EPISODE · Dec 1, 2020 · 35 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۴ فصل 7:یونانیان در غرب-فیثاغورس،
from تاریخ تمدن
فصل هفتم :یونانیان در غربسیباراتیسفیثاغورس، حکیم کروتونافصل هفتم :یونانیان در غربI - سیباراتیسمسافر پس از گذشتن از سونیوم و انحراف به باختر، به جزیره ی کوتِرا، که گردشگاهِ آفرودیته و موضوعِ یکی از تصاویرِ “واتو”ست، میرسد(این تصویر نمایشگرِ مردمِ عیاشِ طبقاتِ بالای فرانسه در سده ی هجدهم است. ) سالِ 160 میلادی عالیترین و قدیمترین معبدی را که یونانیان برای آفرودیته ساخته اند و در سالِ 1887 به وسیله ی شلیمان کشف شده است، در اینجا مشاهده کرد. کوتِرا یکی از جزایرِ یونیایی، و جنوبیترینِ آنهاست. جزایرِ یونیایی در مجاورتِ سواحلِ یونانِ باختری واقعند، و از آن جهت “یونیایی” نام گرفته اند که مهاجرانِ یونیایی در آن سکونت گرفتند.زاکینتوس، سِفاِلنیا، ایتاکا، لِئوکاس، پاکسوس، و کورسایرا مانند کوتِرا جزوِ جزایرِ یونیایی هستند. شلیمان جزیره ی ایتاکا را موطنِ اودیسه پنداشت و بیهوده کوشید تا از درونِ خاکِ آن شواهدی در تاییدِ گزارشهای هومر به دست آورد. اما دورپفِلد معتقد بود که وطنِ اودیسه جزیره ی پرصخره ی لِئوکاس است. استرابون میگوید که اهالیِ این جزیره ی کهن هر ساله یک تن را بر میگزیدند تا از فرازِ صخره ها به پایین اندازند و نثارِ آپولون کنند. معمولا این فرد را به پرندگانی قوی بال میبستند، تا بدین وسیله از شدتِ سقوط بکاهند.گویا داستان ساپفو که خود را از کوه فرو افکند، با این سنتِ کهنِ دینی بی ارتباط نباشد. در حدودِ سالِ 734 ق م، مردم کُرینت به کورسایرا کوچیدند و پس از چندی نیروی دریایی کُرینت را شکست دادند و استقلالِ خویش را به دست آوردند. گروهی دیگر از مردمِ کورسایرا، در دریای آدریاتیک، در جهتِ شمال راندند و به بندرِ ونیز رسیدند; گروهی دیگر در کوچگاه های کوچکِ سواحلِ دالمیان و جلگه ی رودِ پو اقامت گزیدند; و گروهی از آبهای خروشان گذر کردند و، پس از طی 80 کیلومتر، در ناحیه علیای ایتالیا مستقر شدند. در اینجا سواحل، دارای اسکله های طبیعیِ فراوان بودند، و در ورای آنها سرزمینهایی غَله خیز وجود داشت که به هیچ وجه به وسیله بومی مورد استفاده قرار نمیگرفتند. از دیدگاهِ یونانیان، میبایست مواهبِ طبیعیِ نواحیِ حاصلخیز از دستِ سکنه ی بومی، که قادر به بهره برداری نیستند، بیرون آید و به توسعه ی بازرگانی کمک کند. یونانیانِ تازه وارد که عموما از قومِ دوری بودند، برقسمتهای ساحلی استیلا یافتند و از برِندیسیوم (بریندیزی) گذشتند، شهری بزرگ به نام تاراس بَنا نهادند، که رومیان، آن را تارِنتوم خواندند.