EPISODE · Dec 2, 2020 · 35 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۵ زینوفِنس، فیلسوفِ اِلِئایی
from تاریخ تمدن
فصل هفتم :یونانیان در غربزینوفِنس، فیلسوفِ اِلِئاییاز ایتالیا تا اسپانیاسیسیلیونانیان در افریقازینوفِنس، فیلسوفِ اِلِئاییخرابه های شهر لوکری در باخترِ کروتونا واقع است. این شهر، به عقیده ی ارسطو، به وسیله ی بردگان و زِناکاران و دزدانِ فراری و تبعیدیِ شهرِ لوکریس که در شبه جزیره یونان قرار داشت، برپا شد. شاید ارسطو خواسته است، با این سخن، جهانِ جدید را در برابرِ جهانِ قدیم تحقیر کند. چون زندگیِ مردمِ این شهر، بر اثرِ مفاسدِ اخلاقی، دستخوشِ اختلال شد، ناگزیر نزدِ وَخشِ معبدِ دلفی رفتند و چاره طلبیدند. وخش بدیشان پاسخ داد که باید دست به وضعِ قانون زنند. شاید این سخن را زالِئوکوس به وخش القا کرده باشد، زیرا او بود که در سال 664 قوانینی برای لوکری وضع کرد و گفت که آنها را الاهه ی آتنا در خواب به او آموخته است. این قوانین، اگر نخستین قوانینِ خدایی نباشند، نخستین قوانینی هستند که در یونان به روی کاغذ آمده اند. اهالی لوکری به اندازه ای بدین قوانین علاقه مند شدند که اگر کسی قانونی تازه پیشنهاد میکرد، میبایست ریسمانی به گردن بیندازد تا اگر قانون مورد پسند واقع نشود، بسهولت با همان ریسمان به دارش زنند. یونانیان این قصه را خوش داشتند و به شهرِ کاتانا و "توری" هم نسبت میدادند. مونتِنی نیز مَدلولِ آن را پسندید.مسافری که در ایتالیا از جنوب به طرف شمال میرود، به شهرِ زیبایی میرسد که اهلِ مِسینا، در حدودِ سالِ 730 ق م، آن را ساختند و "رِگی یو" نام نهادند. مسافر اگر از این شهر و نیز از تنگه ی مِسینا، یعنی جایی که محتملا در منظومه ی “اودیسه”، سکایلا و کاریبدیس نام دارد، بگذرد، به محل لائوس و سپس به هایالِیِ قدیم میرسد. هایالِی، که بعدا در روم وِلیا خوانده شد، در تاریخِ یونان به اِلِئا شهرت دارد، و افلاطون هم آن را بدین صورت نوشته است. از میانِ فلاسفه ی قدیم، بسیاری منسوب بدانجا هستند، زینوفِنس اهلِ کولوفون نیز در سال 510 به اِلِئا رفت و نَحله ای فلسفی تاسیس کرد.زینوفِنس مردی بزرگ بود و از دشمنِ خود، فیثاغورس، که مردم او را سخت گرامی میشمردند، چیزی کم نداشت. با نیرویی فراوان کار میکرد و هیچ گاه از کار خسته نمیشد. صاحبِ ابتکار بود و، همچنانکه خود گفته است، مدتِ شصت و هفت سال در سرزمینِ یونان از این سوی بدان سوی گردش کرد، مشاهداتِ خود را گِرد آورد و، به هر جا قدم گذارد، دشمنانی برای خود آفرید. در اشعارِ فلسفیِ خویش که برای مردم میخواند، بر هومر خرده میگرفت; بر سِفاهت و بی تقوایی او میتاخت، و خرافاتِ او را به ریشخند میگرفت. زینوفِنس در اِلِئا بندری ساخت، و عمرِ وی به یک قرنِ کامل رسید. میگفت که هومر و هِزیود کارهایی مانند دزدی و زِنا و فریب، که حتی در خورِ آدمیان نیستند، به خدایان نسبت میدهند و ایشان را ننگین میسازند. اما از سخنانِ وی بر می آید که خود اعتقادی رسمی نداشته است. میگوید: در همه جهان ، کسی یافت نشده و نخواهد شد که درباره ی خدایان اطلاعی قطعی داشته باشد. ...