تاریخ تمدن قسمت ۳۰  فلسفه episode artwork

EPISODE · Jul 30, 2020 · 39 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۳۰ فلسفه

from تاریخ تمدن

10- فلسفهمورخانِ فلسفه را عادت بر آن است که تاریخِ این علم را از یونان آغاز کنند؛ این مایة ریشخند هندیان و چینیان است، که دستة اول خود را مخترع فلسفه، و دستة دوم خود را کامل کنندة آن می دانند. ولی احتمال دارد که ما و ایشان، همه، در اشتباه باشیم، چه، در میان قدیمترین آثاری که از مصر برجای مانده، قطعاتی است که فلسفة اخلاق را، ولو به طور عَرَضی و بدون نظم هم که باشد، مورد بحث قرار می دهد. حکمتِ مصری ضرب المثلِ مردمِ یونان بود، که خود را نسبت به این نژادِ قدیمی، کودکی بیش نمی شمردند.کهنه ترین اثر فلسفی که می شناسیم تعالیم پْتاح- حوتپ است که مربوط می شود به 2880ق م، یعنی 2300 سال پیش از زمان کنفوسیوس و سقراط و بودا. پتاح- حوتپ، در زمان سلسلة پنجم، فرماندار و نخست وزیر شاه در شهر ممفیس بود. در آن هنگام که از کار کناره می گرفت، در صدد آن برآمد که دستورالعملِ حکمتی برای پسر خود بنویسد؛ پس از وی، و پیش از دورانِ سلسلة هجدهم، برخی از دانشمندان، به عنوان اینکه کتاب وی از متون و اُمَّهات است. رونوشتهایی از آن برداشتند. آن وزیر کتاب خود را چنین آغاز می کند:ای شاهزاده و خداوندگار من، پایان زندگی نزدیک است؛ پیری بر من فرو ریخت و ناتوانی فرا رسید و به مرحلة کودکی دوم رسیده ام؛ با سالخوردگی، بدبختی، روز به روز افزونتر می گردد. چشمها کوچک می شود و شنوایی کاهش پیدا می کند. نیرو کم می شود، قلب را دیگر آرامشی نیست ... پس به خدمتگزار خود فرمان ده تا قدرتِ وسیعِ خویش را به پسرش تَفویض کند؛ مرا اجازت ده تا با کلماتی از سخنانِ گذشتگان و کسانی که ندای خدایان را می شنیدند با وی سخن گویم. استدعا دارم مرا اجازت دهی تا چنین کنم.اعلیحضرت شاه، از سرِ مهر، به وی اجازه می دهد، ولی در عینِ حال، چنان می خواهد که «سخن دراز نکند، تا مایة مَلالت نشود»؛ این اندرزی است که هم اکنون هم برای فیلسوفان بیفایده نخواهد بود. پس از اجازة شاه، پْتاح- حوتپ به فرزند خود چنین پند می دهد: به آنچه آموخته ای مغرور مباش، و با حکیم و نادان یکسان سخن گوی. چه حِذاقت را حدی نیست، همان گونه که هیچ صنعتگری نیست که از تمام مزایای فن خود برخوردار باشد. سخنِ زیبا، از زمردی که به وسیلة کنیزکان در میان سنگریزه به دست آید نایابتر است ... پس، در خانة نیکی به سر بر، آنگاه خواهی دید که همه نزد تو آیند و هدایایی تقدیم کنند ... از آن بترس که با زبان، برای خویش دشمنانی بتراشی ... پاسِ حق را نگاه دار؛ هیچ گاه کلامی را که شاهی یا گدایی، هنگام گشودنِ در صندوقچة دلِ خویش به تو گفته به دیگران باز مگوی، که این خشم و نفرتِ نَفْس را برمی انگیزد ...اگر چنان دوست داری که مردِ حکیمی باشی، پسری بِپَروران که خدایان را خوش آید. هر گاه این پسر به تو تَأَسی جوید و در راه خود پیش رود، و نیک در بند کارهای تو باشد، از هر گونه نیکی در حق وی فرومگذار ... اما اگر بی مبالات باشد و برخلاف راه و رسم نیکویی که به وی آموخته ای گام بردارد، و سخت باشد، و هرچه از دهان وی بیرون آید زشت باشد، او را بزن تا در سخن گفتن نیکو شود ... فضیلت پسر گرانبهاترین چیز برای پدر اوست، و نیکی اخلاق امری است که هرگز فراموش نخواهد شد ...