تاریخ تمدن قسمت ۲۰۱-دیوجنس-افلاطون episode artwork

EPISODE · Jan 17, 2021 · 31 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۲۰۱-دیوجنس-افلاطون

from تاریخ تمدن

انحطاط تمدن یونانفصل بیست و یکم :فلسفه در اوج قدرتدیوجنسافلاطونمعلمدیوجِنِس"آنتیس تِنِس"(از پیشگامانِ فلاسفۀ کَلبی قبل از دیوجِنِس) با نتیجۀ این فلسفه، اما نه استدلال های آن، موافقت داشت، و از مکتبِ سقراط، نظریۀ زاهدانه ای برای زندگی، استخراج کرد. او، که مکتبِ کَلبیون را بنا نهاد، فرزندِ یک شهروندِ آتنی و برده ای تراکیایی بود. در جنگِ تاناگرا؛ دلاورانه جنگید (426). مدتی شاگردِ گورگیاس و پرودیکوس بود; سپس مدرسۀ خویش را بنا نهاد، ولی چون از درسهای سقراط باخبر شد، با شاگردانش نزدِ او رفت تا فضلِ پیرِ کهنسال را فرا گیرد. مانندِ یودوکسوس در پیرایِئوس میزیست و هر روز، با طیِ چندین فرسنگ پیاده، به آتن میرفت تا سرِ درسِ استاد حاضر شود. شاید در مُباحثه ای که سقراط (یا افلاطون) با هم سخنِ فروتنی بر سرِ معمای لذت درگیر بود، حضور داشت.سقراط: فکر میکنی که فیلسوف لازم است نسبت به لذایذ ... خوردن و نوشیدن توجه کند سیمیاس: البته خیر. سقراط: عقیده ات دربارۀ عشق چیست؟ آیا به آن بایستی توجهی داشته باشد؟ سیمیاس: هرگز. سقراط: و آیا به سایرِ وسایلِ تجمل، از قبیلِ کفش و قَبای گرانقیمت، باید اهمیت نهد یا در عوض باید از آنچه ماورایِ نیازِ طبیعی است بیزار باشد؟ سیمیاس: بایستی گفت که فیلسوفِ واقعی از آنها بیزار است.جوهرِ فلسفۀ کَلبیون این است: تقلیلِ پیرایۀ جسم به حداقلِ نیاز، برای اینکه روح تا آنجا که ممکن است آزاد باشد. "آنتیس تِنِس" این نظریه را در معنا پذیرفته بود; وی یک فرانسیسکَنِ یونانیِ بدونِ الاهیات بود(فرقه ای از کاتولیکهای رومی که در آغاز در فقر میزیستند و هیچ گونه مِلکی نداشتند); شعارِ آریستیپوس این بود: “مالک هستم، ولی ملک نیستم.” ولی "آنتیس تِنِس" میگفت: “مالک نمیشوم تا ملک نگردم.” او مالکِ هیچ چیز نبود، و قَبایی ژنده بر تن میکرد که سقراط سرزنش کنان به او میگفت: “"آنتیس تِنِس" از لایِ سوراخهای لباست پوچی و خود فروشیت را میتوان دید.” از این گذشته، تنها ضعفِ او این بود که کتاب مینوشت در این زمینه ده جلد از خود باقی گذاشت که یکی از آنها تاریخِ فلسفه بود. پس از مرگ سقراط، "آنتیس تِنِس" معلمی را از سر گرفت و برای تدریس، ژیمنازیومی را انتخاب کرد که برای مردمِ طبقۀ پایین و خارجیان و کودکانِ نامشروع در نظر گرفته شده بود. نامِ کَلبی ]زندگی چون سگ[ بیشتر به خاطرِ شرایطِ محل به آن مدرسه اطلاق شد تا به لحاظِ اعتقادات و فلسفه آن. "آنتیس تِنِس" مانندِ کارگران لباس میپوشید، برای درسی که میداد مزدی نمیخواست، فقیران را برای شاگردی ترجیح میداد، و هر کس را که مایل نبود فقر و سختی را تمرین و تحمل کند با زبان و چوب میراند.