EPISODE · Aug 14, 2020 · 44 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۴۵ هنر آشوری پایان کار آشور
from تاریخ تمدن
هنر آشوریآشور، در پایان کار، از لحاظ هنر به پایة معلم خود، بابل، رسید، و در ساختن نقش برجسته بر آن پیشی گرفت. ثروت فراوانی که چون سیل به طرف آشور و کالَخ و نینوا سرازیر می شد، هنرمندان و صنعتگران آشوری را تشویق می کرد تا برای اَشراف و زنانِ اَشراف، برای شاهان و کاخهای شاهی، برای کاهنان و معابد، جواهرات و زینت آلات گوناگون بسازند؛ فلزات را ذوب کنند و، چنانکه اثر آن بر روی درهای بزرگِ بَلاوات دیده می شود، در شکلِ ساختن و تزیینِ ساخته های فلزی ماهر شوند؛ در ساختنِ اثاث خانه با چوبهای قیمتی، و نشاندنِ سیم و زر و مفرغ و سنگهای گرانبها در آنها، پیشرفتِ قابل ملاحظه ای پیدا کنند. کوزه گری در میان آن قوم ترقی چندانی نداشت؛ اسبابهای موسیقی را، مثل بسیاری چیزهای دیگر، از بابل برای خود تهیه می کردند؛ ولی نقاشی با رنگِ آمیخته با سفیدة تخم مر غ، که روی آن را لَعابِ شفافی می دادند، در واقع یکی از مختصاتِ هنرِ آشوری به شمار می رفت، و چون این صنعت از آشور به پارس انتقال یافت در آنجا به سرحد کمال رسید. نقاشی در آشور، مانند سایر کشورهای خاوری، عنوانِ هنرِ فرعی داشت و در واقع بسته به هنرهای دیگر بود.در روزگار شکوه سارگُن دوم، سِناخِریب، اِسَرحدون، آشوربانی پال، و بر اثر حمایت و تشویق این شاهان، شاهکارهایی از نقش برجسته پیدا شد که هم اکنون در موزة بریتانیا نگاهداری می شود. بهترین نمونه، در آن میانه، اثری است که تاریخِ آن به زمان آشورنصیرپالِ دوم می رسد، و آن قطعه سنگ مرمری است که نقش برجستة آن مَردوک، خدای نیکی، را در حالتی نشان می دهد که تیامات، خدای شر و بی نظمی و پریشانی، را از پای درمی آورد. با وجود این، باید گفت که صورتهای بشری در نقشهای آشوری همه جا بد و خشن و متشابه با یکدیگر است؛ گویی نمونة کاملی وجود داشته و همه ناچار بوده اند که نقشهای خود را بَر گِرده آن بسازند. در آن نقشها سرها به یک شکلِ بزرگ، و سبیلها به یک اندازه، و شکلها به یک صورتِ درشت، و گردنها بَرسان یکدیگر در شانه های مشابهی فرو رفته است. حتی خدایان نیز، با کمی تغییر، همین شکل عمومی آشوری را دارند. گاهگاهی در میان نقشها، صورتی دیده می شود که جاندار است؛ از آن قبیل است تختة مرمرِ نقشداری که عبادتِ ارواح را در برابرِ درختِ خرمای هندی نشان می دهد، و لوحة سنگِ آهکی دیگری که شَمشی- اَدادِ هفتم را نشان می دهد و در ضمنِ کاوشهای کالَخ به دست آمده است. آنچه در میان نقش برجسته های آشوری حس تحسین بینندگان را برمی انگیزد نقشهای جانوران است؛ شک نیست که هیچ مجسمه سازی، قدیم و جدید، نتوانسته است، در مورد ساختن نقش جانوران، به اندازة هنرمندان قدیم آشور موفقیت پیدا کند. در نقشها، به صورت یکنواختی، صحنة جنگ و شکار تکرار می شود، ولی چشم هرگز از دیدن نیرومندی و قوت حرکات و استقامت خطوط خسته