( این تاریخها، که به وسیله توسیدید از آنتیوخوس سیراکوزی گرفته شده اند، چندان معتبر نیستند. مثلا مهافی، بر خلافِ نظرِ رایج، تاسیسِ کوچگاه های سیسیل را پس از تاسیسِ کوچگاه های شبه جزیره ایتالیا میداند. با این وصف گزارشِ توسیدید طرفداران بسیار دارد. ) و در آن شهر به کاشتنِ نهالِ زیتون و تربیتِ اسب و سفالگری و کشتی سازی و ماهیگیری پرداختند و، از نوعی صدفِ دریایی، رنگِ ارغوانی که از رنگ ارغوانیِ فنیقیها گرانبهاتر بود، فراهم آوردند. در این ناحیه هم، مانندِ ناحیه های دیگر، در ابتدا معدودی از مالکانِ اراضی، زمامِ امور را به دست گرفتند و موجدِ حکومتی اشرافی شدند. سپس حکومتِ دیکتاتوری با کمکِ طبقه ی متوسط روی کار آمد. در فاصله ی این دو نظام، گاه به گاه نوعی حکومتِ دموکراتیک موقتا استیلا یافت. در سال 281 ق م سرداری معروف و حادثه جو به نام پیروس، که میخواست مثلِ اسکندر ترکتازی کند، در این ناحیه پیاده شد.موجِ دیگری از مهاجران، که بیشتر از قومِ آکایایی بودند، شهرهای سیباریس و کروتونا را در امتدادِ خلیجِ تارِنتین تاسیس کردند. حسادت یا رقابتی که میانِ این شهرها درگرفت، کرارا به خونریزی انجامید و خلاقیت و شورِ مخربِ یونانیان را نشان داد. بازرگانی میانِ یونانِ خاوری و ایتالیای باختری از دو راه انجام میگرفت: یکی از راهِ دریا و دیگری از راهی که قسمتی از آن در خشکی و قسمتی دیگر در دریا بود. کشتیهای تجاری، که از راهِ دریا رفت و آمد داشتند، از کروتونا میگذشتند، در آنجا معاملاتی انجام میدادند، و سپس به رگیوم میرفتند و حقوقِ گمرکی میپرداختند. آنگاه بقیه ی سفرِ دریا را با هراس میپیمودند، زیرا در معرضِ خطرِ حمله ی دریازنان و جریانهای پرتلاطمِ تنگه ی سینا قرار داشتند. بالاخره، پس از طیِ این راهِ پرخطر، به اِلِئا و کومای یعنی دورترین کوچگاه های یونان در ایتالیای شمالی میرسیدند. اما برخی از بازرگانان، برای پرهیز از مخاطرات و فرار از پرداختِ حقوقِ گمرکی، کالاهای خود را در سیباریس پیاده میکردند و از آنجا تا ساحلِ لائوسِ باختری، که تقریبا پنجاه کیلومتر راه است، آنها را از راهِ خشکی میبردند، سپس به وسیله کشتی به شهر پوسیدون، و از آنجا به بازارهای ایتالیا حمل میکردند.سوباریس، که در مسیرِ جاده ی تجاری، مقامی ممتاز داشت، از ثروتِ فراوان و رفاه، عمومی بهره مند شد و، اگر بتوان گفته های دیودوروسِ سیسیلی را باور کرد، جمعیتِ آن به سیصد هزار تن رسید، و چندان توانگر شد که در میانِ شهرهای یونان نظیر نداشت و کلمه ی“سوباریسی” درست مترادفِ کلمه ی“اپیکوری” یعنی “لذت طلب” شد. در سوباریس، بردگان کارهای سخت را انجام میدادند و آزادگان لباسهای فاخر میپوشیدند و در خانه های مجلل و مرفه منزل میکردند و گواراترین غذاهای وارد شده از خارج را میخوردند(بنابر گزارشِ آتِنایوس، حقِ “اختراعِ” کسانی که خوراک یا شیرینیِ جدیدی میساختند، مدتِ یک سال محفوظ میماند. شاید مردم از سرِ شوخی، آتِنایوس را به خطا افکنده باشند. ). پیشه ورانی که پیشه ی آنان ایجادِ صدا میکرد، اجازه نداشتند در داخلِ شهر به کار پردازند. در برخی از راه ها، در قسمتهای اشراف نشین شهر، چادرهایی میزدند تا گذرندگان از آسیبِ باران و گرما در امان باشند. به طوری که ارسطو میگوید، آلکیستِنِس، از اهالیِ سوباریس، جامه ی گرانبهایی میپوشید که دیونیسیوسِ اول، جبارِ سیراکوز، بعدها آن را به بهایی معادل 720،000 دلار امریکایی فروخت. سمِندیروسِ سوباریسی هنگامی که برای خواستگاریِ دخترِ کلیستِنِس به سیکیان رفت، هزار خادم همراه داشت.