تاریخ تمدن قسمت ۱۶۴ فصل دهم :کشمکش برای کسبِ آزادی episode artwork

EPISODE · Dec 11, 2020 · 38 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۱۶۴ فصل دهم :کشمکش برای کسبِ آزادی

from تاریخ تمدن

فصل دهم :کشمکش برای کسبِ آزادیماراتونآریستیدِس و تِمیستوکلِسخشایار شاهسالامیسفصل دهم :کشمکش برای کسبِ آزادیI - ماراتونهرودوت، مورخِ یونانی، میگوید: “در زمانِ سلطنتِ داریوش و خشایار شاه و اردشیرِ درازدست، یونان بیش از بیست نسلِ گذشته متحملِ بدبختی شد.” ملتِ یونان میبایست جریمۀ پیشرفتِ خود را میپرداخت. چون از هر طرف بسط مییافت، ناچار میبایست دیر یا زود با نیروی قوی پنجه ای روبرو شود.یونانیان، که به دریانوردی گرایش داشتند، جاده های تجارتی را از ساحلِ خاوریِ اسپانیا تا دورترین بنادرِ دریای سیاه بسط دادند. این راه های دریاییِ اروپایی، که از یونان و ایتالیا و سیسیل رو به شرق میرفتند، پیوسته به طورِ روزافزونی با خطوطِ زمینی و دریاییِ مشرق زمین، یعنی راه های هندوستان و ایران و فنیقیه، رقابت میکردند و این رقابت ناچار به جنگهایی انجامید، مانندِ جنگهای لاده، ماراتون، پلاتایا، هیمِرا، "مای سِنی"، یوریمِدون، گرانیکوس، ایسوس، آربِلا، کانای، و زاما. در این زمینه، غربیان بر شرقیان پیروز شدند، زیرا از یک طرف، حمل و نقل دریایی ارزانتر از حمل و نقل زمینی است، و از طرفِ دیگر تقریبا قانونِ عمومیِ تاریخ این است که اقوامِ خشنِ شمالی بر اقوامِ راحت طلب و هنر دوستِ جنوبی فایق میآیند.در سال 512، داریوشِ اول، پادشاهِ ایران، از تنگه بوسفور گذشت، سکیتیا را اشغال کرد، و به طرفِ باختر پیش رفت و تراکیا و مقدونیه را گرفت. هنگامِ بازگشتِ او به پایتختِ خود، قلمروِ او، شاملِ ایران، افغانستان، شمالِ هندوستان، ترکستان، بین النهرین، شمالِ عربستان، مصر، قبرس، فلسطین، سوریه، آسیای صغیر، قسمتِ خاوریِ اژه، تراکیا و مقدونیه بود. این بزرگترین امپراطوریی بود که تا آن زمان به وجود آمده بود، و دامنۀ آن چنان وسعت گرفت که بالاخره فاتحِ آتیِ خود را برانگیخت. تنها کشوری که در خارجِ حیطۀ سیاسی و تجارتیِ این امپراطوری قرار داشت، یونان بود. در سال 510، داریوش جز یونیا، هیچ یک از نواحیِ یونان را نمیشناخت و از آتنیان چیزی نمیدانست. ولی، در حدود 506 ق م، جبارِ آتنی، هیپیاس، که بر اثرِ انقلابِ آتن خلع شد. نزدِ ساتراپِ (حاکم) ایرانی در ساردیس رفت، از او خواست که به وی کمک کند، آتیک را به او بازگرداند، و او را تحتِ حمایتِ حکومتِ ایران قرار دهد.علاوه بر این، در سالِ 500، واقعۀ دیگری ایرانیان را بیش از پیش متوجِهِ یونان کرد. شهرهای یونانیِ آسیایِ صغیر، که قریبِ نیم قرن تحتِ حکومتِ ایران اداره میشدند. ناگهان به عَزلِ ساتراپهای ایرانیِ خود پرداختند و استقلالِ خود را اعلام داشتند. آریستاگوراس که از مردمِ میلِتوس بود، به اسپارتا رفت و از آن دولت کمک خواست، ولی توفیقی نیافت. از آنجا به آتن، که مادرِ بسیاری از شهرهای یونیا به شمار میرفت، شتافت و به قدری تقاضایش را با مهارت به میان گذاشت که آتنیها بیست کَشتی برای تقویتِ شورشیان فرستادند. در طیِ این ماجرا، مردمِ شهرهای یونیا، با شدتی دیوانه وار، که مخصوصِ یونانیان است، عمل میکردند. هر شهرِ سرکش مستقلا دست به تجهیزِ سپاهیانِ خود زد و فرماندهی؛ برای خود برگزید. سپاهِ شهرِ میلِتوس، دلیرانه، ولی