نمی شود. گویی هنرمند، که از ساختن صورت واقعی و شخصی کارفرمایان خود ممنوع بوده، همة هنرمندی و نبوغ خود را در مجسم ساختنِ صورت حیوانات به کار انداخته است. در نقشهایی که برای ما باقی مانده، صورتِ همه گونه جانور، از شیر، اسب، خر، بز، سگ، گوزن، پرندگان، و ملخها به نظر می رسد، و همة آنها در حالتهایی جز حالت سکون مجسم شده اند؛ گاهی صورت جانوری در حال جان کندن نقش شده، ولی در این حالت نیز آن جانور نقشِ مرکز و قسمتِ جاندارِ هنرِ اصلی سازندة آن را نمایش می دهد. از میان نقش برجسته های موجود، که عنوان شاهکار هنری دارند، باید از قطعه های ذیل نام برده شود: اسب شاهانة سارگُن دوم در نقش خُرساباد؛ ماده شیر زخم خوردة کاخ سِناخِریب در نینوا؛ شیر نر در حال احتضار، نقش شده بر سنگ مرمر، که از کاخ آشوربانی پال به دست آمده؛ منظره های شکار آشورنصیرپال دوم و آشوربانی پال؛ ماده شیر دراز کشیده؛ شیر نر از دام گریخته؛ و قطعه ای که بر آن نقش دو شیر نر و ماده ای است که در سایة درختی آرمیده اند. این نکته را باید در نظر داشت که تجسمِ طبیعت، در نقش برجسته های آشوری، اُسلوبِ تَصَنُعی و ناپخته دارد؛ صورتهای سنگین و غیرظریف و خطوطِ محیطی ضخیم است، و در سِتَبری عضلات مبالغه شده؛ هیچ کوششی برای ملاحظة نکات مربوط به مَناظر و مَرایا به کار نرفته است، جز اینکه اشیاء دور را در نیمة بالای نقش، و با همان بزرگی اشیای نزدیک که در پایین نقش قرار داده می شد، ترسیم کنند. ولی هنر رفته رفته پیش می رفت و مجسمه سازان زمان سِناخِریب توانستند این نقایص را از میان بردارند و واقعبینی را در نقشها مراعات کنند و صیقل و پرداخت را کاملتر سازند و، از همه بالاتر، حرکت و جانداری را مجسم سازند؛ در مورد حیوانات، نشان دادن این حرکت و جانداری چنان بود که تا به امروز هم کسی نتوانسته است از این حد تجاوز کند. ساختن نقش برجسته، برای آشوریان، همان منزلت پیکرتراشی برای یونانیان، یا نقاشی رنگ و روغنی برای هنرمندان ایتالیای دورة رستاخیز علم و هنر را داشت؛ به این معنی که تنها هنر محبوب و مورد پسند آنان بود، که کمال مطلوب ملی آنان را در شکل وصفات مجسم می ساخت.دربارة مجسمة سازی آشوری سخن فراوانی نمی توان گفت؛ چنان به نظر می رسد که مجسمه سازان نینوا و کالَخ ساختن نقش برجسته را بر تراشیدن پیکرِ تمام ترجیح می داده اند؛ از خرابه های آشور مقدار بسیار کمی مجمسه های کامل برجای مانده و به دست ما رسیده، و آنچه که هست نیز ارزش چندانی ندارد. مجسمه های جانوران، پُر از نیرو و شکوه تراشیده شده، و تو گویی چنان است که جانور، از نیروی بدنی گذشته، خود را از لحاظ اخلاقی نیز برتر از انسان می پندارد؛ از این قبیل است دو مجسمة گاو نری که به عنوان پاسبانی در کنار دروازة خُرساباد قرار داشته است؛ ولی مجسمه های انسانها و خدایان، خشن و سنگین و ابتدایی است، گرچه تزییناتی دارد، تفاوتهای فردی با یکدیگر ندارد، و با آنکه حالت ایستاده را نشان می دهد، مُرده