سوباریس تا سالِ 510، که با همسایه ی خود کروتونا به جنگ پرداخت، زندگیِ بسیار آرام و خوبی داشت.مطابق یک روایتِ غیرِ موثق، تعدادِ لشکریانِ سوباریسی که به جنگِ مردمِ کروتونا رفتند به سیصد هزار نفر میرسید. همین سندِ غیرِ موثق تایید میکند که مردمِ کروتونا بزودی لشکرِ سوباریس را آشفته ساختند، زیرا آهنگی را که اسبهای سوباریسی با آن به رقص در میآمدند، نواختند و اسبهای لشکریانِ سوباریس را به رقص درآوردند. و آنگاه به میانِ سپاهیانِ سوباریس افتادند و دست به کشتار زدند. سپس شهرِ سوباریس را غارت کردند و سوزاندند، به طوری که در ظرفِ یک روز از صفحه ی روزگار محو شد. شصت و پنج سال بعد که هرودوت و بعضی دیگر از مردمِ آتن کوچگاهِ "توری ای" را در نزدیکیِ محلِ سوباریس بنا کردند، اثری از آثار این شهرِ بزرگ، که روزی از پرافتخارترین مداینِ یونان به شمار میرفت، نیافتند.II - فیثاغورس، حکیم کروتوناکروتونا عمری درازتر از سوباریس داشت. این شهر در 710 ق م ساخته شد و از مراکزِ بزرگِ صنعت و تجارت گشت و تا عصرِ ما دوام آورد. بندرِ این شهر تنها لنگرگاهِ طبیعیِ میانِ تاراس و سیسیل است، و در عهدِ باستان، کشتیهایی که مالُ التجاره به مقصدِ سوباریس میبردند، ناچار در آنجا توقف میکردند. پس، با وجودِ بحرانها و شکستهای بسیار، هیچ گاه از اهمیتِ تجارتیِ شهر و فعالیتِ مردم آن نکاست. در این شهر ورزشکارانِ بزرگ و معروفی مانندِ "میلو" پرورش یافتند، و بزرگترین مدرسه ی پزشکیِ “یونانِ بزرگ”در آن تاسیس شد( Graecia Magna، نامی که رومیان به شهرهای یونانیان در جنوب ایتالیا دادند. ) .کروتونا آب و هوایی سالم داشت، و شاید به همین سبب بود که فیثاغورس بدان روی آورد. نامِ یونانیِ فیثاغورس به معنیِ “زبانِ "پای تی یَن"” است، و "پای تی یَن" نامِ یکی از وَخشهای معبدِ آپولون در دلفی است. بسیاری از پیروانِ فیثاغورس گفته اند که او همانا آپولون بود، و کسانِ بسیار ادعا کرده اند که نورِ خداییِ او را به چشم خود دیده اند. مطابقِ روایاتِ مُتَواتِرِ تاریخی، فیثاغورس در حدودِ 580 در ساموس متولد شد، در کودکی نشانه های نبوغ در او دیده شد، سالها برای ساختنِ شخصیتِ خود تلاش کرد، و سی سال از عمرِ خویش را به سفر گذرانید. هِراکلیتوس که در مدح اِمساک می وَرزَد، میگوید: “فیثاغورس بیشتر از هرکس در تحقیق و بحث میکوشید.” روایات حاکی است که فیثاغورس به بِلادِ عرب وسوریه و فنیقیه و کَلده و هند و گُل سفر کرد، و در بازگشت، این پندِ بزرگ و شگفت انگیز را به جهانگردان ارزانی داشت: “هر گاه به خارج از دیارِ خود سفر میکنی، مرز و بومِ خود را فراموش کن.” یعنی به هر شهرِ بیگانه که میروی، تعصب را از خود دور کن. تردید نیست که فیثاغورس به مصر رفته و در آنجا با کاهنان بحث کرده و اَختَرشناسی و هندسه را آموخته و چه بسا که برخی از خرافاتِ رایج را هم فرا گرفته است. چون به ساموس بازگشت، با طغیانِ پولیکریتیس مواجه شد و به کروتونا مهاجرت کرد. در این وقت، متجاوز از پنجاه سال داشت.