EPISODE · Aug 8, 2020 · 34 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۳۹ نویسه ها و ادبیات
from تاریخ تمدن
نویسه ها و ادبیاتآیا زندگی قدیم مردم بابِل، که پر از شهوترانی و دینداری و توجه به بازرگانی بوده، به وسیلة ادبیات یا هنر، رنگِ جاودانی پیدا می کرده یا نه؟ شاید چنین بوده است، چه از آثار پراکنده و ناچیزِ بابِلی، که اقیانوسِ زمان از دلِ خود بیرون ریخته، نمی توانیم برای آن مدنیت، حکمِ قطعی صادر کنیم. این بازمانده های متفرق، بیشتر به مسائل نماز و دعا و جادو و بازرگانی ارتباط دارد و، از لحاظ ادبی، با آنچه از مصر و فلسطین بر جای مانده به هیچ وجه قابل مقایسه نیست؛ از این حیث، وضعِ آثارِ بازماندة بابِل با آثار بازماندة پارس و آشور شباهت دارد. نمی توان گفت که آیا این کمی اسناد نتیجة پیشامدها و خرابیهاست یا براستی بابِل از این بابت فقیر بوده و آثار ادبی نداشته است؛ آنچه مایة امتیازِ بابِل است، همان مؤلفات کتبی مربوط به قانون و تجارت است.با وجود این، تعداد منشیها در شهر بابِل، که مخلوطی از همة نژادها در آن به سر می بردند، از تعداد منشیهای شهر ممفیس و طیبس کمتر نبوده است؛ هنر منشیگری هنوز در آغاز پیدایش خود بود؛ هرکس به آن می پرداخت در اجتماع مَقامی پیدا می کرد، و از این راه می توانست به مَناصبِ دولتی یا روحانی برسد. به همین جهت، منشیها از هر فرصتی برای نمایاندن کارها و خدماتِ بزرگ خویش استفاده می کردند، و مخصوصا این قبیل عناوین را بر مهرهای استوانه ای خویش می نوشتند. این درست شبیه است به کاری که دانشمندانِ مسیحی تا همین نزدیکی می کردند و بر کارت، نام خود، درجات و شایستگیهای علمی خویش را می نوشتند. بابِلیان، با قلمی که نوکِ آن به شکل منشورِ مثلث القاعدة تیزی بود، بر لوحهای گِلی خشک نشده چیز می نوشتند؛ همین خط است که امروز خط میخی نامیده می شود. پس از آنکه لوح تمام می شد، آن را در آفتاب می خشکانیدند یا با آتش می پختند و، به این ترتیب، نوشتة عجیبی تهیه می کردند که مدتهای دراز می توانست بماند. هر گاه نوشته، نامهه ای بود، بر آن خاک نرم می پاشیدند تا رطوبت آن را بگیرد، و آن را در پاکتی از گِل می گذاشتند و، با مهر فرستنده، سر آن را مهر می کردند. لوحهای گِلی را در خُمره ها و کوزه هایی می گذاشتند و این خمره ها را بر روی رَفها می چیدند؛ به این ترتیب کتابخانه هایی برای معابد و کاخهای سلطنتی درست می شد. این کتابخانه ها همه نابود شده، ولی از یکی از بزرگترین آنها، که کتابخانة بورسیپا بود، نسخه هایی اِستنساخ کرده و در کتابخانة "آشوربانی پال" نگاه داشته بودند که 3000 لوحِ گلیِ آن منبع اطلاعاتی است که ما اکنون دربارة زندگی مردم بابِلِ قدیم داریم.