EPISODE · Aug 9, 2020 · 42 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۴۰ هنرمندان علوم بابِلیان
from تاریخ تمدن
هنرمندانداستان گیلگَمِش تقریباً نمونة منحصر به فردی است که از روی آن می توانیم دربارة ادبیات بابِل قضاوت کنیم. ولی آنچه از خُرده هنرهای بابِلی از تندبادِ حوادث مصون مانده و به ما رسیده نشان می دهد که، در آن مردم، اگر روحِ ابداعِ هنریِ عمیق وجود نداشته، لااقل، توجه به زیبایی بوده است. و فرو رفتنِ آنان در امور بازرگانی و لذتهای جسمانی و علاقة به دین، که برای جبرانِ دنیاداری حاصل می شده، چنان نبوده است که از این احساسِ توجه به جمال، جلو گیرد. قطعه های آجری، که با دقت و حوصله لَعاب داده شده، سنگهای صیقلی، آلات و اَدَواتِ خوش ساختِ مفرغی و آهنی و سیمین و زرین، پارچه های زَربفت، قالیهای نرم و پارچه های خوشرنگ و فرشینه های عالی، میزها و تختها و صندلیهایی که از آن زمان برجای مانده، اگر برای آن کافی نباشد که در عالمِ هنر ارزش و مقامِ بلندی برای تمدنِ بابِلی اثبات کند، این اندازه هست که جمال و رونقی به آن تمدن ببخشد. کارهای زرگری و جواهر کاری از آن زمان ،فراوان به دست آمده، ولی آن دقتِ فنی اسبابهای زینتی مصری قدیم در آنها دیده نمی شود؛ بیشتر به آن دلخوش بوده اند که هرچه فراوانتر ،فلزِ زرد را به کار برند و در معرضِ نمایش قرار دهند، و هنرمندی را در آن می دانستند که تمام تنة یک پیکر را از طلا بسازند. بابِلیان، آلاتِ موسیقی گوناگون، از قبیل نایِ فلزی، سنتور، چنگ، نی مَشکی(ني انبان)، طبل، بوق، نی، شیپور، زنگ (سِنج)، و دایره داشته اند و دسته های موسیقی و آوازه خوانان، به همراهی یکدیگر یا تنها تنها، در معابد و کاخها و مجالس مهمانی ثروتمندان به نوازندگی و خوانندگی می پرداخته اند.نقاشی در نزد بابِلیان ،نقشی فرعی داشت، و از آن برای زینت کردنِ دیوارها و مجسمه ها استفاده می کردند و هرگز در بندِ آن نبودند که آن را هنرِ مستقلی قرار دهند. در ویرانه های بابِلی، آن گونه نقشهای رنگین که دیوارِ گورهای مصری را می آراسته، یا آن نقشهای دیواریی که زینتِ کاخهای کِرِتی بوده، دیده نمی شود. نیز، فنِ مجسمه سازی در میان بابِلیان هیچ ترقی نکرده، و چنان به نظر می رسد که بر اثر تبعیت از سنت سومری، که به میراث به ایشان رسیده و کاهنان سخت در نگاهداری آن می کوشیدند، مرگِ این هنر، پیش از آنکه کامل شده باشد، فرا رسیده است. همة پیکرها چهرة مشابهی دارند: شاهان همه به یک هیئتِ درشت اندام و دارای عضلاتِ نیرومند ساخته شده اند؛ هرچه اسیر است چنان است که گویی از یک قالب بیرون آمده. مجسمه هایی که از بابِل قدیم بازمانده بسیار کم است؛ این کمی هیچ دلیل موجهی ندارد. وضعِ نقشهای برجسته بهتر است، ولی در اینجا نیز نقشها ؛"قالبی" و مشابه با یکدیگر و خام است و هرگز به پای نقشهای روحدار و نیرومندی که مصریانِ هزار سال پیش از آنان می ساخته اند نمی رسد؛ نقشهای برجستة بابِلی، در آنجا که جانوران را در حالتِ سکونِ باشکوهی که در طبیعت دارند، یا در آنجا که به واسطة قساوتِ آدمیزاد حالتِ درندگی و افروختگی پیدا کرده اند نمایش می دهد، غالباً به سرحد کمال می رسد.