در کروتونا به تدریس پرداخت و شخصیتِ نافذ، دانشِ فراوان، و استقبالِ او از طُلابِ مرد و زن باعث شد که صدها شاگرد بدو روی آورند. فیثاغورس دویست سال پیش از افلاطون، اصولِ تساویِ زن و مرد را اعلام داشت و عملا رعایت کرد. با این وصف، معتقد بود که زنان از لحاظِ طبیعی از مردان متفاوتند و این دو گروه وظایفی متفاوت دارند. از این رو به شاگردانِ زن، علاوه بر فلسفه و آداب، فنونِ خانه داری و مادری نیز می آموخت. مردمِ آن روزگار، زنانِ فیثاغورسی را عالیترین نمونه ی زنانِ تاریخِ یونان دانسته اند.فیثاغورس برای شاگردانِ خویش قوانینی وضع کرد، چندانکه گویی میخواهد مدرسه اش را به صورت یک دیر درآورد. مطابقِ این قوانین، کسی که واردِ مدرسه ی او میشد، پیمانِ وفاداری با استادِ خود و دیگر شاگردان میبست. بر طبقِ روایاتِ تاریخی، اعضای این جمع به صورتِ اشتراکی میزیستند. خوردنِ گوشت و تخم مرغ و لوبیا برای ایشان ممنوع بود، ولی شراب ممنوع نبود، هر چند که فیثاغورس پیروانش را به نوشیدنِ آب توصیه میکرد و چنین توصیه ای در سرزمینِ کم آبِ ایتالیای جنوبی، توصیه کننده را به خطر می اندازد. درباره ی تحریمِ گوشت، میتوان گفت که این تحریم با عقیده ی تناسخ ارتباط داشته است; مردمان باید از خوردنِ گوشتِ نیاکانِ خود برحذر باشند. با این وصف، گویا گاه گاهی تخلف از این قانون برای طُلاب میسر بوده است، چنانکه برخی از مورخانِ انگلیسی نوشته اند، میلونِ کُشتی گیر، که یکی از فیثاغورسیان بوده است، چگونه میتوانسته است، بدونِ خوردنِ گوشت، نیرومندترین مردِ یونان بشود. یکی دیگر از موادِ نظامنامه ی فیثاغورسی، تحریمِ کشتنِ حیواناتِ بی آزار و انهدامِ درختان بود. طلاب بایستی لباسهای ساده بپوشند و از جلال و تَبَختُر رو گردانند، هیچ گاه خود را به خنده نسپارند و در عینِ حال عبوس نباشند.سوگند خوردن جایز نیست، انسان باید چنان رفتار کند که مردم سخنانِ او را بدونِ سوگند بپذیرند. قربانی کردن برای خدایان کاری ناروا به شمار میرفت، ولی عبادت در قربانگاهایی که به خون آلوده نباشند، روا بود. هر فرد وظیفه داشت که در پایانِ هر روز یکایکِ کارهایی را که در سراسرِ روز انجام داده است، موردِ داوری قرار دهد و به محاسبه ی نَفس پردازد.فیثاغورس خود این قوانین را در کمالِ دقت رعایت میکرد. همین شیوه سبب شد که در میانِ طلاب، قدرت و احترام یابد، به طوری که سختگیریهای او را بدونِ اندکی مخالفت تاب آورند و، در هر بحثی، به او اِسِتناد جویند و برهانِ قاطعِ آنان این جمله باشد: “او خود چنین فرمود.” گفته اند که استاد هرگز به هنگامِ روز باده گساری نمیکرد، و قوتِ غالبِ او نان و عسل و سبزی بود; ردایی سفید و پاکیزه میپوشید و هرگز شنیده نشد که به عشق ورزی پردازد، در خوراک افراط ورزد، در خنده و مزاح و افسانه پردازی مستغرق شود، یا به مجازاتِ دیگران، حتی بردگان، دست زند. تیمونِ آتنی درباره ی او میگفت: “وی شعبده بازی است که مردم را با سخن میفریبد و در شکارِ آنان میکوشد.” اما اِخلاصی که همسرش تِئانو و دخترش "دامو" به او داشتند، ناقضِ عقیده ی تیمون است. این دو، که به فیثاغورس بسیار نزدیک بودند، بهتر داوری میتوانند.