EPISODE · Aug 5, 2020 · 40 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۳۶ خدایان بابِل بخش اول
from تاریخ تمدن
IV – خدایان بابِلآنچه قدرتِ شخصِ شاه را محدود می کرد تنها قانون و طبقة اَشراف نبود، بلکه طبقة کاهنان نیز مانعی در برابرِ قدرتِ مطلقة شاه به شمار می رفت؛ چه شاه از لحاظ قانونی عنوانِ عامل و وکیلِ خدای شهر را داشت. مالیات به نام خدا گرفته می شد و، به صورتِ مستقیم یا از راههای انحرافی، به خزانة معابد ریخته می شد. شاه هنگامی در چشمِ مردم عنوانِ حقیقی سلطنت را پیدا می کرد که کاهنان لباسِ قدرت را بر او بپوشانند و «دستِ بِل را بگیرد» و صورتِ مَردوک را، در موکب باشکوهی، با خود در خیابانهای شهر بگرداند. در این گونه جشنها، لباسِ روحانی می پوشید و این، خود، نشانة وحدتِ دین و دولت به شمار می رفت، و شاید علامتِ آن بود که سلطنت، ریشة دینی و آسمانی دارد. گرداگرد تختِ سلطنت آثار و مظاهر فوق الطبیعه مشاهده می شد؛ این، خود، سبب آن بود که خروج بر پادشاه بزرگترین کفرها باشد، و کسی که به این کار جسارت ورزد، علاوه بر آنکه سرخود را از دست می دهد، به زیانِ از دست دادن روح نیز گرفتار شود؛ حتی حموربی بزرگ نیز قوانین خود را از خدا گرفته بود. از زمان «پاتِسی»ها یا کاهن- شاهان سومری، تا زمان تاجگذاری بختنصر به دست کاهنان، در هر حال، بابِل دولتی دینی و پیوسته «در زیر فرمان کاهنان» بود.در نسلهای متوالی، که گناهکاران، برای آسایشِ خاطر، مال خویش را با خدایان تقسیم می کردند، ثروتِ معابد پیوسته رو به افزایش بود. شاهان نیز، که خود را نیازمندِ آمرزشِ خدایان می دانستند، پرستشگاههای معتبر می ساختند و اثاثه و بنده و مواد غذایی برای آنها فراهم می آوردند؛ زمینهای بزرگی را بر آنها وقف می کردند؛ و هر ساله بخشی از درآمد کشور را به آن معابد اختصاص می دادند. هر وقت سرزمینی گشوده می شد و غنیمتی به چنگِ قُشون می افتاد، نخستین سهمِ بندگان و غنایم از آنِ معابد بود؛ هر وقت غنیمت سرشاری به دست شاه می افتاد، هدایای فراوانی به خدایان تقدیم می کرد. از بعضی از زمینها سالانه مالیاتِ جنسیِ خرما و دانه بار و میوه به معابد پرداخته می شد؛ اگر صاحبِ زمین آن مالیات را نمی پرداخت، مِلک به تصرف معبد درمی آمد- غالب اوقات، این مِلکیت به خود کاهنان انتقال می یافت. توانگر و درویش، هر یک برحسب استعداد خود، سهمی از دسترنج خود را به معابد اختصاص می دادند. زر و سیم و مس ولاجورد و گوهرهای گرانبها و چوبهای قیمتی فراوان در معابد انباشته شده بود.چون کاهنان نمی توانستند از همة این ثروتها بهره برداری کنند یا آنها را به مصرف برسانند، آنها را به سرمایه های قابلِ "بهره برداری" تبدیل می کردند؛ به این ترتیب بود که امور کشاورزی و صنعتی و مالی تمام مملکت را در قبضه داشتند. علاوه بر زمینهای زراعتی پهناور، غلامانِ فراوان نیز در اختیار معابد بود؛ این غلامان را یا در مقابلِ مزد به خدمت دیگران می گماشتند، یا آنان را به حرفه های مختلف- از نواختن موسیقی تا کشیدن شراب- وا می داشتند. همچنین کاهنان ،بزرگترین بازرگانان و مالداران بابِل بودند و، با فروختن کالاهای گوناگونی که در معابد فراهم می شد، بخشِ مهمی از بازرگانی کشور را اداره می کردند. چنان