EPISODE · Dec 4, 2020 · 36 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۷ خدایان اولمپی
from تاریخ تمدن
فصل هشتم :خدایان یونانسرچشمه شرک یونانیانسلسله مراتبِ خدایانخدایان اولمپیخدایان اولمپیخدایانی که تاکنون از آنها سخن گفتیم، در نظرِ یونانیان، از لحاظِ شهرت (ولی نه از نظرِ احترام و اهمیت) در درجة دوم قرار داشتند. به همین جهت، در اشعارِ هومر فقط نامِ بعضی از آنها آمده، و در عوض نامِ خدایانِ اولمپی، مکررا ذکر شده است. احتمالا خدایانِ اولمپی به وسیله اقوامِ مهاجمِ آکایایی و دوری به یونان آمدند و خدایانِ بومی و "مای سِنی"ی را تحتُ الشعاع قرار دادند. مثلا، در دو ناحیة دودونا و دلفی، گایا، الاهة زمین، از نظرها افتاد و به جایِ آن، زئوس در دودونا، و آپولون در دلفی اهمیت یافتند. ولی خدایانِ درجه دوم، موردِ پرستشِ مردمِ ساده قرار میگرفتند، در صورتی که خدایانِ فاتحِ اولمپ، از مَقَرِ کوهستانیِ خود، بر اَشرافِ کامروا فرمان میراندند. بدین سبب، شاعرانی چون هومر و هِزیود، و مجسمه سازانِ فراوان، مطابقِ مقتضیاتِ اشراف، پرستشِ خدایانِ اولمپی را ترویج کردند. در مواردِ بسیار، خدایانِ کوچک در خدایانِ بزرگ مستهلک میشدند یا به صورتِ وابستگانِ آنان در میآمدند، همچنانکه دولتهای کوچک معمولا ضمیمه یا تابعِ دولتهای بزرگتر میشدند. در نتیجه، شخصیتِ دیونوسوس، سیلِنوس(در اساطیرِ یونان نامِ هر یک از موجوداتی که نیمی آدم و نیمی جانور بودند، و در جنگلها و کوهستانها به سر میبردند.) و دیوانِ بیشه ها و جنگلها را به خود کشید; آرتِمیس ارواحِ جنگلی و کوهستانی را در بر گرفت; و پوسیدون بر همة پریانِ دریایی اِشتِمال یافت. پس، اعتقادات و مراسم و اساطیرِ وحشیانة ابتدایی از رواج افتاد و یونانیان، جهان را، که تا آن زمان جولانگاهِ شیاطین و دیوان و ارواح محسوب میشد، دستگاهی منظم دانستند که خدایانی با سازمان و سلسله مراتبِ مشخص بر آن حکومت میکنند; و این تحولِ فکری؛ مسلما از تحولِ عمومیِ جامعة یونانی و استقرارِ نظامِ سیاسیِ جدیدی خبر میداد.در راسِ خدایانِ اولمپی، زئوس، خدای بزرگ یا خدای خدایان، قرار داشت. زئوس از لحاظِ زمانی، نخستین خدا به شمار نمیرفت. زیرا، چنانکه دیده ایم، اورانوس و کرونوس و سایر تیتانها بر او مقدم بودند.هنگامی که بساطِ الوهیتِ ابتدایی در میانِ یونانیان برچیده شد،(در نظرِ یونانیان، جدالِ زئوس و کَسانش با تیتانها به منزلة تصادمِ تمدن با توحش است) زئوس و برادرانش جهان را با قرعه، میانِ خود تقسیم کردند. بر اثرِ قرعه کشی، آسمان به زئوس رسید، و دریاها به پوسیدون، و زیرزمین به هادِس. در اساطیرِ یونانی، جهانِ مخلوقِ خدایان نیست. جهان پیش از خدایان وجود داشته است. خدایان در آغاز با یکدیگر آمیختند و انسان را زادند. سپس با زادگانِ خود، انسانها، زناشویی کردند. از این رو