بیخردانه، به ساردیس حمله برد و آن را به آتش کشید و تبدیل به تلِ خاکستر کرد. سپس شورشیانِ یونیایی، بر اثرِ اتحاد، بر نیروی دریاییِ متحدی دست یافتند. اما جنگجویانِ ساموس مخفیانه با ساتراپِ ایرانی همدست شدند و در 494، که نیروی دریاییِ ایران در لاده با نیرویِ یونیایی ها برخورد کرد، پنجاه کَشتیِ ساموس بدونِ جنگ به راهِ خود رفتند و چندین کشتیِ دیگر از آنها پیروی کردند. قوای یونیاییها شکستِ فاحشی خورد، و تمدنِ یونیایی هرگز نتوانست از عواقبِ این ضرباتِ مادی و روحی رهایی یابد. پس از آن، ایرانیان، شهرِ میلِتوس را محاصره و اشغال کردند، افرادِ ذکورِ آن را به قتل رسانیدند، اطفال و زنان را به اسارت بردند، و آن شهرِ بزرگ را طوری به بادِ غارت گرفتند که به صورتِ شهرِ بسیار کوچک و کم اهمیتی درآمد. در نتیجه، حکومتِ ایرانی بارِ دیگر در سرتاسرِ یونیا برقرار شد و داریوش، که از دخالتِ آتنیها عصبانی شده بود، تصمیم گرفت یونان را تسخیر کند. پس، نیرویِ شهرِ کوچکِ آتن، همراه با نیرویِ شهرهای وابسته به آن، با امپراطوریِ ایران، که صد بار قویتر از آن بود، رو به رو شد.در سال 491، نیروی دریاییِ ایران با ششصد کشتیِ جنگی، به فرماندهیِ داتیس، از ساموس به دریای اژه تاخت. در راهِ خود برای مطیع ساختنِ جزایرِ سیکلاد توقف کرد و سپس با دویست هزار تن به ساحلِ یوبویا رسید. یوبویا پس از کشمکشِ مختصری تسلیم شد، و ایرانیان از خلیج گذشتند و به آتیک رسیدند و نزدیکِ دشتِ ماراتون خیمه زدند. زیرا، به توصیۀ هیپیاس، میخواستند، در آن دشتِ وسیع، سوارِ نظامِ خود را که سخت قویتر از سوارِ نظامِ یونانیان بود، به کار گمارند.یونانیان از شنیدنِ این اخبار به هراس افتادند، زیرا تا آن وقت سپاهیانِ ایران در هیچ جنگی شکست نخورده، و پیشرفتِ امپراطوریِ ایران هرگز متوقف نشده بود. چطور امکان داشت ملتی کوچک و پراکنده که با وحدت بیگانه بود، بتواند جلویِ سیلِ ارتشِ مشرق زمین را بگیرد. شهرهای شمالِ یونان میل نداشتند در برابرِ چنین دشمنِ قوی پنجه ای مبارزه کنند. اسپارتا، با بیمیلی، خود را آماده میکرد.شهرِ کوچکِ پلاتایا بسرعت آماده شد و عدۀ زیادی از اهالی را اجبارا به ماراتون فرستاد. در آتن، میلتیادِس بردگان را آزاد کرد و همراهِ آزادگان از کوه ها عبور داد و به میدانِ جنگ رسانید. وقتی که دو سپاه با هم روبرو شدند، یونانیان قریبِ بیست هزار مردِ جنگی داشتند، در حالی که شمارِ سپاهِ ایرانیان احتمالا به صد هزار تن میرسید. ایرانیان دلیر بودند، ولی در جنگِ تن به تن کار آزموده نبودند و با شیوه های دفاع و حملۀ جمعیِ یونانیان آشنایی نداشتند. یونانیان با نظم و انضباط و جرئت؛ دست به جنگ زدند و فرماندهیِ سپاه را به 10 سردار محول کردند و مقرر داشتند که هر کدام بنوبت یک روز مقامِ فرماندهی را بر عهده گیرند. اما سردارانِ دهگانه بزودی به این کار حماقت آمیز پی بردند. پس، یکی از آنان، به نامِ آریستیدِس، اختیاراتِ خود را به سردارِ دیگر، میلتیادِس، واگذاشت. دیگران نیز از او پیروی کردند. در نتیجه، ارتشِ کوچکِ یونان، به فرماندهیِ این سردارِ پُر دِل، بر سپاهِ عظیمِ ایرانی شکستِ سختی وارد ساخت که در تاریخ نظیر ندارد. اگر شهادتِ یونانیان در این باره صحیح باشد، در جنگِ ماراتون، 6400 تن ایرانی از بین رفتند، ولی فقط 192 یونانی نابود شدند. هنگامی که اسپارتیان به میدانِ جنگ رسیدند، جنگ پایان یافته بود، و اسپارتیان از تاخیرِ خود اظهارِ تاسف کردند و به ستایشِ فاتحین پرداختند.II - آریستیدِس و تِمیستوکلِسزندگیِ سیاسیِ میلتیادِس، و همچنین آریستیدِس، بخوبی نشان میدهد که چگونه جامعۀ یونانی، جامعِ مردمِ نجیب و آرمانگرای، و مردمِ کَلبی مسلک و ستم پیشه بود. میلتیادِس، بر اثرِ ستایشِ مردمِ یونان، به غرور افتاد و دستور داد تا مردمِ آتن هفتاد کشتی را، زیرِ فرماندهی او، آماده جنگ کنند. چون کشتیها حاضر شد، میلتیادِس آنها را به پاروس برد و از اهالیِ شهر خواست که یکصد تالنت (معادل 600,000 دلار امریکایی) بپردازند تا از قتلِ عام ایمن مانند. چون این خبر به آتن رسید، آتنیها او را فرا خواندند و به پرداختِ پنجاه تالنت (یعنی نصف آن مبلغ) جریمه کردند. اندکی بعد، میلتیادِس مُرد، و پسرش کیمون، که بعدا رقیبِ پِریکلِس شد، جریمه را پرداخت.آریستیدِس، مردی که در ماراتون، میلتیادِس را به مقامِ سپهسالاری رسانید، از لحاظِ طرزِ زندگی به یک اسپارتی میمانست. رفتاری آرام و متین و روشی ساده داشت و بسیار درست و انحراف ناپذیر بود، به طوری که مردم او را به لقبِ “عادل” ملقب کردند; وقتی که در یکی از نمایشهای آسکیلوس، بازیگران کلمات زیر را میخواندند، همه حضار رو به آریستیدِس کردند و او را تجسمِ زندۀ بیانِ شاعر دانستند. مضمونِ شعر چنین بود: وی فقط در ظاهر دادگر نیست، بلکه براستی چنین است. او دارای هدفی است و از اعماقِ وجودِ خود، فرزانگی و خردمندی را میرویاند.یونانیان، چون اردوگاهِ ایرانیان را در ماراتون تصرف کردند و ذخایرِ نفیسی در چادرها یافتند، آریستیدِس را به حفظِ آن گماشتند، و او، به طوری که مشهور است، خود چیزی برنداشت و دیگران را هم از برداشتِ آن بازداشت. پس از جنگ، حکومتِ آتن از مردم خواست که سالانه مبلغی برای دفاعِ عمومی به خزانۀ دِلوس بپردازند، و تعیینِ مبلغی را که باید پرداخته شود به آریستیدِس واگذاشت، و هیچ کس اعتراضی به تصمیمِ او نکرد. با وجودِ اینها، آریستیدِس حکومتِ مردم را نمیپسندید. با کلیستِنِس که از مُرَوِجینِ دموکراسیِ آتن بود دوستیِ نزدیک داشت، ولی معتقد بود که رفیقش به حدِ کافی از دموکراسی به مردم نصیب داده است، و هر گونه اختیاراتِ دیگری که به مجلسِ مردم داده شود سببِ فسادِ دستگاهِ اداری و بی نظمی خواهد شد. آریستیدِس هر جا سواستفاده ای میدید، پردۀ از آن بر میداشت. از این رو، دشمنانِ زیادی پیدا کرد. حزبِ دموکرات، به رهبریِ تِمیستوکلِس، برای دفعِ او، از وسیله ای که کلیستِنِس کَرارا به کار برده بود، سود جست. این وسیله، تبعید بود. پس، در 482، تنها شخصی که در تاریخِ آتن، معروفیت و در عینِ حال شِرافت داشت، در اوجِ شهرتِ خود، تبعید شد. معروف است که چون از مردم خواسته شد که دربارۀ تبعیدِ او رای دهند، یک تن آتنیِ بیسواد، که آریستیدِس را نمیشناخت، ندانسته نزدِ او رفت و خواستار شد که از طرفِ او رایی موافقِ تبعیدِ آریستیدِس بنویسد. آریستیدِس چنان کرد. آنگاه از مردِ بیسواد پرسید که چرا با تبعیدِ آریستیدِس موافق است، و جواب گرفت که: “از بس شنیده ام که مردم او را (عادل، مینامند، خسته شده ام!” پس از آنکه آتنیان رای به تبعیدِ آریستیدِس دادند، وی اظهار داشت که امیدوار است هرگز مردمِ آتن او را به یاد نیاورند.