به هر جا که می روی، برحذر باش که با زنان آمیزش نکنی ... اگر می خواهی فرزانه باشی، زنی برای خانة خود برگزین و او را، که در آغوش توست دوست بدار ... بدان که خاموشی برای تو از کِثرت کلام سودمندتر است. فکر کن که ممکن است در مجلسی که سخن می گویی کارشناسی در میان حاضران مجلس باشد و به مُعارضة با تو برخیزد؛ به همین جهت است که نباید، در هر مجلس، از هر دری سخن گفته شود، که این عین دیوانگی است ...گر قدرتی داری، در آن بکوش که از راه دانشمندی و نیکخواهی افتخار یابی ... از این بپرهیز که سخن دیگران را بِبُری و با حرارتِ فراوان پاسخ گویی؛ این را از خود دور کن و بر نَفْسِ خویش مسلط باش.و پْتاح- حوتپ، با غروری همچون غرورِ هوراس، رسالة خود را چنین پایان می دهد: هیچ یک از کلماتی که من در اینجا گرد کرده ام تا ابدالدهر محو نخواهد شد. بلکه این سخنان همچون نمونه ای است که شاهزادگان به نیکی از آن یاد خواهند کرد. سخنان من به هر کس تعلیم می دهد که چگونه سخن بگوید، و او را ماهر در فرمانبرداری، و استاد در سخن گفتن بار می آورد. و بخت، یارِ او خواهد شد ... تا آخرِ عمر، لطیف و ظریف خواهد ماند و پیوسته رضایتِ خاطر خواهد داشت.ولی این نسخة شادیبخش در طرزِ تفکر مصری زیاد دوام نکرد؛ بزودی پیری به آن راه یافت و آن را به صورت رنج و غم و ناراحتی در آورد. حکیمِ دیگری به نام ایپووِر از اغتشاش و سختی و قحطی و انحطاطی که نمایندة پایانِ دورة سلطنتِ قدیم است می نالد و از شَکاکانی سخن می راند که «فقط در صورتی که جای خدا را بدانند برای او قربانی می کنند»؛ دربارة فراوانی خودکشی تفسیری می کند و همچون شوپِنهاوِر، که پس از وی آمده، چنین می گوید: «آیا ممکن است روزی بیاید که نسل بشر از میان برود، تا دیگر زنی به بچه ای باردار نشود و فرزندی به دنیا نیاید؛ دیگر سروصدایی در زمین شنیده نشود و جنگی پیش نیاید؟» از این سخنان نیک برمی آید که ایپووِرِ پیر و خسته ،و سیر از زندگی بوده است. وی در اواخر عمر خود در فکر شاه- فیلسوفی بوده است که پیدا شود و مردم را از پریشانی و ستم و بیداد برهاند:زبانة آتش ، نبردهای اجتماعی را فرو می نشاند. می گویند که وی چوپانِ همة مردم است. بدی در قلب او خانه ندارد. هنگامی که گلة او کم شمار است، روزها آنها را گِرد یکدیگر جمع می آورد تا قلوب آنها را گرم کند. کاش از همان نسلِ اول بتواند اخلاق آنان را چنانکه هست بشناسد. در این صورت است که می تواند با شَرّ بجنگد و دستِ خود را برای مقاومت کردن در برابر آن دراز کند و ریشة آن را بَرکَنَد و جوانه های آن را براندازد. چنین شخصی امروز کجاست؟ شاید خفته است؟ مواظب باشید، قدرتِ او دیده نمی شود.این بانگِ پیامبران در کتاب عهد قدیم است؛ سطرهای آن، به شیوة اَمثال و حکم، مانند کُتُبِ پیامبران ترتیب داده شده. بْریستِد می گوید- و درست هم می گوید- که: «این بیم دادنها، قدیمترین مظهرِ توجه به مثالهای عالی اخلاقی است، که چون آن را در نزدِ عبرانیان می بینیم به آن نامِ انتظارِ مسیحِ موعود می دهیم.» طومار دیگری که تاریخِ آن به دورة سلطنتِ میانه می رسد، به لحنی از خرابی روزگار سخن می راند که تقریباً هر نسلی چنان سخنانی را می شنود:امروز با چه کس باید سخن بگویم؟ برادران اشرارند، و دوستانِ امروز، دوستانِ محبت نیستند. امروز با چه کس باید سخن بگویم؟ دلها همچون دلِ دزدان است، و هرکس کالای همسایة خویش را می رباید. امروز با چه کس باید سخن بگویم؟ مردِ شریف هلاک می شود، و بی آبرویان به همه جا می روند ... امروز با چه کس باید سخن بگویم؟ هنگامی که کسی با رفتارِ زشتِ خویش باید نفرت و خشم را برانگیزد. همه را به خنده می اندازد، گرچه گناه او پلید باشد ...و در اینجا شاعر مصری، همچون شاعر انگلیسی، "سوین بورن"، از مرگ به صورتی زیبا چنین ستایش می کند: امروز مرگ در برابر من همچون شفایی برای مردِ بیمار جلوه گر است، و چنان است که گویی پس از بیماری می خواهد به بوستانی درآید. امروز مرگ در برابر من همچون بوی دلاویزِ آسِ بویا یا همچون نشستن در زیر چادری در روز بادناک است. امروز مرگ در برابر من همچون عطر گلهای نیلوفر، و همچون نشستن بر ساحل مستی است. امروز مرگ در برابر من همچون جویبارِ گذرانی است، یا همچون بازگشتِ مردی از کشتی جنگی به خانة خویش. امروز مرگ در برابر من همچون اشتیاقِ مردی به دیدن زادگاه خویش پس از سالها اسارت است.از همة اینها حزن انگیزتر، قصیده ای است که بر لوحه ای نقش شده و اکنون در موزة لِیْدن نگاهداری می شود و تاریخ 2200 ق م را دارد. و آن قصیده به راه و رسم «دم را غنیمت شمار» سروده شده:کلمات ایمحوتِپ و هاردِدِف را شنیدم. و اینها سخنانی است که همه می ستایند و برزبان می رانند. جاهایی که از آنجا با ما سخن می گفتند، اکنون چه شده؟ دیوارها برهنه مانده، و آن جاها از میان رفته، و تو گویی که خود هرگز چنین جاها نبوده است. هیچ کس از آنجا نمی آید تا به ما بگوید چه بر سر آنان آمده ...و قلب ما را خرسند کند تا آنگاه که هنگامِ رفتن ما نیز برسد و به آنجا که آنان رفته اند رهسپار شویم. دلت را بر فراموشی آن برانگیز، و خود را تا آنگاه که زنده ای به رفتن در پی خواهشها و آرزوها خوش دار. بر سر خود آسِ بویا بگذار، و تن خویش را با کتان ظریف بپوشان، و خود را با تجملاتِ عجیب که ثروتهای اصیلِ خدایان است، بیارای. هرچه می توانی بر خوشیهای خود بیفزای، و مَگُذار قلبت پژمرده شود. در پی آرزوها و خیرِ خویش روان شو، و کار خودت را بر روی زمین، همان گونه که دلِ خودت فرمان می دهد، سامانی ده، تا آنگاه که روز زاری بر تو فرا رسد، روزی که خاموش دلان [مردگان] زاری را نمی شنوند، و آنکه در گور است توجهی به اندوه ندارد. روز شادی را جشن بگیر، و از بودن در آن مَلول مباش. هیچ کس آنچه را دارد با خود نمی برد، و از کسانی که به آنجا رفته اند، هیچ کس باز نمی گردد.این بدبینی و شک شاید نتیجة آن بوده است که روحِ ملتی، در نتیجة حملة هیکسوسهای جنگجو، شکسته و خرد شده؛ به همین ترتیب بوده است که در یونانِ شکست خورده و ذلیل شده نیز فلسفة رَواقی و فلسفة اپیکوری رواج یافته است. این گونه نوشته ها، تا حدی، نمایندة دوره های فترتی است که در آنها اندیشه بر عقیده چیره می شود؛ در چنین دوره ها مردم نمی دانند چگونه و برای چه باید زندگی کنند. چنین دوره های فترت طولانی نمی شود؛ امید بر اندیشه غلبه می کند و نیروی تفکر و عقل به جای عادی خویش باز می گردد و چراغ دین از نو افروخته می شود و، با کمک تَخَیُل، عشق به زندگی و کار را در مردم برمی انگیزد. نباید چنان تصور کرد که این اشعار نمایندة طرز تفکر اکثریت مردم مصر در آن زمان بوده است؛ پشت سر این اقلیت، که دربارة مرگ و زندگی از راه طبیعی و فلسفی می اندیشیده اند، میلیونها مرد و زن ساده دل به خدایان ایمان داشتند و هرگز در این شک نمی کردند که حق، روزی، پیروز خواهد شد و سختیها و ناراحتیهایی که بر روی زمین و در این جهان تحمل می کنند، با کمال سخاوتمندی، در جهانِ صلح و صفا و نعمتِ دیگری جبران خواهد شد.11- دیندین در مصر بالای همه چیز و پایین همه چیز