آدمیان از نسلِ خدایانند. خدایان علم و قدرتِ تام ندارند و، مانندِ انسانها، فریب میخورند و اشتباه میکنند. هر خدا قدرتِ خدایانِ دیگر را محدود میکند و حتی با آنان به معارضه برمی خیزد. اما خدایان، به اقتضای رعایتِ مقامِ پدری، زئوس را به سروری پذیرفته اند. خدایان در بارگاهِ زئوس گِرد می آیند. زئوس در برخی از کارها، رایِ آنان را میجوید، و اگر آنان را مخالف یابد، مطابقِ رایِ ایشان عمل میکند. اما، بَسا اوقات، زئوس خود دستور صادر میکند و خدایانِ دیگر را وادار میکند که حدودِ خود را بشناسند. زئوس در ابتدا خدای آسمان و کوه ها و فرستندة باران و نیز، مانندِ یَهُوَه، ربُ النوعِ جنگ بود. از این رو، در جریانِ جنگِ تروا، در کارزار مداخله کرد و جنگ را خونینتر ساخت.اما بتدریج مبدل به مُقتدایِ خدایان و آدمیان شد.وی، با سیمایی پرُ ریش و وقاری تمام، بالایِ کوهِ اولمپ نشسته است و بر نظامِ اخلاقیِ همة جهان حکومت میکند، فرزندانِ نافرمان را کیفر میدهد، در حفظِ خانواده ها میکوشد، خیانت را بدونِ کیفر نمیگذارد، حدود و ثُغور را رعایت و از میهمانان و حاجت خواهان دستگیری میکند، و بالاخره، داورِ عالم میشود و ناگفته نماند که فیدیاس با ساختنِ مجسمة او در هیئتِ داور، شاهکاری به وجود آورده است.تنها عیبِ زئوس این است که در برابرِ عشق سریعا تسلیم میشود; او، که خود زن را نیافریده است، از خلقتِ او سخت در شگفت است. زن را موجودی عجیب میداند، برخوردار از نعمتِ زیبایی که اعظمِ نعمات است. زئوس در برابرِ دلرباییِ زن، خود را ناتوان میبیند. هِزیود آماری از معاشقات و فرزندانِ او فراهم آورده است. نخستین معشوقة او "دیونه" است، که زئوس او را در اِپیروس ترک میکند. نخستین همسرِ او، مِتیس، خدای سنجش و خرد و دانش است. ولی زئوس چون میشنود که فرزندانِ این زن او را خلع خواهند کرد، مِتیس را میبلعد و، با بلعیدنِ او، خود صاحبِ سجایای او میشود و به صورتِ خدای خرد در می آید. مِتیس، آتنا را در اندرونِ زئوس میزاید، و زئوس سرِ خود را میشکافد تا آتنا به خارج راه یابد. پس از آن، تِمیس را همسرِ خود میکند، و دوازده “ساعت” محصولِ این ازدواج است. سپس یورینوم را به همسری میگیرد، و او “الاهگانِ رحمت” را میزاید. بعد از آن، منِموسینه را به ازدواجِ خویش در میآورد، و از او صاحبِ 9 موسای (موزها) یعنی الاهه های هنر میشود. آنگاه لِتو را به زنی برمیگزیند، و آپولون و آرتِمیس را از او می یابد. بعد خواهرِ خویش دِمِتر را به همسری انتخاب میکند، و پِرسِفونه از این ازدواج به دنیا میآید. زئوس، پس از آنکه جوانیِ خود را بدین گونه به خوشی میگذراند، سرانجام با خواهرِ دیگرِ خویش، هِرا، ازدواج و او را ملکة اولمپ میکند. هِرا، به نوبة خود، هِبه، آرِس، هِفایستوس، و ایلیتیا را میزاید. از آنجا که هِرا از برادرِ خود مُسِنتَر است، در بسیاری از شهرهای یونانی که مقامِ مادری و روابطِ زناشویی را محترم میداشتند، او را بیش از برادرش حرمت مینهادند. هِرا خود زنی هوشمند و موقر و جدی است و البته بازیگوشیهای شوهرش را خوش ندارد. از این رو بالاخره میانشان اختلاف میافتد.