مورخان اعتراف میکنند که بزرگان آتن، عموما در کشورداری به بی پروایی و تُندرَوی میگراییدند و به خطر میافتادند. تِمیستوکلِس هم مانندِ آلکیبیادِس مردی بسیار لایق و، به قولِ توسیدید که پیوسته طریقِ اعتدال را میپیموده است، شایستۀ تمجیدِ فوق العاده است. وی، مانند میلتیادِس، آتن را نجات داد، ولی نتوانست خود را نجات دهد. توانست امپراطوریِ وسیعی را شکست بدهد، ولی بر شهوتِ خود برایِ کسبِ مقام پیروز نشد. چنانکه پلوتارک میگوید: “وی به راهنماییهایی که برای اصلاحِ رفتار و اخلاقش به عمل می آمد، و به تعلیماتی که برایِ ارتکابِ کارهای خوشایند به او داده میشد، هیچ گاه اعتنا نمیکرد. ولی به هر چه برایِ تقویتِ اندیشه میگفتند، و یا برایِ حُسنِ تدبیر پیشنهاد میکردند، توجه میکرد و اطمینان داشت که طبعا آمادۀ تعالی است. بدبختانه، تِمیستوکلِس و آریستیدِس، هر دو، به دختری از مردمِ کِئوس به نام ستسیلائوس دل دادند و دیر زمانی با یکدیگر دشمنی کردند، در حالی که جمالی که مسببِ این دشمن شده بود، چندان دوامی نیاورد. با اینهمه، تِمیستوکلِس، با دوراندیشی و نیروی عظیمِ خود، زمینۀ پیروزیِ یونانیان را در جنگِ سالامیس، یعنی بزرگترین جنگِ یونان، هموار کرد; از 493 به بعد، شروع به طرحِ نقشه و بنای بندرگاهِ جدیدی در پیرایوس کرد، و در 482 آتنیها را واداشت که مبلغی را که از معادنِ نقرۀ لائوریوم عایدی داشتند، برای ساختنِ یکصد کشتیِ جنگی صرف کنند. باید دانست که بدونِ نیروی دریاییِ آتن، مقاومت در مقابلِ خشایار شاه امکان نداشت.III - خشایار شاهداریوش در 485 ق م درگذشت، و خشایار شاهِ اول به سلطنت رسید. پدر و فرزند، هر دو، افرادی لایق و با فرهنگ بودند، و اگر تَصَور کنیم که جنگِ یونانیان و ایرانیان، مبارزۀ ملتی متمدن با ملتی وحشی است، دچارِ اشتباهِ بزرگی شده ایم. داریوش، قبل از اشغالِ یونان ،قاصدانی به آتن و اسپارتا فرستاد و از آنها خواست که به نشانۀ اطاعت، به قاصدانِ او ،خاک و آب تسلیم دارند. ولی هر دو شهر قاصدان را کشتند. اسپارتیان این واقعه را، مطابقِ عقایدِ خرافیِ خود، به فالِ بد گرفتند، از کَرده خود که نقضِ یکی از اصولِ روابطِ بین المللی بود پشیمان، و خواستار شدند که دو نفر از اهالیِ شهر به نزد پادشاهِ ایران روند و خود را تسلیم دارند و به مجازاتی که پادشاهِ بزرگ، شایسته میداند تن در دهند. دو تن به نامِ سپرتیاس و بولیس، که متعلق به خانواده های قدیمی و توانگر بودند، داوطلبانه نزدِ خشایار شاه رفتند و خود را آمادۀ مرگ معرفی کردند.هرودوت چنین میگوید: “خشایار شاه با عظمتِ روحی راستین جواب داد که وی حاضر نیست، مثلِ اسپارتیان، با کشتنِ فرستادگان، مقرراتی را که باید همۀ مردمان رعایت کنند، زیرِ پا گذارد. چون او اسپارتیان را برای چنین رفتاری سرزنش کرده است، خود مرتکبِ آن نمیشود.” خشایار شاه با تَاَنی، ولی پیگیرانه، به فراهم آوردنِ مقدماتِ دومین حملۀ ایران به یونان پرداخت. مدت چهار سال از همۀ استانهای کشورِ خود مهمات و سپاه خواست و در سالِ 481 بالاخره آمادۀ حرکت شد.