گشودنِ رموزِ میخیِ بابِلی، مدتِ چندین قرن، از آرزوهای دانشمندانی بود که سخت در این راه می کوشیدند؛ پیروزی نهایی در این باره یکی از افتخاراتِ تاریخ علم به شمار می رود. در سال 1802، جورج گْروتِفِند، استادِ زبانِ یونانی در دانشگاه گوتینگن، به فرهنگستانِ آن شهر اطلاع داد که چگونه مدت چندین سال بر روی نوشته های خط میخی ایران باستانی کار کرده و توانسته هشت حرف، از چهل و دو حرفی که در آن نوشته ها وجود داشته، را تشخیص دهد و، از آن رو، نام سه شاه را در آنها بخواند. تا سال 1835 پیشرفتی در این امر صورت نگرفت. در آن سال، "راو لینسُن"، یکی از کارمندان سفارت انگلستان در ایران، بدون آگاهی از کارهای گْروتِفِند، توانست نام سه شاه – هیشتاسِپ و داریوش و خشیارشا – را در کتیبه ای به خط فارسی باستانی که مُشتَق از میخی بابِلی بود بخواند؛ پس از آن، از روی همین سه نام، تمام آن کتیبه را خواند. ولی این خط، خط بابِلی نبود؛ کار دیگری که بر راولینسُن لازم می آمد آن بود که مانند شامپولیون سنگ رشیدی پیدا کند؛ یعنی به کتیبه ای دست یابد که با دو خط فارسی باستانی و بابِلی نوشته شده باشد. چنین سنگ نوشته ای را در ارتفاع صد متری بر سینة کوه بیستون، در محل دور از دسترسی یافت: داریوش اول دستور داده بود که سنگتراشان شرح جنگها و پیروزیهایش را به سه زبان فارسی و آشوری و بابِلی بر سینة کوه نقش کنند، و این نقش همان بود که توجه راولینسُن را به خود جلب کرد. مدت چندین روز ،وی برای خواندن و گَرده برداری از آن جان خود را به معرض خطر انداخت و غالباً خود را به ریسمانی می آویخت و با دقت کامل حروف را اِستنساخ می کرد، یا با خمیر نرمی از آنها نمونه برمی داشت. راولینسُن، پس از دوازده سال کوشش و کار، توانست مَتنهای بابِلی و آشوری را ترجمه کند (1847). انجمن شاهی آسیایی، برای آنکه از صحت اکتشاف راولینسُن اطمینان حاصل کند، متنی میخی را که تا آن زمان منتشر نشده بود نزد چند آشورشناس فرستاد و از آنان خواست که، بدون ارتباط پیدا کردن با یکدیگر، آنها را ترجمه کنند؛ چهار ترجمه ای که به این ترتیب فراهم آمد تقریباً با یکدیگر مطابق بود. در نتیجة این کوششِ مداومِ دانشمندان و محققان، میدانِ بحثِ تاریخ، با اطلاعاتی که از این تمدن تازه اکتشاف شده به دست می آمد، وسعت پیدا کرد.زبان بابِلی ،زبانی سامی، و از تطور و تغییرشکل زبانهای سومری و اَکَدی به دست آمده بود. این زبان را با حروفی می نوشتند که اصلِ سومری داشت، ولی لغات آن با گذشت زمان تغییر پیدا کرده و از شکل اصلی منحرف شده بود (همان گونه که لغت فرانسه یا لاتینی اختلاف پیدا کرده است). اختلاف میان زبانهای سومری و بابِلی، در اواخر، به اندازه ای بود که ناچار بایستی کتابهای لغت و صرف و نحو خاصی بنویسند تا دانشمندان و کاهنانِ جوان از روی آن بتوانند لغت سومری فصیح و «قدیمی» و نوشته های روحانی سومری را بخوانند، به همین جهت است که در حدود چهار یک از کتابهای کتابخانة سلطنتی" نی نوا " کتابهای لغت سومری و بابِلی و آشوری و کتابهای مربوط به صرف و نحو زبانهاست. بعضی از این کتابهای لغت و صرف و نحو در زمان سارگُنِ اَکَدی نوشته شده؛ از همین جا معلوم می شود که مطالعات و تحقیقات علمی از چه زمانهای