زئوس میخواهد او را مضروب کند، ولی دل بستن به زنانِ دیگر را چاره ای موثرتر مییابد. نخستین زنی که از آدمیان میگیرد، نیوبه است. آخرین همسرِ او از میانِ آدمیزادگان، آلکمِنا است که از اَخلافِ نیوبه و شانزدهمین نسلِ پس از اوست(مسلما این افسانه ها به وسیلة شاعران و قبایلی که می خواستند برای خود تباری عالی جمع کنند ساخته شده است). زئوس، به شیوة انسانِ یونانی، میانِ زن و مرد فرقی نمیگذارد. به پسری زیبا به نامِ گانیمِدِه دل میبازد و او را میرباید تا بر فرازِ کوهِ اولمپ ساقیِ بزمِ او شود.بدیهی است که چنین پدری در میانِ انبوهِ فرزندانِ خود قهرمانانی نیز خواهد داشت. یکی از فرزندانِ ممتازِ او آتنا است که به صورتِ زنی کامل و مسلح، از سَرِ زئوس متولد شد. آتنا الاهة شهرِ آتن است، به بکارتِ خویش میبالد و به همین جهت با دخترانِ باکره دوستی میکند و، با انگیختنِ شورِ جنگجویی، مردان را به ستایشِ خود وا میدارد. چون وی دخترِ مِتیس و صاحبِ حِکمَت است، حکمت را به عصرِ پِریکلِس ارزانی میدارد. پالاسِ جبار را که با او نردِ عشق میبازد، به قتل میرساند و نامِ او را بر نامِ خویش می افزاید تا برای دیگر خواستگارانش درسِ عبرتی باشد. شهرِ آتن زیباترین معابد و باشکوهترین اَعیادِ خود را به آتنا اختصاص میدهد.پرستشِ آپولونِ زیبا نسبت به پرستشِ خواهرش آتنا رواجِ بیشتری دارد. آپولون خدای خورشید، نگهبانِ موسیقی و شعر و هنر، آفرینندة شهرها، واضعِ قوانین، خدایِ درمان، و پدرِ آسکلِپیوس (خدایِ پزشکی) به شمار میرود. تیراندازی توانا، خدای جنگ، و جانشینِ گایا و فویبه1در دلفی است(یکی از القابِ آپولون، “فویبوس” به معنی “الهام یافته” است که از نامِ “فویبه” ماخوذ است.) و این شهر را مقدسترین معبدِ یونان میکند. خدای رویش هم هست، به همین دلیل، در روزهای دِرو، 10 یکِ محصول را به او تخصیص میدهند. او هم در عوض، گرمی و روشنیِ طلایی رنگِ خود را از دلفی و دِلوس پخش میکند. در همه جا نظام و زیبایی به وجود میآورد، و برخلافِ سایرِ خدایان ،وحشتانگیز نیست. در جشنها و مراسمِ پرستشِ او، که مخصوصا در دِلوس و دلفی برپا میشود، شادی موج میزند، و مردم در پرتوِ او، خود را از سلامت و حکمت و خِرَد و موسیقی برخوردار مییابند.خواهر او آرتِمیس (دیانا در روم) الاهة عِفَت است و در جنگلها چنان به حیوانات و خوشیهای سادة طبیعی میپردازد که برایِ عشق ورزی با مردان فرصتی ندارد; الاهة جنگلها و صحراها و چراگاه هاست.