شهرت داشت که این دسته، در بهره برداری از سرمایه، حکمت و درایت فراوان دارند؛ به همین جهت بسیاری از مردم سرمایه های خود را برای بهره برداری به ایشان می سپردند و می دانستند که اگر بهرة فراوانی نباشد، به هر صورت، اطمینان آن هست که سودی به دست خواهد آمد. کاهنان به شرایطی سهلتر از دیگر وام دهندگان به مردم قرض می دادند؛ گاهی به درویشان و بیماران، بدون درخواست فایده، وام می دادند؛ هر وقت مَردوک دوباره به وام گیرنده لبخند می زد سرمایه را پس می گرفتند. از این گذشته پاره ای از کارهای عمومی به وسیلة کاهنان انجام می شد: قراردادها را می نوشتند و تسجیل می کردند و امضای خود را بر آنها می گذاشتند؛ وصیت نامه ها را تنظیم می کردند؛ به مرافعات مردم گوش می دادند و رأی صادر می کردند، و از حوادث مهم و معاملات بازرگانی ثبت برمی داشتند.هرگاه که بحرانی پیش می آمد و مالِ فراوان لازم می شد، شاه قسمتی از دارایی معابد را مصادره می کرد. ولی این کارِ خطرناکی بود که بِنُدرت اتفاق می افتاد، چه کاهنان کسانی را که بدون اجازة ایشان در اموال معابد تصرف کنند بشدت لعن می کردند؛ از این گذشته نفوذِ ایشان در مردم بیش از نفوذِ شخصِ شاه بود؛ گاهی می تواستند، با اتحادِ کلمه و استفاده از نیرو و هوشِ خویش، شاه را از سلطنت خلع کنند. متولیانِ معابد، مزیتِ خُلود و جاودانی بودن را داشتند، چه شاه می مرد، ولی خدا جاودانی بود؛ به همین جهت مَجمَعِ روحانیان، که از تغییرات و تقلباتِ انتخاب و خطرهای مَرَض و آدمکشی و جنگ در اَمان بود، می توانست نقشه های درازمدت برای کارهای خود بکشد، و این همان چیزی است که سازمانهای بزرگِ دینی تا امروز از آن برخوردار بوده اند. همة این اوضاع و احوال، قدرتِ فوق العاده ای برای کاهنان ایجاد کرده بود.مُقَدر چنان بود که بابِل به دست بازرگانان ساخته شود و سود آن به جیب کاهنان بریزد.آیا آن خدایان که پاسبانِ مخفی دولتِ بابِل به شمار می رفتند چگونه بوده اند ؟ تعداد خدایان زیاد بود، چه نیروی تَخَیُلِ مردم حدی نداشت و احتیاجاتی که مردم، برای آنها، خود را نیازمندِ خدایان می دانستند نامحدود بود. مطابق یک آمار رسمی، که در قرن نهم قبل از میلاد برداشته شده، شمارة خدایان نزدیک 65000 به دست آمده است. هر شهر برای نگاهبانی خود خدای خاصی داشت؛ در بابِل قدیم، و برای دین آن، همان امری صورت می گرفت که امروز در نزدِ ما صورت می گیرد؛ یعنی شهرستانها و دهکده ها، اگر چه به صورتِ رسمی به خدای بزرگ و اَعلا سر فرود می آوردند، هر کدام خدای کوچکی داشتند که آن را می پرستیدند و به آن وفاداری می نمودند؛ به این ترتیب بود که پرستشگاههایی برای شَمَش در لارسا، و برای عِشتَر در اوروک، و برای نَنار در اور ساخته می شد- چه پس از آنکه دولت سومری از میان رفت، خدایانِ متعددِ سومری بر جای مانده بود. خدایان ،دور از مردم نبودند؛ بیشترِ آنها بر زمین و در معابد می زیستند: با کمالِ اشتها خوراک می خوردند و، با دیدارهای شبانه ای که از زنانِ پرهیزگار می کردند، توسط این زنان، به مردمِ مشغول و پرکارِ بابِل فرزندانی عطا می کردند.کهنترینِ خدایان، خدایانِ نجومی بودند مانند آنو، گنبد نیلگون؛ شَمَش، خورشید؛ نَنار، ماه؛ بِل یا بَعَل، یعنی زمینی که همة بابِلیان پس از مرگ به سینة آن باز می گردند. هر خانواده خدایی خانگی داشت که به آن نماز می گزاشت و هر بام و شام برای آن شراب می فشاند؛ هر فردی خدایی (یا چنانکه امروز می گوییم فرشتة نگاهبانی) برای حمایتِ خویش داشت که او را از اِفراط در غم و شادی حفظ می کرد؛ جِنهای مُتُعَدِدِ باروَری، به تَصَوُرِ آن مردم، بر روی مزارع در پرواز بودند و به محصول برکت می بخشیدند. شاید یهودیان گروهِ انبوهِ کروبیان و فرشتگانِ خود را از این شمارة فراوانِ ارواحِ بابِلی اقتباس کرده باشند.از مردمِ بابِل شواهدی به دست نیامده که بنابر آن بتوان گفت یکتاپرستی، نظیرِ آنچه در زمان ایخناتون یا اَشعیای دوم وجود داشته، در سرزمین بابِل حکمفرما بوده است. با وجود این، باید گفت که دو نیرو، آن مردم را به طرف توحید می رانده است: یکی اینکه مملکت پس از جنگها، پهناور می شد، و خود این پهناوری خدایانِ محلی را به فرمانِ خدای یگانه درمی آورد؛ دیگر آنکه پاره ای از شهرها، از روی حُبِ وطن، خدای خاص و محبوبِ خود را صاحبِ قدرتِ مطلقه و مسلط بر همه چیز تصور می کردند؛ مثلا نِبو چنین می گوید: «به نِبو ایمان داشته باش و به خدایان دیگر ایمان نیاور». این دستور با نخستین فرمان از «احکام عشرة» (ده فرمان) یهودیان چندان اختلافی ندارد. رفته رفته این تَصَور پیش آمد که خرده خدایان، مظاهر یا صفاتی از خدای بزرگ را نمایش می دهند؛ به این ترتیب شمارة خدایان کاهش یافت. در نتیجه، مَردوک، که در ابتدا خدای خورشید بود، عنوانِ ریاست و بزرگی خدایانِ بابِلی را پیدا کرد. و به لقبِ بِل مَردوک، یعنی مَردوک خدا، ملقب شد؛ بابِلیان شیواترین و گرمترین نمازهای خود را در برابر این خدا می گزاردند.اهمیت عِشتَر (همان آستارتة یونانیان و عَشتوره یهودیان) تنها در آن نیست که با ایسیسِ مصریان و آفرودیتة یونانیان و ونوس رومیان شباهت دارد، بلکه بیشتر از آن جهت است که در یکی از شگفت انگیزترین عادات بابِلی دست داشته و آن را متبرک می ساخته است، این الاهه، در آن واحد، کار دِمِتِر و آفرودیته هر دو را داشته؛ یعنی علاوه بر آنکه الاهة زیباییِ اندام و عشق بوده، الاهة مهر مادری، و الهام دهندة نهانی حاصلخیزی خاک، و عنصر آفرینندة جهان به شمار می رفته است. چون با عینکِ زمانِ حاضر به عِشتَر و صفات و وظایف آن نظر افکنیم، البته هرگز نمی توانیم تناسب و سازشی میان آنها به دست آوریم؛ مثلا می بینیم که وی الاهة جنگ و عشق هردو بوده و، از طرف دیگر، الاهة زنانِ بدکاره و مادران خانواده هر دو به شمار می رفته، و خود را به لقب «معشوقة مهربان» ملقب ساخته است؛ گاهی وی را به صورت الاهة ریشداری نمایش می دادند که صفات نری و مادگی، هردو، در آن دیده می شد؛ گاهی پیکر وی را به شکل زنِ برهنه ای می ساختند که پستانهایش آماده برای شیردادن است. با آنکه پرستندگانِ وی او را به نامهای «دوشیزه» و «دوشیزة پاکیزه» و «مادر پاکیزه» خطاب می کردند، پیوسته از این خطاب منظوری جز آن نداشتندکه عشقهای وی رنگ زناشویی نداشته است. گیلگَمِش از این پیشنهاد این الاهه برای همسری خودداری کرد؛ حجتِ وی در این امتناع آن بود که به وی اطمینان ندارد؛ مگر همو نبود که یک بار به شیری عشق ورزید و او را فریفت و سپس کشت؟ اگر بخواهیم حقیقت عِشتَر را چنانکه بود دریابیم، باید قانونِ اخلاقِ جاری را به کناری بگذاریم. درست در سطرهای آینده بیندیشید که چگونه بابِلیان با شور و شوق تمام به درگاه او تسبیح و راز و نیاز می کنند؛ این گونه مناجات هیچ دستِ کمی از دعاها و ثناهای مُتَقیانِ مسیحی در مقابل مریمِ عُذرا ندارد:ای بانوی بانوان، و ای الاهة الاهگان، ای عِشتَر، ای ملکة همة شهرها و راهنمای همة مردان. تو نورِ جهانی، تو نورِ آسمانهایی، ای دخترِ سینِ بزرگ [خدای ماه]. قدرت تو بَرین است ای بانو، و مقام تو برتر از مقامِ همه خدایان است. تو داوری می کنی و داوریِ تو بر داد است. قوانینِ زمین و قوانینِ آسمانها و قوانینِ معابد و ضریحها و قوانینِ خانه های شخصی و اطاقهای پنهانی، همه را تو می گذاری. کجاست که نام تو در آنجا نیست، و کجاست مکانی که فرمانهای ترا در آن نشناسند؟ چون نام تو بُرده شود، زمین و آسمانها می لرزد، و خدایان نیز بر خود می لرزند ... تو بر ستمدیدگان نظر داری، و هر روز داد خوارشدگان را می ستانی. تا چند، ای ملکة آسمان و زمین تا چند، تا چند، ای چوپانِ مردانِ رنگ پریده دِرَنگ می کنی؟ تا چند، ای ملکه ای که پاهایت خسته نمی شود و زانوهایت در شتاب است؟ تا چند، ای بانوی سپاهیان و ای بانوی کارزارها؟ ای بزرگواری که همة ارواحِ آسمانی از تو بیم دارند، و همة خدایانِ خشمناک در فرمان تواند؛ ای که برهمة فرمانروایان تسلط داری، و زِمامِ پادشاهان به دست توست. ای گُشایندة زِهدانهای مادران، نورِ تو عظیم است. ای پرتو درخشانِ آسمان و ای روشنی جهان؛ ای که همه جا را که آدمی در آن می زییَد روشن می سازی و لشکریانِ همة ملتها را گِردِ یکدیگر فراهم می آوری. ای الاهة مَردان، ای پروردگارِ زنان، حکمتِ تو برتر از دریافتِ عقل است. به هر جا جلوه ای کنی مردگان به زندگی باز می گردند، و بیمار برمی خیزد و به راه می افتد؛ و چون بیمار به روی تو نظر کند، روحِ وی شفا می پذیرد. تا کی، ای بانوی من، باید دشمنانی بر من پیروز بمانند؟ فرمان ده، که چون فرمان دهی خدای خشمگین، دور خواهد شد. عِشتَر بزرگ است! عِشتَر ملکه است! بانوی من بزرگوار است، بانوی من ملکه اینینی اَخترِ توانای سین است. هیچ مثل و مانندی ندارد.بابِلیان این خدایانِ گوناگون را همچون شخصیتهای قهرمانی قرار داده و برای آنها داستانها و اساطیری ساخته اند که بخش بزرگی از آنها از راه یهودیان به ما رسیده و جزئی از معارفِ دینی ما را تشکیل می دهد. نخستین داستان در این میانه داستانِ آفرینش است. در آغاز، جز پریشانی و نانظمی (خائوس) هیچ نبود. «روزگاری که هیچ چیزی در بالا نبود که به نام آسمان خوانده شود، و هیچ چیزی به نام زمین در این پایین وجود نداشت، آپسو، یعنی اقیانوس، که در آغاز پدر همه چیز بود، و تیامات، یعنی خائوس، که همه چیز ازوی زاییده شده، آبهای خود را در هم آمیختند.» رفته رفته اشیا بزرگ شدن و صاحب صورت شدن آغاز کردند، ولی تیامات، آن الاهة سهمناک، ناگهان در این اندیشه افتاد که همة خدایان دیگر را از میان بردارد تا خود، که خائوس است، بتنهایی سلطنت کند. انقلاب عظیمی پیش آمد و بر اثر آن، نظم و سامان بکلی نابود شد. آنگاه خدای دیگری به نام مَردوک، با سِلاح خود تیامات، به جنگ با او برخاست؛ به این معنی که چون تیامات