دربارة معماری بابِلی اکنون نمی توان حکم کرد، چه بندرت می توان، از میانِ ویرانه هایِ آثاری که بر جای مانده، بنایی یافت که بیش از دو سه متر از سطح زمین بلند باشد؛ نیز هیچ گونه نقاشی یا حَجّاریی که شکلِ کلی یک معبد یا یک ساختمان را نمایش دهد، از آن زمان برجای نمانده است. خانه ها را با خشت و گِل می ساختند، و تنها ثروتمندان خانة آجری داشتند. در خانه های بابِلی بندرت پنجره وجود داشت؛ درِ خانه ها غالباً رو به کوچه های تنگ باز نمی شد، بلکه به طرفِ حیاطی داخلی بود، و این حیاط پناهگاهی از آفتابِ سوزان به شمار می رفت. بنا بر اخبار و روایات، خانه های مردمِ طبقة اولِ اجتماع، دارای سه یا چهار طبقه بوده است. کفِ ساختمانِ معابد، مُحاذیِ سقف، خانه هایی ساخته می شد که این معابد بر زندگی ساکنان آن خانه ها نظارت و تسلط داشت. معبدها، به طور کلی، بناهای مکعب شکلِ بزرگِ آجریی بود که در وسطِ خود حیاطی داشت، و بیشتر مجالسِ دینی در آن حیاط تشکیل می شد. غالباً، در کنارِ معبد، برج بلندی به نام «زیگورات» (به معنی جای بلند) می ساختند، و آن ساختمانِ چند طبقة مکعب شکلی بود که هرچه بالاتر می رفت، حجم مکعبهای نمایندة هر طبقه کوچکتر می شد و، بر گِرداگردِ آن، پلکانی طبقاتِ مختلف را به یکدیگر اتصال می داد. این «زیگوراتها»، که عنوانِ دینی و پرستشی داشت و ضریح و آرامگاهِ خدای صاحبِ معبد به شمار می رفت، در عین حال، به منظورهای نُجومی نیز به کار می رفت و از آنجا کاهنان حرکاتِ ستارگان را، که به عقیدة ایشان از همه چیزِ زندگی خبر می داده، مشاهده و رصد می کردند. «زیگوراتِ» بزرگ بورسیپا به نام «طبقاتِ هفت فَلَک» نامیده می شد، و هر طبقه به یکی از سیاراتی که بابِلیان می شناختند اختصاص داشت و آن را به رنگِ خاصی رنگ کرده بودند. طبقة تحتانی به رنگ سیاه زُحَل بود؛ طبقة بالای آن، به نمایندگی از زُهره، رنگِ سفید داشت؛ طبقة بالاتر، ارغوانی رنگ، مخصوصِ مشتری بود؛ طبقة چهارم، کبود رنگ، به عطارد اختصاص داشت؛ طبقة پنجم، با رنگ سرخ، نمایندة مریخ بود؛ طبقة ششم، به رنگ نقره، و طبقة هفتم، به رنگ طلا، به ترتیب نمایندة ماه و خورشید بودند. این افلاک و ستارگان، چون بترتیب از پایینِ برج شروع می شد، هر کدام نمایندة یکی از روزهای متوالی هفته بود.در ساختمانهای بابِل، تا آنجا که اطلاع داریم، ذوقِ هنری به کار نمی رفت، و خطِ مستقیم و ضخامتِ بَنا، اساسِ ساختمانی را تشکیل می داد. گاه گاه، در میان ویرانه ها، آثارِ قوس یا سقفِ گنبدیی دیده می شود که از سومریان به بابِل رسیده، و غیرماهرانه، بی آنکه بدانند سرنوشتِ این طاقها و قوسها چه خواهد بود، از آنها در بَناهای خود استفاده می کردند. تنها تزیینی که در خارج و داخل خانه می کردند استفاده از آجرهای لَعابدار به رنگهای زرد و آبی و سفید و سرخ بود، که گاهی از آنها، بر روی دیوار، نقشِ جانور یا گیاهی را بیرون می آوردند. استعمالِ آجرِ لعابدار، تنها به منظورِ زیبایی نبود، بلکه به این ترتیب می خواستند ساختمانها را از گَزَندِ آفتاب و باران نگاه دارند؛ این هنر در قِدمَت به زمانِ نَرَمسین می رسد و در بین