همچنانکه آپولون سرمشقِ جوانان محسوب میشود، آرتمیس، عالیترین نمونة دخترانِ جوان به شمار میآید. دارای بدنی نیرومند و ورزیده و چابک، و به زیورِ عفت و تقوا آراسته است. چون الاهة زنانِ باردار نیز هست، زنان برای تخفیفِ دردهای زایمان از او کمک میخواهند. در اِفِسوس، شخصیتِ آسیاییِ خود را حفظ میکند و خدای مادری و زایش میشود. به این ترتیب، هنگامِ نیایشِ او، مفهومِ باکره و مادر در هم آمیخت و کلیسای مسیحی، در قرنِ پنجمِ میلادی، خصایصِ او را به مریم نسبت داد و عیدِ دِرو را که در تابستان به نامِ آرتِمیس برپا میشد، به “عیدِ صعودِ مریم” تبدیل کرد. از چنین طُرُقی است که کهنه در نو محفوظ میماند و همه چیز عوض میشود، مگر جوهرِ اصلی. تاریخ هم، مثلِ زندگی، یا باید سیری مداوم داشته باشد، یا بمیرد، افراد و سازمانها میتوانند تغییر کنند، ولی آرام; ایجادِ اختلالی موحش در روندِ توسعة آنها نِسیانِ ملی و دیوانگی بار میآورد.در میانِ خدایانِ اولمپ، یک خدا هست که بیش از دیگران به آدمیان شباهت دارد. این خدا، هِفایستوسِ لَنگ، مظهرِ صنعت است. رومیان به او وولکانوس نام داده اند. این خدا مُضحِک و رِقَت آور است، ولی بیش از خدایانِ فریبکاری که شفقت ندارند و با او بدرفتاری میکنند، احترامِ ما را به خود معطوف میدارد. شاید در آغاز: مظهرِ فروزانِ کوره و آتش بوده است. در منظومه های هومر، فرزندِ زئوس و هِرا به شمار میرود.سایر افسانه ها تاکید میکنند که چون زئوس آتنا را از درونِ خود به دنیا میآورد، هِرا بر او رشک میبرد و هِفایستوس را، بدونِ آمیزش با مرد، میزاید. سپس چون هِفایستوس را زشت روی و ناتوان میبیند، او را از اولمپ به زیر میافکند. اما هِفایستوس راهِ بازگشت به وطن را مییابد، و بعدا قصورِ فراوانی برای اقامتِ خدایان میسازد. با همة بدرفتاریهایی که از مادر دیده بود، حرمت و مهرِ او را در دل میپرورد و برای دفاع از او با زئوس در میافتد، به طوری که زئوس، از خشم، پای او را میگیرد و به سوی زمین میافکند. یک روزِ تمام طول میکشد تا هِفایستوس از آسمان به جزیرة لِمنوس سقوط کند. قوزکِ پایش صدمه میبیند و از آن زمان لنگ میشود. لیکن به نظرِ هومر: او پیش از این حادثه هم لنگ بوده است. در هر حال، دوباره به اولمپ باز میگردد و در کارگاهِ خود، کورة بزرگی برپا میدارد و، به وسیلة بیست دَمِ عظیم و سندانی بزرگ، به ساختنِ اسلحة آکیلِس و مجسمه هایی متحرک و شگفتیهای دیگر میپردازد. یونانیان او را به نامِ خدای فلزکاری و مصنوعاتِ دستی میپرستیدند و میگفتند که کوه های آتشفشان، دودکشهای کارگاهِ زیرزمینیِ او هستند. از بختِ بد، با آفرودیته ازدواج میکند و در مییابد که اجتماعِ تقوا و زیبایی در یک موجود، بسی دشوار است. وقتی از روابطِ همسرِ خویش با آرِس آگاه میشود، برای آن دو دلداده دامی میسازد و آنان را در وقتِ ملاقات به دام میاندازد. برای اینکه انتقامِ خود را بگیرد، اربابِ انواعِ عشق و جنگ (آفرودیته و آرِس) را به زنجیر میکشد و در معرضِ تماشای دیگر خدایان قرار میدهد و موجبِ خندة آنان میشود. در این باره، چنانکه هومر نقل میکند، هِرمِس و آپولون به گفتگو میپردازند.