EPISODE · Aug 10, 2020 · 32 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۴۱ فیلسوفان - سنگ گور
from تاریخ تمدن
فیلسوفانیک ملت با روحِ رِواقی متولد می شود، و با روح اپیکوری از دنیا می رود. همان گونه که یک ضرب المثل قدیمی می گوید، بر گهواره اش مذهب ایستاده است، و فلسفه آن ملت را به گور می خواباند. در آغازِ همة فرهنگها و تمدنها ایمانی استوار ،موجود است که سختیِ طبیعتِ امور را می پوشاند و آنها را نَرم جلوه گر می سازد و به آدمی نیرو و شجاعت می دهد، که آلام را تحمل کند و در مقابل دشواریها بردبار باشد؛ در هر گامی، خدایان در کنارِ مردم قرار دارند. و تا آن هنگام که هلاک نشده اند از هلاکِ ایشان جلو می گیرند. حتی در هنگام مرگ نیز ایمانِ قوی سببِ این اعتماد می شود که گناهان باعثِ خشمِ خدایان شده است و خدایان، با فرستادنِ مرگ، انتقام می کِشند؛ شروری که به مردم می رسد، به جای آنکه ایمانشان را بگیرد، سبب استوارتر شدن آن در دلهای ایشان می شود. چون پیروزی فراهم شود و مردم، بر اثرِ درنگ کردنِ زیاد در امن و صلح، جنگ را فراموش کنند، ثروت فراوان می شود؛ اگر در تودة مردم چنین نباشد، در طبقاتِ بالای اجتماع، حیات و پرورشِ جسم جایگزینِ حیاتِ حواس و عقل می گردد، و تن آسانی و خوشگذرانی جای تحمل و رنج و زحمت را می گیرد. عِلم مایة ضعیف شدنِ روحِ دینی می شود، در عین حال، تفکر و آسایشِ خاطر از نیروی مردانگی و بردباری در برابرِ سختیها می کاهد. بالاخره کار به آنجا می کشد که مردم دربارة خدایانِ خود دچارِ شک می شوند و در عزای فاجعة معرفت می نشینند و به هر لذتِ در دسترسِ زودگذری رو می کنند تا از سرنوشتِ بدِ خود در پناه باشند. این ملتها در آغازِ کارِ خود همچون اَخیلِس، و در پایانِ کار همچون اِپیکوروس زندگی می کنند؛ بعد از داوود نوبت ایوب است و بعد از ایوب سفرِ جامعه می آید.چون آگاهی ما از طرزِ تفکرِ مردمِ بابِل، بیشتر مربوط به روزگارِ شاهانِ اخیرِ آن سرزمین است، طبیعتاً، در این طرز تفکر، حکمتِ خستگی آمیزِ برآمده از دهانِ فیلسوفانِ خسته ای دیده می شود که در خوشیها، مانندِ مردمِ امروزِ انگلستان، شرکت می جسته اند. مثلاً در یکی از الواح، شخصی به نام بَلطا – آتروا از این شکایت دارد که بیش از همة مردم به فرمانِ خدایان گردن نهاده، و با وجود این، انواعِ بلا بر وی نازل شده: پدرش مرده و به مادرش زیان رسیده و بازماندة مختصر مالی که داشته، در راه به دستِ دزدان افتاده است. دوستانِ این مرد، بَرسانِ ایوب، به وی پاسخ می دهند که آنچه بلا بر سر وی فرو ریخته کیفر گناهانی است که از وی سر زده و خود بر آنها آگاه نیست، و شاید جزای آن باشد که، با طولانی شدن دوران خوشی و آسایش، کبر و غروری بر وی دست داده، و این بزرگترین عاملی است که خشم و حسد خدایان را برمی انگیزد. به وی خاطرنشان می کنند که شر نیز، خود، خیری است که نقابی بر آن افکنده شده، و جزئی از نقشة کلی الاهی است، که انسان با نظر تنگی به آن می نگرد و از مجموعِ نقشه غافل می ماند. به او می گویند که اگر ایمان و شجاعتِ خود را محکم نگاه دارد، در پایانِ کار، پاداشِ خود را خواهد دید؛ بَلطا – آتروا خدایان را به یاری می طلبد، و در اینجا لوح به صورت ناگهانی پایان می پذیرد.