دیاجِنیس لِرشِس میگوید: “وی یادداشتهای خود را به دامون سپرد و دستور داد که آنها را به خارج از خانه نبرد و فاش نکند. با اینکه دامون میتوانست آنها را در مقابلِ مالِ فراوانی بفروشد، از دستورِ پدرِ خویش پا فراتر نگذاشت. زیرا اجرای اوامرِ پدر را بر زَر ترجیح میداد. این اقدامِ دامون شایانِ اهمیتِ بسیار است، زیرا زنان معمولا به زَر علاقه ی وافر دارند.” شرطِ پیوستن به انجمنِ فیثاغورسی، علاوه بر تطهیرِ جسم از راهِ پرهیز و خویشتنداری، دستیابی بر طهارتِ روحی از راهِ تحصیل معارف بود. شاگردِ تازه وارد میباید که “سکوتِ فیثاغورسی” را مدتِ پنج سال اکیدا مراعات کند، و گویا منظور از “سکوتِ فیثاغورسی” تمکینِ بی چون و چرا به اوامرِ انجمن بود.مبتدی پس از پنج سال تعلیم، به عضویتِ انجمن مُشَرَف میشد و برای استفاده از محضرِ شخصِ فیثاغورس رُخصَت مییافت. به این ترتیب، شاگردان به دو گروهِ بیرونی و درونی تقسیم میشدند، و شاگردانِ درونی میتوانستند فلسفه ی سِرّیِ استاد را درک کند. برنامه ی تدریس مرکب از چهار درس، یعنی هندسه و حساب و نجوم و موسیقی، بود. چنانکه مشاهده میشود، تدریسِ ریاضیات در آغازِ این برنامه قرار دارد، و مقصود از آن ریاضیاتِ عملیِ مصریان نبود، بلکه ریاضیاتِ نظری بود و به طرزی منطقی در کمیّاتِ بحث میکرد و در تنظیمِ فکر و استدلالِ صحیح، موثر میافتاد(ظاهرا فیثاغورسیان نخستین یونانیانی هستند که کلمه mathematike به معنی “ریاضیات” (mathematics) به کار بردند. اصل این کلمه، mathema تا آن زمان بر هر گونه آموزشی اطلاق میشد. ). هندسه ی نظری، در عصرِ فیثاغورس، مجموعه ای بود شاملِ قضایا و بَراهین، و شاگرد با هر گامی که در این راه برمی داشت، درباره ی رموزِ جهان، اطلاعاتِ بیشتری به دست میآورد. روایاتِ مُتَواتِرِ یونانی میرسانند که فیثاغورس خود بسیاری از قضایای نظریِ هندسه را کشف کرد، مانندِ قضیه ی تساویِ مجموعِ زوایای داخلیِ هر مثلث با دو زاویه ی قائمه، و قضیه ی تساویِ مربعِ وتر در مثلثِ قائم الزاویه با مجموعِ مربعاتِ دو ضلعِ دیگر. آپولودوروس میگوید که استاد چون موفق به کشفِ قضیه ی اخیر شد، به شُکرانه موفقیتِ بزرگِ خود، یکصد حیوان قربانی کرد. این سخن مسلما صحیح نیست، زیرا قربانی کردن با فلسفه ی فیثاغورس نمیسازد.