( گفتگو مربوط به هنگامی است که هِرمِس به عشقِ آفرودیته دچار آمد. ) آپولون میگوید: هِرمِس: ای پسرِ زئوس، آیا براستی محضِ همبستری با آفرودیتة موطلایی حاضری تن به غُلُ و زنجیر دهی؟” هِرمِس پاسخ میدهد: “ای آپولونِ بزرگ، کاش چنین میشد. کاش مرا در غُلها و زنجیرها میبستند و هیچ راهِ رهایی نداشتم و همة خدایان هم مرا میدیدند و میخندیدند، ولی در عوض میتوانستم در آغوشِ آفرودیتة طلایی باشم.خدای دیگر، آرِس (مریخ یا مارسِ رومی) است که در هوش و فهم، امتیازی ندارد و تنها هنرش جنگ کردن است; حتی جادو و فِتنه انگیزیِ آفرودیته نمیتواند در او مَستیِ خونریزی را فرو نشاند. هومر ،آرِس را “لعنتِ بشر” لقب میدهد و، با لذت، ماجرای سرنگون شدنِ او را با سنگی از دستِ آتنا وصف میکند; “وقتی افتاد، هفت جریب زمین را پوشاند.” هِرمِس (عطارد یا مِرکوریِ رومی) جالبتر است. آورده اند که او در آغاز؛ سنگ بود، و پرستشِ او از سنگپرستی آغاز شد. به گمانِ یونانیان، هِرمِس در سنگها تجسم مییابد. معمولا به هیئتِ سنگِ درازی است که بر فرازِ گورها مینهند. سنگهای مرزیِ مزارع، که علاوه بر تحدیدِ اراضی، عاملِ نگهبانیِ مزارع و افزایش و فراوانیِ محصولات هستند، از اوست.قدرتِ بار وَریِ مرد نیز، که علامتهای آن در مقابلِ خانه های بزرگانِ آتن نصب میشد، مرهونِ هِرمِس است. بیحرمتی نسبت به این علامتها بود که سببِ هلاکتِ آلکیبیادِس و ویرانیِ آتن شد. از اینها گذشته، هِرمِس، خدایِ مسافران و پشتیبانِ چاپارها به شمار میرفت، از این رو چوبدستی، یکی از علایمِ او بود. بعدا خدای بخت و سوداگری و زیرکی، و مظهرِ مقیاسات و اوزان، و همچنین قِدیسِ حامیِ پیمان شکنها، اختلاس کنندگان، و دزدان میشود. وانگهی، هِرمِس پیامها و فرمانهای خدایان را به یکدیگر و به آدمیان میرسانید، و با کفشهای بالدارش چون تندباد راه میرفت. به برکتِ جَست و خیزهای خود، پیکری متناسب داشت، چنانکه پراکسیتِلِس پیکر او را مدلِ مجسمه سازی میدانست. معمولا او را به شکلِ جوانی نیرومند و تیز تک و نگهبان و یاورِ ورزشکاران نشان میدادند، و تصویرِ پیکرِ عریانِ او، بی پرده، در همة مراکزِ ورزش به چشم میخورد. به عنوانِ پیکِ خدایان، الاهة فِصاحت و مُفَسِرِ امورِ نهانی نیز بود. به طوری که هومر نقل میکند، با بستنِ چند تار بر کاسة سنگ پشت، چنگ را اختراع کرد. سرانجام به عشقِ آفرودیته دچار آمد و از او صاحبِ فرزندی خنثی به نام "هِر مافرودیته" (متخذ از نام هِرمِس و آفرودیته) شد، که واجدِ ویژگیهای گوناگونِ پدر و مادرِ خود بود.