آدمیان چنین میپندارند که خدایان توالد میکنند و لباس میپوشند و، از لحاظِ هیئت و آواز، به آدمیان میمانند. یقینا گاو و شیر اگر میتوانستند مانندِ آدمی نقش بکشند، خدایان خود را به صورتی همچون صورتِ خویش رسم میکردند. همچنین اسب اگر نقاشی میتوانست، خدایان را به هیئتِ اسب میکشید، و گاو اگر نقاش بود، صورت گاو را برای خدایان مناسب میدانست.حَبَشیان خدایان خود را به شکلِ سیاه و "پهن بینی" تصویر میکنند و مردمِ تراکیا چشمانِ کبود و موهای سرخ برای خدایان میکشند. ... خدایی که والاتر از خدایان و آدمیان است، یکی بیش نیست و به هیچ وجه از لحاظِ هیئت و عقل به آدمیان نمیماند. با تمامِ وجودش میبیند و میاندیشد و میشنود، و بر همه ی موجودات، به نیروی عقلِ خویش حاکم است و هیچ گاه خسته نمیشود.به نظر دیاجِنیس لِرشِس، خدای زینوفِنس با هستی؛ عینیت دارد، و بنا بر تعالیمِ او، همه ی اشیا بر طبقِ اصولِ طبیعی از آب و خاک آفریده شده اند، و وجودِ سنگواره های موجوداتِ دریایی در نقاطِ دور از دریاها و بالای کوه ها، دلیلِ آن است که زمانی زمین سراسر در آب غرقه بوده است و، به ظَنِ بسیار قوی، در آینده نیز در آب پوشیده خواهد شد. اما این دگرگونیها و جداییها: عارضی و سطحی است، و در ورای آنها وحدتی حقیقی و اَبَدی وجود دارد که همانا ذاتِ خداست.پارمِنیدِس، شاگردِ زینوفِنس، براساسِ نظرِ استاد، فلسفه ای ایدئالیستی ترتیب داد که در فکرِ افلاطون و افلاطونیان و اروپاییانِ امروزی تاثیری عمیق گذاشته است.IV - از ایتالیا تا اسپانیادر فاصله 30 کیلومتریِ شمالِ اِلِئا، شهرِ پوسیدونیا یا پائِستوم واقع است که مردمِ سیباریس آن را به عنوانِ آخرین پایگاهِ بازرگانیِ منطقه ی میلٍتوس بنا کردند. مسافرِ امروز، پس از یک سفرِ کوتاه، از ناپل و سالِرنو، بدانجا میرسد. مسافری که از این راه میرود، در میانِ دشتی متروک، سه معبدِ بزرگ میبیند. گِل و لایی که جریانِ آبها با خود آورده و روی هم انباشته است، در این نقطه تشکیلِ سدی داده اند و در نتیجه، ناحیه ای که روزگاری محلی سالم بوده است، به کانونِ انواعِ بیماریها تبدیل شده است; و مردمی که با شکیبایی در دامنه های کوهِ "وِزو ویوس" زراعت میکردند، از این دشتهای آفت زده ی مالاریا خیز با نومیدی گریخته اند. دستِ زمان، قسمتهایی از دیوارِ کهنِ این شهر را به جا گذارده است، همچنانکه معابدِ سه گانه ای که یونانیان برای خدایانِ دریا و غَله از سنگِ گچ ساخته اند، بخوبی باقی مانده است، قدیمترین معبد، به ظنِ قوی، معبدِ پوسیدون است. این معبد را اقوامی که با فلاحت و تجارت در منطقه ی مدیترانه معیشت میکردند، در نیمه ی قرنِ ششمِ قرنی که طیِ آن، در فاصله ی ایتالیا تا چین، آثارِ بزرگ و شگفتِ هنری و ادبی و فلسفی به وجود آمد ساختند. سبکِ معماریِ معبد، سبکِ دوری است و ستونهای داخلی و خارجیِ معبد، که نشانه ی علاقه ی فراوانِ یونانیان به ساختِ ستون است، سالم مانده اند. معبدِ دوم نیز به سبکِ دوری ساخته شده است، و با آنکه کوچکتر از معبدِ پوسیدون است، از لحاظِ سادگی و استحکام، به آن میماند. ما این معبد را معبد “دِمِتر” میخوانیم، ولی معلوم نیست که در اصل به نامِ کدام خدا ساخته شده و کدام خدا بویِ قربانیهای آن را استشمام کرده است. اندکی قبل یا بعد از جنگِ ایران، معبدِ سوم بنا شد که بزرگتر و زیباتر از این 2 است.این معبد، که به احتمالِ قریب به یقین برای پوسیدون برپا شد، یکی از برازنده ترین معابدِ این خداست، و از رواقهای آن، منظره ی فریبنده ی دریا را میتوان تماشا کرد. ستونهای فراوانِ این معبد نظرِ بیننده را جلب میکند.در قسمتِ خارجیِ آن، رواقی است مُدَوَر، و در قسمتِ داخلی، رواقی است با ستونهای دو طبقه. براستی نمیتوان باور کرد که این معبدِ مستحکم در قرنِ پنجم ق م بنا شده باشد، زیرا از معابدِ بعدیِ رومیان هم بهتر مانده است. میتوان گفت که سازندگانِ این مراکزِ دینی، مردمی بسیار پرشور و جمالپرست بوده اند و، علاوه بر ذوقِ سرشار، منابعِ ثروتِ هنگفتی هم در اختیار داشته اند. ما، با توجه به ثروتِ هنگفتِ شهرهای کوچک، میتوانیم به مِکنت و شکوهِ شهرهای بزرگی مانند میلٍتوس، ساموس، افِسوس، کروتونا، سیباریس، و سیراکیوز پی بریم.در فاصله ی کوتاهی از محلِ شهرِ ناپل و در ناحیه ی شمالِ آن، در حدودِ سالِ 750، گروهی از ماجراجویانِ کالکیس، اِرِتریا، یوبویان، و گرایا، بندرِ بزرگِ کومای را که قدیمترین شهرِ یونانیِ باختری است، بنیاد نهادند.کومای غلاتِ یونانِ خاوری را به داخلِ ایتالیا میرسانید. مردمِ این شهر، رِگیوم را کوچگاه ساختند و بر تنگه ی مِسینا تسلط ورزیدند و از آن پس، موافقِ مصالحِ خود، عبورِ کشتیهای شهرهایی را که با آن اتحاد نداشتند، تحریم کردند. کشتیهای این شهرها تنها پس از پرداختِ باجی گزاف، اجازه ی عبور مییافتند. مردمِ کومای در جنوب؛ پخش شدند و دیکاراکیا (که بعدها به صورتِ بندرِ رومیِ پُزوئولی درآمد) و نیز نِئاپولیس یا “شهرِ جدید” را (که شهرِ ناپلِ کنونی است) بنیاد نهادند. بازرگانانِ یونانی، پس از بنای این شهرها، با کالاها و فرهنگِ یونانی، متوجه ی شهرِ جدید و بی اهمیتِ رُم شدند و در طرفِ شمال نیز به اِتروریا گراییدند. رومیان، به میانجیِ مردمِ کومای، عده ای از خدایانِ یونان، مخصوصا آپولون و هِراکلِس، را برای پرستشِ خود پذیرفتند.