النهرین، تا آنگاه که به دست مسلمانان گشوده شد، باقی بود. به همین جهت است که ساختنِ کاشی و سُفالِ لَعابی به صورتِ هنرِ باستانیِ شخصی و خصوصیِ خاورمیانه درآمده، گو اینکه سُفالهای به دست آمده چندان جلب توجه نمی کند. با وجود کمکی که سفال لعابدار به هنرِ معماری بابِلی کرده، باید گفت که این هنر، سنگین و خالی از ظرافت و زیبایی بود، و خودِ موادی که در ساختمان به کار می رفت سببِ آن می شد که این فن نتواند از درجة متوسط تجاوز کند. کارگران و غلامان، گِلِ رُس را خمیر می کردند و با آن آجر و مَلاط می ساختند. سراسرِ مملکت را معابدی که به این ترتیب ساخته می شد بسرعت فرا گرفت؛ هرگز برای ساختنِ معابد، احتیاج به آن نبود که، مانندِ مصرِ قدیم یا اروپای قرونِ وسطی، قرنها صرفِ وقت شود، ولی این گونه بناها تقریباً به همان سرعتی که برپا می شد فرو می ریخت و ویران می شد؛ پنجاه سال عدم توجه به آن ساختمانها کافی بود که دوباره آنها را به صورت خاک و گِلی که از آن ساخته شده بودند درآورد. خودِ ارزانی آجر، در واقع، سبب آن بود که نقشة ساختمانهای بابِلی بد و نامتناسب از کار درآید؛ با چنین مصالحی بآسانی می شد بناهای عظیم برپا کرد، ولی مراعاتِ زیبایی در آنها امکان نداشت. آجر، با "شکوه و جلال" مناسب نیست، در صورتی که روحِ معماری و مهندسی همان شکوه و جلال است.VIII- علوم بابِلیانبابِلیان مردمی تجارت پیشه بودند؛ به همین جهت امیدِ کامیابی در علم برای ایشان بیش از کامیابی در هنر بود. از بازرگانی، ریاضیات پیدا شد، و علمِ ریاضی، به کمکِ دین، اسبابِ پیدایشِ علمِ نجوم را فراهم آورد. کاهنانِ بین النهرین، با وظایفی که بر عهده داشتند، از قبیل قضاوت، ادارة امورِ مردم، تأمین وسایل مالی کشاورزی و صِناعت، غیبگویی، کارشناسی در مشاهدة ستارگان و اَحشای جانوران، بی آنکه خود آگاه باشند، شالودة علومی را ریختند که بعد ها به دست یونانیان، تا مدتی سبب آن بود که دین را از تختِ پیشوایی و تسلط بر امور جهان فرود آورد.ریاضیدانانِ بابِلی، اساسِ کار خود را تقسیمِ دایره به 360 درجه و تقسیم سال به 360 روز قرار داده بودند. بر روی این، دستگاهِ شمارِ سِتّینی (شصتی) پیدا شد که حساب را بر پایة شصت قرار می داد، و این خود مبنای دستگاهِ شمارِ اِثنی عَشَر (دوازدهی) است که بعدها روی کار آمد و عدد دوازده شالودة شمار شد. برای نمایاندن اعداد، سه رقم بیشتر به کار نمی رفت: یکی رقم نمایندة واحد بود که، تا عدد 9 ، نه بار تکرار می شد؛ دیگر رقم نمایندة ده بود که تا 90 نه بار آن را تکرار می کردند؛ رقم سوم نمایندة 100 بود. امر حساب کردن را با تهیة جدولهایی که علاوه بر ضرب و تقسیم، نصف و ربع و ثلث و مربع و مکعب اعدادِ اساسی در آن ثبت شده بود، آسان کرده بودند. هندسه در نزد آنان به آن حد رسید که می توانستند مساحتِ اشکالِ غیر منظم و پیچیده را اندازه بگیرند. عددی که بابِلیان برای پی (یعنی نسبت محیط دایره به قطر آن) به حساب می آوردند، عدد 3 بود؛ البته این اندازه تقریب، برای ملتِ مُنَجِمی چون بابِلیان، شایسته بنظر نمی رسد.