به نظر می رسد. استثنایی که می توان کرد مجسمة بزرگ آشور نصیرپال است، که اینک در موزة بریتانیا نگاهداری می شود؛ بیننده، از میان خطهای سنگین آن، در سراپای این مجسمه، شاهی را مجسم می بیند: چوگان شاهی را محکم به دست گرفته؛ لبهای ستبر وی از ارادة نیرومندی حکایت می کند؛ چشمان بیرحم و بیدار دارد؛ گردنِ کوتاهِ مانندِ گردنِ گاوِ آن حاکی از شر و بدبختی و بلایی است که صاحب مجسمه بر سر دشمنان و کسانی که در کار مالیات تزویر می کنند فرو خواهد ریخت؛ دو پای عظیم الجثة وی تمام سنگینی جثة او را بر روی جهان مجسم می سازد.البته نباید دربارة این مجسمه سازی آشوری حکم سختی بدهیم و از اندازه درگذریم؛ بسیار مُحتمِل است که آشوریان عضلات گِرِهدار و پیچیده و گردنهای کوتاه را دوست می داشته اند، و اگر ما را با لاغری اندام زنانه می دیدند، یا نرمی و ظرافتِ شهوت انگیزِ مجسمة هِرمِس، کارِ "پْراکسی تِلِس"، و مجسمة آپولون "بِل وِدِره" به نظرشان می رسید، آنها را سخت تحقیر و اِستهزا می کردند. معماری آشوری را نمی توان درست تشخیص داد و ارزش آن را معین کرد، زیرا آنچه باقی مانده از شن و خاکی که آنها را احاطه کرده بلندتر نیست، و از آن چیزی به دست نمی آید؛ تنها همچون قلابی است که باستانشناسانِ شجاع به آن آویخته اند و، با دستگیری خیال، اشکال آن بناهای باستانی را «از پیشِ خود می سازند». مردم آشور، مانند بابلیان قدیم و آمریکاییان امروز، دربند زیبایی ساختمانهای خویش نبودند، بلکه خواستارِ عظمت و ضخامت بودند و آن را در ضخامت و حجمِ اَشکال می جستند. آشوریان در ساختمانِ بناهای خود از سنتهای سرزمین بین النهرین پیروی می کردند؛ یعنی مادة اساسی ساختمان آجر بود، ولی از خود؛ چیزی بر این آجر می افزودند و، در روکارِ ساختمان، سنگ را زیاد به کار می بردند. مردم آشور ساختن قوس و سقف گنبدی را از جنوب به میراث بردند و آن را تکمیل کردند، و درکار ستونسازی تجربه هایی داشتند که مقدمة پیدایش ستونهای به شکلِ زن، و سرستونهای مارپیچی شکلِ «یونی» ساختمانهای پارسی و یونانی به شمار می رود. کاخهای خود را بر روی زمینهای وسیع بنا می کردند، و حکیمانه بناها را از دو یا سه طبقه بیشتر نمی ساختند. معمولا نقشة ساختمان چنان بود که یک رشته اطاقها و تالارها در اطرافِ حیاطِ خاموش و سایه داری ساخته می شد. در مدخل کاخهای شاهی مجسمه های سنگیِ جانورانِ عظیم الجثه را به عنوان پاسبانی قرار می دادند؛ تالار ورودی را با نقش برجسته های تاریخی و مجسمه های کوچک مزین می ساختند؛ کف تالارها را با تخته های مرمر فرش می کردند، به دیوارها فرشینه های گرانبها و زربفت می آویختند، یا آنها را با تخته هایی از چوبهای کمیاب منبت کاری شده می پوشاندند؛ سقفها را با تیرهای بزرگ و محکم می ساختند، که گاهی بر آنها ورقه های سیم و زر می کشیدند؛ و زیر آن را با ترسیم مناظر طبیعی می آراستند.