شاید تا قبل از عصرِ حاضر چنان لشکرکشیِ عظیمی سابقه نداشته است. به گفتۀ هرودوت، اردوی خشایار شاه مرکب بود از دو میلیون و ششصد و چهل و یک هزار جنگجو و عده ای معادلِ آن، شاملِ مهندس، غلام، بازرگان، مامورانِ تهیه آذوقه، و فواحش. هرودوت از سرِ مبالغه میگوید که اگر قشونِ خشایار شاه از رودخانه ای آب می آشامیدند، آن رودخانه فورا خشک میشد! البته این اردوی بزرگ، اقوامِ گوناگون مانندِ پارسیان، مادها، بابِلیها، افغانها، هندیها، بلخیها، سُغدیها، سَکاها، آشوریها، ارمنیها، مردم کولکیس، سکیتیا، پایونیا، میسیا، پافلاگونیا، فروگیا، تِسالیا، لوکری، بوئِسی، لیدیا، تراکیا، آیولیا، یونیا، کاریا و کیلیکیا، قبرس، فنیقیه، سوریه، عربستان، مصر، حبشه، و لیبی را در بر میگرفت و به پیادگان، اسب سواران، ارابه سواران، فیل سواران، و نیروی دریایی که به قولِ هرودوت 1207 کشتی داشت منقسم میشد. عده ای از جاسوسانِ یونانی در اردوگاهِ ایران دستگیر شدند، و یکی از سرداران فرمانِ اعدامِ آنها را داد. ولی خشایار شاه این فرمان را لغو کرد، و آنان را در میانِ اردوی خود گردش داد و آن وقت آزاد کرد. زیرا اطمینان داشت که اگر یونانیان از بزرگیِ سپاهِ او مطلع شوند، بسرعت تسلیمِ او میشوند.در بهارِ سالِ 480، این سپاهِ عظیم به داردانل رسید. در آنجا مهندسینِ مصری و فنیقی ، پلی که از شاهکارهای عجیبِ علمِ قدیم به شمار میرود، ساختند. اگر به گفته های هرودوت اعتماد کنیم، 674 کشتی در سرتاسرِ تنگه قرار داده شد. و هر کشتی طوری قرار گرفت که قسمتِ جلوی آن به طرفِ جریانِ آب باشد.پس، کشتیهای پیاپی را با لنگرهای سنگین متوقف کردند و با طنابهایی از کَنَف یا پاپیروس به هم بستند، و بدان شیوه یک ساحل را به ساحلِ دیگر پیوستند. بعدا مقداری درخت بریدند و به وسیله آنها روی کشتیها جاده ای به وجود آوردند و با برگ و خاک پوشاندند. در ابتدا و انتهای این جاده یا پل، حایِل هایی ساختند تا چهارپایان از دیدنِ منظرۀ دریا به وحشت نیفتند و رم نکنند. با اینهمه، بسیاری از چارپایان و حتی سربازان به زورِ تازیانه از روی پل گذاشتند. پل، مقاومتِ کافی داشت، و در مدتِ هفت شبانه روز تمامِ سپاه و تجهیزات با موفقیت از آن عبور کردند. یکی از بومیان که این منظره را دید، خشایار شاه را زئوس پنداشت و پرسید که چرا خدای خدایان برای گرفتنِ یونانِ کوچک ،تن به این همه زحمت میدهد، در حالی که میتواند با پدید آوردنِ یک رعد و برق، این ملتِ سرکش را نابود کند.سپاهِ ایران، از طریقِ تراکیا، تا مقدونیه و تِسالیا پیش رفت. نیروی دریاییِ ایران در نزدیکیِ ساحل حرکت میکرد. کشتیها، برای آنکه از طوفانهای دریای اِژه ایمن مانند، از تُرعه ای به طولُ دو کیلومتر، که در کوهُ آتوس به وسیلۀ کارگران کنده شد، گذشتند. گویند که اگر این ارتش فقط دو وعده غذا در شهری صرف میکرد، آن شهر دچارُ قحطی میشد. تاسوس، برای اینکه یک روز از خشایار شاه پذیرایی کند، ششصد تالنت نقره، که در حدودُ یک میلیون دلار است، خرج کرد. یونانیانُ شمالی، و حتی مرزنشینانُ آتیک، یا از ترس یا به طمعُ مال، اجازه دادند که سپاهیانُ آنها به انبوهُ سپاهُ خشایار شاه بپیوندند. در شمال، فقط شهرهای پلاتایا و تِسپیای آمادۀ جنگیدن شدند.IV - سالامیسنمیتوان تصور کرد که یونانیانِ جنوبی از نزدیک شدنِ این سپاه چند زبانه، که مانندِ بهمن جلو میآمد، چه وحشت و اضطرابی داشتند. مقاومت در برابرِ این عده، جنونِ محض به شمار میرفت. سرزمینهایی که هنوز به یونان اظهار وفاداری میکردند، نمیتوانستند ارتشی حتی به قدرِ یک دهمِ ارتشِ خشایار شاه فراهم آورند. اما، برای نخستین بار، شهرِ آتن و اسپارتا، یکدل و یک فکر، با هم کار کردند، و نمایندگانِ آنها بسرعت به شهرهای پِلوپونِز رفتند و از آن شهرها خواستند که در ارسالِ نفرات و مهمات شتاب ورزند. بیشتر شهرها در جنگ شرکت کردند، ولی آرگوس از کمک امتناع ورزید و هیچ وقت هم از ننگ آن رهایی نیافت.