قصیدة دیگری که در میانِ بقایای مجموعة ادبیاتِ بابِلیِ" آشوربانی پال" به دست آمده، این مسئله را دربارة شخصِ "تابی – اوتول – اِنلیل"، که به نظر می رسد فرمانروای نیپور بوده، به صورت دقیقتری بیان می کند. وی دربارة گرفتاریهای خود چنین می گوید: [چشمانِ من تاریک است و گویی با] قفلی [آنها را بسته اند]؛ [گوشهای من] مانند گوش مردِ کری [بسته است]. شاهی بودم و به صورتِ غلامی درآمدم؛ دوستانِ [من] همچون دیوانه ای به من می نگرند. به یاری من بشتاب تا از این گودالی که [برای من] حفر شده رهایی یابم! ... به هنگامِ روز؛ آههای ژرف، و به هنگامِ شب زاری؛ سراسرِ ماه – فریاد؛ سراسرِ سال – بدبختی ... پس از آن می گوید که چه اندازه مردِ پرهیزگاری بوده، و شایسته چنان بوده است که آخرین کسی در جهان باشد که به چنین سرنوشتِ بیرحمانه ای گرفتار شود: تو گویی من همیشه سهم خدا را کنار نگذاشته ام، و سرِ سفره به درگاهِ الاهه از دعا فروگذاری کرده ام، تو گویی من کسی بوده ام که پیوسته تَضَرُع و دعا بر زبانم جاری نبوده! ... من به شهر خود آموختم که نام خدا را حفظ کند؛ و ملتِ خود را عادت دادم که به نام الاهه احترام گذارد ... فکر می کردم که خدا را این کارها پسندیده می آید. چون با همة این پیروی از ظواهرِ تقوا، دچارِ بیماری می شود، در اندیشة آن می افتد که سر در آوردن از کار خدایان غیرممکن است، و در فکرِ تقلبات و بی ثباتی کارهای بشری فرو می رود. پس کیست که ارادة خدایان را در آسمانها دریابد؟ نقشة پر از اسرارِ خدا را چه کسی می تواند فهم کند؟ ... آن که دیروز زنده بود امروز مرده است؛ در یک آن، در اندوه غوطه می خورد؛ به یک چشم به هم زدن خرد می شود. یک لحظه او آواز می خواند و بازی می کند؛ و در یک چشم به هم زدن مانند سوگواری به زاری می افتد ... هم و غم چون شبکه ای مرا در خود پیچیده است. چشمهای من باز است، ولی چیزی نمی بیند؛ گوشهای من باز است، ولی چیزی نمی شنود ... پلیدیها بر عورت من فرو ریخته، و بر غده های درون شکم من حمله آورده ... با نزدیک شدن مرگ همة جسم من به تاریکی فرو می رود ... تمام روز، تعقیب کننده در پی من است: و شب هنگام، لحظه ای برای من باقی نمی گذارد تا نفس بکشم ... اعضای من از هم گسیخته شده، و به آهنگِ یکدیگر حرکت نمی کند. شب، مانند گاو، در میان کثافات خود به سر می برم؛ و مانندِ گوسفند با پلیدیِ خود آمیخته می شوم ... آنگاه مانند ایوب دوباره کاری می کند که نمایندة ایمان اوست: ولی من می دانم که روزی اشکهای من خواهد خشکید، روزی که لطفِ ارواحِ نگاهدارنده ،دستِ مرا خواهد گرفت و در آن روز خدایان نسبت به من مهربان خواهند بود.کار به خوشی و سعادت پایان می پذیرد، و روحِ پاکی ظاهر می شود و همة آلامِ "تابی" را شفا می بخشد؛ گردبادِ نیرومندی همة شیاطینِ بیماری را از قالبِ تنِ او بیرون می راند. آنگاه وی تسبیح مَردوک می گوید و قربانیهای گرانبها تقدیم می کند و از همة مردم می خواهد که از رحمت خدایان نومید نشوند.همان گونه که میانِ این نوشته و کتابِ ایوب بیش از گامی فاصله نیست، همان گونه هم در ادبیات متأخر بابِلی آثاری وجود دارد که بدونِ شک عنوانِ سابقه برای سفرِ جامعه دارد. در حماسة گیلگَمِش ، الاهه ای به نام سَبیتو به آن پهلوان اندرز می دهد که از اشتیاق به زندگیِ پس از مرگ دست بردارد و بر این زمین که زندگی می کند بخورد و بیاشامد و از لذایذ بهره مند شود:ای گیلگَمِش ، چرا به هر سو دوانی؟ به آن زندگی که در جستجوی آنی هرگز نخواهی رسید. خدایان در آن هنگام که آدمیزاد را آفریدند مرگ را برای وی مقدر کردند؛ و زندگی را در دست خود محفوظ نگاه داشتند. تو ای گیلگَمِش ، شکمِ خود را پر کن؛ شب و روز خوش باش؛ شب و روز شاد و خرسند باش! جامة خود را پاکیزه نگاه دار، سرت را بشوی، و خودت را با آب شستشو کن! دربند آن صغیری باش که دست ترا به دست می گیرد؛ و از زنی که او را به سینه می چسبانی بهره برگیردر لوح دیگر به نغمة جانگدازتری برمی خوریم که پایان کار آن به ِالحاد و کفر گفتن می کشد. گوبارو، که در واقع" آلکی بیادِس" بابِلی است، از کسی بزرگتر از خود سؤالاتی می کند که سراسر آمیخته به شک است:ای مرد بسیار حکیم، ای دارندة هوش و درایت، از ته دل ناله کن! قلب خدا به اندازة پاره های درونی آسمانها دور است. حکمت دشوار است، و انسانها آن را نمی توانند دریابند. و آن مردِ سالخورده، بَرسانِ عاموس و اشعیا، با بدبینی چنین به وی پاسخ می دهد: دوست من، دقت کن و فکر مرا درست دریاب. انسانها از کار مردی که در آدمکشی مهارت دارد تمجید می کنند. مردِ فقیری را که هیچ گناهی نکرده تحقیر می کنند. مردِ تباهکاری را که زشت ترین گناهان را مرتکب شده تبرئه می کنند. مردِ دادگری را که در پیِ یافتنِ ارادة خداست می رانند. می گذارند که توانا خوراک ناتوانی را بگیرد؛ اقویا را تقویت می کنند؛ مردِ ضعیف را هلاک می کنند، و مردِ ثروتمند وی را طرد می کند.این شخص به گوبارو اندرز می دهد که ارادة خدایان را اجرا کند، ولی گوبارو نمی خواهد دیگر با خدایان یا کاهنان، که پیوسته طرف ثروتهای هنگفت را می گیرند، کاری داشته باشد:آنان پیوسته جز دروغ چیزی به من تحویل نداده اند. با کلماتِ عالی چیزهایی می گویند که به سودِ مردِ توانگر است. اگر ثروت او کم شده باشد، به کمک وی برمی خیزند. مانند دزدی با آدمِ ناتوان، بدرفتاری می کنند، در یک چشم به هم زدن او را هلاک می کنند، و مانند شعله ای خاموش می سازند.نباید با مشاهدة این نمونه ها در مورد این طرز تفکر مردم بابِل مبالغه کنیم؛ آنچه در آن شک نیست این است که تودة مردم، با میل و رغبت، به سخنان کاهنان گوش می دادند؛ و برای به دست آوردنِ خرسندی خدایان در معابد حضور می یافتند. آنچه در حقیقت مایة شگفتی می شود این است که آن مردم چگونه مدت درازی به دینی که بسیار کم مایة تَسَلی آنان بوده است پابند و وفادار ماندند. کاهنان می گفتند جز از راه وحی و الهامِ آسمانی هیچ چیز را نمی توان شناخت، و این وحی تنها به میانجیگری کاهنان به زمین می رسد. فصلِ آخر آن وحی ،حکایت از این دارد که روحِ شخصِ مرده، خواه نیکوکار باشد خواه بدکار، به آرالو، یعنی دوزخ، پایین می رود، و ابدالدهر در تاریکی و عذاب جاودانی می ماند. چون وضع به این قرار بوده، آیا مایة شگفتی است که در آن زمان که بختنصر صاحب همه چیز – که هیچ چیز را درک نمی کرده و از همه چیز بیم داشته – کارش به دیوانگی کشید، مردم بابِل به عیش و عشرت پرداخته باشند؟X- سنگ گورمطابق اخبار و کتاب دانیال، که هیچ سندِ معروف و موثقی آن را تأیید نمی کند، بختنصر، پس از آنکه زمان درازی سلطنت کرد – و پیوسته پیروزی و پیشرفت نصیب وی بود – و پس از آنکه پایتخت خود را با ساختن خیابانها و میدانها زیبا کرد و پنجاه و چهار معبد برای خدایان ساخت، دچار حملة جنون شد: خود را جانوری می پنداشت و بر روی چهار دست و پا راه می رفت و علف می چرید. مدت چهار سال نام او از تاریخ و گزارشهای بابِلی پنهان شد، و پس از آن دوباره در مدت کوتاهی نام وی آشکار گشت و در سال 562 ق م چشم از این دنیا فرو بست.