلیتوس کلمه ی “آتش” را هم در معنای حقیقی و هم در معنای مجازیِ آن به کار میبرد و، به وسیله ی آن از طرفی: آتش واقعی، و از طرفی انرژیِ عالم را اِفاده میکند. با اینهمه، چنین نکته ای در بازمانده آثارِ او تصریح نشده است: “این جهان ... نه ساخته ی خداست نه ساخته انسان، بلکه همیشه بوده است و هست و خواهد بود. آتشی جاندار و جاویدان است; به موقع افروخته و به موقع خاموش میشود” [20]. هر چیز جلوه ای از آتش است خواه آتشی که در “راهِ فرود” است و، بر اثرِ قبضِ مُتَزاید، به صورتِ رطوبت و آب و خاک در میآید، خواه آتشی که “راهِ فراز” است و از هیئتِ خاک به هیئتِ آب و رطوبت و آذر کشانیده میشود. . محتملا هراکلیتوس جهان را با نوعی “فرضیه ی سحابی” برای خود تبیین میکرده است. جهان در آغاز به صورتِ آتش (یا حرارت یا انرژی) است. آتش به صورتِ گاز یا رطوبت در می آید و بر اثرِ تراکم، آب میشود. پس از تبخیرِ آب، موادِ شیمیاییِ موجود در آب، جامداتِ زمین را تشکیل میدهند. آب و خاک (مایع و جامد) دو مرحله از یک جریان یا دو وجه از یک واقعیتند[25]. “همه ی چیزها به آتش مبدل میشوند، و آتش به همه چیز” [22]. هر تغییر، سیری است فَرازین یا فُرودین، سیرِ انرژی یا آتش است از صورتی به صورتی، از تَکاثُفی به تَکاثُفی. “راه فرازین و راه فرودین یکی هستند” [69]. تلطیف و تکاثف، جنبشهایی هستند در نوسانِ ابدیِ تغییر. همه ی اشیا، در جریانِ فرودین یا تکاثف و جریانِ فرازین یا تلطیفِ واقعیت، از آتش پدید میآیند و به آتش باز میگردند. همه هیاکل، وجوهِ انرژیِ نهانیِ یگانه ای هستند. اگر به زبانِ اسپینوزا سخن گوییم، آتش یا انرژی، جوهرِ جاویدان است و “همه جا باشد”. (omnipresent) و مبدا اصلی، و تکاثف و تلطیف (راه های فرودین و فرازین) اِعراضِ آتشند و اشیای محسوسِ جهان: وجوه یا صُوَرِ مُتِعَیِنِ آن.هراکلیتوس با آنکه ثباتِ آرامش بخشی در آتشِ ابدی مییابد باز از تحولاتِ بی پایانِ آتش، رنجور است، و دومین محورِ فکرِ او تغییرِ دایمیِ همه چیز است. وی جهان و ذهن و روح را بی ثبات میبیند. هیچ چیز موجود نیست، همه چیز در کارِ صِیرورَت یا شدن است. هیچ وضعی حتی آنی پایدار نمیماند. هر چیز دایما از آنچه بوده است دور، و به آنچه خواهد بود نزدیک میشود. به این ترتیب، هراکلیتوس مسئله ی جدیدی را موردِ تاکید قرار میدهد. برخلافِ طالس، تنها نمیپرسد که اشیا چه هستند، بلکه مانندِ آناکسیماندروس و لوکرِتیوس و سپِنسِر جویای این نکته است که اشیا چگونه به هیئتِ کنونی درآمده اند، و مثلِ ارسطو معقتد میشود که بهترین راهِ حلِ مسئله ی اول، حلِ مسئله ی دوم است. کتابهای قدیم همداستانند که هراکلیتوس گفته است: “همه ی چیزها در جریانند، هیچ چیز پایدار نیست.” ولی این سخن در آثارِ بازمانده ی او به چشم نمیخورد. هراکلیتوس میگوید: “تو را توانِ آن نیست که به یک رود دو بار