EPISODE · Aug 6, 2020 · 34 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۳۷ خدایان بابِل بخش دوم
from تاریخ تمدن
جمعیت کم شد؛ خدایان که دریافتند قربانیهای زمین کاهش یافته، پریشان شدند و فرمان دادند که اِرِش کیگال خواهرش عِشتَر را آزاد کند؛ او به فرمان خدایان گردن نهاد. ولی عِشتَر به بازگشتن زمین، جز آنکه تَمّوز را با خود همراه ببرد، خرسندی نمی داد. درخواست وی پذیرفته شد و او پیروزمندانه از هفت دروازه گذشت، و میانِ بند و دستبند و پای بندِ زرین و کمربندِ گوهرنشان و زیورآلاتِ سینه و گردنبند و گوشواره ها و تاج خود را بازگرفت. چون دوباره بر روی زمین آشکار شد، گیاهان از نو به روییدن و شکوفه کردن آغاز کردند، و زمین پر از خوردنی شد. و جانوران به زیاد کردنِ نسلِ خود پرداختند. عشق، که نیرومندتر از مرگ است، به جایگاه حقیقی خود، که چیرگی و خواجگی بر خدایان و آدمیزاد است، بازگشت. برای مردِ عالِم و مُحَقِقِ زمانِ حاضر، این افسانه به صورت شگفت انگیز و زیبایی مرگ و رستاخیزِ سالانة زمین را نمایش می دهد و نیروی بَرینِ عشق را آشکار می سازد که "لوک رِتیوس"، در آنجا که از ونوس سخن می گوید، به بهترین وجه بیان می کند؛ ولی همین افسانه عنوانِ تاریخِ مقدسی را داشت که مردمِ بابِل به آن ایمانِ راسخ داشتند، و یک روز از سال را به خاطر مرگِ تَمّوز سوگواری می کردند، و روز دیگر را به یادگار زنده شدن و رستاخیز او به جشن و شادی می پرداختند.با وجود این، چنان به نظر می رسد که فردِ بابِلی از اندیشة جاودانی شدنِ شخصیتِ خویش هیچ گونه احساس خشنودی نمی کرده است. دینِ وی دین خاکی و زمینی و عَمَلی بود؛ در آن هنگام که دعا می خواند و نماز می گزاشت ،درخواستِ پاداشی در بهشت نداشت، بلکه خیراتِ زمینی را طلب می کرد. نمی توانست به خدایانِ خود در آن طرفِ گور اعتقاد داشته باشد. درست است که در یکی از مَتنهای بابِلی مَردوک به صورت «زنده کنندة مردگان» وصف شده، و در داستان طوفان چنان آمده که نجات یافتگان از آن جاودانه زندگی می کنند، اندیشة کلی بابِلیان دربارة زندگی در جهانِ دیگر با اندیشة یونانیان بسیار شباهت دارد: مردگان، از قدیسان و بدکاران و هوشمندان و ابلهان، همه، بدون تفاوت، به جایگاهِ تاریکی در شکمِ زمین فرو می روند و هیچ یک از ایشان پس از آن روی روشنایی را نخواهد دید. بهشتی را معتقد بودند، ولی آن را مخصوص خدایان می دانستند؛ آرالو، که همة انسانها به آن فرو می رفتند، هرگز جای نعمت و خوشگذرانی نبود و بیشترِ مردم در آن کیفر و عِقاب می دیدند؛ مردگان، ابدالدهر دست و پا دربند می ماندند و تنهاشان از سرما می لرزید و گرسنه و تشنه به سر می بردند، مگر آنکه فرزندان در اوقات معین خوراکی در گور ایشان بگذارند. هرکس در زمین، بیشتر گناه کرده بود در آنجا عذابِ فراوانتر می چشید؛ براین گونه اشخاص، بیماری جذام چیره می شد تا تنشان را بخورد یا نِرگال و آلات، خواجه و بانوی آرالو، برای پاک کردن ایشان از بار گناهان، بلاهای دیگری بر سرشان فرو می ریختند.