در ابتدا از پذیرفتنِ دیوجِنِس برای شاگردی اِبا کرد. دیوجِنِس اصرار کرد و با صبر و حوصله ناسزاهای او را به جان خرید; بالاخره پذیرفته شد، و مکتبِ استاد را از طریقِ عملِ کامل در سرتاسرِ دنیایِ یونان مشهور ساخت. "آنتیس تِنِس" در اصل؛ نیمه غلام بود، و دیوجِنِس بانکدارِ ورشکسته ای از شهرِ سینوپه. او از روی ناچاری گدایی میکرد، و وقتی شنید که غایتِ نیکی و عقل نیز همین است بسیار خشنود شد. کیف و قبا و عصای گدایی برگرفت و مدتی در خُمی در صحنِ معبدِ سایبِل در آتن ماوا گزید. بر زندگیِ سادۀ حیوانات رشک میبرد، و میکوشید آن را تقلید کند. روی زمین میخوابید، هر چه هر جا مییافت میخورد، و (مطمئن هستیم) وظایفِ طبیعی و مراسمِ عشق را در حضورِ دیگران انجام میداد. روزی دید که کودکی با دست آب مینوشد، فورا فنجانِ خود را به دور افکند. گاهی مشعل یا شمعی به دست میگرفت و میگردید و میگفت: به دنبالِ آدم میگردم. بر کسی ستم نمیکرد، ولی از اطاعتِ قانون سر باز میزد، و قبل از رَواقیان اعلام کرد که پیروِ جهانِ وطنی است. هر گاه فرصت مییافت، سفر میکرد. میگویند مدتی در سیراکوز زندگی کرد. در یکی از سفرهایش به دستِ دزدانِ دریایی اسیر شد، و او را به سِنیادِس اهلِ کورینت فروختند. چون اربابش پرسید که چه کاری از وی ساخته است، جواب داد: “حکومت بر مردان”. سِنیادِس او را معلمِ فرزندانِ خود کرد و ادارۀ منزلش را به دستِ او سپرد. دیوجِنِس در این سمت چنان خوب انجامِ وظیفه نمود که ارباب او را “نابغۀ خوب” نامید و در بسیاری از امور پندِ او را میپذیرفت. دیوجِنِس کماکان به زندگیِ سادۀ خود ادامه داد، و چندان در این راه مداومت کرد که بعد از اسکندر مشهورترین شخصِ یونان گردید.دیوجِنِس آدم خودنمایی بود و از آوازۀ خود ظاهرا لذت میبرد. در فنِ مباحثه استاد بود، و همنامش مینویسد که هرگز در مباحثه مغلوبِ کسی نشد. آزادیِ بیان را بزرگترین مَحاسنِ اجتماع مینامید و از آن، پا شوخیهای ناهنجار و بذله گوییهای موثر، حداکثرِ استفاده را میکرد. زنی را که در مقابلِ شمایلِ مقدسی سر بر خاک کُرنِش میکرد شماتت کرد که “از این وضعِ بی ادبانه و زشتِ خود نمیترسی؟ شاید خدایی پشت سرت ایستاده باشد. مگر نمیدانی که خدایان همه جا هستند” وقتی پسرِ زنِ فاحشه ای به سوی مردم سنگ میانداخت، او را برحذر داشت که: “شاید سنگ بر سر پدرت فرود آید.” از زنان بیزار بود، و مردانی را که مانندِ زنانِ خود را می آراستند منفور میداشت. روزی جوانی کورینتی که جامه ای فاخر پوشیده و به خود عطر زده بود از او سوالی کرد، وی جواب داد: “تا نگویی پسری یا دختر جوابت را نخواهم داد.” تمام دنیا این داستان را میداند که اسکندر، در کورینت، هنگامی که دیوجِنِس زیرِ آفتاب دراز کشیده بود، به سراغِ او رفت. حکمران گفت: “من اسکندر، پادشاهِ بزرگم.” فیلسوف جواب داد: “من دیوجِنِس: سگم”. پادشاه گفت: “هر چه میخواهی از من بخواه”. دیوجِنِس جواب داد: “از جلوی من کنار رو تا آفتاب بتابد.” جنگاورِ جوان جواب داد: “اگر اسکندر نمیبودم، میخواستم دیوجِنِس باشم.” دیگر نمیدانم که فیلسوف، جواب این تعارف را چه گفت. میگویند که هر دو نامور، در یک روز در سال 323 دنیا را بدورد گفتند، اسکندر در بابِل در سنِ سی و سه سالگی، و دیوجِنِس در کویرنت در سنِ نود و اند سالگی. اهالیِ کورینت مجسمه ای سنگی از مرمر بر مزارش گذاشتند، و شهرِ سینوپه، که او را تبعید کرده بود، برایش بنای یادبودی برپا کرد.