علمِ نجوم، علمِ مُختصِ بابِلیان بود، و در تمامِ عالَمِ قدیم به آن اِشتِهار داشتند. در این مورد نیز باید گفت که سحر و جادو منشأ پیدایش این علم بوده است. بابِلیان از آن جهت در ستارگان مطالعه نمی کردند که نقشه هایی برای خط سیر کاروانها و کشتیها رسم کنند، بلکه بیشتر مطالعات نجومی برای آن بود که از آیندة مردم و سرنوشتِ ایشان آگاه شوند؛ به همین جهت آنان را، پیش از آنکه مُنَجِم بنامیم، باید عالِمِ به علمِ احکامِ نجوم بدانیم. هر ستاره، در نظر آنان، خدایی بود که دست در کار مردم داشت و تدبیرِ امور بی تأثیرِ آن صورت نمی پذیرفت: مشتری مَردوک بود و عطارد نَبو و مریخ نِرگال و خورشید شَمَش؛ ماه سین بود و زُحَل نینیب و زهره عِشتَر. هر حرکتِ ستاره ای دِلالت بر آن داشت که حادثه ای بر زمین پیش آمده، یا پیشامدی در آینده به وقوع خواهد پیوست: مثلا اگر ماه پایین بود، دلالت بر آن می کرد که ملتِ دوری به فرمان پادشاه در خواهد آمد؛ اگر شکلِ هِلال به خود می گرفت، علامت آن بود که پادشاه بر دشمنان خویش پیروز خواهد شد. کوششهایی که به مصرفِ بیرون آوردنِ علمِ آینده و مُغَیَبات از حرکتِ ستارگان به مصرف می رسید، برای بابِلیان عنوانِ شهوت و هوسی را پیدا کرده بود؛ کاهنانِ کارشناس در این مطالب می توانستند از این راه منافعِ سرشاری از شاهان و مردم، هر دو، به چنگ آورند. بعضی از این کاهنان در کارِ خود سخت مطالعه و دقت به خرج می دادند و، با کمالِ اشتیاق و جِد، مُجَلَداتِ کتبِ احکامِ نجوم را که بنا بر روایاتِ مُتَواتِر از دورانِ سلطنتِ سارگُن، شاه اَکَد، بر جای مانده بود، بررسی و موشکافی می کردند. مُنَجِمانِ واقعی از حقه بازانی شکایت داشتند که در کوچه و بازار می گشتند و، در برابر گرفتن پول، طالعِ مردم را می خواندند و چگونگی وضعِ هوای یک سال بعد را، بَرسانِ تقویمهایی که همین روزها میان ما دیده می شود، خبر می دادند – و این اطلاعاتشان مبتنی بر خواندن کُتُبِ احکام نجوم نبود.علمِ نجوم و هیئت، آهسته آهسته، از این رَصَدهای فلکی و نقشه های نجومیی که برای پی بردن به احکامِ نجوم و خبر دادن از غیب، صورت می گرفت به وجود آمد. بابِلیان در 2000 ق م توانستند مُقارِنة غروب و طلوعِ ستارة زهره را با غروب و طلوعِ خورشید ثبت کنند و موضِعِ ستارگانِ مختلف را در آسمان مُعَیَن سازند و خُرده خُرده نقشة آسمان را بردارند. هجومِ کاسیها بر این سرزمین موجبِ آن شد که پیشرفتِ علمی برای مدت هزار سال متوقف بماند. در زمان بختنصر، دوباره به کار برخاستند و کاهنانِ دانشمند، نقشة مَدارِ خورشید و ماه را رسم کردند؛ به اِقتِرانِ این دو و خسوف و کسوف متوجه شدند؛ خطِ سیرِ سیارات را به دست آوردند؛ برای نخستین بار به اختلافِ میان دو نوع ستارة ثابت و سیاره پی بردند.تاریخِِ دو انقلابِ صِیفی و شَتَوی و دو اِعتدالِ ربیعی و خَریفی را مُنَجِمانِ بابِلی تعیین کردند و، با پیروی از روش سومریان، دایرة فلک البروج (یعنی مدار زمین بر گِردِ خورشید) را به برجهای دوازده گانه مُنقَسِم ساختند؛ پس از تقسیم دایره به 360 درجه، درجه را به 60 ثانیه تقسیم کردند؛ زمان را با ساعت آبی و شاخص آفتابی اندازه می گرفتند، و چنانکه به نظر می رسد، نه تنها به تکمیلِ این دو اسباب پرداختند، بلکه اساساً اختراع آنها از مردم بابِل است.