بیشتر اجسادِ مردگان را در زیرزمینهای سقفدار به خاک می سپردند؛ گاهی مردگان را می سوزانیدند و خاکسترشان را در گلدانهایی محفوظ نگاه می داشتند. مردگان را با موادِ خاص مومیایی نمی کردند، ولی کسانی بودند که کارشان مرده شویی بود؛ پس از شستنِ مرده لباس نیکو بر وی می پوشانیدند و گونه هایش را رنگین و مژگانهایش را سیاه می کردند و انگشتریهایی بر انگشتانِ او می نهادند و لباسهای زیرپوشِ اضافی با وی به خاک می سپردند. اگر مرده زن بود، شیشه های عطر و شانه و گَردها و روغنهای آرایش در گور وی می گذاشتند تا بوی خوش و زیبایی چهرة خود را در جهان دیگر حفظ کند. معتقد بودند که اگر مرده چنانکه باید و شاید به خاک سپرده نشود به زندگان آسیب و گزند خواهد رسانید، و اگر او را اصلا دفن نکنند، روحش در کنار مستراحها و ناودانها برای دست یافتن به خرده های طعام سرگردان می ماند و ممکن است تمام یک شهر را گرفتار وبا و طاعون کند. همة اینها مجموعه افکاری است که البته آن انتظامِ قضایای هندسة اقلیدسی را ندارد، ولی برای آن کافی بوده است که بابِلیان را وا دارد تا خدایان خود و کاهنان این خدایان را همیشه سیر نگاه دارند.آنچه بیشتر به عنوان هدیه و قربانی به خدایان تقدیم می شد چیزهای خوردنی و آشامیدنی بود، چه این گونه چیزها آن مزیت را داشت که اگر بتمامی به توسط خدایان تناول نمی شد، هرگز از بین نمی رفت. غالباً برقربانگاهها، معابد، گوسفندان را به عنوان قربانی سر می بریدند؛ در یکی از اورادِ بابِلی که به دست ما رسیده چنین نوشته است که: «گوسفند جایگزین و فِدیة آدمی است، و جانِ خود را به جای او تقدیم می کند»؛ این، خود، سابقة شگفت انگیزی از گوسفندِ قربانی مرسوم میان یهودیان و مسیحیان است. قربانی کردن یکی از شعایر دینی پر طول و تفصیل و دقیق بوده و ضرورت داشته است که کاهنِ کارشناس در این کار به آن اقدام کند. هرکاری که صورت می گرفت، و هر لفظی که در حینِ قربانی بر زبان جاری می شد، بایستی مطابق سُنَت باشد؛ اگر مردِ عادی غیر متخصص به این کار می پرداخت و به اندازة سرمویی از مراسم مُقَرَر تَخَلُف می کرد، نتیجه آن می شد که خدایان طعام را بخورند و به دعای شخص قربانی کننده گوش ندهند و آن را اجابت نکنند. در دینِ بابِلی، به آداب و مراسمِ صحیح بسیار بیشتر از عملِ صالح اهمیت داده می شد. اگر کسی می خواست وظیفة خود را برابرِ خدایان به انجام رساند، بر وی واجب بود که قربانی شایسته به معابد پیشکش کند. و دعاها و اوراد مخصوص بخواند. از این که می گذشت، هرکس می توانست چشمِ دشمنِ شکست خورده را بَر کَنَد و دست و پای اسیران را ببرد و بازماندة تنشان را زنده در آتش کباب سازد، بی آنکه پروای آن کند که چنین کارها ممکن است سبب آزرده شدن خدایان باشد. دیگر از کارهای واجبی که هر بابِلی پرهیزگارِ مُستَمسَک به دین می کرد، آن بود که، در موکِبِ درازِ با شکوهی که کاهنان ترتیب می دادند و تصویر مَردوک را از ضریح و معبدی به ضریح و معبددیگر منتقل می کردند، با کمال خضوع و خشوع شرکت جوید، یا در این گونه مراسم حاضر شود، یا بر پیکر بتها روغنهای خوشبو بمالد، و در برابر آنها مواد معطر بُخور کند، یا تن آنها را با لباسهای نیکو و گوهر بیاراید؛ دیگر اینکه دوشیزگی دختران خود را در جشن عِشتَرِ بزرگ تقدیم کند؛ دیگر آنکه برای خدایان خوردنی و نوشیدنی فراهم سازد و نسبت به کاهنان بخشنده دست و مهمان نواز باشد.