از فلسفۀ کَلبیون ساده تر و روشنتر ،فلسفه ای نیست. با منطق: تا آنجایی سر و کار داشت که بتواند نظریۀ مَثَلِ افلاطون را، که دنیای ادب و فضلِ آتن را مبهوت کرده بود، باطل سازد. ماوراالطبیعه نیز در نظرِ کَلبیون، بازی پوچی بود. اینان میگفتند که طبیعت را از آن لحاظ موردِ مطالعه قرار نمیدهیم که رازِ دنیا را بشناسیم، زیرا این امر غیرممکن است، بلکه به خاطرِ آنکه دانشِ طبیعت را راهنمای زندگیِ خود قرار دهیم. این فلسفۀ واقعی: اخلاق است. هدفِ زندگی خوشی است. ولی خوشی را نباید از راهِ کسبِ لَذات به دست آورد، بلکه باید در زندگیِ ساده و طبیعی و حَتَی المقدور مستقل از کمکهای خارجی یافت; زیرا درست است که کسبِ لذت، اگر از کار و کوششِ خودِ شخص سرچشمه گیرد و ندامت به بار نیاورد، مشروع است، لیکن چه بسا که انسان در دنبالِ کسبِ لذت؛ اغفال شود یا پس از آن دلسرد گردد. در این صورت، عاقلانه تر آن است که لذت را پلیدی بنامیم تا نیکی. زندگیِ پاک و معتدل تنها راهِ رسیدن به رضایتِ کامل است. ثروت، صلح و آرامش را ضایع میکند، و امیالِ رشک آمیز، مانندِ زنگ روح را میخورد. بردگی: غیرعادلانه، ولی بی اهمیت است. مردِ عاقل از زندگیِ در بندِ اسارت نیز چون آزادی لذت میبرد، زیرا تنها آزادی روح است که به حساب میآید. دیوجِنِس میگفت که خدایان زندگیِ آسانی به انسان بخشیده اند، ولی انسان با رفتن پی تجملات آن را پیچیده ساخته است. البته نباید فکر کرد که کَلبیون به خدایان اعتقادِ زیادی داشتند. وقتی راهبی برای "آنتیس تِنِس" از خوبیهای بعد از مرگ سخن میگفت، وی پرسید: “پس چرا خودت نمیمیری” دیوجِنِس به اسرارِ نهان میخندید، و هنگامی که بازماندگانِ کشتی شکسته ای در ساموتراس، قربانی نذرِ خدایان میکردند، گفت: “اگر به جای آنهایی که خلاصی یافتند آنهایی که غرق شدند قربانی میکردند، تعدادِ قربانیها بمراتب بیشتر بود.” به عقیدۀ کَلبیون هر چیزِ مذهبی جز اِشاعۀ عملِ خیر خرافات است. فضیلت را باید پاداشِ خودش شمرد، نه بسته به وجود یا عدالتِ خدایان. فضیلت عبارت است از خوردن و تصرف کردن و خواستنِ بحد. جز آب نباید نوشید، و صدمه به کسی نباید رساند. از دیوجِنِس پرسیدند چگونه باید از خویشتن دفاع کرد، وی جواب داد: “با راستی و درستی و حرمتِ نفس.” به نظرِ کَلبیون، فقط امیالِ شهوی منطقی است. ازدواج را اسارتِ خارجی میدانستند و از آن گریزان بودند، ولی فحشا را پشتیبانی میکردند. دیوجِنِس عشقِ آزاد و اشتراکِ زنان را ترویج میکرد، و "آنتیس تِنِس" که در هر چیز طالبِ استقلال بود، شکایت میکرد که نمیتواند گرسنگی را نیز چون شهوت به تنهایی ارضا کند. کَلبیون، که میلِ جنسی را مانندِ گرسنگی، طبیعی و معمولی میدانستند، میگفتند نمیتوانند بفهمند که چرا مردم، برخلافِ دیگرِ امیال، از ارضای این میل در ملا عام شرم میکنند. حتی در مرگ نیز مرد بایستی استقلالِ خود را حفظ کند و زمان و مکانِ مرگ را تعیین نماید; پس خودکشی مشروع است. بعضی میگویند که دیوجِنِس با حبسِ نفس در سینه خودکشی کرد.