آتنیها نیروی دریاییِ خود را آماده کردند و برای مقابله با نیروی دریاییِ ایران به شمال اعزام داشتند. اسپارتیها نیروی کوچکی به رهبری شاهِ خود، لِئونیداس، برای کُند کردنِ پیشرویِ خشایار شاه، به تنگۀ تِرموپیل فرستادند. دو نیروی دریایی، در آرتِمیسیون، واقع در ساحلِ شمالیِ یوبویا، با هم رو به رو شدند.دریاسالارانِ یونانی چون فراوانیِ کشتیهای دشمن را دیدند، آهنگِ عقب نشینی کردند. ولی مردمِ یوبویا که میترسیدند ایرانیان در سواحلِ شهرِ آنان فرود آیند، برای تِمیستوکلِس، فرماندۀ سپاهیانِ آتنی، رشوه ای به مبلغِ سی تالنت (معادل 180،000 دلار) فرستادند، مشروط بر اینکه رهبرانِ یونانی را از عقب نشینی باز دارد. او هم این رشوه را میانِ آنان تقسیم کرد. تِمیستوکلِس، با هوشمندیِ خاص خود، ملاحان را واداشت که روی صخره ها، پیامهایی برای یونانیانی که در خدمتِ نیروی دریاییِ ایران بودند، حک کنند و از آنان بخواهند که یا سپاهِ ایران را ترک گویند و یا اینکه علیهِ مادرِ میهنِ خود، دست به جنگ نزنند. وی امیدوار بود که اگر دریانوردانِ یونانی این کلمات را ببینند، به سودِ یونانیان تحریک شوند; و اگر خشایار شاه آن را ببیند و بفهمد، بیمناک شود و سربازانِ یونانیِ خود را در جنگ دخالت ندهد. دو طرف، در دریا، یک روزِ تمام جنگیدند و شب هنگام، بدونِ اینکه هیچ طرفی به پیروزی رسیده باشد، دست از جنگ کشیدند. آن وقت، یونانیان به آرتِمیسیون، و ایرانیها به آفِتای رفتند. یونانیان، با توجه به قِلُتِ عددیِ خود، این جنگِ بی پیروزی را برایِ خود فتحی شمردند. ولی وقتی که اخبارِ مصیبتِ تِرموپیل به گوشِ آنان رسید. نیرویِ دریایی را به جنوبِ سالامیس فرستادند تا پناهگاهی برای آتن فراهم آید.در طیِ این احوال، لِئونیداس با وجودِ دلیرانه ترین مقاومتِ تاریخی، بر اثرِ خیانتِ برخی از سپاهیان، در محلی به نامِ “دروازه های گرم” مغلوب شد. عده ای از مردمِ تراکیس نه تنها راهِ سِری و غیرمستقیمِ کوهستانی را به خشایار شاه نشان دادند، بلکه عملا از آن راه، او را به پشتِ جبهۀ اسپارتیان هدایت کردند. لِئونیداس که، برایِ جلوگیری از انهدامِ خانواده ها، فقط پدرانِ سیصد خانواده را همراهِ خود برداشته بود، ایستادگی ورزید. همۀ یارانِ او به قتل رسیدند. و دو تن اسپارتی که زنده ماندند، یکی در پلاتایا فرو افتاد و مرد، و دیگری از شدتِ خِجلَت، خود را به دار آویخت. به گفته مورخانِ یونانی، ایرانیان 20،000 تن، و یونانیان 300 تن کشته دادند. بر روی قبرِ قهرمانانِ یونانی جمله ای بدین مضمون نوشتند: “ای بیگانه! برو به اسپارتیان بگو که ما برای اطاعت از قوانینِ آنها در این مکان خفته ایم.” هنگامی که ایرانیان در راهِ آتن همۀ موانعِ پیشرَوی را از میان بردند، یونانیان اعلام داشتند که هر فردِ آتنی، به هر وسیله که میتواند، خانوادۀ خود را نجات دهد. پس، بعضی از آتنیان به آیگینا و بعضی به سالامیس و بعضی به "تروی زِن" گریختند. با این وصف، جمعی از مردانِ آتنی برای خدمت در ناوگانِ یونان، که از آرتِمیسیون باز میگشت، نام نویسی کردند. پلوتارک تصویرِ بسیار موثری از این منظره به ما میدهد; مینویسد که حیواناتِ اهلیِ شهر به دنبالِ اربابانِ خود به ساحل میرفتند، و چون صاحبانِ خود را