شش پادشاهِ جنگاور و نیرومندِ آشور بزرگترین سازندگانِ آن سرزمین نیز بوده اند. "تیگلَت- پیلِسِرِ اول" معابد آشور را از نو با سنگ ساخت و دربارة یکی از آنها گفته شده است که: «داخل آن را مانند گنبد آسمان درخشان ساخته، و دیوارهای آن را با شکوهِ ستارگانی که طالع می شوند آراسته، و به آن روشنی و شکوه بخشیده است.» شاهانِ پس از وی، نسبت به معابد بسیار بخشنده بودند، ولی، مانند سلیمان، بیشتر به آراستن کاخهای خود می پرداختند. آشور نصیرپال دوم، در کالَخ، قصر بزرگی از آجر با نمای سنگی ساخت و آن را با نقش برجسته هایی حاکی از ستایش تقوا و جنگاوری آراست. رَسّام، در نزدیکی همین محل در بَلاوات، ویرانه های بنای دیگری را اکتشاف کرده و در آن دو درِ بزرگِ مفرغی بسیار خوش ساخت به دست آورده است. سارگُن دوم با ساختن کاخ بزرگی در "دور شَروکین" (یعنی کاخ سارگُن)، در نزدیکی خُرساباد کنونی، نام خود را به یادگار گذاشت. در دو طرف مدخل این کاخ مجسمه های گاوهای بالداری قرار داشت؛ دیوارهای آن را نقش برجسته ها و آجرهای لعابدارِ براقی پوشانده بود؛ تالارهای آن را مبلها و اثاثة خوش ساخت و مجسمه های باشکوه زینت می داد. هرگاه که این شاه در جنگی پیروز می شد اسیران را به کار کردن در این کاخ بزرگ می گماشت؛ و مرمر و لاجورد و مفرغ و سیم و زر بیشتری در آراستن و پیراستن آن صرف می کرد. دراطراف آن کاخ چندین معبد ساخت و در پشت آن برج هفت طبقه ای(زیگورات) تقدیم خدا کرد، که بالای آن را با سیم و زر پوشانده بودند. سِناخِریب در نینوا یک کاخ سلطنتی به نام «بی مانند» بنا نهاد که از حیث بزرگی بر همة کاخهای باستانی فزونی داشت؛ فلزات و چوبها و سنگهای گرانبهایی که دیوارها و کف آن را می پوشاند به آن رونق خاصی داده بود، و درخشندگی سفالهای لعابدار آن با روشنی روز و شب دم از همچشمی می زد؛ فلزکاران برای این کاخ مجسمه های بزرگ شیر و گاو مسی ریختند؛ مجسمه سازان گاوهای بالداری از مرمر و سنگ آهکی برای آن تراشیدند و نغمه ها و سرودهای روستایی را بر دیوارهای آن نقش کردند. اِسَرحدون شهر نینوا را وسعت داد و آثار خراب شدة آن را آباد کرد؛ آنچه ساخت، در شکوه و زینت و تجمل و فراوانیِ اثاثِ گرانبها، بر پیشینیان سبقت گرفت؛ از دوازده شهر، هرچه را از کارگر و مواد ساختمان احتیاج داشت برای او می آوردند؛ در آن هنگام که در مصر اقامت داشت افکار و طرحهای تازه ای برای ساختنِ ستونها و نقشها پیدا کرد و آنها را در ساختنِ کاخهای خود، معمول داشت؛ چون کارِ ساختنِ ستونها و نقشها به پایان رسید، همة آنها را با غنایمی که از جهانِ خاورِ نزدیک به چنگ آورده و طرحها و نقشه هایی که در آنجاها دیده بود مزین ساخت.