فلسفه کَلبیون جزئی از جنبشِ “بازگشت به سوی طبیعت” بود که به عنوانِ عکس العملِ عدمِ انطباق با تمدنِ ملال آور و پیچیدۀ آن روز، در قرنِ پنجم، در آتن به وجود آمده بود. انسان طبعا متمدن نیست و تنها از ترسِ مجازات و تنهایی، به محدودیتها و فشارِ نظامِ زندگی تن در میدهد. دیوجِنِس نسبت به سقراط همان موقعیتی را دارد که روسو به ولتر داشت: به نظرِ او، تمدن یک اشتباهِ محض است و پرومته حقش بود که به جزایِ ارزانی داشتنِ آن به بشر در زنجیر شود. کَلبیون، مانندِ رَواقیان و روسو، “مردانِ طبیعی” را میستودند; دیوجِنِس میکوشید تا گوشتِ خام بخورد، زیرا پختن را غیرطبیعی میدانست. وی میگفت بهترین اجتماع آن است که خالی از تصنع و قانون باشد.یونانیان با تمسخر بر کَلبیون مینگریستند و، آنچنانکه اجتماعِ قرونِ وسطی، قِدیسینِ خود را تحمل میکرد، وجودِ آنها را تحمل میکردند. پس از دیوجِنِس، کَلبیون به صورتِ فرقۀ مذهبیِ فاقدِ مذهب درآمدند. فقر را قاعدۀ کلیِ زندگیِ خود ساختند، با اعانه زندگی میگذراندند، تجردِ خود را با اشتراک در امرِ ازدواج چاره میساختند، و مدارسِ فلسفه باز مینمودند. خانه نداشتند و در کوچه ها یا معابد میخفتند.فلسفۀ کَلبیون به دستِ شاگردانِ دیوجِنِس، یعنی ستیلپو و کراتِس، به عصرِ هِلِنیسم راه یافت و مبنای مکتبِ رَواقیان را تشکیل داد. مکتبِ کَلبیون در آخرِ قرنِ سوم ناپدید شد، ولی نفوذش در سُنَنِ یونان، استوار بر جای ماند، و شاید دوباره در بینِ فرقۀ مذهبیِ اِسینیانِ یهود و رُهبان های مسیحیِ نخستین در مصر احیا شد. تا چه حد این نهضتها: فرقه های مشابه را در هند تحتِ تاثیر قرار داده یا از آنها تاثیر پذیرفته اند هنوز بر ما معلوم نیست. آنهایی که امروز نیز فلسفه “بازگشت به سوی طبیعت” را ترویج میکنند، فرزندانِ روشنفکرِ آن مردان و زنانِ شرق و یونانِ باستانند که، خسته و درمانده از فشارهای غیِر طبیعی و فلج کنندۀ تمدن، میاندیشند که میتوانند برگردند و با حیوانات زندگی کنند. هیچ زندگانیِ کاملی از این وهم و هوس؛ِ خاصِ زندگیِ شهری خالی نیست.III - افلاطون1- معلمحتی افلاطون نیز تحتِ نفوذِ کَلبیون قرار گرفت. در کتابِ دومِ جمهور، با رغبت و همدردی، مدینۀ فاضلۀ اشتراکی و طبیعی را توصیف میکند; بعد؛ آن را رد میکند و نوعِ حکومتی را که “از حیثِ خوبی در درجۀ دوم” است به میان میآورد; ولی هنگامی که تصویرِ حاکمِ حکیمِ خود را رسم مینماید، در آن اثری از رویاهای کَلبیون مییابیم مردانی بدون مالکیت و بدون همسر، و وقفِ زندگانیِ ساده و فلسفیی که آن همه مقبولِ بهترین اذهانِ یونانِ باستان بود. نقشۀ افلاطون برای ایجادِ یک جامعۀ اشتراکیِ آریستوکراتیک، کوششِ درخشانِ محافظه کارِ ثروتمندی است که میخواهد انزجار از دموکراسی را با ایدئالیسمِ افراطیِ زمان خویش تطبیق دهد.