EPISODE · Aug 3, 2020 · 43 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۳۴ ازحموربی تا بختنصر
from تاریخ تمدن
فصل نهم :بابِلI-ازحموربی تا بختنصر تمدن، مانند زندگی، عبارت از کشمکشی دایمی با مرگ است؛ همان گونه که زندگی ممکن نیست پایدار بماند، جز آنکه از اَشکال قدیمی خود بیرون بیاید و صورتهای جوانتر و نوتر اختیار کند، تمدن نیز غالباً مدتی با تغییرِ اقامتگاه و خون خود می تواند زنده بماند. به همین جهت است که تمدنی از اور به بابِل و یهودا، و از بابِل به نینوا، و از آنجا به پرسپولیس [= تخت جمشید] و ساردیس و میلِتوس، و از اینجاها به مصر و کرت و یونان و روم انتقال یافته است.هیچ کس نیست که، چون امروز به محل بابِل قدیم نظر کند، بر خاطرش بگذرد که این سرزمینِ فقیر و بیحاصل و سوزانِ مُمتَد بر ساحلِ نهر فرات، روزگاری، مرکز مدنیتی نیرومند و پر ثروت، و شاید واضعِ علم نجوم بوده، و از همین نقطه بوده است که به ترقی علمِ پزشکی کمک فراوان شده؛ علمِ لغت، پدیدآمده؛ نخستین قانون نامه فراهم آمده؛ اصولِ علمِ حساب و فیزیک و فلسفه به یونان آموخته شده؛ و داستانهایی به یهودیان رسیده که به وسیلة آنان، همة جهان را پرکرده؛ و پاره ای از اطلاعات علمی و معماری به اَعراب انتقال یافته و، از راه ایشان، روحِ خفتة اروپای قرون وسطی را بیدار ساخته است. چون آدمی در برابرِ دو نهرِ خاموشِ دجله و فرات بایستد، بدشواری می تواند باور کند که این همان دو نهر است که سومر و اکد را آبیاری می کرده و باغهای مُعَلقِ بابِل از آن سیراب می شده است.از بعضی جهات باید گفت که این دو نهر همان نهرهای باستانی نیستند: نه تنها از آن جهت که، به گفتة یکی از فیلسوفانِ کُهَن، «هیچ کس نمی تواند دوبار در یک نهر گام نهد»، بلکه از آن جهت که دجله و فرات، از مدتهای درازِ پیش، مَجرای خود را عوض کرده و در بستر تازه ای آرمیده، و با داسهای سفید به درو کردنِ کناره های جدیدی پرداخته اند. دو رود دجله و فرات نیز، مانند رود نیل در مصر، همچون راههای تجارتیی بوده است که هزاران کیلومتر امتداد داشته و در قسمتِ جنوبی بسترِ خود، با زیاد شدنِ آب در بهار، سبب حاصلخیزی زمین و بهبودِ کشاورزی می شده است. در سرزمینِ بابِل فقط درماههای زمستانی باران می بارد، و میانِ ماههای اردیبهشت و آبان هرگز باران دیده نمی شود؛ اگر بنا بود که طغیان این دو نهر نباشد، این قسمت از بین النهرین خشک و بیحاصل می ماند، همان گونه که قسمتهای شمالی بین النهرین در قدیم خشک بوده و اکنون نیز چنین است. از برکت طغیان دجله و فرات و رنج و کوششهای نسلهای فراوان مردم بابِل، این ناحیه به صورت بهشتِ مردم سامی نژاد و باغستان و انبارِ دانه بارِ آسیای باختری درآمده بود.بابِل، از لحاظ تاریخ و نژادِ مردمِ آن، نتیجة آمیختنِ اَکَدیان و سومریان با یکدیگر به شمار می رود. از این اتحاد است که جنس نژادی بابِلی برخاسته؛ در نژاد جدید، غلبه با عنصر سامی بوده است؛ جنگهایی که میان آن دو قوم در گرفت، در پایان، به پیروزی اَکَد انجامید و بابِل به صورت پایتخت تمام قسمت سُفلای بین النهرین درآمد. در آغازِ این تاریخ، شخصیتِ نیرومندی همچون شخصیت حموربی (2123-2081ق م) در برابر ما جلوه گر می