فیثاغورس، برخلافِ ما، نخست به تدریسِ هندسه، و سپس به حساب میپرداخت. علمِ حسابِ فیثاغورسی یک فنِ عملی نبود و به عنوانِ وسیله ی شمارش آموخته نمیشد، بلکه بحثی نظری درباره ی اعداد بود. نَحله ی فیثاغورسی برای نخستین بار؛ به برخی از تقسیماتِ اعداد پِی برد: عددِ فرد و عددِ زوج و عددِ اول و عددِ تجزیهپ ذیر. نظریه ی تناسب را پِی ریزی کرد و، به وسیله ی آن نظریه ؛و به کمکِ تطبیقِ مساحات، جبرِ هندسی را به وجود آورد. شاید در پرتوِ کشفِ نظریه ی تناسب بود که نَحله ی فیثاغورسی: موسیقی را بر نسبتهای عددی مبتنی کرد. در این مورد داستانی مانده است: روزی فیثاغورس بر دُکانِ آهنگری میگذشت. از شنیدنِ صداهای برخوردِ پُتکها بر سِندان تشخیص داد که بر اثرِ تفاوتِ وزنِ پُتکها، صداها از یکدیگر متفاوتند، و نتیجه گرفت که میانِ اصوات نسبتهایی برقرار است که تعبیرِ عددی دارند. در کُتُبِ قدما تجربه ی ذیل را به او نسبت داده اند: اگر دو ریسمان با ضخامتِ متساوی داشته باشیم و طولِ یکی از این دو ریسمان دو برابر دیگری باشد، چون مِضرابی به آنها بکشیم، نوای آنها یک اوکتاو خواهد بود. اگر یکی از آن دو ریسمان، یک برابر و نیمِ دیگری باشد، نوایِ "یک پنجم" (دو، سُل) خواهند داشت. و اگر طولِ یکی ،"یک ثلث" بیش از طولِ دیگری باشد، نوایِ "یک چهارم" (دو، فا) خواهند داد. بدین طریق، میتوان همه ی آهنگهای موسیقی را با یک میزانِ ریاضی سنجید و آنها را با اصطلاحاتِ ریاضی تعبیر کرد. به گمانِ فیثاغورس، چون همه ی اجسامی که در فضا حرکت میکنند، به فراخورِ حجم و سرعتِ حرکتِ خود، موجدِ صوت میشوند، هر سیاره، بر اثرِ حرکت به دور زمین، صوتی متناسب با سرعت و فاصله ی خود به وجود میآورد، و از اصواتِ سیارات، آهنگِ موزونِ “موسیقیِ افلاک” ساخته میشود. متاسفانه ما هیچ گاه موسیقیِ افلاک را در نمییابیم، زیرا در سراسرِ عمر آن را شنیده ایم، گوشِ ما از آن پر است.فیثاغورس عالم را جسمی کُرَوی و دارای حیات میداند. مرکزِ عالم زمین است. زمین نیز جسمی کروی است و، مانندِ دیگر سیارات، از غرب به شرق دوران میکند. زمین شاملِ پنج منطقه است: منطقه سردِ شمالی (شمالگان)، منطقه سردِ جنوبی (جنوبگان)، منطقه تابستانی، منطقه زمستانی، و منطقه استوایی. قسمتی از کره ماه که دیده میشود، رو به روی خورشید قرار گرفته، و بزرگی و کوچکیِ این قسمت در نظرِ ما تابعِ مقدارِ زاویه ی حادث از مواجهه ی ماه است با زمین. خسوف: ناشی از حایل شدنِ زمین با جرمی دیگر است میانِ ماه و خورشید. به قولِ دیاجِنیس لِرشِس، فیثاغورس نخستین دانشمندی است که قایل به کُرَویَتِ زمین شد و جهان را به اعتبارِ نظمش، کوسموس1 نامید. به معنی نظام یا هماهنگی. باید اعتراف کرد که بررسیهای فیثاغورس بیش از تحقیقِ هر دانشمندِ دیگر، در پِی ریزیِ علومِ طبیعیِ اروپا موثر واقع شده است. ولی کارِ او فقط کارِ علمی نیست، به فلسفه نیز میپردازد. ظاهرا نامِ “فلسفه” از اوست. میگفت که در جهان هیچ کس “دانشمند” نیست، بلکه کسی که در پِیِ دانش باشد، “دانش دوست” است، از این رو امثالِ خود را “دوستارِ دانش” (فیلسوف) میخواند. در عصرِ او، کلمه ی “فیلسوف” و “فیثاغورس” مترادف شدند. در حالی که طالس و سایرِ متفکرانِ میلٍتوس علت و مبداِ اشیا را در ماده میجستند، فیثاغورس آنها را در شکل و تناسبِ صوری یافت. پس از آنکه روابطِ منظم یا نسبتهای موسیقی را کشف کرد، وجودِ سیارات را هم، تابعِ نظم ها یا نسبتها شمرد. همانندِ بسیاری از فلاسفه، به وحدت گرایید و اعلام داشت که این روابط و نظمها در همه جا موجودند، و ذاتِ آنها همانا عدد است. اسپینوزا، قرنها پس از فیثاغورس، میگوید: “دو جهان وجود دارد، یکی جهانِ اشیا یا جهانِ حسی، که در احساسِ انسانی میگنجد; دیگری جهانِ فلاسفه یا جهانِ قوانین و حقایقِ ثابت که عقل آن را درک میکند، و تنها عالمِ حقیقیِ جاویدان، جهان ِدوم است. بنابراین، فیثاغورس ذاتِ ابدی و بنیادیِ هر چیز را تناسبات و روابطِ عددیِ موجود میانِ اجزای آن چیزی میداند.(علم سعی دارد که تمامِ پدیده ها را به صورتِ کَمّی، ریاضی، و قابلِ سنجش تَبیین کند. شیمی عناصر را به صورتی ریاضی بیان میکند، فیزیک نمودهایی مانندِ برق و مغناطیس و جاذبه را به صورتِ فرمولهای ریاضی در میآورد، نجوم اساسا ریاضیاتِ فلکی است. برخی از فیلسوفانِ معاصر میخواهند فلسفه را هم جامه ای ریاضی بپوشانند. ) چه بسا سلامتی، وجودِ یک رابطه ی صحیحِ ریاضی، یا یک تناسب؛ میانِ اجزا و عناصرِ بدن باشد. شاید حتی روح هم یک عدد باشد.عرفانِ فیثاغورسی، با آنکه از مصر و خاورِ نزدیک الهام گرفت، به راهِ مستقلی افتاد.فیثاغورس نَفس را شاملِ سه جز میداند: عاطفه، شهود، و عقل. میگوید قلب مرکزِ عاطفه است، و مراکزِ شهود و عقل در مغز. عاطفه و شهود از صفاتِ مشترکِ انسان و حیوان است،(باید توجه داشت که فیثاغورس مانندِ پاستور، تولیدِ خَلقُ الساعه را منکر شد و گفت که همه ی حیوانات از یکدیگر به وسیله ی تُخَمه زاده میشوند. ) ولی عقل اختصاص به انسان دارد و امری جاویدان است. فیثاغورس میگوید که نَفسِ انسان، پس از مرگِ او، در برزخ پاک میشود و به زمین باز میگردد و در جسمی جدید حلول میکند، و این جریانِ نامتناهیِ تناسخ قطع نمیشود، مگر با یک زندگیِ کاملا پرهیزکارانه. فیثاغورس برای سرگرم کردنِ پیروان یا تقویتِ اعتقادِ ایشان میگفت که روحِ او یک بار به صورتِ یک زنِ بدکار و بارِ دیگر به صورتِ یوفوربوسِ قهرمان بدین جهان آمد. مدعی بود که جنگهای تروا و محاصره ی آن را به یاد می آورد و، در معبدِ آرگوس، زِره روزگارانِ قدیمِ خود را باز شناخته است. روزی از شنیدنِ زوزه سگی کتک خورده، فورا به نجاتِ او برخاست و گفت در ناله و فریادِ این سگ صدای دوستِ مُرده خود را تشخیص داده است. با توجه بدین نکته که فکرِ تناسخ، در زمانی واحد، هم در هند و هم در نَحله ی اسرارِ اورفِئوسی و نَحله ی فیثاغورسی رسوخ کرده است، میتوان پی برد که در قرنِ ششم ق م یونان و افریقا و آسیا با هم ارتباطِ فکری داشته و یکدیگر را تحتِ نفوذ قرار داده اند.