آفرودیته خدای زیبایی و عشقِ یونانیان است. از خاورمیانه برخاست و در قبرس به عنوانِ مادرِ آسمانی پرستش شد. بدونِ تردید، در آغاز: خدای مادران و مسببِ تولیدِ نسل و باروریِ گیاهان و جانوران و انسانها بود. در جریانِ پیشرفتِ تمدن، چون دامنة امنیت؛ بسط یافت و جمعیت؛ افزونی گرفت، مردان به جای تکیه بر زایندگیِ زنان، زیبایی آنان را موردِ تاکید قرار دادند. بر اثرِ این تحول، از آن پس آفرودیته به عنوانِ مظهرِ زیبایی و لذاتِ جنسی مورد پرستشِ یونانیان قرار گرفت و به صورتهای گوناگون تجلی کرد: آفرودیتة آسمانی (خدایِ عشقِ پاک) و آفرودیتة زمینی (الاهة شهواتِ جنسی) و آفرودیتة زیبا (ونوسِ رومی).در آتن و کُرینت، زنانِ روسپی به نام آفرودیته معابدی میساختند و او را پشتیبانِ خویش میشناختند. در برخی از شهرهای یونانی، نخستین روزِ آوریل را به عنوانِ عید بزرگِ آفرودیته جشن میگرفتند; در این جشن، مردان و زنان میتوانستند آزادانه به فعالیتِ جنسی پردازند. ساکنانِ جنوب، که شورِ جنسیِ حادی داشتند، آفرودیته را خدای عشق میشمردند، حال آنکه شکارچیانِ سرد مزاجِ شمال، آرتِمیس را خدای عشق میدانستند. بنابر اساطیر، این مظهرِ عشق و شهوت، همسرِ هِفایستوسِ لنگ شد، ولی با آرِس، هِرمِس، پوسیدون، دیونوسوس، و بسیاری از آدمیان مانند آنکیسس و آدونیس به عشقبازی پرداخت، تا از رنج همسری هِفایستوس بِرَهَد.(افسانة آدونیس نمودارِ دیگری است از رویشِ گیاهان و پژمردنِ آنها. بنا بر روایات، آدونیس جوانی است زیباروی و موردِ مهرِ آفرودیته و پِرسِفونه. اما آرِس، که به آدونیس حسد میبرد، به صورتِ گراز در میآید و او را میکشد. از خونِ آدونیس، گلِ شقایق میروید، و آفرودیته به غم میافتد. زئوس به آفرودیته فرمان میدهد که آدونیس (گل شقایق) را نصفِ سال به پِرسِفونه واگذارد تا با او به زیرِ زمین رود. در قبرس و فنیقیه، مردم در عیدِ آدونیس، برای مرگِ آدونیس (به زیر زمین رفتن او در زمستان) و ظهورِ مجددِ او (رویش او در بهار) هم سوگواری و هم شادمانی میکردند. ) پاریس در مسابقة زیبایی، که بینِ آفرودیته و هِرا و آتنا صورت پذیرفت، سیب زرین را به عنوانِ جایزه به او داد. (یا “سیبِ نفاق”; مراد سیبی است که اِریس (الاهة نفاق)، که به یک مجلسِ عروسی دعوت نشده بود، برای زیباترین زن به مجلسِ جشن انداخت. داور سیب را به آفرودیته داد و مدعیانِ دیگر (هِرا و آتنا) را خشمگین کرد، همین امر موجبِ جنگِ تروا شد)پراکسیتِلِس مجسمة بسیار زیبایی از او ساخت، به طوری که یونانیان مستغرقِ جمالِ او شدند و گناهانش را فراموش کردند.خواهر زئوس، هِستیا، الاهة اجاقِ خانواده، و برادرِ سرکشِ او، پوسیدون (نِپتونوسِ رومی)، حاکمِ دریاها بود. پوسیدون خود را با زئوس برابر میشمرد، و بسا اقوام، حتی اقوامی که در قاره ها دور از دریاها به سر میبردند، او را پرستیدند، زیرا نه تنها بر دریاها فرمان میراند، بلکه بر رودها و چشمه ها و مجاریِ نهفته در زیرِ زمین نیز حکومت داشت و، به وسیلة جریانِ امواجِ مد، ایجادِ زلزله میکرد. ملاحانِ یونانی در جزیره های خطرناک برای او معبد میساختند تا از خشمِ دریا ایمن باشند.