شود که کشورگشای قانونگذاری بوده و مدت چهل و سه سال سلطنت کرده است. از مُهرها و نقشهایی که برجای مانده، تصویری هر چند غیرکامل، از سیمای وی به دست می آید و معلوم می شود که وی جوانی سرشار از حِدَت و حرارت و نبوغ بوده؛ در جنگ، بَرسانِ گردبادی ناخنِ فتنه را می گرفته، بندهای دشمنان را از هم می گسیخته، در گردنه های سخت به دنبال خصم می شتافته و در هیچ جنگی روی شکست نمی دیده است. وی دولتهای کوچک پراکنده در قسمت سُفلای بین النهرین را یکی کرد و پرچم امن و آسایش را بر فراز آنها برافراشت و، با قانون نامة بزرگِ تاریخی خویش، نظم و آیینی در آن سرزمینها برقرار ساخت.قانون نامة حموربی، که بر روی ستونی از سنگ دیوریت به صورت زیبایی نبشته شده، در سال 1902، از میان کاوشهای باستانشناسی شوش به دست آمد؛ چنانکه معلوم است آن را به عنوان غنیمت جنگی در زمانهای گذشته از بابِل به عیلام انتقال داده بودند (حوالی 1100 ق م). می گویند که این قانون نامه، مانند شریعتِ موسی، از آسمان نازل شده، چه بر یکی از اطرافِ استوانه، صورت شاه دیده می شود که در حال گرفتن قوانین از شَمَش، یعنی خود خدای خورشید، است. مقدمة این قانون نامه، که بیشتر رنگ قدسی و آسمانی دارد، چنین است:در آن هنگام که آنو، پادشاه توانای آنوناکی، و بِل، پروردگار آسمان و زمین، فرمانروایی همة نوع بشر را به مَردوک سپردند؛ ... در آن هنگام که نامِ بلندِ بابِل را بر زبان راندند؛ در آن هنگام که شهرت آن را در سراسر جهان پراکنده ساختند و در میان آن، مملکتِ ابد مدتی برپا داشتند که استواری آن همچون استواری آسمان و زمین است- در آن هنگام، آنو و بِل به من، که حموربی و شاهزادة والامقام و پرستندة خدایانم، فرمان دادند تا چنان کنم که عدالت بر زمین فرمانروا باشد؛ گناهکاران و بدان را براندازم؛ از ستم کردن توانا بر ناتوان جلوگیرم ... و روشنی را بر زمین بِگُسترم و آسایش مردم را فراهم سازم. حموربی، که بِل او را به حکومت برگزیده، منم، این منم که خیر و برکت را آورده و هر چیز را برای نیپور و دوریلو کامل کرده ام؛ ... این منم که به شهر اوروک حیات بخشیده و آب فراوان در دسترس مردم آن گذاشته ام؛ این منم که شهر بورسیپا را زیبا ساخته ام؛ ... این منم که برای اوراشِ مُقتدر غَله ذخیره کرده ام؛ ... این منم که، هنگام سختی، دست کمک به جانب ملتم دراز کرده ام، و مردم را بر آنچه در بابِل دارند ایمِن ساخته ام؛ من حاکم ملت و «خدمتگزاری» هستم که کارهای او مایة خشنودی آنونیت است.کلماتی که در این مقدمه «در گیومه گذاشته ایم» طنین دیگری دارد؛ براستی که انسان، برای آنکه بپذیرد مرد گویندة این کلمات «فرمانروای خودکامة» خاوریی است که در 2100ق م می زیسته، یا تصور کند که ریشة این قانون نامه از قوانینِ سومری گرفته شده، که اکنون شش هزار سال از زمان آن می گذرد، دچارِ شک و تردید می شود. قِدمتِ ریشه های این قانون نامه، و اوضاع واحوالی که در آن زمان در بابِل برقرار بود، قانون حموربی را به صورت ترکیب غیریکنواختی درآورده است. از ستایش خدایان آغاز می شود، ولی پس از آن، در این قانونی که از هر جهت از داشتنِ رنگِ دینی برکنار است، دیگر تَوَجُهی به خدایان نمی شود. در این قانون نامه عالیترین