اندکی پیش از آغازِ قرنِ ششم، مردمِ فوکایا به سواحلِ جنوبیِ فرانسه پا نهادند و بندرِ ماسالیا را تاسیس کردند. اینان، که محصولاتِ یونان را از راهِ رودِ رون و شُعَبِ آن تا "آرلِس"و "نایمس"حمل و نقل میکردند، در آن دیار، دوستان و همسرانی گرفتند و کشتِ زیتون و مو را به فرانسویان آموختند و تمدنِ یونانی را گستردند; همین عمل موجب شد که فرانسه بعدا، در روزگارِ قیصر، تمدنِ رومی را هم بآسانی بپذیرد. مردم فوکایا شهرهای آنتیپولیس (آنتیبِ کنونی) و نیکایا (نیسِ کنونی) و موناکو را در سواحلِ خاوری به وجود آوردند، و در غرب به اسپانیا رفتند و شهرهای رودای (روساس)، اِمپوریون (آمپوریاس)، هِمِروسکوپیون، و مایناکا را ساختند. کوچندگانِ یونانی در اسپانیا، بر اثر بهره برداری از معادنِ نقره ی تارتِسوس، ثروتِ فراوانی به دست آوردند، ولی کارتاژیان و اِتروسکها، در 535، بر ایشان شبیخون زدند و نیروی دریایی آنان را یکباره نابود گردانیدند. پس، کوچنشینانِ یونانی در دریای مدیترانه روی به ضعف گذاردند و بعدها نیز قدرتِ از دست رفته را باز نیافتند.V - سیسیلغنیترین کوچنشینِ یونانی در غرب، جزیره ی سیسیل بود که خاکی بسیار حاصلخیز و آتشفشانی داشت و غلاتِ فراوان به بار میآورد. باغهای زیتون و مو و میوه های دیگر به حدِ وفور وجود داشتند. دشتها سرسبز و محلِ چرایِ رمه ها بودند. درختانِ جنگلی در کوه ها میروییدند، و عسل و ماهی بآسانی به دست میآمد. از این رو، این سرزمین را مطلوب یا نظر کرده ی دِمِتر، الاهة کشاورزی، میدانستند.در هزارة سومِ ق م، فرهنگِ دورة نوسنگی در سیسیل برقرار بود. در اواخر هزارة دوم، این فرهنگ جایِ خود را به فرهنگِ عصرِ مفرغ داد. در عصرِ فرهنگِ مینوسی، جزیرة سیسیل با جزیرة کریت و یونان روابط تجاری داشت. در اواخرِ هزارة دوم، سه موجِ مهاجر به سیسیل آمدند. سیکانها از اسپانیا، قومِ الیمی از آسیای صغیر، و سیکلها از ایتالیا. در حدودِ سالِ 800، مردمِ فنیقیه در موتوآ و پانورموس مستقر شدند.از حدودِ سالِ 735 به بعد،یونانیان به سیسیل ریختند و کوچنشینهای ناکسوس، سیراکوز، لِئونتینی، مِسانا، کاتانا، گِلا، هیمِرا، سِلینوس، و آکراگاس را تاسیس کردند. مردمی بومی، در مقابلِ هجومِ یونانیان، یا به کوه ها پس کشیدند یا با یونانیان آمیختند و نژادِ پرشورِ جدیدی به وجود آوردند و یا بردة آنان شدند. اما یونانیان هیچ گاه سراسرِ جزیره را نگرفتند. مردمانِ فنیقیه و کارتاژ، سواحلِ باختریِ جزیره را زیرِ نفوذ داشتند، و مدتِ پنج قرن بینِ آنان و یونانیان جنگ در گرفت. بعدا سیسیل سیزده قرن در زیرِ سلطه ی روم ماند. ولی پس از آن، در قرونِ وسطی، صحنه ی جنگِ شرق و غرب، یعنی نورمانها و مسلمانان شد.هر یک از نواحیِ سیسیل برای خود شهرتی داشتند: کاتانا به قانونهای خوب; جزایرِ لیپاری به زندگی اشتراکی; هیمِرا به شاعرِ خود، سِگِستا، سِلینوس، و آکراگاس به معابدِ خود; و سیراکوز به قدرت و ثروت.کارونداس یک نسل قبل از سولون، قوانینی که به وسیلة بسیاری از شهرهای سیسیل و ایتالیا اقتباس شدند، برای کاتانا وضع کرد. این قوانین، علاوه بر نظمِ عمومی، اخلاقِ خانواده را استحکام بخشید; مثلا، مطابقِ این قوانین، زن یا شوهر میتوانست طلاق بگیرد، ولی پس از طلاق حق نداشت که با کسی جوانتر از همسرِ پیشینِ خود ازدواج کند.