افلاطون از خانواده ای چنان کهنسال بود که از طرفِ مادر به سولون، و از طرفِ پدر به پادشاهانِ اولیۀ آتن و حتی به پوسیدون خدای دریا میرسید. مادرش خواهرِ کارمیدِس و خواهرزادۀ کریتیاس بود.بنابراین، مخالفت با دموکراسی تقریبا در خونش بود. اسمش را آریستوکلِس نهادند، که به معنیِ “نامدار و بهترین” است. این جوان در اندک مدتی در تمامِ رشته های علوم سر آمد شد. در موسیقی، ریاضیات، معانیِ بیان، و شعر از همه پیش افتاد. صورتِ خوبِ او زنان و، بدونِ شک، مردان را جلب مینمود. در مسابقاتِ برزخی کشتی میگرفت و به خاطرِ هیکلِ ورزیده و درشتش لقبِ پلاتون یا “چهارشانه” گرفت. در سه جنگ نبرد کرد و نشانِ شجاعت گرفت. لطیفه مینوشت و شعرِ عاشقانه میسرود، و یک نمایشنامۀ تراژدی تحریر کرد. در سن بیست سالگی گرفتارِ تردید بود که سیاست پیشه کند یا شاعری، ولی سرانجام تسلیمِ جذبۀ سقراط شد. او را حتما از قبل میشناخت، زیرا سقراط دوستِ قدیمِ عمویش کارمیدِس بود. اکنون سخنانِ سقراط را میفهمید، و از تماشای آن پیرمرد، که مانندِ بندبازی اندیشه های خود را در هوا میانداخت و بر چنگالِ پرسش میگرفت، لذت میبرد. افلاطون پس از آشنایی با سقراط اشعارِ خود را سوزاند; اوریپید، ورزش، و زن را فراموش کرد و، همچون کسی که گرفتارِ طلسم شده باشد، به دنبالِ استاد به راه افتاد.شاید هر روز از درسهای استاد یادداشت برمیداشت و، با حساسیتِ یک هنرمند، از دنیای جذابِ این سِلینوسِ عجیب و دوست داشتنی مستفیض میشد. سپس، هنگامی که افلاطون بیست و سه ساله بود، انقلابِ 404، که به دستِ خویشانِ خودش برپا شده بود، به وقوع پیوست. آن ده روزِ دِهشتناک، ترورِ اشراف، و مخالفتِ شجاعانۀ سقراط با جبارانِ سی گانه، مرگِ کریتیاس و کارمیدِس، بازگشتِ دموکراسی، و محاکمه و قتلِ سقراط یکباره دنیا را به سَرِ جوانِ بیبندوبارِ ما فرو کوفت. از آتن مانند شهری که گرفتارِ دیوان و اجنه باشد گریخت. در مگارا در خانه یوکلیدِس، و بعد شاید با آریستیپوس در سایرینی کمی آرامش یافت. سپس ظاهرا به مصر رفت و در آنجا از معلوماتِ ریاضی و تاریخیِ راهبان استفاده کرد. حدود سال 395 به آتن برگشت و سالِ بعد، به خاطر دفاع از شهر، در کورینت جنگید. در سال 387 دوباره عزمِ سفر کرد; در تاراس نزدِ آرکیتاس، و در لوکری نزدِ تیمایوس به خواندنِ فلسفۀ فیثاغورسی مشغول شد. سپس برای دیدنِ کوهِ اِتنا به سیسیل رفت، با دیونِ سیراکوزی دستِ دوستی داد، به خدمتِ دیونیسیوسِ اول معرفی گردید، سپس به بردگی فروخته شد، و در سال 386 صحیح و سالم به آتن بازگشت. با سه هزار دراخمایی که برای بازخریدنِ او از صاحبش به توسط دوستانش فراهم شده بود و صاحبش از قبولِ آن امتناع کرده بود، باغی را که محلِ تفریحِ اطرافِ شهر و، به نامِ خدای محلی که به آکادِموس مشهور بود، خرید و در آنجا دانشگاهی تاسیس کرد که نهصد سال مرکزِ علم و فرهنگِ یونان بود.. دانشگاهِ افلاطون اولین دانشگاه نبود. مکتبِ فیثاغورس در کروتونا (520 ق م) در رشته های مختلفی به طلابِ علوم تعلیم میداد، و مکتبِ ایسوکراتِس هشت سال از آکادمیِ افلاطون قدیمیتر بود.