دهان خود را برای بلعیدن او گشوده بود گردبادی به دهان او فرو کرد و، چون باد به درون او رفت و شکمش برآمد، نیزة خود را به شکم او فرو برد؛ به این ترتیب الاهة پریشانی ترکید و مرد. داستان می گوید که پس از آنکه «مَردوک آرامش خود را بازیافت»، تیامات مرده را، همچون ماهی که برای خشک کردن از درازا به دو نیم می کنند، دوپاره کرد و «یکی از دوپاره را بر بالا آویخت، که آسمان شد، و پارة دیگر را زیر پاهای خویش گذاشت، و از آن زمین را ساخت.» این همة چیزی است که از داستان آفرینش بابِلی به ما رسیده است. شاید شاعر قدیمی قصدش از ساختن این افسانه بیان این مطلب بوده است که ما از آغازِ آفرینش جز این چیزی نمی دانیم که نظم و سامان ،جانشینِ خائوس شده است، و در واقع همین است که جوهرِ هنر و مدنیت به شمار می رود. ولی این مطلب را نباید از خاطر دور داشته باشیم که از میانِ رفتنِ خائوس هنوز هم افسانه ا ی بیش نیست.مَردوک، پس از آنکه بدین گونه آسمان و زمین را ساخت، به خمیر کردن زمین با خون خود پرداخت تا بنی آدم را برای خدمتِ خدایان بسازد. روایتهای بابِلی، در جزئیات آفرینش انسان، با یکدیگر اختلاف دارد، ولی همه در این مطلب یک کلامند که خدا انسان را از تکه ای گِلِ رُس ساخت. به طور کلی، در این افسانه ها چنان نیست که آدمی در آغازِ پیدایش در باغ و بهشتی زندگی می کرده باشد، بلکه انسان به صورت موجودی بوده که با نادانی و سادگیِ جانوران می زیسته، تا آنگاه که جانورِ سهمناکی به نام اوآنس، که نیمی ماهی و نیمی فیلسوف بود، بر وی ظاهر شد و دانشها و هنر شهرسازی و اصول و مبادی حقوق و قانون را به وی آموخت؛ پس از آن، اوآنس به دریا فرو رفت و به کار نوشتن تاریخِ مدنیت اشتغال ورزید. ولی خدایان ناگهان از انسانهایی که آفریده بودند ناخشنود شدند و طوفان بزرگی برایشان فرستادند تا انسان و آثار وی را، یکباره، نیست کند. " اِآ "، خدای حکمت را بر انسانیت رحمت آمد و بر خود گرفت که لااقل شَمَش- نَپیشتیم و همسر او را از هلاک شدن رهایی بخشد. طوفان همه جا را فرا گرفت و «مردم مانند تخم ماهی در دریا غوطه می خوردند.» چون چنین شدِ، ناگهان خدایان به گریه درآمدند و از کار بد خود انگشت پشیمانی به دندان گزیدند و از یکدیگر پرسیدند که: «پس از این دیگر چه کس به خدایان قربانی و هدیه تقدیم خواهد کرد؟» ولی شَمَش- نِپیشتیم کشتیی ساخته و از طوفان نجات یافته بود. کشتی وی بر بالای کوه نیسیر جای داشت، و او کبوتری برای کسب اطلاع به پرواز درآورد؛ در آن هنگام، وی بر آن شد که قربانیی به خدایان تقدیم کند؛ خدایان قربانی او را با شگفتی و سپاسگزاری پذیرفتند. «خدایان بو را شنیدند، بوی پاکیزه را شنیدند، و مانند مگسان بر بالای قربانی گرد شدند.»زیباتر از این یادبودِ مبهمِ طوفانِ بلاخیز، افسانة رویش گیاهان است که با نام عِشتَر و تَمّوز همراه است. در متن سومری داستان، تَمّوز برادرِ کوچکِ عِشتَر است؛ در متن بابِلی، گاهی عنوان معشوق، و گاهی عنوان پسر او را دارد. چنان به نظر می رسد که این هر دو متن به اساطیر ونوس و آدونیس یا دِمِتِر و پِرسِفونه و صدها اسطورة دیگر مرگ و رستاخیز راه یافته باشد. تِموز، پسر خدای بزرگ اِآ، گوسفندان خود را در زیر درخت بزرگ اِریدا، که سایة آن همة