کارونداس مقرر داشت که کسی با اسلحه داخلِ مجلسِ شهر نشود. اما روزی خود ندانسته با شمشیر به مجلس رفت و، چون با سرزنشِ مردم رو به رو شد، وعدة جبران داد، و آنگاه خود را کشت.برای اینکه بتوانیم مشکلاتِ فراوانی را که از جنگهای کوچنشینها سرچشمه گرفته بودند، درک کنیم، وضعِ جزایرِ لیپاری را موردِ توجه قرار میدهیم، این جزایر که در شمالِ سیسیل قرار داشتند، در حدودِ سالِ 580 ق م، به وسیلة گروهی از ماجراجویانِ کنیدوس به صورتِ بهشتِ دریازنان درآمد. این ماجراجویان: کاروانهای تجارتی را که از تنگه ها میگذشتند، موردِ دستبرد قرار میدادند و غنایمی را که از این غارتها به دست میآوردند به جزایرِ خود میبردند و چنان عادلانه میانِ خود تقسیم میکردند که عدالتِ آنان ضرب المثل شد. زمینِ جزایر به همگان تعلق داشت، و گروهی از آنان زمین را میکاشتند و محصولات را بتساوی در اختیارِ همگان میگذاشتند. ولی بتدریج تمایلات و تبعیضاتِ فردی در میانِ ایشان پدید آمد. در نتیجه، زمینهایی که همگان از آن بهره بر میداشتند به قطعاتِ کوچکِ مجزا منقسم شد، و زندگیِ مردم از مساوات خالی، و دستخوشِ زد و خورد گشت.در ساحلِ شمالیِ سیسیل، شهرِ هیمِرا واقع است. تقدیر چنین خواست که این شهر مانند پلاتایا دچارِ حوادثِ بزرگ شود. در این شهر، شاعری به نام "ستِسی کورُس"، موافقِ انتظارِ معاصرانِ خود که از حماسه خسته شده بودند، افسانه های یونانی را به صورتی بزمی درآورد و قهرمانانِ کهن ،مانندِ آکیلِس و هلن را طوری وصف کرد که گویی هم عصرِ او بودند. داستانهای عاشقانه ای نیز سرود. سبکی که وی در نقلِ این داستانها دارد، به سبکِ مادریگالهای پرووِنسال، یا سبکِ رومانِ عصرِ ویکتوریا میماند. شعرِ روستایی (پاستورال) هم ساخت و راه را برایِ تِئوکریتوس آماده کرد. قصیدهایی دربارة زندگی و مرگِ چوپانی به نامِ دافنیس، که عشقِ او به کلوئه موضوعِ اصلیِ قصه های یونانی در عصرِ رومیان شد، سرود. درباره هلن هم داستانی عشقی سرود و هلن را، به سببِ گریختنِ او به تروا، خیانتکار شمرد. اما بزودی نابینا شد و نابیناییِ خود را کیفرِ تنظیمِ آن داستان دانست. آنگاه منظومه ای ساخت و در آن هلن را زنی پاک خواند که، پس از ترکِ یونان، به هیچ وجه به تروا نرفته و تسلیمِ پاریس نشده است، بلکه اجبارا یونان را ترک گفته و در انتظارِ شوهرِ خود، مِنِلائوس، چندگاهی در مصر به سر برده است. "ستِسی کورُس"، در پیری، مردمِ هیمِرا را از حکومتِ فالاریس بر حذر داشت،( اخطارِ او به مردمِ هیمِرا به صورتی تمثیلی بود: اسبی چراگاهِ خود را محلِ ترکتازیِ یک گوزن میبیند و برای دفعِ او از انسانی کمک میخواهد. انسان گوزن را میراند، ولی خود با نیزه بر اسب مسلط میشود. ) ولی چون مردم از پذیرفتنِ پندِ او امتناع ورزیدند، به کاتانا هجرت کرد. گورگاهِ او یکی از دیدنیهای سیسیل است.