میدیدند که بر کشتیها سوار میشوند و آنها را تنها میگذارند، فریاد و فغان میکشیدند! سگِ زانتیپوس، پدرِ پِریکلِس، به دریا جست و شناکنان همراهِ کشتیِ وی رفت تا به سالامیس رسید و در آنجا از شدتِ خستگی جان سپرد. برای دریافتِ غیرتِ وطنیِ آتنیان، باید به یاد آوریم که چون یک آتنی در مجلسِ عمومی خواستارِ تسلیم شد، بیدرنگ به قتل رسید، و سپس زنان به خانۀ او ریختند و زن و بچه های او را سنگسار کردند و کشتند. خشایار شاه، به هنگامِ ورود به آتن، شهر را خالی از سکنه دید. پس، فرمان به غارت و آتش زدنِ آن داد.اندکی بعد، نیرویِ دریاییِ ایران، که شاملِ 1200 کشتی بود، واردِ خلیجِ سالامیس شد; در برابرِ آن 300 کشتیِ یونانی، که به شیوه یونانیان فرماندۀ واحدی نداشتند، صف آرایی کردند. اکثرِ دریاسالارانِ یونانی مخالفِ این مُواجهۀ خطرناک بودند، اما تِمیستوکلِس، که تصمیم داشت از هر راهِ ممکن کشتیهای یونانی را به میدانِ عمل بکشاند، دست به طرح و اجرایِ یک نقشه زد. نقشه ای که اگر به غلبۀ ایرانیان می انجامید، به قیمتِ جانِ او تمام میشد. مطابقِ این نقشه، غلامِ مورد اعتمادی را نزدِ خشایار شاه فرستاد. غلام به خشایار شاه اطلاع داد که یونانیان قصد دارند شب هنگام کشتیهای خود را از میدان بیرون برند، و ایرانیان با محاصره کردنِ ناوگانِ یونانی، میتوانند آن را منهدم کنند. خشایار شاه، به اِغوایِ غلام، همۀ راه های فرار را بر کشتیهای یونانی بست. از این رو، یونانیان مجبور به جنگ شدند. خشایار شاه بر تختِ خود، در دامنۀ کوهِ آیگالِئوس در ساحلِ آتیک، رو به رویِ سالامیس نشست و به تماشای صحنۀ جنگ پرداخت، در حالی که نامِ فرماندهانی را که با شجاعتِ خاص میجنگیدند یادداشت میکرد. یونانیان از لحاظِ استحکامِ کشتیها و تاکتیکِ جنگ و مهارت در دریانوردی، بر ایرانیان که از لحاظِ زبان و تفکر و قومیت، دچارِ تفرقه بودند تفوق داشتند. از این رو، جنگِ دریایی بالاخره به نفعِ یونانیان تمام شد. بنا به گفتۀ دیودوروس، مهاجمان: 200 کشتی و مدافعان: 40 کشتی از دست دادند در این باره از ایرانیان خبری به ما نرسیده است. معدودی از یونانیان هلاک شدند، زیرا همۀ آنان شناگرانِ ماهر بودند و، پس از غرقِ کشتیهایشان، خود را شناکنان به ساحل رسانیدند. باقیماندۀ ناوگانِ ایران به سویِ داردانل گریخت، و تِمیستوکلِسِ زیرک بارِ دیگر غلامِ خود را به نزدِ خشایار شاه فرستاد و به او القا کرد که تِمیستوکلِس، یونانیان را از تعقیبِ ناوگانِ ایران منصرف کرده است. پس، خشایار شاه 300,000 تن از مردانِ خود را، به فرماندهیِ ماردونیوس، باقی گذارد، و بقیه را با خود به ساردیس برد. در طولِ راه، عده ای از سپاهیانش بر اثرِ امراضی چون اسهال تلف شدند.به ادعای یونانیان، در همان روز و ماه و سالی که این واقعه در سالامیس اتفاق افتاد، (یعنی 23 سپتامبر سال 480 ق م) یونانیانِ سیسیل، در هیمِرا، علیهِ کارتاژیها جنگیدند. شاید تصادفِ صِرف باشد که ناگهان یونان، در عینِ حال، از طرفِ خاور و باختر موردِ حملۀ دو دشمن قرار گرفت. معلوم نیست که آیا فنیقیهای افریقا هم جزوِ طرفدارانِ خشایار شاه بودند یا نه. بنابر روایتهای کهن، هامیلکار، دریاسالارِ کارتاژی، با 3000 کشتی و 300,000 سپاهی، با پانورموس رسید و برایِ محاصرۀ هیمِرا عازم شد. در آنجا با گِلون، سرداری از مردمِ سیراکوز، که 55000 مرد داشت، رو به رو گشت. هامیلکار، به شیوۀ سردارانِ جنگهای پونیک، از میدانِ جنگ کناره گرفت و، در حینِ جنگ برای خدایان به قربانی کردن پرداخت. در پایانِ جنگ، شکست او مسلم شد. پس، خود را در آتش افکند، و در همان محل او را به خاک سپردند. هفتاد سال بعد، نوه اش هیمیلکون، سه هزار اسیرِ یونانی را به انتقامِ خونِ نیای خود قتل عام کرد.