EPISODE · Aug 25, 2020 · 30 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۵۶ ادبیات و فلسلة تورات قسمت دوم
from تاریخ تمدن
ادبیات و فلسلة توراتقسمت دومدر دیباچة این کتاب، که در آسمانها می گذرد، و شاید آن را نویسندة ادیبی برای زدودن این نقص کتاب بر آن الحاق کرده، شیطان به خدا می گوید که ایوب مرد «مستقیم و کاملی» است، و این از آن جهت است که وی سعادتمند است؛ آنگاه می پرسد که: آیا ممکن است در بدبختی هم تقوای خود را حفظ کند؟ یهوه اجازه می دهد که شیطان هر مصیبتی که می خواهد بر سر ایوب فرو ریزد. ایوبِ قهرمان، صبرِ ایوبی نشان می دهد، ولی این صبر آخرالامر از چنگ وی به در می رود، و به فکر خودکشی می افتد، و از اینکه خدایش او را طرد کرده و به حال خود واگذاشته، بسختی او را ملامت می کند. صوفَر، که برای لذت بردن از آلام دوست خود، ایوب، نزد او آمده، اصرار می ورزد که خدا عادل است و به آدم نیکوکار، حتی در همین جهان، پاداش می دهد؛ ایوب بتندی سخن او را قطع می کند و چنین می گوید:بدرستی که شما قوم هستید، و حکمت با شما خواهد مرد؛ لیکن مرا نیز مثل شما فهم هست و از شما کمتر نیستم، وکیست که مَثَلِ این چیزها رانمی داند؟ ... خیمه های دزدان به سلامت است، و آنانی که خدا را غضبناک می سازند ایمن هستند که خدای خود را در دست خود می آورند ... اینک چشم من همة این چیزها را دیده و گوش من آنها را شنیده و فهمیده است ... اما شما دروغها جعل می کنید و جمیع شما طبیبان باطل هستید. کاش که شما بکلی ساکت می شدید، که این برای شما حکمت می بود.آنگاه به کوتاهی زندگی و درازی مرگ می اندیشد، و چنین می گوید: انسان، که از زن زاییده می شود، قلیل الایام و پر از زحمات است. مثل گل می روید و بریده می شود، و مثل سایه می گریزد و نمی ماند ... زیرا برای درخت امیدی هست که اگر بریده شود باز خواهد رویید، ... اما مرد می میرد و فاسد می شود؛ و آدمی چون جان را سِپارد کجاست؟ چنانکه آبها از زیر دریا زایل می شود و نهرها ضایع و خشک می گردد، همچنین انسان می خوابد و برنمی خیزد ... اگر مرد بمیرد، بار دیگر زنده شود؟این مناقشه بشدت ادامه پیدا می کند، وشک ایوب دربارة پروردگار پیوسته زیادتر می شود؛ تا حدی که خدا را«حریف و رقیب» خویش می خواند، و آرزو می کند که این حریف با نوشتن کتابی- شاید نظیر کتاب عدل الاهی اثر" لایب نیتز"- خود را هلاک کند. کلماتی که در آخر باب 31 به این صورت آمده: «سخنان ایوب تمام شد»، شخص را به این فکر می اندازد که این کتاب در اصل پایان گفتاری بوده که مانند کتاب جامعه آرای اقلیتِ مُلحِدِ موجود در میان یهودیان را نمایش می داده است. ولی فیلسوف دیگری به نام اِلیهو در اینجا وارد داستان می شود و، در 165 آیه، از عدالت خدا درمیان بندگانش سخن می راند. در پایان، بانگی از میان ابر شنیده می شود و سخنی به گوش می رسد که باشکوهترین قطعه ای است که در تورات وجود دارد:رِنان، فیلسوف شکاک، می گوید که: «آدمِ شکاک کم چیز می نویسد، و از طرف دیگر نوشته های شخصی غالباً در معرض گم شدن و از میان رفتن است. چون سرنوشتِ قومِ یهود به دین آنان بستگی کامل داشت، ناچار ادبیات دنیایی خود را فدای دین کرده اند.» تکرار جملة «احمق در دل خود می گوید که خدایی نیست»، در «مزامیر» (1.14، 1.53) نشان می دهد که این احمقها در میان بنی اسرائیل فراوان، و اسباب دردسر بوده اند؛ و ظاهراً در کتاب صِفنیای نبی (12.1) اشاره ای به این اقلیت شده است.