شاید حُکمی که با اطلاع از این اوضاع و احوال دربارة بابِلیان صادر می کنیم سخت و ظالمانه باشد؛ همان گونه که آیندگان نیز، با اسناد و مدارکی که از گَزَند روزگار در امان می ماند و از زندگی ما برای آنان حکایت می کند، دربارة ما نیز چنین حکم خواهند کرد. پاره ای از ظریفترین بازمانده های ادبی بابِلی دعاهایی است که مردانِ مُتَقی و صادق در تقوای خود سروده اند. مثلا بختنصرِ مغرور، با کمال خشوع، و فروتنی، در برابر مَردوک چنین راز و نیاز می کرده:بی تو ای پروردگارِ من، چه چیز می تواند بود، برای شاهی که او را دوست داری و به نامش می خوانی؟ لقب او را چنانکه ارادة توست مُتِبَرِک خواهی ساخت، و به راه راست رهبریش خواهی کرد. من که امیری فرمانبردار توام، همانم که دستهای تو مرا ساخته است. این تویی که مرا آفریده ای، و رهبری لشکرِ بندگانِ خود را به دست من سپرده ای، و به مقتضای رحمتِ خودت، ای خواجة من ... نیروی سهمگینِ خود را به مهربانی و رحمت بدل کن، و چنان کن که در قلبِ من احترام به پرودگاری تو برانگیخته شود. آنچه را خیرِ من در آن است به من ببخش.بازماندة ادبیاتِ دورة بابِلی پر از سرودهایی است که در آن فروتنی بشری به شدیدترین وجه ،نمایانده شده؛ این خود خاصیتی از مردمِ سامی نژاد است که به وسیلة این خضوع و خشوع بر غرور و کِبریای خود لِگام می زده و آن را از اَنظار مخفی می داشته اند. بیشتر این سرودها به صورت «سرودهای توبه» است و ما را برای احساسات عاطفی و تصاویری که در مَزامیرِ داوود، پس از آن آمده مُهیا و مُستَعِد می سازد. ازکجا که همینها سرمشق مزامیر داوود نبوده باشد؟من، خدمتگزارِ تو، با قلبی لبریز از حسرت به تو تضرع می کنم. تو دعای گرمِ کسی را که پشتش زیر بار گناه دوتاست می پذیری. تو به مردی نظر می افکنی، و آن مرد زندگی می کند ... پس، از روی مَرحمت به من نظر افکن و دعای مرا بپذیر ... و پس از آن، همچون کسی که در نری و مادگیِ خدایی که به او خطاب می کند در شک باشد، چنین می گوید: چه مدت، ای خدای من، چه مدت، ای الاهة من، طول می کشد تا به من نظر افکنی؟ چه مدت، ای خدای شناخته و ناشناخته، طول می کشد تا آتشِ خشم در قلبِ تو فرو نشیند؛ چه مدت، ای خدای شناخته و ناشناخته، طول می کشد تا قلب نامهربان تو آرام گیرد؟ نوع بشر به تباهی افتاده و بد حکم می کند؛ از همة آنان که زنده اند، کیست که چیزی بداند؟ مردم نمی دانند که آنچه می کنند خوب است یا بد است. ای خواجة من، خدمتگزارت را از خود مران؛ او در منجلاب فرو رفته؛ دستش را بگیر! و گناهی را که ورزیده ام به رحمت مبدل کن! بیدادهایی را که روا داشته ام، به بادِ فرمان ده تا با خود ببرد! گناهانِ بیشمارِ مرا همچون جامه ای از تنِ من بکن! ای خدای من، گناهانِ من هفت درهفت است؛ از گناهان من در گذر! ... ای الاهة من، گناهان من هفت درهفت است؛ از گناهان من در گذر! ... از گناهان من درگذر، و من در برابر تو خوار و زبون خواهم بود. بِشَوَد که قلبِ تو مانند قلبِ مادری که فرزندانی زاده، شاد شود؛ بِکُنَد که مانند مادری که فرزندانی زاده، یا پدری که صاحبِ فرزند شده، شاد شود!