دوری آغاز شده است. در زبان بابِلی نیز، مانند سومری، علامات نوشتنی، نمایندة حروف نبود، بلکه هجاها و مقاطع کلمات را نمایش می داد. بابِلیان هرگز برای خود الفبایی وضع نکردند، و با تعدادی در حدود سیصد «علامت هجایی» آنچه را می خواستند می نوشتند. حفظ کردن این علامات هجایی، و آموختن قواعد حساب و تعلیمات دینی، رویهمرفته، برنامة مدارسِ پیوسته به معابد را تشکیل می داد؛ در این مدارس کاهنان آنچه را برای خدایان مفید می دانستند – و همینها بود که ذکر کردیم – به شاگردانِ خود تعلیم می دادند. در ضمنِ کاوشهایی که شده، اطاقِ مکتبی از زیر خاک بیرون آمده که بر روی کف آن لوحهای گلیی به دست آمده که بر آنها شاگردانِ دختر و پسر، از روی سرمشقهای اخلاقیِ آموزگارانِ خود، دو هزار سال قبل از میلاد مسیح مشق می کرده اند؛ چنان می نماید که یک حادثه و بلای ناگهانی کلاس درس را یکباره از فعالیت انداخته و در زیر زمین مدفون ساخته باشد.بابِلیان نیز، مانند مردم فنیقیه، خطنویسی را ،وسیلة تسهیلِ کارِ تجارت می دانستند، و به همین جهت گِلهای رسِ خود را زیاد به مصرف چیزنویسی نمی رساندند. در میانِ الواحِ بازمانده، داستانهای منظومی به زبانِ جانوران دیده می شود؛ این نوشته ها، خود، نسلِ نخستین از سلسله ای است که پایانی ندارد؛ نیز سرودهایی در آن الواح وجود دارد که در آنها کاملا مراعات وزنِ عَروضی شده، و سطور و بندهای آن کاملا از یکدیگر متمایز است؛ از اشعارِ غیردینی، بسیار کم در میان این آثار دیده می شود؛ از آنچه نمایندة مراسمِ دینی است بوی نمایش استشمام می شود، گو اینکه هنوز نمی توان آنها را تئاتر نامید؛ از اینها گذشته، مقادیرِ بسیار زیادی گزارشِ وقایع و ثبتِ حوادثِ تاریخی در میانِ الواح به نظر می رسد. وقایع نگارانِ رسمی، پرهیزکاری و کشورگشایی شاهان را ثبت کرده و حوادثِ مهمی را که برای معابد و شهرهای مختلف پیش آمده نوشته و به یادگار گذاشته اند. بِروسوس، نامدارترین مورخ بابِلی (حوالی 280ق م)، همچون کسی که به علم و درایتِ خود اعتماد کامل داشته باشد، از آفرینشِ جهان و آغازِ تاریخِ بشر سخن می گوید: نخستین شاه بابِلی را خدایی برگزید، و مدت سلطنت این شاه 36000 سال طول کشید؛ بِروسوس از آغازِ جهان تا طوفان بزرگ را، با دقتی شایستة تحسین و اعتدالی نسبی، 691200 سال می داند.دوازده لوح شکسته، که در کتابخانة" آشور بانی پال" به دست آمده و اکنون در موزة بریتانیا نگاهداری می شود، جالبترین اثر ادبی بین النهرین، یعنی حماسة گیلگَمِش ، را در بردارد. این حماسه نیز، مانند ایلیاد، مجموعه ای از داستانهاست که پیوستگی مَتینی با یکدیگر ندارند و آنها را یک جا جمع کرده اند؛ تاریخ بعضی از آنها به 3000 قبل از میلاد می رسد، یک قسمت از این حماسه، داستان طوفان بابِل است. گیلگَمِش فرمانفرمای افسانه ای شهر اوروک یا اِرِک و از نسل "شَمَش – نَپیش تیم" است که پس از طوفان ماند و حیات ابدی پیدا کرد. گیلگَمِش در این داستان، همچون ترکیبی