بود. دین، در هر یک از مراحل، و به هر شکل از اشکال آن، از توتِم تا فلسفة الاهی و علم لاهوت، در آن سرزمین وجود داشت و اثرِ آن در ادبیات و شکلِ حکومت و هنر، و هر چیز دیگر جز اخلاق، آشکار بود. نه تنها مظاهرِ دین در مصر حالت تنوع داشت، بلکه این تجلیات به شکل شگفت انگیزی فراوان و زیاد بود؛ جز سرزمینهای روم و هند، در هیچ جای دیگرِ جهان به اندازة مصر خدایان متعدد وجود نداشته است. تحقیق و مطالعة احوالِ مردمِ مصر، بلکه در احوالِ افرادِ انسان، بدون تحقیق در خدایانی که می پرستیده اند امکان پذیر نخواهد بود.فردِ مصری می گفت که آغاز آفرینش از آسمان شده؛ این آسمان و رود نیل پیوسته بزرگترین ربُ النوعِ او به شمار می رفت. به اعتقادِ وی، اجرامِ عجیب آسمانی تنها جسم نبوده، بلکه صورتِ خارجی ارواحِ بزرگِ خدایانِ صاحبِ اراده ای را نمایش می داده اند، و این اراده ها که پیوسته با یکدیگر هماهنگی نداشته، سبب پیدایش این همه حرکات پیچیده و متغیر فلکی شده است. خود آسمان، به نظر مصریان قدیم، همچون گنبدی بوده است که در فضای بیکران آن ماده گاوی به نام الاهة حاتحور جای داشته، و زمین در زیر پاهای او قرار می گرفته، و ده هزار ستاره شکم او را می پوشانیده است. چون اساطیر و خدایان از ناحیه ای به ناحیة دیگر تغییر شکل می دادند، عقیدة دیگر آن بوده که آسمان خدایی به نام سیبو است که بِمُلایمت بر روی زمین، که الاهه ای به نام نویت است، دراز کشیده و، از همسری این دو خدای عظیم الجثه، همه چیز در این دنیا به وجود آمده است. دیگر ازمعتقدات ایشان آن بود که صُوَرِ فلکی و ستارگان، ممکن است خدایانی باشند، و از جمله چنان تصور می کردند که ساحو و سوپدیت (یعنی دو ستارة جبار وشعری) دو خدای عظیم الجثه بوده اند؛ ساحو هر روز سه بار، به صورت منظم، خدایان دیگر را می خورده است. گاهی چنان اتفاق می افتد که یکی از این خدایان بزرگ جثة ماه را می خورد، ولی این کار زیاد طول نمی کشد، زیرا دعای مردم، وخشم خدایان دیگر، آن شکمپرست ماهخواره را ناچار می سازد که قی کند و ماه را دوباره از درون شکم بیرون اندازد. تودة مردم مصر خسوفِ ماه را به این گونه تعبیر می کردند.ماه یکی ازخدایان، شاید کهنه ترین خدایی بود که در مصر مورد پرستش بود؛ ولی، در مراسم دینی رسمی، خورشید عنوان بزرگترین خدا را داشت. خورشید راگاهی به نام خدای برین رَع یا رِع می پرستیده اند و آن را پدرِ درخشنده ای می دانستند که مادر زمین را با شعاعهای نافذ نور و حرارت خویش باردار ساخته است؛ گاهی نیز خورشید را همچون گوسالة مقدسی تصور می کردند که در هر بامداد یک بار ولادتش تجدید می شود و با جلال تمام، بر روی کشتی فلکی، صفحة آسمان را طی می کند، و همان گونه که مرد سالخورده به طرف گور خویش سرازیر می شود، او نیز به طرف مغرب سرازیر می شود؛ گاهی خورشید را همان خدای موسوم به هوروس تصور می کردند، که هیئت باز زیبایی را دارد و با عظمت و جلال در آسمانها پرواز می کند و از بلندی بر مملکت خویش نظارت دارد؛ همین صورتِ باز است که بعدها به صورت یکی از علایم و رموز دینی و سلطنتی درآمده است. رع، یا خورشید، پیوسته عنوان آفریدگار جهان را داشت، و چون نخستین بار تابید و جهان را بیابان خشک بیحاصلی دید، شعال خود را بر آن فرو ریخت، و همة چیزهای زنده، از گیاه و جانور و انسان، آمیخته به یکدیگر، از چشمهای آن بیرون آمدند و در سراسر زمین پراکنده شدند. از آنجا که مردان و زنان، نخستین فرزندانِ بلاواسطة رع بودند، همه