در میانِ خدایانِ یونانی و حتی در میانِ خدایانِ اولمپی، خدایانِ کوچکِ کم اهمیت ، بسیار فراوان بودند، و هر یک برخی از مظاهرِ بیشمارِ طبیعت را نمایش میدادند. از این زمره اند: هِستیا (وِستای رومی، خدای اجاق و آتش مقدس)، ایریس (رنگین کمان، قاصدِ زئوس)، هِبه (خدای جوانی)، ایلیتیا (یاورِ زنانِ باردار)، دیکه (خدای عدالت)، تایک (بخت)، اِروس (خدای عشق) که هِزیود او را آفریننده جهان میدانست و ساپفو او را موجودی کینه توز و تلخ و شیرین خواند، هیمِنِئوس (نغمه ازدواج)، هیپنوس (خواب)، اونیروس (رویا)، گِراس (پیری)، لِته (فراموشی)، تاناتوس (مرگ)، و موزها یا موسای (هنرهای زیبا) کلیو، برای تاریخ; یوتِرپه، شعرِ بزمی; نمایشنامه های کمدی و اشعارِ عاشقانه; مِلپومِنه، تراژدی; تِرپسیکوره، رقص و آواز; اِراتو، غزل و اشعار هزن آمیز; پولومنیا، سرودها; اورانیا، نجوم; و کالیوپه، شعر حماسی. سه الاهة رحمت وجود داشتند، و دوازده خدای “ساعت” آنها را خدمت میکردند. خدایی به نام نِمِسیس نیک و بد را میانِ مردم تقسیم میکرد و کسانی را که در روزگارِ فراوانی نعمت افراط مینمودند (یعنی دستخوشِ هوبِریس یا سعادت غرورآمیز بودند) به بدبختی می انداخت. الاهگانِ انتقام یا اِرینوس هیچ ستمی را بی انتقام نمیگذاردند و یونانیان، از سَرِ ترس، آنها را یومِنیدس (مهربانان) مینامیدند. الاهگانِ سرنوشت یا مویرای:حوادث را تعیین و تثبیت میکردند. مفهومِ سرنوشت چنان بر اندیشة یونانی سلطه میورزید که حتی خدایانِ یونانی هم در اسارتِ سرنوشتهایی محتوم به سر میبردند. با چنین مفاهیمی، مذهبِ یونان محدودیتهای خود را یافت و راه به علم و قانون باز کرد. یکی از محبوبترین خدایانِ یونان که تشخیصِ وضع و مقام او در سلسله مراتبِ خدایان بسی دشوار است، دیونوسوس است. این خدا در آغاز یکی از معبودهای تراکیا و مظهرِ شراب بود و سابازیوس نام داشت. یونانیان او را، که سرانجام برای نجاتِ بشریت تن به مرگ داد، خدای شراب و مستی و نگهبانِ تاک و ضامنِ فراوانیِ نعمت میشمردند. سرگذشتِ او از آمیختنِ چند داستان پدید آمده است. بنابر اساطیرِ یونانی، دیونوسوس از آمیزشِ زئوس با دخترِ خود پِرسِفونه زاده و در بادی امر به صورتِ زاگرِئوس (کودکِ شاخدار) بوده است. چون موردِ محبتِ شدیدِ زئوس قرار داشت و در کنارِ زئوس بر مسندِ آسمانی مینشست، هِرا بر منزلتِ او رشک برد و تیتانها را به کشتنِ او برانگیخت. زئوس، برای دفعِ خطر، دیونوسوس را نخست به صورتِ میش، و سپس به صورتِ گاو درآورد. اما تیتانها او را در هیئتِ گاو شناختند، پس او را پاره پاره کردند و پاره ها را در دیگی افکندند. آتنا دلِ او را از دیگ بیرون آورد و نزدِ زئوس