پاگذاری، زیرا همواره آبهای جدیدی بر تو جاری میشوند”[41]; و “ما هستیم و نیستیم” [81]. در فلسفه ی هراکلیتوس، همچون فلسفه ی هِگِل، جهان صِیرورَتی پردامنه است. تَکَثُر و تنوع و تغیر، همانندِ وحدت و یکسانی و وجود، واقعیت دارند، و واقعیتِ “بسیار”، کم از واقعیتِ “یک” نیست. “بسیار” همانا “یک” است، و هر تغییر: تَقَرُبِ اشیا است به آتش، و یا دور شدنِ آنهاست از این. “یک” همان “بسیار” است، و تغییر بی آرام در قلبِ آتش در تموج است.هراکلیتوس از این رهگذر به سومین جُزءِ فلسفه ی خود، که وحدتِ اَضداد و وابستگیِ مغایرات و هماهنگیِ نهانیِ کشاکشها باشد، میرسد. خدا روز است و شب، زمستان است و تابستان، جنگ است و صلح، پُرخواری است و گرسنگی” [36]. “نیک و بد یکی هستند، نیکی و بدی یگانه اند” [57-58]. “زندگی و مرگ یگانگی دارند، و بیداری و خواب و جوانی و پیری نیز چنینند” [78].همه ی این مغایرات، مراحلی هستند از جنبشی تند و کند، لحظاتی هستند از جریانِ آتشِ جاویدان. وجودِ هر فرد از یک زوجِ متضاد برای بقا و فهمِ فردِ دیگر ضرور است. واقعیت: تمدد و تداخل است، تناوب و تبادل است، وحدت و هماهنگیِ اضداد است.مردم “در نمییابند که آنچه در خود؛ ناسازگاری دارد، در همان حال با خود سازگار است، همنوایی از کششهای تضاد فراهم میآید، همچون همنواییِ کمان و چنگ”[45]. همچنانکه از کششهای سست و سخت، ارتعاشاتی هماهنگ، که موسیقی یا نوا خوانده میشود، به وجود میآید، از تناوب و تعارضِ اَضداد هم، ذات و معنی و هماهنگیِ حیات و تغییر میزاید. در جریانِ کشمکشِ سازواره با سازواره، بشر با بشر، مرد با زن، نسل با نسل، طبقه با طبقه، ملت با ملت، نظر با نظر، و عقیده با عقیده، اَضدادِ متخاصم به منزله ی تار و پودِ زندگی هستند و، برایِ تحققِ وحدتِ نامرئی و وِفاقِ نهانیِ کل، بر یکدیگر عمل میکنند. “خوشترین همنواییها از اشیایی بر میخیزد که از یکدیگر متفاوتند” [46] - و این سخنی است که عشاق را با آن آشنایی است.این هر سه اصلِ آتش و تغییر و "وحدتِ اَضداد" در مفهومی که هراکلیتوس از روح و خدا دارد، راه دارند.وی به کوته نظرانِ آنان که “بیهوده، برای تطهیرِ خود از گناهِ خونریزی، خویشتن را به خون میآلایند” [130] یا کسانی که “مجسمه ها را نماز میگزارند” لبخند میزند و میگوید که این کار بدان میماند که “انسان با خانه ها گفتگو کند. چنین مردمی از ذاتِ واقعیِ خدایان چیزی نمیدانند” [126]. هراکلیتوس برایِ "خُلودِ فردی" جایی باقی نمیگذارد: انسان نیز، مانندِ چیزها، شعله ای است متغیر و بیقرار و “مانندِ مشعلِ شبانگاه، افروخته و خاموش میشود” [77]. با این وصف، انسان نیز از آتش است. روح یا اصلِ حیاتیِ بهره ای از انرژیِ ابدیِ همه ی اشیاست، و از این رو هیچ گاه نمیمیرد. مرگ و زندگی، نقاطی اختیاری از جریان و سیرِ اشیا هستند که ذهنِ تجزیه گرِ انسانی آنها را