سال را به دوازده ماهِ قمری تقسیم می کردند، که شش ماه از آن، هر یک، سی روز داشت و شش ماه دیگر، هر یک، بیست و نه روز؛ چون مجموع روزهای سال به این ترتیب 354 روز می شد، برای هماهنگ ساختن سال با فصول، ماه سیزدهمی بر آن می افزودند. برای آنکه عددِ هفته های ماه با صُوَرِ مختلفِ ماهِ آسمان مطابق درآید، هر ماه را به چهار هفته تقسیم می کردند؛ یک وقت نیز، به جهت آنکه تقویم ساده تری داشته باشند، برای هر ماه پنج هفتة شش روزی قایل شدند، ولی بعدها معلوم شد که صُوَرِ مختلفِ آسمان بیشتر از قراردادهای بشری نافذ است. به همین جهت، تقسیم ماه به همان صورتِ اولِ چهار هفته ای باقی ماند. مدت شبانروز را مثل ما از نصف شب تا نصف شب پس از آن حساب نمی کردند، بلکه از طلوع ماه در یک شب تا طلوع آن در شب بعد محسوب می داشتند؛ شبانروز را به 12 ساعت سی دقیقه ای بخش می کردند؛ به این ترتیب معلوم می شود که دقیقة زمانی بابِلی دارای این خاصیت بوده است که زمانی مساوی چهار برابرِ اندازة اِسمی آن را شامل می شده. اینکه ماهِ خود را به چهار هفته، و صفحة ساعت خود را به دوازده قسمت (به جای بیست و چهار قسمت)، و ساعت را به شصت دقیقه، و دقیقه را به شصت ثانیه تقسیم می کنیم، بیشک از آثار بابِلی است که از آن زمان تا روزگارِ ما بر جای مانده است.تکیه ای که علمِ بابِلی بر دین داشت در جامد و راکد ماندنِ علم پزشکی بیش از علمِ نجوم مؤثر می افتاد. خرافه پرستی مردم، بیش از روشِ اسرار آمیز کاهنان، از پیشرفتِ علم جلو می گرفت. از زمانِ حموربی، فنِ درمان کردن بیماران تا حدی از اختیار کاهنان خارج شده و حرفة خاصی را برای پزشکان ساخته و دستمزد و کیفرِ کارهای پزشکی را قانون معین کرده بود؛ بیماری که پزشک را برای مداوای خود دعوت می کرد، از پیش می دانست که برای فلان مداوا یا عمل جراحی چه اندازه باید حق الزحمه بپردازد؛ و اگر بیمار از طبقة مردمِ فقیر بود، دستمزدِ کمتری، متناسب با حالتِ مالی وی، از او مطالبه می شد. هرگاه پزشک، خطا می کرد، یا کارِ خود را خوب انجام نمی داد، ناچار بایستی تاوانی به بیمار بپردازد؛ حتی در حالتی که خطای فاحشی از پزشک سر می زد، همان گونه که پیش از این گفتیم، انگشتان او را می بریدند تا بلافاصله پس از این کارِ غلط نتواند حرفة خود را ادامه دهد.با وجود آنکه علمِ پزشکی، به این صورت، کاملا از سُلطة دین خارج شده و رنگِ دنیایی به خود گرفته بود، پزشک، در برابر حِرصِ شدیدِ مردم به اینکه تشخیصِ مرض را بر پایة خرافات و اوهام قرار دهند و با سحر و جادو به معالجه بپردازند، در واقع کار مؤثری نمی توانست انجام دهد. جادوگران و غیبگویان بیش از پزشکان مورد توجه مردم بودند؛ در نتیجة همین نفوذ در مردم، راههای درمانِ نامعقولِ فراوانی رواج داشت. به عقیدة ایشان، بیماری(مَرَض) از آن پیش می آمد که، بر اثرِ گناهی که مریض مرتکب شده، شیطان به جسم او در می آید؛ به همین جهت، پایة معالجه بر خواندنِ عَزایِم و اوراد و سحر و جادو قرار داشت. اگر داروهای پزشکی به کار می رفت، برای آن نبود که تنِ بیمار را پاک کند، بلکه برای آن