و خداوند ایوب را از میان گردباد خطاب کرده، گفت: کیست که مشورت را از سخنانِ بی علمِ تاریک می سازد؟ الان کمر خود را مثل مرد ببند، زیرا که از تو سؤال می نمایم، پس مرا اعلام نما. وقتی که زمین را بنا نهادم کجا بودی؟ بیان کن اگر فهم داری! کیست که آن را پیمایش نمود، اگر میدانی؟ و کیست که ریسمانِ کار بر آن کشید؟ پایه هایش بر چه چیز گذاشته شده؟ و کیست که سنگِ زاویه اش را نهاد، هنگامی که ستارگانِ صبح با هم تَرَنُم نمودند و جمیع پسرانِ خدا آواز شادمانی دادند؟ و کیست که دریا را به درها مسدود ساخت، وقتی که به دَرجَست و از رحم بیرون آمد، وقتی که ابرها را لباس آن گردانیدم و تاریکی غلیظ را قُنداقة آن ساختم، و حدی برای آن قرار دادم، و "پُشت بندها" و درها تعیین نمودم، و گفتم تا به اینجا بیا و تجاوز منما، و در اینجا امواج سرکش تو بازداشته شود؟ آیا تو از ابتدای عمر خود صبح را فرمان دادی و فجر را به موضعش عارف گردانیدی؟ ... آیا به چشمه های دریا داخل شده یا به عمقهای لُجّه رفته ای؟ آیا درهای موت برای تو باز شده است، یا درهای سایة موت را دیده ای؟ آیا پهنای زمین را ادراک کرده ای؟ خبر بده اگر این همه را می دانی! ... آیا به مخزنهای برف داخل شده و خزینه های تگرگ را مشاهده نموده ای؟ ... آیا عقد ثریا رامی بندی، یا بندهای جَبار را می گشایی؟ ... آیا قانونهای آسمان را می دانی، یا آن را بر زمین مسلط می گردانی؟ ... کیست که حکمت را در باطنْ نهاد یا فِطانت را به دل بخشید؟ ...آیا مجادله کننده با قادر مطلق مُخاصمه نماید؟ کسی که با خدا مُحاجّه کند آن را جواب بدهد. ایوب از هول آنچه دید به ذلت و حقارت خود متوجه شد. یهوه که تسکین یافته بود، بر او بخشید و قربانی وی را قبول کرد؛ دوستان ایوب را به واسطة حجتهای واهیی که آورده بودند بیم داد، و به ایوب چهارده هزار گوسفند، شش هزار شتر، هزار جفت گاو نر، هزار ماده خر، هفت پسر، و سه دختر عنایت کرد؛ ایوب پس از آن، یکصد و چهل سال بزیست. این گونه پایان پذیرفتن داستان، در عین آنکه نارساست، پایان سعادتمندانه ای است؛ چه ایوب به همه چیز می رسد، جز به جواب سؤالاتی که کرده بود؛ مشکل و معما به همان حال خود باقی ماند، و البته تأثیر فراوانی در طرز تفکر قوم یهود باقی گذارد. در ایام دانیال نبی (حوالی 167 ق م) یهودیان از این مسئله دست برداشتند، و آن را با اصطلاحات و تعبیرات این دنیا لاینحل شناختند؛ همانگونه که دانیال و خِنوخ (و کانت) گفته اند، کسی نمی تواند به این پرسش پاسخ دهد، مگر آنکه به زندگی پس از مرگ ایمان داشته باشد، آنجایی که همة دادها گرفته شود و همة خطاها اصلاح شود، بدکار کیفر ببیند و نیکوکار بهترین پاداش را ببرد. این یکی از افکار گوناگونی بود که وارد مسیحیت شد، و سبب پیروزی آن بر دیگر دینهای معاصر خود بود.کتاب جامعه به این سؤال پاسخی می دهد که جنبة بدبینی دارد؛ می گوید که خوشبختی و بدبختی در این عالم هیچ پیوندی با فضیلت و رذیلت ندارد: این همه را در روزهای بطالت خود دیدم: مرد عادل هست که در عدالتش هلاک می شود، و مرد شریر هست که در شرارتش عمر دراز دارد ... پس من برگشته، تمامی ظلمهایی را که زیر آفتاب کرده می شود ملاحظه کردم: و اینک اشکهای مظلومان، و برای ایشان تسلا دهنده ای نبود؛ و زور به طرفِ جفا کنندگانِ ایشان بود ... اگر ظلم را بر فقیران، و برکندن انصاف و عدالت رادر کشوری بینی، از این امر مشوش مباش، زیرا آن که بالاتراز بالاست ملاحظه می کند، و حضرت اعلا فوق ایشان است.این فضیلت و رذیلت نیست که اندازة خوشبختی یا بدبختی آدمی را معین می کند، بلکه سعادت و شِقاوت به دست صُدفة کور است: «برگشتم و زیر آفتاب دیدم که مسابقت برای تیزروان، و جنگ برای شجاعان، و نان نیز برای حکیمان، و دولت برای فهیمان، و نعمت برای عالمان نیست، زیرا که برای جمیع ایشان وقتی و اتفاقی واقع می شود.» حتی خود ثروت نیز بقایی ندارد و دارندة آن را مدت درازی خوشبخت نگاه نمی دارد: «آن که نقره را دوست دارد، از نقره سیر نمی شود، و هر که توانگری را دوست دارد، از دخل سیر نمی شود. این نیز بطالت است ... خواب عمله شیرین است، خواه کم و خواه زیاد بخورد؛ اما سیری مردِ دولتمند او را نمی گذارد که بخوابد.» در آن هنگام که به یاد خانوادة خود می افتد، همة اصول مالتوس را در یک سطر خلاصه می کند: «چون نعمت زیاد شود، خورندگانش زیاد می شوند.» آلامِ او را، با آنچه دربارة گذشتة طلایی یا آیندة خیالی گوارا گفته شود، نمی توان تسکین داد: امور در گذشته همان گونه بوده که اکنون هست، و در آینده نیز چنین خواهد بود: «مگو چرا روزهای قدیم از این زمان بهتر بود، زیرا که در این خصوص از روی حکمت سؤال نمی کنی.» بر آدمی واجب است که مورخان خود را با کمال دقت انتخاب کند: «آنچه بوده است همان است که خواهد بود، و آنچه شده است همان است که خواهد شد، و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست. آیا چیزی هست که درباره اش گفته شود: ببین این تازه است؟ در دهرهایی که قبل از ما بوده، آن چیز قدیم بود. به نظر وی ترقی، وهم و باطلی (بطالتی) است؛ تمدنهای گذشته فراموش شده اند و پس از این نیز چنین خواهد بود. نظر کلی وی آن است که زندگی مشغلة غم انگیزی است، و چه بهتر که آدمی از آن خلاص شود؛ زندگی همچون حرکتی دورانی است که نتیجة پایداری ندارد، و از همان جا که آغاز شده بود به همان جا هم پایان می پذیرد؛ کشمکشِ بیحاصلِ باطلی است که در آن چیزی جز شکست قطعیت ندارد:کتاب جامعه، باطل اباطیل، می گوید باطل اباطیل؛ همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مُشقتش که زیر آسمان می کِشد چه منفعت است؟ یک طبقه می روند و طبقة دیگر می آیند، و زمین تا به ابد پایدار می ماند: آفتاب طلوع می کند و آفتاب غروب می کند و به جایی که از آن طلوع نمود می شتابد؛ باد به طرف جنوب می رود و به طرف شمال دور می زند؛ دورزنان دورزنان می رود و باد به مدارهای خود برمی گردد. جمیع نهرها به دریا جاری می شود، اما دریا برنمی گردد به مکانی که نهرها از آن جاری شد، به همان جا باز می گردد ... و من مردگانی را که قبل از آن مرده بودند بیشتر از زندگانی که تا به حال زنده اند آفرین گفتم. و کسی را که تا به حال به وجود نیامده است از هر دوی ایشان بهتر دانستم، چونکه عمل بد را که زیر آفتاب کرده می شود ندیده است ... نیکنامی از روغن معطر بهتر است، و روزِ مَمات از روز ولادت.گاهی برای یافتن راه حل معمای زندگی به فرو رفتن در لَذات می پردازد: «آنگاه شادمانی را مدح کردم، زیرا که برای انسان زیر آسمان، چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و شادی نماید»، اما «این هم بطالت است.» دشواریی که در سر راه شادیها پیش می آید مسئلة زن است؛ چنان به نظر می رسد که آن واعظ از طرف زن صدمه ای فراموش ناشدنی دیده است: «یک مرد از هزار یافتم، اما از جمیع آنها زنی نیافتم ... و دریافتم که زنی که دلش دامها و تله هاست، و دستهایش کمندها می باشد، چیز تلختر از موت است؛ هر که مقبول خداست از وی رستگار خواهد شد.» از این حاشیه ای که به جهانِ غامضِ فلسفه رفته به نصیحت سلیمان و "ولتِر" باز می گردد، و آن نصیحتی است که هیچ یک از آن دو به آن عمل نکرده اند: «جمیع روزهای عمرِ باطلِ خود را که او ترا در زیر آفتاب بدهد، با زنی که دوست می داری، در جمیع روزهای بطالت خود خوش بگذران.»حتی خود حکمت نیز مسئله ای است که در آن شک است؛ وی از حکمت با گشاده دستی ستایش می کند، ولی چنان گمان دارد که علم چون از مقدارِ اندک تجاوز کند، چنین خطرناک می شود: «ساختن کتابهای بسیار، انتها ندارد، و مطالعة زیاد تَعَبِ بدن است.» به نظر وی حکمت چنان مقتضی است که در صورتی آدمی در صدد کسب حکمت برآید، که خدا آن را وسیلة فراهم کردن مال بیشتری سازد؛ «حکمت مثل میراث نیکوست»؛ اگر جز این باشد، همچون دامی است که مایة تباهی جویندگان آن می شود. (حقیقت مانند یهوه است که به موسی گفت: «روی مرا نمی توانی دید، زیرا انسان نمی تواند مرا ببیند و زنده بماند.») در پایان کار، حکیم نیز مانند ابله از دنیا می رود، و مردار هر دو بوی گندیدة یکسانی دارد:و دل خود را بر آن نهادم که، در هر چیزی که زیر آسمان کرده می شود، با حکمت ،تَفَحُص و تَجَسُس نمایم. این مَشِقَت سخت است که خدا به بنی آدم داده است که به آن زحمت بِکِشند. و تمامی کارهایی را که زیر آسمان کرده می شود دیدم، که همة آنها بطالت و در پی بارِ زحمت کشیدن است ... در دل خود تفکر نموده، گفتم: اینک من حکمت را بِغایت افزودم، بیشتر از همگانی که قبل از من بر اورشلیم بودند، و دل من حکمت و معرفت را بسیار دریافت نمود؛ و دل خود را بر دانستن حکمت و دانستن حماقت و جهالت مشغول ساختم، پس فهمیدم که این نیز در پی بارِ زحمت کشیدن است: زیرا که، در کِثرتِ حکمت، کِثرتِ غم است، و هر که را علم بیفزاید حُزن می افزاید.