هنوز سی سال از مرگ وی نگذشته بود که امپراطوری وی پاره پاره شد. نِبونیدوس، که مدت هفده سال صاحب تخت و تاج بابِل بوده، باستانشناسی را بر سلطنت ترجیح می داد و، در آن هنگام که اساس مملکت وی در حال پاشیده شدن بود، تمام همت خود را به کندن و کاویدن آثار باستانی سومری مصروف می داشت. در کار قشون بی نظمی پدیدار شد، و مردانِ کارِ کشور و وطندوستی را فراموش کردند و به کارهای بزرگ بین المللی اشتغال ورزیدند؛ مردم نیز، که جز بازرگانی و خوشگذرانی کاری نداشتند، یکباره هنرِ جنگ را از یاد بردند و نسبت به آن بیگانه شدند. کاهنان خرده خرده قدرتِ پادشاهان را غصب کردند و خزانه های خود را از مالهای فراوانی انباشتند که دولتهای بیگانه را برای هجوم به کشور و به گشودنِ آن تحریص می کرد. در آن هنگام که کوروش و قشون منظم او به دروازه های بابِل رسید، مردمِ ضدِروحانی این شهر، با خرسندی، دروازه ها را به روی او گشودند و استیلای روشنی بخش او را با جان و دل پذیره شدند. مدت دو قرن ایرانیان بر بابِل حکومت کردند؛ در این مدت، بابِل همچون استانی از بزرگترین امپراطوری شناخته شدة جهان تا آن روز به شمار می رفت. پس از آن نوبت اسکندرِ خروشان رسید که، بی مقاومتی، این شهر را گشود، و آن اندازه در کاخِ بختنصر شراب نوشید تا جان از بدنش در رفت.تمدنِ بابِلی برای بشریت، آن ثمربخشیِ تمدنِ مصری، یا تنوع و عمقِ تمدن هندی، یا دقت و پختگیِ تمدن چینی را نداشت؛ با وجود این، باید گفت که همین بابِل داستانهای فریبندة زیبایی را به یادگار گذاشته که با میانجیگریِ مهارت و ذوقِ ادبیِ یهودیان، هم اکنون، پاره ای از داستانهای دینیِ اروپا را تشکیل می دهد؛ نیز از همین بابِل، یونانیانِ جهانگرد، بیش از مصر، اصولِ ریاضیات و نجوم و پزشکی و صرف و نحو و فقه اللُغَه و باستانشناسی و تاریخ و فلسفه را به کشور – شهرهای خود انتقال دادند، و همین میراث است که از آنجاها به روم و از روم به ما رسیده است. نامهایی که یونانیان برای فلزات و صُوَرِ فلکی و سنگ و اندازه و آلات موسیقی و بسیاری از داروها گذاشته اند، یا ترجمة اسامی بابِلی است یا گاهی همان کلمة بابِلی است که با حروف یونانی نوشته شده. همان گونه که معماری یونان، از لحاظ صورت و ترکیب بنا، از مصر و کْرِت الهام گرفته، «زیگوراتهای» بابِلی نیز الهامبخش مُناره های مساجد اسلامی و مناره ها و بُرجهای ناقوسِ قرونِ وسطی و اُسلوبِ معماری «عقب رفتة» معاصر امریکا بوده است. قوانین حموربی برای اجتماعات قدیم حکم میراثی را داشته که از هدیة کشورداری و بِسامان داشتنِ اجتماع، که از رومیان به عالمِ جدید رسیده، کمتر نبوده است. تمدن و فرهنگِ بین النهرین و بابِل، به میانجیگری یک سلسلة طولانی از حوادث تاریخی مهم، از گاهوارة خود جابه جا شد و به صورتِ جزئی از میراثِ فرهنگیِ بشریت درآمد: آشوریان بابِل را گشودند و میراثِ فرهنگی این شهرِ کُهَن را تصاحب کردند و آن را در اطراف و اَکنافِ امپراطوری وسیع خویش انتشار دادند؛ در آن مدتِ دراز که یهودیان به اسیری در بابِل به سر می بردند، زندگی و افکارِ بابِلی در آنان سخت تأثیر کرد، و آنان تأثرات خود را به جاهای دیگر جهان منتقل ساختند؛ تسلطِ ایرانیان و یونانیان بر بابِل سبب آن شد که تمامِ راههای بازرگانی و ارتباطی میان این شهر و شهرهای تازه تأسیس شده در لونیا و آسیای صغیر و یونان، با کمال آزادی، پرآمد و شد شود، و هرچه بیشتر فرهنگ و تمدنِ بابِلی به خارج سرزمین بابِل انتقال پیدا کند. در پایانِ کار هیچ چیز گم نمی شود، بلکه اثرِ هر حادثة خوب یا بدی تا ابدالدهر باقی می ماند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۴۱ فیلسوفان - سنگ گور
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.