از آدونیس – شَمشون، با قامتی بلند و هیکلی درشت و عضلاتی پیچیده دیده می شود که با جرئت و شهامت به کارها اقدام می کند و زیبایی فریبنده ای دارد:دو ثلث او خداست، و یک ثلث او آدمیزاد است، و هیچ کس نمی تواند با اندام او دم از برابری بزند ... همه چیز، حتی کرانه های زمین، را دیده، هر چیز را "غور رسی" کرده، و دریافته است که چگونه همه چیز را بشناسد؛ از حجابِ حکمت، که همه چیز را می پوشاند، گذشت و همة رازها را گشود. آنچه را پنهانی بود دید، و از هرچه پوشیده بود سرپوش برگرفت؛ و خبرِ دورة پیش از طوفان را باز آورد. راه دور و درازی رفت، و رنج و زحمت فراوانی را تحمل کرد؛ و آنگاه بر لوحی سنگین آنچه را کرده بود، نوشت.پدران نزد عِشتَر شکایت می بردند که فرزندانشان را به کارهای کمرشکن «ساختن باروها در شب و روز» وامی دارد، و شوهران از آن شکایت داشتند که وی «هیچ زنی را برای خواجة خود، و هیچ دوشیزه ای را برای مادر خویش باقی نمی گذارد.» عِشتَر از اَرورو، مادر خدای گیلگَمِش ، درخواست می کند که فرزندی هماوردِ گیلگَمِش بیافریند که بتواند او را با نِزاع و کشمکش مشغول دارد، و به این ترتیب شوهران اوروک آرامش خاطر خود را بازیابند. اَرورو قطعه گِلی را با آب دهان خمیر می کند و از آن ،صورتِ نیمه خدای "اِنگیدو "را می سازد که مردی است با نیروی گُراز و یال شیر و سرعت مرغ. این اِنگیدو به همنشینی آدمیزادگان رغبتی ندارد و از آنان دوری می گزیند و با جانوران به سر می برد؛ «با آهوان علفِ صحرا می چرد، با آفریده های دریا بازی می کند، و همراه با دَد و دام ،تشنگی خود را فرو می نشاند.» یکی از شکارچیان بر آن می شود که با دام و تله او را گرفتار سازد، ولی هرچه می کوشد، به این کار موفق نمی شود. آنگاه شکارچی به نزدیک گیلگَمِش می رود و از او می خواهد که زنِ کاهنه ای را به او امانت دهد تا اِنگیدو به دام عشق او گرفتار شود. گیلگَمِش به او می گوید:«ای صیاد، برو و کاهنه را با خود گیر و، آنگاه که جانوران به آبشخور می روند،پرده از روی زیبای او بردار؛ چون اِنگیدو روی او را ببیند، جانوران از گِرد او پراکنده خواهند شد.» شکارچی و کاهنه پیش می روند و اِنگیدو را می یابند. «او در اینجاست. ای زن! بندهای خود بگشا، و از زیبایی خود پرده بردار، تا سیر و پُر از تو برخوردار شود! بازپس مَگَرد، و آتشِ او را تیزتر کن! چون ترا ببیند، به نزد تو خواهد آمد. جامة خود بگشا تا بر تو آرام گیرد! شهوت او را برانگیز، بدان سان که زنان می کنند. در آن هنگام، نسبت به دَدان بیگانه خواهد شد، همان دَدان که پیوسته در پی او گام برداشته و با او بزرگ شده اند. سینة او به سینة تو فشرده خواهد شد.» آنگاه کاهنه بندهای خود را گشود، و از زیبایی خود پرده برداشت، تا او سیر و پُر از وی برخوردار شود. به پَس بازنگشت و آتش او را تیز کرد، و جامة خود را گشود تا بر او آرام گیرد. و شهوت او را برانگیخت، بدان سان که زنان می کنند. سینة او بر سینة وی فشرده شد. اِنگیدو فراموش کرد که کجا زاده شد.