برد. زئوس دل را به سِمِله داد، و سِمِله از آن آبستن شد، و کودکی که از سِمِله به دنیا آمد، خودِ سابازیوس بود، و این بار دیونوسوس نام گرفت.. دیودوروس، مورخِ قرنِ اول ق م، دست به تفسیرِ این افسانه زد. مطابقِ تفسیرِ او، زاگرِئوس همانا شراب است. به برکتِ باران (زئوس) و زمین (دِمِتر)، انگور به بار میآید، و از جدا کردنِ خوشه های انگور، و جوشانیدنِ آنها، شراب فراهم میشود، و این کار هر ساله تکرار میپذیرد. به سببِ همانندیِ این افسانه و افسانة اوزیریس، هرودوت هر دو را یکی دانست.موضوعِ مرگ و زندگیِ مجددِ دیونوسوس، موجدِ مراسمِ دینیِ بسیار گشت. در فصلِ بهار، هنگامی که درختانِ مو جوانه میزدند، زنانِ یونان برای مشاهدة تولدِ مجددِ دیونوسوس به کوه ها میرفتند و دو روزِ تمام در آنجا به سر میبردند. مِی گُساری میکردند و معتقد بودند که هر کس با شراب، عقل از سر ندهد، بیخِرَد است. مردم از شنیدنِ داستانِ عذاب و مرگ و زندگیِ مجددِ خدای خود به شور میآمدند، در حالی که خود سراسرِ این داستان را بخوبی میدانستند. در طیِ مراسمِ میگساری و رقص، زنان دچارِ هیجان میشدند که پا بر هر گونه قیود و مقررات مینهادند. مهمترین قسمتِ مراسم این بود که زنان :میش یا گاو و گاهی انسانی را که تجسمِ خدا میانگاشتند، میگرفتند و اعضای او را، به یادِ مُثلِه شدنِ بدنِ دیونوسوس، پاره پاره میکردند و از گوشتِ آن یک شامِ ربانیِ مقدس برای خود میساختند و میخوردند. عقیده داشتند که خدا بدین وسیله داخلِ بدنِ انسان میشود و با روحِ انسان میآمیزد. در چنین حالی، خود را وابستة دیونوسوس و جاوید میپنداشتند و، مطابقِ یکی از القابِ او، که باکوس یا باکخوس بود، خود را باکخوی یعنی وابسته باکخوس مینامیدند. حالتی را که بدیشان دست میداد “خلسه” یا “جَذبه” میخواندند و بر آن بودند که در این حالت از قیدِ جسم آزاد میشوند و میتوانند پرده های غیبی را پس زنند و از آینده خبر دهند و در حقیقت، خدا شوند. این مراسمِ پرشور، که از تراکیا به یونان سرایت کرد، یونان را از دستِ خدایانِ سرد و رسوایِ اولمپی بیرون آورد و تدریجا دینِ یونانی را به هیجان آمیخت و سرور بخش کرد. کاهنانِ معبدِ دلفی و فرمانروایانِ آتن خواستند این گونه مراسمِ دینی را منسوخ کنند، ولی توفیق نیافتند. فقط توانستند از سویی دیونوسوس را در شمارِ خدایانِ اولمپی درآوردند و رنگِ یونانی بدو بدهند و عیدِ او را یکی از اعیادِ رسمی کنند، و از سوی دیگر، بدمستیهای جنون آمیزِ پیروانِ دیونوسوس را به مراسمِ سنگین و نمایشِ باشکوهی مبدل کنند. پس، دیونوسوس تحتُ الشعاعِ آپولون قرار گرفت، چنانکه بعدا آپولون هم، با همة سجایای عالیِ خود، میدان را برای عیسی مسیح خالی کرد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۱۵۷ خدایان اولمپی
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.