در تابستانِ سالِ بعد، یعنی 479 ق م، رهاییِ یونان از نفوذِ ایران، بر اثرِ یک رشته جنگِ زمینی و دریایی، کاملا تَحَقُق یافت. سپاهِ ماردونیوس، که ایام را به استراحت میگذرانید، در نزدیکیِ پلاتایا واقع در دشتِ بِئوسی اردو زد. اما ناگهان 110,000 سپاهِ یونانی، که مدتِ دو هفته در انتظارِ ساعتِ سَعد بودند، به سرداریِ پاوسانیاس، پادشاهِ اسپارتا، به بزرگترین جنگِ زمینی مبادرت ورزیدند و بر سرِ ایرانیان ریختند. افرادِ غیر ایرانی که جزوِ سپاهِ ایران جنگ میکردند، چندان رغبتی نداشتند و، از این رو، به محضِ اینکه تزلزلی در سپاهِ ایران دیدند، راهِ فرار پیش گرفتند. در نتیجه، یونانیان چنان پیروزیِ درخشانی به دست آورند که، بنا به گفتۀ مورخانِ یونانی، فقط 150 تن از دست دادند، در حالی که 260,000 نفر از سپاهیانِ ایران به قتل رسیدند.(محتملا عواطفِ وطنیِ هرودوت در تاریخِ او، و ارقامی که میدهد، دخیل بوده اند. پلوتارک که در بیطرفی میکوشد، میگوید که تلفاتِ یونانیان به 1360 تن رسید; دیودوروس تلفاتِ ایرانیان را به 100,000 تن تقلیل میدهد. اما نباید فراموش کرد که پلوتارک و دیودوروس هم یونانی بودند. )در همان روز، به گفته یونانیان، در ساحلِ "مای سِنی"، یعنی مرکزِ یونیا، بینِ ناوگانهای یونان و ایران تصادم روی داد. در نتیجۀ این تصادم، ناوگانِ ایرانی نابود شد و شهرهای یونیا از زیرِ سلطۀ ایران بیرون آمد، و یونانیان ، دو ناحیۀ بسیار مهمِ داردانل و بوسفور را، که هفتصد سال پیش در جنگهای تروا فتح کرده بودند، باز یافتند.جنگهای یونان و ایران بزرگترین واقعۀ تاریخِ اروپا به شمار میآیند. به برکتِ این جنگها، بقای اروپا تضمین شد، تمدنِ غربی توانست، بدونِ پرداختِ خراجهای طاقت فرسا به بیگانگان، حیاتِ اقتصادیِ خود را بگسترد و، برکنار از اوامرِ سلاطینِ شرقی، نهادهای سیاسیِ خود را بپرورد. بدین ترتیب، یونان، برای نخستین بار، آزمایشی در زمینۀ تاسیسِ جامعه ای آزاد به عمل آورد و مدتِ سه قرن از رازوریِ رخوت آورِ مشرق زمین در امان ماند و، برای تجارتِ خود، آزادیِ دریاها را به طورِ کامل تامین کرد. ناوگانِ آتنی که پس از جنگِ سالامیس باقی ماند، همۀ بنادرِ دریای مدیترانه را به بازرگانیِ یونان گشود، و بر اثرِ گسترشِ بازرگانی، ثروتی عظیم گِرد آمد، و آتنیانِ عصرِ پِریکلِس به فراغت و فرهنگی والا دست یافتند. پیروزیِ یونانِ کوچک بر شاهنشاهیِ بزرگِ ایران، شور و غرورِ یونانیان را تحریک کرد، چندانکه به شکرانۀ پیروزیِ خود به کارهایی بیسابقه دست زدند و، پس از قرنها زحمت و فداکاری، بالاخره دورۀ طلاییِ تاریخِ خویش را آغاز کردند.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Dec 11, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۱۶۴ فصل دهم :کشمکش برای کسبِ آزادی

0:00 38:35

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 38 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on December 11, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!