و آزادمنشانه ترین قانونها، با سخت ترین و وحشیانه ترین کیفرها ،پَهلوی یکدیگر دیده می شود؛ قانون «جان در برابر جان» و داوری با روش آزمایش (اوردالی) را، با روشهای قضایی بسیار دقیق و کارهای حکیمانه ای که از سختی و استبدادِ مرد نسبت به همسرش جلوگیری می کند، کنار یکدیگر می توان دید. به طور کلی، 285 مادة قانون که در این قانون نامه به صورت عالمانه أی، زیر عناوینِ حقوقِ متعلق به اموالِ منقول و اموالِ غیر منقولِ تجارت، صِناعت، خانواده، آزارهای بدنی، و کار ،ذکر شده، بدون شک، مجموعة قوانینی را می سازد که از مجموعة قوانین آشور، که بیش از هزار سال پس از آن تدوین یافته، بسیار مُتُرَقیتر و به اصول تمدن نزدیکتر است و، از پاره ای جهات، «به اندازة قانونِ یک کشور جدید اروپایی خوب است.» در تاریخِ قوانینِ جهان، کمتر به عباراتی از این قبیل بر می خوریم که آن بابِلی بزرگ ،قانون نامة خود را با آنها پایان می بخشد.قوانین عادلانه ای که حموربی، آن شاه حکیم، مقرر داشته و[ به وسیلة آنها] برای مملکت تکیه گاهِ استوار و حکومتِ پاک و صالح فراهم آورده است ... من حاکمی هستم که نگاهبان آنم ... ساکنان سرزمینهای سومر و اَکَد را در قلب خود حمل کردم ... و به حکمت خود آنان را مُقَیَد ساختم، تا توانا بر ناتوان ستم نکند، و دادگری به یتیم و "بیوه زن" برسد ... پس، هر کس که دعوایی دارد باید در برابرِ تصویرِ من، که شاه عدالتم، بیاید و نقشی را که بر اثر یادگارِ من است بخواند و به کلماتِ سنگینِ من توجه کند! باشد که این اثرِ من راهنمای وی در مُرافِعه باشد و، از آن رو، بتواند دعوای خود را فهم کند! شاید که قلبش آرام گیرد [و چنین گوید که:] «براستی حموربی حاکمی است که برای ملت خویش همچون پدر حقیقی است ... وی برای ابد اسباب پیشرفت و آسایش ملت خویش را فراهم ساخته و در این سرزمین، حکومت پاکیزه و صالحی برقرار ساخته است» ... ... در روزهایی که پس از این درهمة زمانهای آینده خواهد آمد، باشد که شاهی که بر این سرزمین حکومت می کند، جانبِ کلماتِ عدالتی را که من بر این اثرِ یادبودِ خویش نقش کرده ام نگاه دارد!این قانونِ جامع یکی از کارهایی است که به دست حموربی صورت گرفته است. به فرمان وی تُرعة بزرگی میان کیش و خلیج فارس حفر شد، که سرزمینهای پهناوری را آبیاری می کرد و شهرهای جنوبی را از خطر طغیانِ مُخَرِبِ دجله محفوظ می داشت. از زمانِ این شاه، کتیبة دیگری به ما رسیده که در آن برخود می بالد که چگونه آب (یعنی همین مادة شریف و بی قیمتی که امروز قدر آن را نمی دانیم و در ایام گذشته یکی از وسایل تجمل به شمار می رفت) و امنیت و حکومت صالح را در میان بسیاری از قبایل فراهم آورده است؛ از میان الفاظی که برای مفاخره در این کتیبه به کار رفته (و این مفاخره، خود، یکی از صفات نجیبانة خاور زمین است)، بانگِ حاکمِ مقتدر و سیاستمدارِ توانا چنین شنیده می شود:در آن هنگام که آنو و اِنلیل [خدایان اوروک و نیپور] سرزمینهای سومر و اَکَد را برای فرمانروایی به من سپردند و چوگان شاهی را به دست من دادند، من آبراهة «حموربی نوخوش- نیشی» (حموربی- فراوانی مردم) را حفر کردم، که آب فراوان به زمینِ سومر و اَکَد می رساند. هر دو کنارة آن را به زمینهای کشاورزی مبدل ساختم؛ توده هایی از دانه ،گِرد کردم و آبی را که خشک نمی شود به اراضی رساندم ... مردمِ پراکنده را جمع کردم؛ برای آنان آب و چراگاه فراهم ساختم؛ من سبب فراوانی و نعمت برای آنان شدم و ایشان را در خانه های امن منزل دادم.