در باخترِ هیمِرا، شهر سِگِستا واقع شده است. آنچه اکنون از آن برجای مانده فقط یک رواق است مشتمل بر چند ستونِ مدور و ناقص که در میانِ گیاه های صحرایی خودنمایی میکند. برای اینکه با بهترین بناهای سیسیل آشنا شویم، باید به طرفِ جنوب، به جانبِ شهرهای بزرگِ سِلینوس و آکراگاس رو کنیم. سِلینوس حیاتِ کوتاه و غم انگیزی داشت. در 651 ق م به وجود آمد و در 409 به دستِ کارتاژیها منهدم شد. هفت معبدِ بزرگ به سبکِ دوری داشت، معبدها که دارای گچکاریهایی با تصویر و نقشهای برجستة کم ارزش بودند، بر اثرِ زلزله ویران شدند، و جز ستونهای فرو ریخته و سرستونهایی که بر زمین افتاده اند، از آنها چیزی باقی نماند.شهرِ آکراگاس، که رومیان بدان آگریگِنتوم گفته اند، در قرنِ ششم، وسیعترین و غنیترین شهرِ سیسیل، و واقع در دامنة تپه ای بود. خیابانهای شلوغ و بازارهای پرهیاهو و قَلعة عظیمی داشت، که سر به آسمان کشیده بود. زمیندارانِ آن، مانندِ اشرافِ سایرِ شهرها، حکومت را به یک تن دیکتاتور که وابسته به طبقة متوسط بود سپردند. در 570، فالاریس حکومت آکراگاس را ربود و، با اتخاذِ طریقة مخصوصی برای شکنجه کردنِ مخالفانِ خویش، نامِ خود را جاویدان کرد. وی برای شکنجه کردن، گاوی از برنج ساخته بود و دشمنانِ خود را در داخلِ آن بریان میکرد. سازندگانِ این گاو، به دستورِ فالاریس، لوله هایی در درونِ آن نهاده بودند که فریاد و نالة قربانیان را همانندِ نعرة گاو، میگردانید. با وجودِ جنایاتِ فالاریس و جنایاتِ ستمکارِ دیگری به نامِ تِرون که پس از وی حکومت کرد، آکراگاس در عصرِ این دو تن، از نظمِ کاملِ سیاسی و آرامشِ فراوان برخوردار شد و گامهای بلند در راهِ پیشرفتِ اقتصادی برداشت، به طوری که بازرگانانِ آکراگاس در آن روزها، مانندِ بازرگانانِ سِلینوس و سوباریس و کروتونا، به تمولِ عظیم رسیدند. ثروتمندانِ یونانِ قدیم که در برابرِ اینان اهمیتِ خود را از دست دادند، بدیشان حسد میورزیدند و میگفتند که آن تازه به دوران رسیده گان، تنها به گِرد آوردنِ تجملات علاقه مندند و از ذوق و هنر بی بهره اند. معبدِ زئوس در آکراگاس از حیثِ عظمت نظیر نداشت، و پولوبیوس در وصفِ آن میگوید: “هیچ معبدی از لحاظِ وسعت و استحکام برتر از آن نیست.” چون این معبد در نتیجة جنگها و زلزله ها نابود شده است، نمیتوان دربارة هنر و ذوقی که در آن به کار رفته است نظر داد. معابدی که بعدا در عصرِ پِریکلس ساخته شدند، از لحاظِ حجم، از آن کوچکترند. از این معابد تنها معبدِ “کُنکورد” (وفاق) تقریبا کامل بر جای مانده است. از معبدِ هِرا تنها چند ستون برپاست که زیباییِ آنها انسان را تحتِ تاثیر قرار میدهد و نشان میدهد که ذوقِ یونانی تنها در آتن جلوه نکرد، بلکه یونانیانِ تجارت پیشة غرب نیز تکاملِ هنر را