کامل و خوشبخت بودند، ولی فرزندان ایشان خرده خرده به گمراهی افتادند و آن سعادت و کمال ابتدایی از دست ایشان رفت. رع که چنین دید، بر آفریده های خود خشم گرفت و گروه فراوانی از جنس بشری را هلاک کرد. ولی باید دانست که دانشمندانِ مصری در این عقایدِ عامیانه شک داشتند (همان گونه که بعضی از دانشمندان سومری نیز چنین بودند) و نظر ایشان آن بود که آفریده های نخستین مانند چهارپایان بوده و نمی توانسته اند با الفاظِ مفهوم سخن گویند، و از هنرهای زندگی هیچ اطلاعی نداشته اند. خلاصة کلام آنکه این اساطیر دلالت بر هوشمندی می کند و از روی تقوا حقشناسی آدمی را به فضلِ خورشید و زمین نشان می دهد.روح دینی در مصرِ قدیم به اندازه ای قوی بود که مصریان تنها به پرستشِ مصدرِ زندگی بس نمی کردند، بلکه تقریباً هر یک ازصُوَرِ مختلفِ زندگی را نیز می پرستیدند. پاره ای از گیاهان در نظر آنان مقدس بود؛ درخت خرما، که در سایة آن در وسط صحرا آرام می گرفتند؛ چشمة آبی که در واحه ها عطش ایشان را فرو می نشاند؛ بیشه ای که در مجاورت آن به یکدیگر برخورد می کردند و به آسایش می رسیدند؛ و انجیر بیابانی، که به صورت عجیبی در میان شنهای صحرا رشد می کرد و بار می داد، همه، به عللی که فهم آنها دشوار نیست، در نظر ایشان از چیزهای مقدس به شمار می رفت، و مردم سادة مصر، تا اواخرِ ایامِ تمدن خود، برای این مقدسات چیزهایی از قبیل خیار و انگور و انجیر، نیاز و قربان می کردند. سبزیهای پست را نیز کسانی می پرستیدند؛ "تِین" از روی طیبت به این مطلب اشاره کرده است که چگونه پیازی که آن اندازه مورد بیزاری بوسوئه بوده، بر ساحل نیل، یکی از پرستیدنیها به شمار می رفته است.خدایان حیوانی در میان مصریان بیش از خدایان گیاهی رواج داشت؛ فراوانی این گونه خدایان به اندازه ای بود که معابد مصری، صورت نمایشگاهی از حیوانات گوناگون را به خود می گرفت. مصریان در استانهای مختلف، یا در دوره های مختلف، گاو نر ونهنگ و باز و ماده گاو و غاز و بزغاله و قوچ و گربه و سگ و مرغ و شب پره و شغال و افعی را می پرستیدند. بسیاری از این جانوران بآسانی در معابد گردش می کردند و همان آزادیی را داشتند که گاو مقدس در زمان حاضر در هند دارد. در آن هنگام که خدایان رنگ آدمی پیدا کردند؛ صورت مِزدُوُجِ حیوانی و رموز آن محفوظ ماند؛ به این ترتیب است که آمون را به صورت غاز یا قوچ، رع را به صورت ملخ یا گاو نر،" اوزیریس" را به صورت گاونر یا قوچ، سِبِک را به صورت نهنگ، هوروس را به صورت باز، حاتحور را به صورت بوزینه تصور می کردند و مجسم می ساختند. پاره ای از اوقات، زنان را به عنوان همسری تقدیم این خدایان می کردند، و گاو نر- که صورت مجسمة اوزیریس بود – به نوعی خاص، بیش از سایر خدایان این منزلت را داشت. مطابق گفتة پْلوتارک، در مِندِس، زیباترین زنان را برای همخوابگی تقدیم بز مقدس می کردند. این شعایر دینی، از آغاز تا به انجام، عنوانِ عنصرِ اساسی ملی در دیانت مصری را داشته است. خدایان بشری در وقتِ بسیار متأخری پیدا شده، و شاید همچون هدیه ای از باختر آسیا به آن سرزمین رسیده باشند.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Jul 30, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۳۰ فلسفه

0:00 39:31

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 39 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on July 30, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!