با آنکه «قانون نامة حموربی» هیچ بستگیی به دین ندارد، وی به اندازه ای زیرک بوده که با پوشاندنِ خَلعتی از خرسندی خدایان آن را زینت داده است. در همان حال که اَرگ و قلعه می ساخت، به ساختن معابد نیز فرمان می داد؛ برای خشنود ساختن کاهنان بابِلی، به دستور وی، در بابِل، برای مَردوک و همسرش (دو خدای ملی) ضریح بزرگ و در کنار آن، انبار وسیعی ساختند تا در آن انبار، برای این دو خدا و کاهنانِ ایشان، گندم ذخیره شود. این دو هدیه و نظایر آنها، در واقع، به منزلة سرمایه ای بود که به مُرابِحه داده شده باشد، و نتیجه ای که از آنها به دست می آمد فرمانبرداری کامل ملت و حس احترامی بود که نسبت به وی در ایشان پیدا می شد. با مالیاتهایی که می گرفت، قشونی را که برای نگاهداری نظم و حمایت قانون لازم بود اداره می کرد؛ آن اندازه برای وی می ماند تا بتواند روز به روز پایتخت خود را زیباتر کند. در همه جا کاخها و پرستشگاهها ساخته شد؛ پُلی بر روی فرات بستند تا شهر، در هر دو طرف این رود، توسعه پیدا کند؛ کشتیهایی که کمتر از 90 کارگر نداشت بر روی فرات به بالا و پایین رفت و آمد می کرد . دو هزار سال قبل از میلاد مسیح، بابِل یکی از ثروتمندترین شهرهایی بود که تاریخ قدیم و جدید شاهد آن بوده است.بابِلیان چهرة سامی داشتند و مِشکین موی و سیه چرده بودند؛ مردان غالباً ریش داشتند و گاهی کلاه گیس به سرمی گذاشتند. زن و مرد، هر دو، گیسوان خود را بلند نگاه می داشتند، و حتی مردان هم گیسوان خود را فرو می ریختند. بیشتر اوقات، زن و مردِ آن قوم، خود را با مواد خوشبو معطر می ساختند. لباسِ معمولی هر دو جنس ،میان بندی از کتان سفید بود که تا نزدیک دو پا را می پوشانید و در زنان شانه چپ برهنه می ماند؛ مردان بر این لباس مشترک قَبا و عَبایی می افزودند. در آن هنگام که ثروت عمومی فزونی پیدا کرد، مردم به رنگهای گوناگون علاقه پیدا کردند و لباسهای رنگارنگ، از جمله کبود روی سرخ یا سرخ روی کبود، پوشیدند؛ چنان بود که رنگها به صورتِ خطوط یا دوایر یا نقطه هایی در می آمد. بابِلیان مانند سومریان پا برهنه راه نمی رفتند، بلکه پاپوشهای قشنگی به پا می کردند؛ مردان در دروة حموربی عمامه به سر می گذاشتند. زنان با گردنبند و دستبند و "نظر قربانی" خود را می آراستند و گیسوان خود را با مهره هایی که مرتب به آنها بسته می شد زینت می دادند. مردان عصاهای مُنَبتکاری شده به دست می گرفتند و به کمربند خود مهرهای زیبایی آویخته داشتند، تا با آن اسناد و نامه های خود را مهر کنند. کاهنان کلاههای مخروطی شکل بر سر می گذاشتند تا جنبه انسانی ایشان پوشیده بماند.