این مزامیر و سرودهای دینی را گاهی کاهنان تلاوت می کردند، گاهی نمازگزاران، و زمانی هر دو باهم به خواندن مشغول می شدند؛ یعنی قسمتی را کاهنان می خواندند و قسمتی را نمازگزاران، به عنوان جواب. شاید آنچه در مورد این سرودها بیشتر مایة شگفتی می شود آن باشد که، مانند همة ادبیات دینی بابِل، آنها را بازبان سومری قدیمی نوشته اند؛ درواقع، این زبان برای دستگاهِ روحانی بابِل همان حکمِ زبان لاتینی را برای کلیساهای کاتولیکِ رومی زمان حاضر داشته است. همان گونه که میان سُطورِ پاره ای از متنهای لاتینی ،سرودها و ادعیة کاتولیکی ،ترجمة آن به زبان جاری دیده می شود، در بعضی از سرودهای دینی بین النهرین که به دست ما رسیده، در میانِ سطور، عباراتِ «قدیمی و رسمی» سومری اصلی، بر آن سان که شاگردانِ مدارسِ این زمان می کنند، ترجمة بابِلی آنها نیز دیده می شود. نیز همان گونه که شکل این سرودها و اوراد در مَزامیر یهودی و آدابِ دینی کلیسای رومی وارد شده، محتوای آنها نیز از بدبینی و حسِ خُرد شدن در زیر بارِ گناهِ یهودیان و مسیحیانِ نخستین، و همچنین پیرایشگرانِ جدید حکایت می کند. اگر چه احساس گناهکاری اثر مهمی در زندگی بابِلیان نداشته، از آن در سرودها و اوراد به قدری نام برده و دربارة آن مبالغه کرده اند که اثرِ آن در آدابِ دینی سامی و سرودها، و اوراد غیر سامیی که از آن مشتق شده، تا امروز بر جای مانده است. مثلا در سرودی چنین آمده است: «پروردگارا گناهان من بسیار است و کارهای بد من فراوان! من در دریای مِحنت و بدبختی غوطه ورم، و دیگر نمی توانم سرخود را بلند کنم. من روبه سوی خداوندِ بخشندة خود می کنم و اوراد می خوانم و نُدبه می کنم ... پروردگارا، خدمتگزار خود را مَران.»تصور خاصی که مردم بابِل ازگناه داشتند چنان بود که این نُدبه ها و تَضَرعها صادقانه بود. در نظر آنان گناه، تنها یک حالتِ معنوی نفسانی به شمار نمی رفت، بلکه همچون بیماریی به آن می نگریستند که از چیرگی شیطان برجسم آدمی حاصل می شود و ممکن است سبب هلاک او شود. نماز عنوانِ تَعویذی را داشت که با آن عِفریتی را که از اقیانوس نیروهای سحریِ مسلط بر ارکان زندگیِ مشرق زمینِ قدیم خارج شده و به درونِ جسمِ فردی درآمده بود، از تن او بیرون می راندند. مردم بابِل چنان تصور می کردند که این شیاطینِ موذی، دشمن انسان ،همه جا در کمین او نشسته اند و ممکن است از درِ گشاده یا از کلون یا پاشنة در به درون خانه درآیند، و چون شخصی گناهی مرتکب شده و با آن از حمایتِ خدایانِ نیک، بیرون رفته باشد، سببِ بیماری یا دیوانگی او شوند. اجنه و کوتوله ها و اشخاص ناقص الاعضا، و بالاتر از همه زنان، در نظر ایشان دارای آن قدرت بودند که هر گاه کسی را دوست ندارند شیاطین را به جسم او وارد کنند؛ حتی اینکار را با یک نظر و «چشم زخم» می توانستند انجام دهند. برای جلوگیری از گزند این شیاطین، طلسم و تَعویذ و اقسام مختلف باطل السحر به کار می بردند. غالباً چنان باور داشتند که چون کسی تصاویری از خدایان را همراه داشته باشد، شیاطین از او می ترسند و می گریزند. مؤثرترین طلسم آن بود که سنگ کوچکی را به نخی یا زنجیری ببندند و آن را به گردن بیاویزند، به این شرط که سنگی که انتخاب می شود از آن سنگها باشد که برای صاحب آن خوشبختی می آورد، و بند آن، بنا به غَرَضی که برای آن به کار رفته، سیاه یا سفید یا سُرخرنگ انتخاب شود. بهترین ریسمان آن بود که از پشم بز ماده ای تابیده باشند که بز نر به آن دست نیافته باشد. گذشته از این کارها، احتیاط مستلزم آن بود که با کمک