اِنگیدو شش روز و هفت شب با زن مقدس ماند. چون از لذت سیر و زده شد، بیدار گشت و دریافت که دوستانش – جانوران – رفته اند؛ چون دید، از شدت اندوه بیحال و بیهوش شد. در آن هنگام، کاهنه وی را ملامت کرد و گفت: «تو که شکوه خدایی داری از چه رو میانِ وحشیانِ مزارع به سر می بری؟ بیا تو را به اوروک ببرم، در آنجا که گیلگَمِش زندگی می کند و قدرت او بالای همة قدرتهاست.» اِنگیدو، که با ستایش کاهنه فریب خورده بود، در پی وی به جانب اوروک روانه شد و چنین گفت: «مرا به آنجا که گیلگَمِش است راهنمایی کن، تا با او بجنگم و قدرت خود را به وی نشان دهم»؛ چون چنین شد، خدایان و شوهران شاد شدند. ولی گیلگَمِش ، در آغازِ کار با نیرو و پس از آن با مهربانی خویش، بر وی چیره شد، و آن دو یار وفادار یکدیگر شدند؛ هر دو در کنار یکدیگر برای حمایت اوروک در برابر عیلام پیش رفتند و، پس از انجام کارهای بزرگ، پیروزمندانه بازگشتند. گیلگَمِش «ساز و برگ جنگی از خود دور کرد و جامة سفید خویش را پوشید و خود را با نشانه های سلطنتی بیاراست و تاج بر سر گذاشت». در آن هنگام، عِشتَرِ سیری ناپذیر گرفتار عشق او شد و چشمان درشت خود را متوجه او ساخت و به او گفت:«بیا ای گیلگَمِش و شوهر من باش! عشق خود را همچون هدیه ای به من بخش؛ تو شوهرِ من خواهی بود، و من زن تو. تو را در ارابه ای از لاجورد و طلا خواهم گذاشت که چرخهای زرینِ عقیق نشان دارد؛ تو را شیرانی بزرگ خواهند کشید؛ در آن هنگام که به خانة ما می آیی گرداگرد تو بخور برخاسته از درخت صنوبر خواهد بود ... تمام زمینهای مجاورِ دریا قدمِ تو را در آغوش خواهند گرفت، و شاهان در برابر تو پشت دو تا خواهند کرد. و خیرات و عطایای کوهها و جلگه ها را همچون خراجی در برابر تو خواهند آورد.»گیلگَمِش این پیشنهاد را نمی پذیرد و سرنوشت شومی را که عِشتَر برای معشوقهای فراوان خود مهیا کرده به یاد او می آورد، و از آن میان نام تَمّوز و باز و اسب و مرد باغبان و شیر را می برد و به او می گوید: «تو اکنون مرا دوست داری، ولی بعدها، همان گونه که آنان را از پای درآوردی، مرا نیز از پای درخواهی آورد.» عِشتَر در خشم می شود و از آنو، خدای بزرگ، مسئلت می کند که گاو وحشی درنده ای بیافریند و آن گاو گیلگَمِش را بکشد. آنو این درخواست را نمی پذیرد و عِشتَر را چنین ملامت می کند: «آیا اکنون که گیلگَمِش خیانتها و رسواییهای تو را به یادت آورده نمی توانی خاموش بمانی؟» عِشتَر تهدید می کند که اگر مسئولش اجابت نشود، در تمام جهان غریزة عشق و شهوت را ریشه کن خواهد کرد تا هرچه زنده است نابود شود. آنو تسلیم می شود و گاو وحشی درنده را می آفریند، ولی گیلگَمِش ، به دستیاری اِنگیدو، بر آن جانور چیره می شود؛ چون عِشتَر بر گیلگَمِش دشنام و نفرین می فرستد، اِنگیدو دستی از آن جانور را به چهرة او پرتاب می کند. گیلگَمِش به خود می بالد و شاد می شود، ولی عِشتَر با مبتلا کردن اِنگیدو به درد درمان ناپذیری، در بحبوحة شادی گیلگَمِش ، عیش او را مُنَغَّص می کند، و اِنگیدو می میرد.