این تقریباً قانون کلی تاریخ است که همان ثروتی که سبب پیدایش تمدنی می شود، بیم دهندة انحلال و انقراص آن تمدن هم باشد. این فرایند از آن جهت است که ثروت همان گونه که هنر را پدید می آورد ،تن آسانی را نیز همراه دارد؛ جسم و طبیعت را لطیف و ظریف می کند و راه تجمل و خوشگذرانی را به روی مردمان می گشاید؛ جنگجویان خارجی را، که پنجة پولادین و شکم گرسنه دارند، به هجوم بر چنان سرزمینهای پرثروت می خواند. در مرزهای خاوریِ این دولتِ جدید، قبیلة نیرومندی از مردمِ کوهستانی ساکن بودند، به نام کاسیها، که افراد آن به چشم حسرت به ثروت و نعمت بابِلیان می نگریستند. هشت سال پس ازمرگ حموربی، مردم این قبیله بر کشور او تاختند و به تباهی و چپاول پرداختند، آنگاه به جای خود بازگشتند؛ پس از آن، پی درپی بر سرزمین بابِل هجوم می آوردند تا، در پایان کار، به عنوان کشور گشایان، حکومت را به دست گرفتند- پیدایش اشرافیت و آریستوکراسی، بر حسب معمول، به همین ترتیب صورت می گیرد. این کشورگشایان از نژاد سامی نبودند؛ شاید گروهی از مهاجران اروپایی عصر نوسنگی بوده باشند. پیروزی این قوم، بر مردم سامی نژادِ بابِل، یکی دیگر از نوسانهای آونگِ نژادی در آسیای باختری به شمار می رود. پس از آن، تا مدت چند قرن، بابِل میدانگاه یک انقلاب و پریشانی سیاسی و نژادیی بود که هر پیشرفتی را در علم و هنر متوقف می ساخت. هم اکنون تصویر واضحی از آن حالت انقلابی، به وسیلة نامه های تل العمارنة، در اختیار داریم که نشان می دهد خرده شاهان بابِلی و سومری، که پس ازکشورگشاییهای تْحوطمُس سوم خراج مختصری به مصر می داده اند، به آن شاه متوسل شده اند تا برای دور کردن مهاجمان به آنان یاری کند. نیز در آن نامه ها سخن و مجادله دربارة ارزش هدایایی است که میان آنان و آمنحوتپ سوم، بی اعتنا به کار ایشان، و ایخناتون، مجذوب اندیشة خود و غافل ازکار مُلکداری، مبادله شده است.کاسیها، پس از مدت شش قرن که بر بابِل حکومت راندند و، مانند هیکسوسها در مصر، موجب خرابی و پریشانی کارها شدند، از آن سرزمین بیرون رانده شدند. پس از ایشان نیز، مدت چهار صد سال، فرمانروایان گمنامی بر بابِل تسلط داشتند، و بی نظمی و پریشانی بر آن سرزمین سایه انداخته بود؛ در میان این دسته از حُکام، که نامهای دراز داشته اند، حتی یک نفر قابل ذکر نمی توان یافت. مدت حکومت این دسته فرمانروایان آن اندازه طول کشید که دولت آشور در شمال تأسیس شد و بابِل به تصرف شاهان نینوا درآمد. زمانی بابِل بر این حکومتِ جدید بشورید و سِناخریب آن را چنان کوفت و ویران کرد که تقریباً اثری از آن برجای نماند؛ ولی، پس از وی "اِسَر حَدون"، شاه مستبد هوشمند، دوباره به آبادی آن پرداخت و مدنیت و پیشرفت را به آن بازگردانید. چون مادها طلوع کردند و آشوریان ناتوان شدند، نِبوپُلَسَّر از این دولت تازه یاری گرفت و بابِل را از زیر حکم آشوریان بیرون آورد، و در آن سلسلة مستقلی را تأسیس کرد. پس ازمرگ وی، سلطنت به فرزندش بختنصر دوم رسید، که کتاب دانیال، از روی انتقامجویی، وی را شریر می نامد. از نطق افتتاحیة بختنصر که تقدیم به مَردوک، بزرگترین خدای بابِلی، کرده، بخوبی می توان به هدفها و اخلاق این شاه خاور زمین پی برد:این پادشاه آن اندازه زیست که تقریباً به آرزوهای خود رسید، چه، با وجود آنکه بیسواد بود و عقل کاملا سالمی نداشت، بزرگترین فرمانروای زمان خود در خاور نزدیک، و بزرگترین جنگاور و سیاستمدار در میان شاهان بابِل پس از حموربی به شمار می رود. چون آشور و مصر با یکدیگر ساختند تا بابِل دوباره به تصرف آشور درآید، بختنصر در نزدیکی کَرکِمیش (در قسمت علیای فرات) با قشون مصر مَصاف داد و تقریباً همة آنها را نابود کرد. پس از آن، فلسطین و سوریه را بآسانی مسخر ساخت، و بازرگانان بابِلی بر همة راههای بازرگانی باختر آسیا، از خلیج فارس تا دریای مدیترانه، مسلط شدند.