آکادمی در حقیقت یک انجمنِ اُخُوَتِ مذهبی بود که در خدمتِ پرستشِ خدایان قرار داشت. شاگردان شهریه نمیپرداختند، ولی از آنجایی که بیشتر از خانواده های اعیان و اشراف برای تحصیل میآمدند، از والدینشان انتظار میرفت که به موسسه کمکهای مالیِ قابلِ ملاحظه ای بکنند. سویداس میگوید: “ثروتمندان گاه گاه در وصیتنامه های خود وسایلِ زندگیِ بی رنج و آرامِ فیلسوفانه ای را برای بعضی به ارث میگذاشتند.” میگویند که دیونیسیوسِ دوم هشتاد تالنت (480 هزار دلار) به افلاطون بخشید، و شاید دلیلِ شکیباییِ افلاطون نسبت به سلطان از همین بخششِ سخاوتمندانه سرچشمه گرفته باشد. شاعرانِ هَزل گو، شاگردانِ آکادمی را ریشخند میکردند که در رفتارشان، و در وضعِ لباس پوشیدنشان با کلاهِ سه گوش و عصا و ردایِ کوتاهِ دانشگاهی، تظاهر میکنند; از اینجا معلوم میشود که لباسِ مخصوصِ مدرسۀ ایتُن در انگلستان و رَدای مشکیِ دانشگاهی به طورِ کلی تا چه حد قدمت دارد. زنان نیز به آکادمی پذیرفته میشدند، زیرا افلاطون در این زمینه فردی غیر محافظه کار و طرفدارِ شدیدِ حقوقِ زنان بود. درسهای اساسی: ریاضیات و فلسفه بود. بر سر درِ مدرسه نوشته ای اخطار مانند بود: “هر کس هندسه نمیداند، اینجا داخل نشود.” شاید دانستنِ مقدارِ قابل توجهی ریاضیات از شرایطِ ورود بود.بیشترِ پیشرفتهای ریاضیِ قرنِ چهارم توسطِ مردانی انجام شد که در آکادمی درس خوانده بودند. دروسِ ریاضیِ آکادمی عبارت بود از حساب (نظریه اعداد)، هندسۀ عالی، نجوم، موسیقی (احتمالا شاملِ ادبیات و تاریخ)، حقوق، و فلسفه. اگر افلاطون پیروِ نظریاتی که خود در دهانِ سقراط میگذارد بوده باشد، فلسفۀ سیاسی و اخلاق را باید در برنامۀ آکادمی در مرحلۀ آخر دانست:سقراط: البته میدانید که اصولِ مشخصی درباره عدالت و نیکی هست که در کودکی به ما آموخته اند; و تحتِ اقتدارِ والدِین، خودِ ما با اطاعت از آنها و محترم داشتنشان بزرگ شده ایم. گلاوکُن: درست است. سقراط: و نیز موازین و عاداتِ متضادی در کسبِ لذت هست که روحِ ما را فریفته، به سوی خود میکشاند; ولی این موازین نمیتواند کسانی را که از عدالت بویی نبرده اند و پایبندِ اصولِ پدران خود هستند و از آنها اطاعت میکنند بفریبد. گلاوکُن: درست است. سقراط: پس، شخصی که در این وضعِ روحی باشد و روحِ کنجکاوِ او بپرسد: انصاف و شرافتمندی چیست و خود جواب دهد: هر چه قانون بگوید، و سپس بحث و مشاجره پیش آید، و کلامِ قانونگذار را رد کند و به این فکر معتقد شود که در دنیا ظلم و عدل تفاوتی ندارد و بد و خوب یکی است، و تمامِ اصولِ کهن را منکر شود، آیا فکر میکنید که باز از قوانین اطاعت خواهد کرد؟ گلاوکُن: ممکن نیست.سقراط: و هنگامی که نسبت به آنها احترام قایل نشود و آنها را طبیعی نداند و در کشفِ حقیقت فرو ماند، میتوان از چنین کسی انتظار داشت که در زندگی به راهی جز ارضای خواهشهای خود برود؟ گلاوکُن: نمیشود. سقراط: و آیا به جایِ اطاعت از قانون، به بیقانونی نمی گِراید؟ گلاوکُن: بدون شک. سقراط: بنابراین، در آشنا کردنِ شهروندانِ سی ساله مان با دیالکتیک باید محتاط بود(دیالکتیک، فن جدل و مباحثه، در فلسفۀ افلاطون به دو معنی است: یکی فنِ تعریف و تمیزِ مَثَل، و دیگری علمی که ناظر است به روابطِ بینِ مَثَل در پرتوِ اصل واحدِ “خبر”). ... نبایستی گذارد که مردم در سنینِ ابتدایِ جوانی لذتِ دیالکتیک را درک کنند; از این موضوع بخصوص باید پرهیز کرد، چرا که مردانِ جوان، همان طور که دیده اید، چون طعمِ آن را برای اولین بار چشیدند، به تقلیدِ کسانی که با ایشان جر و بحث میکنند و منکرِ اظهاراتشان میشوند، دوست دارند اظهاراتِ دیگران را تکذیب کنند، و اینان مانندِ توله سگانی هستند که از کشیدنِ لباس و گاز گرفتنِ هر کس که نزدیکشان میآید شاد میشوند. گلاوکُن: آری، این کار ایشان را سخت شاد میکند.سقراط: و بعد چون چند بار فتح کردند و به دستِ دیگران مغلوب شدند، بسرعت و بشدت عادت پیدا خواهند کرد که نسبت به هر چه قبلا اعتقاد داشته اند بی اعتقاد شوند. این است که ... فلسفه نامِ بدی در مردم دارد. گلاوکُن: کاملا صحیح است. سقراط: ولی همینکه شخص پا به سن گذارد، دیگر گرفتارِ این جنون نخواهد شد، بلکه از آن عاقلی تبعیت خواهد کرد که فقط در پی یافتنِ حقیقت است، نه آن مردِ جدلی که گفتۀ دیگران را فقط به خاطرِ بازی و سرگرمی نقض میکند. بلوغِ فکریِ چنین شخصی باعثِ افزایشِ ارزش و حرمتِ منطق و استدلال میشود، نه کاهش آن.افلاطون و دستیارانش با خطابه، گفتگو، و مطرح ساختنِ مسائل برای شاگردان؛ تدریس میکردند. یکی از مسائل این بود که “حرکاتِ متحدالشکل و منظمی را که سببِ گردشِ سیارات است” بیابند. شاید یودوکسوس و هِراکلیدِس؛ از این نحوۀ برخورد، مُلهِم شده باشند. درسها فنی بود، و گاهی آنهایی را که برای منافعِ عملی به مدرسه میآمدند مایوس میکرد. ولی شاگردانی چون ارسطو، دموستِنِس، لیکورگوس، هیپِریدِس، و زینوکراتِس سخت تحتِ نفوذِ آنها قرار گرفتند و در بسیاری موارد یادداشتهایی را که برداشته بودند منتشر کردند. آنتیفانِس با طنز میگوید: همان طور که در شهرهای دوردستِ شمالی چون سخن از دهانِ گوینده بیرون بیاید فورا یخ میبندد و در تابستان پس از ذوب شدن به گوش میرسد، کلماتی که افلاطون به شاگردانِ جوانش میگفت نیز چون پیر میشدند برایشان قابل فهم میگردید.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jan 17, 2021

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۲۰۱-دیوجنس-افلاطون

0:00 31:13

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 31 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on January 17, 2021.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!