زمین را می پوشاند، می چرانید؛ عِشتَر، که پیوسته تشنة عشق بود، به دام عشق او گرفتار آمد و بر آن شد که وی را به همسریِ جوانیِ خود برگزنید. ولی تَمّوز، مانند آدونیس، با حملة گرازی وحشی از پای درآمد و مانند همة مردگان به دوزخ تاریک زیرزمین- که بابِلیان به آن نام آرالو می دادند و " اِرِش کیگال"، خواهر حسود عِشتَر، بر آن تسلط داشت- فرو رفت. عِشتَر به اندوه سخت گرفتار شد و عَزم جَزم کرد که به آرالو فرو شود و، با شستن زخمهای تَمّوز در یکی از چشمه های شفابخش، زندگی را به وی بازگرداند. آنگاه با زیبایی خیره کنندة خویش به دروازة دوزخ نزدیک شد و اجازه خواست که به آن درآید. لوحهایی که به دست آمده داستان را، به صورت نیرومندی، چنین بیان می کند:چون اِرِش کیگال این را شنید، مانند کسی بود که درخت گزی را می بُرَد [لرزید؟] . و مانند کسی بود که نِیی را می برد [تکان خورد؟]. «چه چیز قلبش را پریشان کرد، چه چیز کبدش را [تکان داد]؟ [آیا] این زن [می خواهد] که با من [در اینجا بماند]؟ و از خاک تَغَذّی کند و [غبار] را به جای شراب بنوشد؟ من برای مردانی می گریم که زنانِ خود را رها کرده اند؛ برای زنانی می گریم که آنان را از آغوشِ شوهرانشان کنده اند؛ و برای کودکانی که نارس [چیده شده اند]. برو ای دربان، و در را به روی او بگشا، و مطابق دستور قدیم با وی رفتار کن.»دستور و مقررات قدیم چنان بود که هرکس می خواست به دوزخ درآید باید برهنه باشد؛ به همین جهت، از هر دری که عِشتَر می خواست بگذرد، دربانِ دوزخ لباسی یا زینتی را از او باز می گرفت: ابتدا تاجش را برداشت، آنگاه گوشواره ها را بیرون کرد، و پس از آن گردنبند و سپس زیورآلاتِ سینه اش را برداشت؛ و پس از آن کمربندِ گوهرنشان و دستبند و پای بندِ زرین و، در پایان، پارچه ای را که میان او را می پوشانید باز گرفت. هر بار عِشتَر با لطافت و ظرافت لب به اعتراض می گشود، ولی به آنچه از او خواسته بودند رضا می داد.و چون عِشتَر در زمینی فرو رفت که در آمدن به آن را بازگشتی نبود، اِرِش کیگال وی را دید و از این آمدن در خشم شد. عِشتَر بی پروا خود را بر وی افکند. " اِرِش کیگال " دهان گشود و سخن گفت به نَمتارِ قاصدش ... «بروَنمتار، [و او را به زندان کن؟] در کاخ من. و بر وی شصت بیماری را چیره کن، بیماری چشم را بر چشمانش، بیماری پهلو را بر پهلویش، بیماری پا را بر پایش، بیماری قلب را بر قلبش بیماری سر را بر سرش و بر تمام وجودش.»در آن هنگام که عِشتَر با این پرستاریهای خواهرانه به دوزخ در بند بود، زمین، که از وجود وی بر پشت خود، به علت غیبت او، الهام نمی گرفت، همة هنرها و راههای عشق ورزی را یکباره فراموش کرد: دیگر گیاهی گیاهِ دیگر را بارآور نساخت، سبزیها پژمرده شد، و جانوران دیگر گرمایی در خود احساس نمی کردند؛ ریشة عاطفه و محبت در مردم خشکید.پس از آنکه بانو عِشتَر به سرزمینی که بازگشت ندارد درآمد، دیگر گاو نر بر پشت ماده گاو نجهید، و خرِ نر به خرِ ماده نزدیک نشد؛ و هیچ مردی در کوچه به دخترِ جوانی نزدیک نشد؛ مرد در اطاق خود می خوابید، و زن تنها به خواب می رفت.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۳۶ خدایان بابِل بخش اول
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.