اورادِ مؤثر و گرم و آداب جادویی نیز به بیرون راندنِ شیطان از بدن بپردازند، از آن قبیل بود پاشیدنِ آبِ یکی از نهرهای مقدس، چون دجله و فرات، بر بدن شخصی که مورد نظر است. کارِ دیگری که در این قبیل موارد می کردند آن بود که مجسمه ای از شیطان می ساختند و آن را در کرجی کوچکی می گذاشتند و به آب می انداختند،اگر کرجی چنان ساخته می شد که خود به خود بر روی آب واژگون شود، این عمل در نظر آنان بسیار مؤثرتر جلوه گر می شد. گاهی سعی می کردند که با گفتن الفاظ مناسب و خواندن افسون صحیح شیطان را از بدن بیمار یا جنزده خارج سازند و به بدن جانوری همچون مرغ یا خوک یا، بیش از همه، گوسفندی داخل کنند.بیشتر نوشته های بابِلی که از کتابخانة" آشور بانی پال" به دست آمده نسخه هایی سحریی است که برای بیرون راندن اجنه و شیاطین، پرهیز کردن از گَزَندِ آنها، و پیشگویی و غیبگویی به کار رفته است. بعضی از آن الواح، رساله هایی در علم احکام نجوم است؛ دسته ای دیگر، از فال زدنهای اَرضی و سماوی و راهِ تعبیر و تفسیرِ فالها بحث می کند؛ دسته ای از الواح ،دربارة تعبیرِ خواب است، که از لحاظِ حُسنِ تنظیم و شگفت انگیزی با محصولاتِ روانشناسی پیشرفتة زمانِ حاضر رقابت می کند؛ در الواح دیگری سخن از آن است که چگونه می توان، با ملاحظة اَحشای جانوران یا مشاهدة اشکالی که قطرة روغنِ چکیده بر روی آبِ ظرفی، به خود می گیرد، از غیب اطلاع حاصل کرد. یکی دیگر از راههای اکتشاف غیب، در نزد کاهنان بابِل قدیم، نظر کردن در جگر جانوران بوده است؛ این هنر جگر بینی را اقوام دیگری که پس از ایشان آمده از بابِلیان اقتباس کرده اند، چه آن اقوامِ باستانی جگر را در انسان و دیگر جانوران مرکز عقل می دانستند. هیچ شاهی به جنگ یا کشورگشایی نمی رفت، و هیچ فرد بابِلیی به کار مهمی اقدام نمی کرد، مگر آنکه کاهنی یا جادوگری طالع وی را به یکی از راههایی که ذکر شد بخواند و تکلیف او را معین کند.هیچ تمدنی، از لحاظ پابند بودن به اوهام و خرافات، به پای تمدن بابِلی نمی رسد. هر حادثه – از ولادت غیر طبیعی گرفته تا اشکال مختلف مرگ – را کاهنان با تعبیرات سحری و فوق الطبیعه مورد تفسیر و تأویل قرار می دادند. حرکتهای آب رودخانه و اشکال مختلف ستارگان و خوابها و کارهای غیر عادی انسان و جانوران، همه، چیزهایی بود که کارشناسان در این امور از روی آنها آینده را پیش بینی و پیشگویی می کردند. همان گونه که ما امروز از روی جست و خیزها و حرکات موش خرمای کوهی، درازی احتمالی فصل زمستان را حدس می زنیم، آن مردم نیز با ملاحظة حرکات یک سگ، سر نوشت شاهی را پیش بینی می کردند. خرافات بابِلی، چون از لحاظ ظاهر با خرافات ما اختلاف دارد، به نظر عجیب و غریب می رسد، ولی حقیقت این است که هر چیزِ بیمعنی و سَخیفی که در گذشته وجود داشته، در زمانِ حاضر نیز در محلی از کرة زمین انتشار دارد. در زیرِ شالودة هر تمدنی، خواه قدیم و خواه جدید، دریایی از سحر و خرافه پرستی و جادوگری جریان داشته و هنوز هم در جریان است. شاید پس از آن هم که آثارِ عقل و تفکر ما از میان برود، باز این گونه چیزها بر جای مانده باشد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۳۷ خدایان بابِل بخش دوم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.