آنچه بختنصر به عنوان گمرک از این تجارت می گرفت، و آنچه از خراج کشورهای مُسَخَر شده یا از مالیاتهای داخلی به دست می آورد، همه را به مصرف زیبایی پایتخت خود و تخفیف گرسنگی کاهنان می رسانید. «آیا این بابِل بزرگی نیست که من آن را ساخته ام؟» پیوسته با نفس خود می جنگید تا چنان نباشد که وی تنها به صورت کشورگشای بزرگی جلوه گر شود؛ درست است که گاه گاه لشکرکشیهایی می کرد تا به رعایای خود درسهایی در فضلیت فرمانبرداری و فروتنی بیاموزد، بیشتر اوقات در مرکز کشور خویش بود؛ به این ترتیب بابِل را پایتخت بیرقیب خاور نزدیک، و بزرگترین و باشکوهترین پایتختهای جهان قدیم ساخت. پیش از وی، نَبوپُلَسَر نقشة تجدید ساختمان شهر را ریخته بود، و بختنصر در مدت سلطنتِ درازِ چهل و سه سالة خود، آنچه را سَلَفِ وی آغاز کرده بود به پایان رسانید. هرودوت، که یک قرن و نیم پس از آن از شهر بابِل دیدن کرده، می گوید که «بر جلگة پهناوری قرار دارد»، و بَرگِردِ آن بارویی به طول نود کیلومتر کشیده شده؛ پهنای این بارو چنان است که ارابه ای که چهار اسب آن را می کشد بآسانی بر بالای آن می تواند گذشت؛ این بارو زمینی را به مساحت پانصدو بیست کیلومتر مربع فرا می گیرد. نهر فرات، که نخلستانهایی دوکرانة آن را پوشانیده بود، از میان شهر می گذشت، و کشتیهای بازرگانی پیوسته بر روی این نهر به بالا و پایین در حرکت بود؛ پلِ زیبایی دو کناره را به یکدیگر می پیوست. ساختمانهای بزرگ تقریباً همه آجری بوده، چه سنگ ،در آن سرزمین بندرت فراهم می آمده است؛ ولی غالباً روی آجرها را با سفالهای لعابدارِ درخشان به رنگ کبود یا زرد یا سفید می پوشانیدند و بر روی این سفالها تصاویر جانوران و چیزهای دیگر را، به صورت مینایی و برجسته، نقش می کردند که بهترین نوع این گونه هنر است که تاکنون درجهان پیدا شده است. تقریباً بر هر قطعه آجری که از محل بابِل قدیم به دست آمده، این نوشتة مُفاخِره آمیز خوانده می شود: «منم بختنصر، شاه بابِل.»مسافری که به این شهر نزدیک می شده، چنان می دیده است که بر بالای کوهی از ساختمان ،برجِ بزرگِ مدرج- «زیگورات»- هفت طبقه ای قرار دارد که دیوارهای آن از کاشی مُنَقَشِ درخشنده پوشیده شده و نوک آن نزدیک به 200 متر از سطح زمین بلندتر است؛ بر بالای این برج، ضریحی بود که در آن میز بزرگ زرین و تخت بسیار مزینی جای داشت، که هر شب زنی در آن انتظار مشیت الاهی را می کشید. گمانِ بیشتر آن است که این بنای رفیع، که از اهرام مصر و از بناهای تمام دوره ها- جز آنچه به روزگار ما ساخته شده- بلندتر بود، همان «برج بابِل» است که ذکر آن در داستهای عِبری آمده؛ بنا بر همان داستانها، کسانی از اهل زمین، که یَهُوَه را نمی شناختند، خواستند که بزرگی و غرور خود را با این بنای چند طبقه نمایش دهند؛ خداوندِ سپاه، با مُشَوَش ساختنِ زبانهای مردم، آنان را کیفر داد. در جنوب «زیگورات»، معبد بزرگ مَردوک، پروردگارِ بابِل و نگاهبان آن، ساخته شده بود، و در اطرافِ آن شهری قرار داشت که چند خیابانِ پهن و روشن و زیبا، آن را به قسمتهایی مُنقَسِم می کرد؛ کانالهایی بِرای رفت و آمد کشتیها در آن حفر شده بود؛ کوچه های تنگی وجود داشت که بازارها و دُکانها زینت بخش آن بود، و بوی مخصوص خاوری از آن برمی خاست. راهی که معابد را به یکدیگر می پیوست، و «راه مقدس» نام داشت، با آجر قیراندود پوشیده بود؛ بر روی آن پاره های سنگِ آهکی و سنگِ آجرِ قرمز رنگی فرش کرده بودند تا خدایان بتوانند، بی آنکه پاهایشان آلوده شود، از این راهها بگذرند. بر دو طرف این راهرو، دو دیوار با کاشی رنگین ساخته شده بود که بر روی آنها نقش برجسته أی، با لَعابِ درخشان، از صدو بیست شیرِ در حال غرش نمایان بود، تاکافران بترسند و به این راه مقدس نزدیک نشوند. در یکی از دو طرف راه مقدس، دروازة دو دهانة عِشتَر دیده می شد که آن را با آجر عالی ساخته، و در میان آن، با کاشیهای لعابی خوشرنگ، نقش گُل و بوته و جانوران را چنان جای داده بودند که بیننده آنها را جاندار تصور می کرد.در پانصدمتری شمال «برج بابِل» برجستگی مختصری بر روی زمین وجود داشت که آن را قصر می نامیدند، و بختنصر بر روی آن باشکوهترین کاخهای خود را ساخته بود. در وسط این بنا جایگاهِ اصلی او قرار داشت، که دیوارهای آجری زرد رنگ داشت، و کف آن را ماسه سنگِ اَبلق می پوشانید؛ نقش برجسته های لَعابیِ کَبود رنگ دیوارها را زینت می بخشید، و شیرهای عظیمی که از سنگ بازالت تراشیده بودند، در مَدخَلِ آن، به عنوان نگاهبان، جای داشت. در نزدیکی آن برآمدگی، باغهای مُعَلَقِ مشهورِ بابِل واقع بود که یونانیان آن را یکی از عجایب هفتگانة عالم می شمردند؛ این باغها بر روی یک رشته از ستونهای دایره شکل قرار گرفته بود که آنها را روی یکدیگر ساخته بودند. می گویند بختنصرِ عشقباز ،این باغها را برای زنش، که دخترِ "هُوَخ شَتره" پادشاه سرزمین ماد بود، ساخت، چه آن بانو، که در سرزمین کوهستانی پرورش یافته بود، طاقتِ تابش خورشید سوزان و گرد و غبارِ بابِل را نداشت و پیوسته آرزوی وطنِ سرسبزِ خود را می کرد. بر سطحِ فوقانی این زمینِ مصنوعی ،قشرِ بسیار ضخیمی از خاکِ زراعتیِ حاصلخیز ریخته بودند، که نه تنها گیاهان و درختان کوچک، بلکه درختان تناوری که ریشه هاشان زیاد در زمین فرو می رود، در آن پرورش می یافت. آب را به وسیلة ماشینهای مخصوصی که گروهی از غلامان به راه می انداختند، از فرات بالا می کشیدند و از راه مجاری پنهان شده در میان ستونها، به باغ می رسانیدند. بر سطح بلند باغ، که بیش از بیست متر از زمین ارتفاع داشت، زنانِ حرمِ سلطنتی، در میان گیاهانِ عجیب و غریب و گلهای مُعَطَر، و در زیر سایة درختان پر شاخ و برگ، بی پرده و آسوده از چشمِ بیگانگان، گردش می کردند، در صورتی که زیر پای ایشان، در کوچه ها و بیابانها، تودة مردم از زن ومرد به کشاورزی و بافندگی و ساختمان و باربری اشتغال داشتند، و دختران و پسرانی می آوردندکه پس از ایشان جای آنان را بگیرند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۳۴ ازحموربی تا بختنصر
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.