گیلگَمِش روی نعش دوست خود، که او را از هر محبوبه ای بیشتر دوست دارد، خم می شود و زاری می کند و در اندیشة مرگ و اَسرار آن فرو می رود، که آیا هیچ راه گریزی از این سرنوشت شوم نیست؟ تنها یک نفر از مرگ رهایی یافته و آن "شَمَش – نَپیشتیم" است، و ناچار او رازِ زندگی جاودانی را می شناسد، گیلگَمِش بر آن می شود که، اگر برای یافتن وی تمامِ جهان را هم از زیر پا بگذراند، به این کار برخیزد. در ضمن این جستجو، گذارش به کوهی می افتد که دو عفریت ،نگاهبانِ آن هستند؛ سر این عفریتها به آسمان می ساید و پستانهاشان تا دوزخ پایین می رود. این دو عفریت به وی پروانة عبور می دهند و او از گذرگاهِ زیرزمینیِ تاریکی به درازای بیست کیلومتر می گذرد و به کنار اقیانوسِ بزرگ می رسد و، از دور، بر روی آنها تختِ سَبیتو، خداوندِ دوشیزة دریاها، را می بیند. از وی برای گذشتن از آبها مدد می خواهد و می گوید: «اگر در این کار کامیاب نشوم، خود را بر این زمین خواهم افکند و خواهم کشت.» سَبیتو را دل بر او می سوزد و به او اجازه می دهد که در مدت چهل روزِ طوفانی از دریا بگذرد و به جزیرة خوشبختی، که جایگاه شَمَش – نَپیشتیم دارندة زندگی جاودانی است، درآید. چون گیلگَمِش به آن جزیره می رسد، از شَمَش – نَپیشتیم خواستار زندگی ابدی می شود. وی داستان طوفان را برای وی بازمی گوید، و بیان می کند که چگونه خدایان از آنچه بر اثرِ حملة دیوانگی کردند پشیمان شدند و چگونه او و زنش را، برای آنکه سبب باقی ماندن نسل او می شده اند، زندگی جاودانه بخشیدند. آنگاه گیاهی را که خوردن آن جوانی را تجدید می کند به گیلگَمِش می دهد، و گیلگَمِش آمادة بازگشت از سفرِ دور و دراز خویش می شود. وی در میان راه درنگ می کند تا تنِ خود را بشوید؛ در آن حال که مشغول شستشوست، ماری در آن نزدیکی می خزد و گیاه را می رباید.گیلگَمِش ، دلشکسته و اندوهگین، به اوروک بازمی گردد و در همة معابدی که سر راه خود می بیند نماز می گزارد، تا مگر اِنگیدو دیگر باره زنده شود، حتی اگر این زندگی تازه آن اندازه بیشتر طول نکشد که یک کلمه با وی سخن گوید. اِنگیدو ظاهر می شود و گیلگَمِش از حال مردگان جویا می شود و اِنگیدو در پاسخ وی می گوید: «مرا یارای جواب گفتن به تو نیست، چه اگر بتوانم زمین را در برابر تو بگشایم و آنچه را که دیده ام برای تو بازگویم، ترس تو را از پای درخواهد آورد، و از هوش خواهی رفت.» ولی گیلگَمِش ، که نمادِ فلسفه، یعنی حماقتِ مُتُهورانه، است، در طلبِ حقیقت اصرار می ورزد و می گوید: «بگذار ترس مرا از پای درآورد و بیهوش شوم، هرچه هست مرا از آن آگاه کن.» اِنگیدو احوال دوزخ را بازمی گوید، و با این نغمة حزن انگیز قطعاتِ بازماندة این حماسه به پایان می رسد.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۳۹ نویسه ها و ادبیات
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.