صرفا در جِسامت ندانستند. شهرِ آکراگاس زادگاهِ اِمپدوکلِسِ فیلسوف است، و دور نیست که او، برخلافِ مشهور، زندگانی را در آنجا بدرود گفته باشد، و نه در دهانه آتشفشانِ اِتنا.. اشاره است به شایعة خودکشیِ اِمپدوکلِسِ در دهانه آتشفشانِ اِتنا. م. سیراکوزِ کنونی در آغاز ،قریه ای بود واقع در دماغة اورتیگیا. گروهی از مردمِ کُرینت در قرنِ هشتم، برای اشغالِ این شبه جزیرة کوچک که شاید در آن وقت جزیرة کامل بود، بدانجا کوچیدند و بسیاری از بومیان را به داخلِ جزیره راندند و کَم کَم، مانندِ هر گروهِ نیرومندی که واردِ سرزمینِ پهناوری میشود، فزونی یافتند.پس، این جزیره، که محیطِ آن 5,22 کیلومتر است، دارایِ نیم میلیون جمعیت شد و به صورتِ بزرگترین شهرِ یونان در آمد. مردمِ محرومِ شهر به اتفاقِ بردگان، یعنی بومیان، دست به انقلابی بزرگ بر علیهِ اشرافِ صاحبِ زمین زدند و در سالِ 495 حکومت را از کفِ اشراف بیرون آوردند و خود، زِمامِ امور را به دست گرفتند. ولی، اگر بتوان سخنانِ ارسطو را باور کرد، این دموکراسی از ایجادِ نظم عاجز ماند. پس، گِلون، از مردم گِلا، به سال 485 قیام کرد و با خُدعه حکومتی دیکتاتوری برقرار کرد. وی، مانندِ سایرِ دیکتاتورها، حاکمی مقتدر و بیباک بود و به هیچ قرار و عهدی پابند نمیشد و همة مبادیِ اخلاقی و آدابِ سیاسی را مسخره میکرد.اورتوگیا را به صورتِ دژی نفوذناپذیر برای حکومتِ خویش ساخت و ناکسوس، لِئونتینی، و مِسانا را تسخیر کرد. سپس، برای اینکه بتواند سیراکوز را زیباترینِ پایتختهای یونان گرداند، اهالیِ خاورِ سیسیل را موظف به پرداختنِ مالیاتهای سنگین کرد. هرودوت در این باره با اظهارِ تاسف میگوید: “و بدین طریق گِلون پادشاهی بزرگ شد.”(لوکیانوس میگوید: “گِلون نَفَسی بدبو داشت، ولی کسی جرئت نمیکرد که او را از آن آگاه کند. عاقبت زنی بیگانه که با او سر و سِری داشت، مطلب را بدو گفت. گِلون برآشفت و نزدِ زن خود رفت و به او ایراد کرد که چرا او را از بوی بدِ دهان آگاه نساخته است. زن هراسید و مُتِعَذِر شد که چون با مردی جز او تماس نداشته است، تصور میکرده است که همة مردان چنین هستند.” ) هنگامی که کارتاژیان، همزمان با حرکتِ ناوگانِ خشیارشا به سوی آتن، لشکری که تنها به تعدادِ کمتر از لشکرِ ایرانیان بود، برای گرفتنِ جزیرة بهشتی (سیسیل) از دست یونانیان گسیل داشتند، گِلون اعتباری دوباره به هم رساند و ناپلئونِ معبودِ سیسیل شد. سرنوشتِ سیسیل به سرنوشتِ یونان پیوند خورده بود، چرا که در همان ماه یا بنا بر رویاتِ او همان روز گِلون با هامیلکار در هیمِرا مَصاف داد، و تِمیستوکِلس با خشیارشا در سالامیس.VI - یونانیان در افریقاکارتاژیان حق داشتند که باطنا بیمناک باشند، زیرا یونانیان حتی در سواحلِ افریقای شمالی نیز شهرهایی آباد ساختند و اندک اندک بازرگانیِ آنجا را به دست گرفتند. از سالِ 630 به بعد، جمعی از قومِ دوری از تِرا به "سای رینی"، واقع در کارتاژ، و نیز به مصر کوچیدند. اینان در ورای بیابانها، سرزمینی یافتند با خاکی حاصلخیز و بارانی فراوان. بارندگی: چندان بود که، به گمانِ بومیانِ آن ناحیه، گویی آسمانِ آنجا سوراخ دارد و باران از آن فرو میریزد. یونانیان بخشی از این سرزمین را چراگاهِ حیواناتِ خود کردند و به صدورِ پشم و پوست پرداختند. محصولاتِ شبه جزیرة یونان را هم به افریقا رساندند. گیاهانِ خوراکی و دارویی که در آنجا به بار میآمد سخت موردِ علاقة یونانیان قرار گرفت، و صنایعِ دستیِ محلی نیز بسیار ترقی کرد، تا آنجا که گلدانهای "سای رینی" از بهترین آثارِ هنری محسوب شدند. "سای رینی" از منابعِ ثروتِ خویش به بهترین وجه بهره برداری کرد و باغهای دلگشا و مراکزِ بازی و معابد و مجسمه های عالی برپا داشت. آریستیپوسِ فیلسوف از این شهر برخاست و، پس از چندی جهانگردی، به زادگاهِ خود بازگشت و نَحله ای فلسفی ترتیب داد.یونانیان در مصر نیز، که مردمش بیگانگان را خوش نداشتند، رحلِ اقامت افکندند و سرانجام، با ضبطِ آن، برای خود یک امپراطوری به وجود آوردند. در حدودِ سالِ 650، مردمِ میلٍتوس به ساختنِ یک پایگاهِ بازرگانی در نوکراتیس، در کنارِ رودِ نیل، دست زدند. "پسام تیک"، فرعونِ مصر، که میخواست مزدورانِ یونانی را در سپاهِ خود به خدمت گیرد و از تجارتِ یونانیان بهره ای ببرد، مخالفتی نکرد. آحمُسِ دوم تا حدودِ وسیعی به یونانیانِ مهاجر، خود مختاری داد. پس، یونانیان توانستند نوکراتیس را به صورتِ شهری صنعتی درآورند و ظرفهای سفالیِ ظریف تولید کنند. بالاتر از اینها، نوکراتیس مرکز تجاریِ مهمی شد، و به مبادلة زیتون و شرابِ یونان و گندم و کتان و پشمِ مصر و عاج و طلا و کُندُرِ سرزمینهای داخلِ افریقا اشتغال ورزید. سنن و آدابِ دینی و فنِ معماری و مجسمه سازی و علومِ مصری، همراهِ کالاها به یونان انتقال یافت.اگر اکنون از نوکراتیس به آتن بازگردیم، میتوان گفت که گِرداگِردِ یونان گشتی زده ایم، و البته چنین گَشتی برایِ دریافتِ تمدنِ یونانی و تحولاتِ آن سخت سودمند است. ارسطو تاریخِ سیاسیِ 158 کشور-شهرِ یونانی را برای ما نقل کرده است. ولی هزارها کشور-شهرِ دیگر هم وجود داشته است. هر یک از این شهرها در عرصة بازرگانی و صنعت و پیشرفتِ فکریِ یونان، سهمی بسزا داشته اند. با اینهمه، میتوان گفت که شعر و نثر، علومِ ریاضی و طبیعی و فلسفة اولی، و علم و تاریخ و خطابة یونانی، عمدتا در کوچگاه ها، و نه در شبه جزیرة یونان، پدید آمدند. به مددِ این کوچگاه ها بود که فرهنگهای مصر و مشرق زمین به یونان رسید، و تمدنِ یونانی، که همانا پرمایه ترین فراوردة تاریخ است، قوام یافت و تدریجا به آسیا و افریقا و اروپا منتقل شد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۵ زینوفِنس، فیلسوفِ اِلِئایی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.