بدترین چیزی که در توصیفِ معماری آشوری می توان گفت این است که کاخِ اِسَرحدون، پس از آنکه مدت شصت سال از بنای آن گذشت، ویران شد. آشوربانی پال، خود، برای ما حکایت می کند که چگونه دوباره آن را ساخته است. در آن هنگام که آدمی نوشتة مربوط به آن را می خواند، چنان می نماید که فاصلة قرنها از میان برمی خیزد و خواننده به درون دل آن شاه راه می یابد و اسرار ضمیر او را می خواند:در آن زمان حرمخانة آرامشگاهِ آن کاخ ... که سِناخِریب، جد من، برای سکونتِ شاهانة خود ساخته و آن همه خوشی و سُرور بر آن گذشته بود، ویرانه شده و دیوارهای آن فرو ریخته بود. من، آشوربانی پال، شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور ... از آن جهت که در آن حرم بزرگ شده، و آشور و سین و شَمَش و رَمَن و بِل و نابو و عِشتَر ... و نینیب و نِرگال و نوسکو مرا به عنوان ولیعهد در آن حفظ کرده و در پناه حمایت خویش نگاه داشته بودند، ... و پیوسته در آن جا خبرهای خوشی را از پیروزی بر دشمنان به گوش من می رسانیدند، و به سبب آنکه خوابهایی که شب هنگام در آن کاخ بر بستر خویش می دیدم مایة مسرت و اندیشه های صبحگاهی روشن من بود ... ویرانه های آن را فرو ریختم و، برای بزرگ کردنِ قصر، همة آن را روی هم کوفتم. بنایی ساختم که ساخت آن پنجاه "تیب کی" بود. پشته ای بر روی زمین ساختم، ولی در برابر زیارتگاههای پروردگارانِ خود، خدایانِ عِظام، برخود ترسیدم و این بنا را چندان بلند برنیفراشتم. در ماهِ نیک و در روزِ شایسته ای، شالوده های کاخ را بر روی آن پشته ریختم و به آجر ریختن فرمان دادم. بر زیر زمینها و دیوارهای گِلی آن شراب کُنجَد و شرابِ انگور افشاندم. برای ساختنِ این حرم، رُعایای من آجر را در ارابه هایی که به امر خدایان از عیلام به غنیمت گرفته بودم حمل می کردند. شاهانِ عرب را، که با من پیمانشکنی کرده و به اسارت درآمده بودند، مجبور ساختم که سَبَدکِشی کنند و کلاه عَمَلِجات (بر سر گذارند) و در ساختنِ حرم به کار برخیزند ... روزها ناچار از آن بودند که خشتهای بنا را به قالب بزنند، و در آن حین که موسیقی مشغولِ نواختن بود این اسیران مجبور بودند که کار اجباری خود را به انجام رسانند. با شوق و شَعَف این بنا را از پی تا سقف ساختم. شمارة اطاقهای آن را بیش از آن کردم که پیشتر بود، و آن را باشکوه بنا کردم. بربالای آن تیرهای ضخیمی از چوب صنوبر که در سیرارا و لبنان می روید نهادم، و درهای ساخته شدة از چوب خوشبوی لیاروی آن را با پوششی از مس پوشاندم ... برگِرداگِردِ آن همه گونه درخت ... و درختانِ میوة گوناگون کاشتم. در آن هنگام که ساختمان را به پایان رسانیدم، قربانیهای مُجَلَلی برای خدایان و پروردگاران خویش کردم، و آن را با کمال سُرور و شادی به آنان تقدیم داشتم و در زیر چتر باشکوهی به درون آن گام نهادم.V- پایان کار آشوربا همة آنچه گفتیم، «شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور» در روزهای آخر زندگی از بخت بد خویش می نالید. آخرین لوحی که از وی به میراث به ما رسیده، بار دیگر مسائلی را که در کتابهای سفرِ جامعه و کتابِ ایوب مورد بحث قرار می گیرد، به نظر ما می رساند:من به خدا و انسان، و به مرده و زنده نیکی کردم. چرا بیماری و بدبختی بر من چیره شده؟ من از فرو نشاندن آتش فتنه در کشور، و پایان دادن به کشمکشهای خانوادگی ناتوانم؛ دسیسه ها و افتضاحات؛ پیوسته بر من فشار می آورد و مایة پریشانی خاطر است. بیماری جان و تن، پشت مرا دو تا کرده و من، که از شدت بدبختی فریاد می زنم، روزهای خود را به پایان می رسانم. در روزِ خدای شهر و روزِ جشن، خود را بدبخت و بیچاره حس می کنم؛ مرگ چنگال خویش را در من فرو کرده و مرا از پای در می آورد؛ روز و شب از بخت خویش می نالم و زاری می کنم و درد می کشم: «ای خدای من! بر انسان رحمت کن و چنان بخواه که اگر بیدین هم باشد بتواند نور تور را ببیند!دیودوروس- که دربارة صحتِ خبری که می دهد نمی توان اظهار نظر کرد- این شاه را به صورت شخصی نمایش می دهد که همة سالهای عمر را در لذایذ زمانه و فسق و فجور و مُخَنَثی گذرانده، و روایت می کند که عبارت ذیل، که بر سنگ قبر آن شاه نقش شده، اثر خود اوست: چون نیک می دانی که برای مردن زاده شده ای، دادِ دل بستان و در جشنها خوش باش؛ در آن هنگام که بمیری دیگر هیچ خویشی نداری. چنین است حال من، که روزی بر نینوای عظیم فرمان می راندم، و اکنون جز مشتی خاک نیستم. با وجود این، آنچه در زندگی مایة لعنت تو بود از من است- خوراکی که خوردم و هرزگیهایی که کردم، و لذتهایی که از عشق چشیدم- ولی همة چیزهای دیگر را که مردم؛ نعمت تصور می کنند، پشتِ سر خود گذاشتم و شاید میان این مزاح و آنچه از خواندن متن کتاب به دست می آید تناقض موجود نباشد. آن گونه زندگی، خود مقدمه ای برای رسیدن به چنین نتیجه است.ما نمی دانیم که آشوربانی پال چگونه از این دنیا رفته است. داستانی که بایرون به صورت نمایشنامه نوشته، و می گوید که وی به کاخِ خود آتش افکند و در میان زبانه های آتش به هلاکت رسید، ریشه اش از کْتِسیاس است؛ این مورخ باستانی بسیار علاقه مند بوده است به اینکه چیزهای شگفت انگیز را در تاریخِ خود بیاورد؛ به همین جهت ممکن است گفتة وی افسانه ای بیش نباشد، به هر صورتی که این شاه مرده باشد، باید گفت که مرگ وی نشانه و علامت خطری بود به اینکه کشور او کارش تمام شده، و علت انقراض، تاحدی، خود آشوربانی پال بوده است. برای آنکه مطلب بهتر به دست بیاید، باید گفت که زندگی اقتصادی آشور، بتمامی، به آنچه ازخارج کشور وارد می شد بستگی داشت، و شاهانِ آشور در تکیه کردن بر این سیاستِ احمقانه اندازه را نگاه نداشته و سرچشمة درآمدها را همان غنیمتها و کالاهایی قرار داده بودند که از کشورگشاییها فراهم می شد، و هر آن امکان داشت، با شکست قطعیِ قشون در جنگی، این سرچشمه بخشکد و مملکت ویران شود. رفته رفته، با پیروزیهایی که درجنگی به دست می آمد، قشونِ شکست ناپذیرِ آشور ،صفات و خصوصیاتِ جسمی و اخلاقی را از دست می داد و از مستی و تن آسانیِ پیروزی رو به ضعف می رفت؛ در هر پیروزیِ آشور، نیرومند ترین و شجاعترین سربازان کشته می شدند و ناتوانان و محتاطان از میدان جنگ باز می گشتند و، با توالد و تناسل، خود را زیادتر می کردند؛ این کیفیت نتیجه ای جز ضعیف شدن نسل نداشت، و شاید اسبابِ پیشرفتِ تمدن نیز بود، چه، به