موردِ توجه قرار داده است. اما، از منظرِ بیغرضِ هستی، مرگ و زندگی؛ فقط وجوهی از تغییرِ بی پایانِ هیاکل هستند. در هر لحظه، جزئی از ما میمیرد، ولی کلِ آن به زندگی ادامه میدهد. در هر لَمحه، یکی از ما میمیرد، اما حیات ادامه مییابد. مرگ هم آغازِ کار است و هم پایانِ کار. زایش هم پایانِ کار است و هم آغازِ آن. سخنانِ ما، اندیشه های ما، حتی خوهای ما پاک و درست نیستند و کل را منعکس نمیکنند. بر فلسفه است که چیزها را در پرتوی کل بنگرد. “نزدِ خدا همه ی چیزها زیبا و خوب و درستند. انسانها برخی از چیزها را نادرست، و بعضی را درست میبینند[61].همچنانکه روح: زبانه ی زودگذرِ شعله ی دایمُ التغییرِ حیات است، خدا آتشِ جاویدان است، انرژیِ تباهی ناپذیرِ جهان است، وحدتی است که همه ی اَضدادِ را به هم میپیوندد، هماهنگیِ کِشاکِش هاست، مجموع و معنیِ همه ی ستیزه هاست. این آتشِ آسمانی که هیچ گاه از حیات جدایی ندارد، پیوسته، مانندِ حیات، صورتِ خود را دگرگون میکند، بر نردبانِ تغییر بالا و پایین میرود، و اشیا را نیست میکند و از نو میسازد.براستی در آینده ی دور، روزی چون روزِ جَزا فرا خواهد آمد و گیتی، سراسر منقلب خواهد شد، “آتش همه چیزها را داوری و محکوم خواهد کرد” [26]، همه چیزهای موجود را از میان خواهد برد و چیزهای نو پدید خواهد آورد. با اینهمه، کردارِ آتشِ نامیرا، عاری از معنی و انتظام نیست. اگر بتوانیم جهان را چون یک کل دریابیم، آن را سرشار از دانشی بی تعین و پهناور، یعنی عرصه ی خِرَد یا “کلمه” (لوگو) خواهیم یافت [65]، و آنگاه خواهیم کوشید که زندگیِ ما با نظامِ طبیعت، با قانونِ گیتی، با این خِرَد یا نیروی منظم، که همانا خداست، سازگار شود [91]. “خرد این است که به ،کلمه گوش فرا دهید، نه به من” [1] و از خردِ بیکرانِ کل پیروی کنید.هراکلیتوس مفاهیمِ چهارگانه ی فلسفه ی خود، یعنی نیرو و تغییر و وحدتِ اَضداد و خِرَدِ کل، را به حوزه ی اخلاق میکشاند و سُلوکِ انسانی را باز مینماید. نیرویی که خِرَد مهارش کند و با نظم دمساز شود، خیرِ اعلاست. تغییرِ شر نیست، عینِ خیر است. “آسایش در تغییر به دست میآید. همواره به چیزهای معین پرداختن و تکرار کردن، ملالت میآورد” [73 - 72]. ضرورتِ همبستگیِ اَضداد، وجودِ ستیزه و رنج، زندگی را با معنا و پذیرفتنی میکند. “برآورده شدنِ همه ی آرزوهای انسانها لطفی ندارد. بیماری است که تندرستی را خوشایند میکند، شر است که خیر، و گرسنگی است که سیری، و رنج است که راحت را خوشایند میکند” [104]. هراکلیتوس کسانی را که خواستارِ پایان یافتنِ کشاکشهای جهان هستند سرزنش میکند [43]، زیرا، بدونِ کشاکشِ اَضداد، اثری از همنوایی نخواهد بود، تارِ زنده بافته نخواهد شد، و تکاملی دست نخواهد داد.هماهنگی: پایانِ تعارضِ دو عنصرِ متضاد نیست، بلکه کششی است میانِ دو عنصر که هیچ یک بر دیگری فایق نیستند و هر دو، به حکمِ ضرورت، در فعالیتند .