چنانکه میبینیم، در فلسفه ی اخلاقیِ فیثاغورسی، روحِ بدبینیِ هندی با روحِ روشن بینی و خوش بینیِ افلاطون آمیخته است. هدفِ زندگی در آیینِ فیثاغورسی، این است که انسان، به نیروی فضیلت، از حلول در اَبدان خلاصی یابد. فضیلت، هماهنگیِ روح است در درونِ خود و با خدا. گاهی میتوان این هماهنگی را به طورِ تَصَنُعی به دست آورد; از این رو، فیثاغورسیان، مانندِ کاهنان و پزشکانِ یونانی، موسیقی را برای علاجِ امراضِ عصبی و اِعاده ی اعتدالِ فرد، تجویز میکردند. ولی هماهنگیِ عمیق، از راهِ فهمِ حقایقِ باطنی به دست میآید. این حقایق به انسان: فروتنی و اعتدال میبخشند و راهِ صواب را بدو مینمایند. نقیضِ هماهنگیِ عمیق، پریشانی و اِفراط و گناه است، و به شِقاوت می انجامد. عدالت واقعیت دارد، و هر گناهی دیریا زود کیفر مییابد. کُنهِ فلسفه ی اخلاقیِ افلاطون و ارسطو از اینجا نَشئَت گرفت.فلسفه ی سیاسیِ فیثاغورسی را باید فلسفه ی افلاطون، ولی مُقَدَم بر افلاطون دانست. بنابر اخبارِ قدیم، در انجمنِ فیثاغورس یک نوع مسلکِ اشتراکیِ اشرافی بر قرار بود. زن و مرد میبایست در استفاده از همه ی امکاناتِ خود شریک باشند، در مجالسِ درس مُشترکا حضور یابند، برای رسیدن به فَضیلت و فکرِ عالی از راهِ ریاضی و موسیقی و فلسفه ،وَرزیده شوند، و خود را وقفِ اداره ی دولت کنند. فیثاغورس میکوشید تا زِمامِ حکومت به دستِ انجمنِ او افتد، و همین سببِ نابودیِ او و پیروانش شد. پیروانِ او با شورِ فراوان واردِ سیاست شدند و به قدری از اشراف پشتیبانی کردند که افرادِ حزبِ مردمیِ کروتونا علیهِ آنان برخاستند و با کینه و خشم، محلِ اجتماعِ فیثاغورسیان را آتش زدند، گروهی از آنان را کشتند و گروهی دیگر را از شهر بیرون کردند; مطابقِ یک روایت، حتی فیثاغورس را هم گرفتند و به قتل رسانیدند. گفته اند که فیثاغورس، در حینِ فرار، به یک کشتزارِ باقلا برخورد، و چون نمیخواست باقلاها را پایمال کند، متوقف و دستگیر شد، و به قتل رسید. مطابقِ روایتی دیگر، وی به مِتاپونتوم گریخت و در آنجا چهل روز از غذا خوردن امتناع ورزید و بدین وسیله ِانتحار کرد. شاید احساس میکرد که هشتاد سال عمر برای او کافی است.نفوذِ فیثاغورس در طولِ زمان پایدار ماند، و هنوز هم با احترام از او یاد میشود. پیروانِ او سیصد سال به صورتِ انجمنهای کوچکِ متفرق در بلادِ یونان وجود داشتند و دانشمندانی مانندِ فیلولائوس، و حُکامی مانند آرکیتاس، جبارِ تاراس و دوستِ افلاطون، از میانِ ایشان برخاستند. شاعرِ انگلیسی، "وردز ورث"، بدونِ آنکه خود بداند، در مشهورترین اشعارِ خویش، دارای گرایشهای فیثاغورسی بود. افلاطون به افکارِ فیثاغورس دلبستگی داشت و در همه ی نظریاتِ مهمِ خود از او پیروی کرد و مانندِ او دموکراسی را به بادِ انتقاد گرفت و خواستار شد که زمامداران از میانِ فیلسوفان برخیزند و نوعی حکومتِ اِشتراکیِ اَشرافی برپا دارند.افلاطون، همچون فیثاغورس، فضیلت را ناشی از هماهنگی میشمرد، هندسه را دوست داشت، به نیرویِ مخفیِ اعداد معتقد بود، و درباره ی طبیعت و سرنوشتِ نَفس، نظریاتی فیثاغورسی، به میان نهاد. بر روی هم، فیثاغورس: بنیادگذارِ فلسفه و علومِ اروپاست، و این خود برای جاویدان ساختنِ نامِ او کافی است.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۴ فصل 7:یونانیان در غرب-فیثاغورس،
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.