این ترتیب، آنان که توحش و خشونت بیشتری داشتند از بین می رفتند، ولی در عین حال آن پایة حیاتیی که نیرومندی آشور بر آن بنا شده بود متزلزل می شد. وسعت پیروزیها و کشورگشاییهای وی نیز سبب دیگری برای ضعیف شدن او بود؛ تنها این نبود که کِشت نکردنِ زمینها، برای سیر کردنِ خدای سیری ناپذیرِ جنگ، سببِ ضعف باشد، بلکه میلیونها اسیر و بیگانه، که به داخل کشور می آمدند و، مانند مردمِ مأیوس از همه چیز، کاری جز توالد و تناسل نداشتند، وحدتِ ملی را از لحاظِ خون و اخلاق، متزلزل می ساختند، و با فراوانی روز افزونِ عدة خود، نیروی مخربی را تشکیل می دادند و پیوسته اسبابِ ناتوانی و اِضمحلال را در میان خواجگان و پیروزشدگان پراکنده می ساختند. بتدریج شمارة بیگانگان در صفوف قشون زیادتر می شد؛ از سوی دیگر، مهاجمان نیمه وحشی از هر طرف به کشور حمله می کردند و با یک رشته جنگهای دفاعی، که در مرزهای غیرطبیعی صورت می گرفت، منابعِ درآمدِ کشور را به یغما می بردند.آشوربانی پال در 626 ق م از دنیا رفت. چهارده سال پس از آن، سِپاهی بابلی به فرماندهی" نَبو پُلَسَر"، که با سپاهی مادی، به فرماندهی هووخشتره، و قبیله ای از سَکاهای ساکن قفقاز متحد شده بود، بر آشور تاخت و قلعه های شمال را بسرعت به تصرف درآورد. نینوا به همان صورت خراب و ویران شد که شاهانِ آن، پیش از این، شهرهای شوش و بابِل را به آن صورت خراب و ویران ساخته بودند؛ شهر را آتش زدند، و مردم آن را یا کشتند یا به اسیری بردند؛ کاخی را که آشوربانی پال بتازگی ساخته بود غارت کردند و، به بدترین شکل، آن را ویران ساختند. با یک حمله، آشور از صفحة تاریخ محو شد، و از آن یادگاری جز بعضی روشهای جنگ و سلاحهای جنگی و سرستونهای مارپیچی نیم «یونی» و اُسلوبِ اداره کردنِ شهرستانها برجای نماند، و همین شکلِ اداره است که از آنجا به پاریس و مقدونیه و روم انتقال یافته است. تا مدت زمانی خاطرة بیرحمیهایی که از این کشور، برای تصرف کردن و یکی ساختن دوازده دولت کوچک خاورِ نزدیک، سرزده بود به یادِ مردمِ این ناحیه بود؛ یهودیان، از روی انتقامجویی، از نینوا به نام «شهرِ خونریزِ آکنده از دروغ و دزدی» یاد می کردند. چون مدتِ کوتاهی سپری شد، جز نام شاهانِ بسیار مُقتدر، دیگر نامهای شاهان فراموش شد، و کاخهایشان به صورت ویرانه هایی در زیر شنهای روان مدفون گشت. دویست سال پس از تسخیر و ویرانی نینوا، ده هزار نفر همراهان گْزِنوفون بر روی تَلهای خاکی که روزی نینوا نام داشت ؛گذشتند، بی آنکه برخاطر آنان بگذرد که پا بر روی پایتختی دارند که روزی بر نیمی از جهان فرمانروایی داشته است. از آن همه معابد که شاهانِ جنگاورِ دیندار برای زیبا ساختن پایتخت خود برپا کرده بودند، یک پاره سنگ هم به چشمِ آن رهگذران نرسید. حتی آشور، خدای ابدی آن شهر، نیز مرده بود.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۴۵ هنر آشوری پایان کار آشور
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.