بود که شیطان بترسد و از تن بیمار بیرون رود. دارویی که بیشتر رواج داشت مخلوطی از چیزهایی بود که مایة نفرتِ آدمی باشد، و از روی قصد، چنین چیزها را به عنوانِ دارو انتخاب می کردند، به این فرض که مِعدة بیمار، قویتر از معدة شیطانی است که در تنِ او منزل گزیده است؛ عناصری که برای ساختن این دارو به کار می رفت عبارت بود از گوشتِ خام و گوشت افعی؛ خاک اره ای که با شراب یا روغن آمیخته باشد؛ غذای فاسد شده، گَردِ استخوان، و پیه، که با بول و پلیدی آدمی یا دیگر جانوران مخلوط شده باشد. گاهی، به جای این «معالجة با کثافات»، به بیمار شیر و عسل و کره و گیاهان خوشبو می خوراندند، و قصدشان آن بود که شیطانی را که در تنِ بیمار است تسکین دهند و راضی نگاه دارند. اگر همة معالجات بی نتیجه می ماند، مریض را به سر بازار می بردند تا همسایگان وی بتوانند رِغبت و هوسِ کُهَن و ریشه دارِ خود را به کار اندازند و نسخه های مؤثری که حتماً بیمار را علاج خواهد کرد به او بدهند.شاید هشتصد لوحة پزشکی بابِلی که بر جای مانده و از طب بابِلی سخن می گوید، محتوی تمام آنچه در نزدِ آن قوم معمول بوده نباشد، و به همین جهت حکمی که از این راه می کنیم چندان عادلانه از کار در نیاید. در تاریخ ، ساختن و پرداختنِ کل و مجموعه ،از جزئی که از آن باقی مانده، کارِ خطرناکی است؛ از طرف دیگر، واضح است که تاریخ، جز ساختنِ کلی از جزءِ باقیمانده از آن، چیزِ دیگری نیست. بعید نیست که معالجة با سِحر و جادو برای آن بوده باشد که از تلقین و اِلقا به صورتی عالی استفاده کنند؛ نیز امکانِ این هست که آن ترکیباتِ پلید و مایة کِراهتِ خاطر، از آن به کار رفته باشد که باعثِ استفراغ و قی کردن بیمار شود. نیز شاید بابِلیان، در آن هنگام که می گفتند بیماری(مَرَض) کیفری است که پس از گناه کردنِ مریض برای وی پیش می آید و شیاطین به جنگ با او بر می خیزند، چیز نامعقولتری از ما نگفته باشندکه می گوییم بیماری بر اثر غفلتِ نابخشودنی مریض در امرِ بهداشت، یا عدمِ مراعاتِ پاکیزگی، یا آزمندی و شکمخوارگی وی حادث می شود، که در نتیجة آن، میکروبها بر بدن چیره می شوند و به مبارزة با آن قیام می کنند. خلاصة کلام آنکه، نباید خود را نسبت به نادانی نیاکانِ خویش مطمئن و صاحبِ یقین جلوه دهیم.بابِلیان، پس از کشیدنِ نقشة آسمان، به ترسیمِ نقشة زمین پرداختند. کهنه ترین نقشة جغرافیایی که می شناسیم نقشه ای است که کاهنانِ بابِلی برای شهرها و راهنمای امپراطوری بختنصر ترسیم کرده اند. کسانی که در ویرانه های گاسور (واقع در حدود سیصد و بیست کیلومتری شمال بابِل) مشغولِ کاوش بودند، لوحی گلی به دست آوردند که تاریخ 1600 ق م دارد و، در وسعتِ نزدیکِ شش سانتیمتر مربع، بر روی آن نقشة استان شَط – اَزَله رسم شده؛ در آن نقشه کوهها را با خطوطِ گِرد و آبها را با خطوطِ مورب و رودخانه ها را با خطوط متوازی نمایش داده اند. بر روی آن نام بعضی از شهرها نوشته شده و جهت شمال را در حاشیة آن با علامتی مشخص کرده اند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۴۰ هنرمندان علوم بابِلیان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.