درست همانندِ "نوخواهیِ جوانی" و "کهنه پرستی پیری". تنازعِ بقا ضرور است، زیرا بر اثرِ آن است که بهتر از بدتر جدا میشود. “کشاکش، پدرِ همه و شهریارِ همه ی چیزهاست. برخی را بر می گُزینَد تا به صورتِ خدایان درآیند، برخی را آدمیان میگرداند; بعضی را برده میکند، و پاره ای را آزاد” [44]. اما، در پایانِ کار، “کِشاکش همانا عدالت است” [62]. رقابتِ افراد و جماعات و انواع و سازمانها و امپراطوریها، برترین دادگاهِ طبیعت را میآفریند، و از حکمِ این دادگاه ؛ سرپیچی نمیتوان.بر روی هم، آثارِ هراکلیتوس، که اکنون یکصد و سی بند از آن برای ما مانده است، از سِتُرگ ترین آثارِ فکریِ یونان است. مفهومِ آتشِ آسمانی به فلسفه ی رِواقی رسید. مفهومِ اشتعالِ نهاییِ جهان، به وساطتِ رِواقیون، به مسیحیت منتقل شد. مفهومِ “کلمه” یا خِرَدِ طبیعت، در فلسفه ی "فیلو" و الاهیاتِ مسیحی به صُوَرِ کلمه ی الاهی، یا خردِ مُتشخصی که خدا به وسیله ی آن اشیا را میآفریند و بر آنها سلطه میورزد، درآمد و تا اندازه ای زمینه را برای پیدایشِ مفهومِ کنونیِ “قانونِ طبیعی” هموار کرد. نظرِ هراکلیتوس درباره ی فضیلت یا هنرِ اخلاقی، که از هماهنگیِ فرد با طبیعت دست میدهد، در نگرشِ اخلاقیِ رِواقیان راه یافت. مفهومِ وحدتِ اِضداد در فلسفه ی هِگِل موردِ تاکید قرار گرفت. مفهومِ تغییر، محورِ فلسفه ی بِرگسون گردید. مفهومِ ستیزه عمومی در نظریه های داروین و سپِنسر و نیچه داخل شد، و نیچه، بیست و چهار قرن پس از هراکلیتوس، درست همانندِ او، مفهومِ ستیزه را برای مخالفت با دموکراسی به کار برد.از زندگی هراکلیتوس تقریبا هیچ چیز نمیدانیم. ولی "دیاجِنیس لِرشِس" درباره ی مرگِ او داستانی دارد; این داستان، که موردِ تاییدِ هیچ کس نیست، نمودارِ نثرِ تلخی است که چه بسا طومارِ شعرِ زندگیِ انسانی را در مینوردد:سرانجام که "مردم گریزی" "کامل عیار" گشت، اوقاتش را در کوه ها به گردش میگذرانید و با علفها و گیاهان تغذیه میکرد. بر اثرِ این عادات، گرفتارِ بیماریِ اِستِسقا شد. پس، به شهر بازگشت و به صورتی معمایی از پزشکان پرسید که آیا میتوانند هوای مرطوب را به هوای خشک مبدل کنند.چون ایشان سخن او را درنیافتند، خود را در طویله ی گاوان محبوس کرد و خویشتن را با سرگینِ گاوان پوشانید، تا بلکه گرمای آن ماده ،رطوبت را تبخیر و از او دور کنند. اما این کار، او را سودی نبخشید، و پس از هفتاد سال زندگی درگذشت.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Nov 29, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۱۵۲ پولیکریتیس، جبار ساموس

0:00 37:48

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 37 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on November 29, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!