اگر چنان بود که آدمِ عادل می توانست چشمداشت سعادتی پس از مرگ داشته باشد، تیر بلای روزگار را با قلب پر از آرزو و شجاعت تحمل می کرد، ولی نویسندة کتابِ جامعه چنان می پندارد که این نیز وهمی باطل است، و آدمی جانوری است که همچون جانوران دیگر می میرد و نابود می شود:زیرا که وقایعِ بنی آدم مثل وقایعِ بَهایِم است: برای ایشان یک واقعه است: چنان که این می میرد، به همان طور، آن نیز می میرد؛ و برای همه یک نفس است، و انسان بر بَهایِم برتری ندارد، چونکه همه باطل هستند؛ همه به یکجا می روند، و همه از خاک هستند، و همه به خاک رجوع می نمایند ... لهذا فهمیدم که برای انسان چیزی بهتر از این نیست که از اعمال خود مسرور شود، چونکه نصیبش همین است؛ و کیست که او را باز آورد، تا آنچه را بعد از او واقع خواهد شد مشاهده نماید؟ ... هر چه دستت به جهتِ عمل نمودن بیابد، همان را با توانایی خود به عمل آور، چونکه در عالمِ اموات، که به آن می روی، نه کار و نه تدبیر و نه علم و نه حکمت است.بر حکمتی که امثال سلیمان آنهمه دربارة آن ستایش کرده، آنچه در اینجا می بینیم حاشیه و تفسیر عجیب و غریبی به نظر می رسد! شک نیست که این گفته ها نمایندة تمدنی است که به آخرین مرحلة پیری خود رسیده بود. نیروی حیاتِ وجدانی اسرائیل، در کشاکش جنگهای دائمی با دولتهایی که گِرداگردِ آن را فراگرفته بودند، تمام شده بود. یهوه ای که تمام اِتکای قومِ یهود به آن بود به کمک این قوم نمی شتافت؛ چون کار سخت شد و بدبختی و پریشانی بر ایشان سایه انداخت، دست به آسمان برداشتند و این گفته ها، که در ادبیات جهان تلخترین و گزنده ترین ندایی است که از جان آدمی برخاسته و ریشه دارترین شُکوکی را که در سِرِّ ضمیر او نهان بوده بر مَلَا می سازد، نشانة همان فرسودگی و پیری تمدن قوم یهود بشمار می رود. درست است که بنای اورشلیم از نو برپا شد، ولی دیگر آن عنوانِ دژِ خدای شکست ناپذیری را نداشت، بلکه همچون شهری بود که زمانی از پارس فرمان می برد و زمانی دیگر از یونان. اسکندر جوان در سال 336 ق م در برابر دروازه های این شهر ایستاد و تسلیم آن را خواستار شد. کاهن بزرگ، در آغاز کار، از پذیرفتن این امر خودداری داشت، ولی فردای آن روز، بر اثر خوابی که شب گذشته دیده بود، تسلیم شد و به کاهنان فرمان داد که زیباترین لباسهای خود را بپوشند، نیز به مردم دستور داد که لباسهای سفید پاکیزه و بی لکه در بر کنند، و آنگاه، با کمال آرامش، پیشاپیش مردم از شهر بیرون آمد تا به جنگجویان پیشنهاد صلح کند. اسکندر در برابر کاهن سر تعظیم فرود آورد و ستایش خود را نسبت به ملت اسرائیل و خدای آن اظهار داشت و اورشلیم را، که به وی تقدیم کرده بودند، پذیرفت.این پایان کار یهود نبود، بلکه در اینجا نخستین پردة نمایش عجیبی پایان پذیرفت که مدت چهل قرن طول کشیده است. مسیح و اَحَسوروس (یهودی سرگردان) در پرده های دوم و سوم ظاهر شدند؛ ما اکنون ناظر پردة چهارم هستیم، ولی این نیز آخرین آنها نیست. اورشلیم یک بار ویران شد و دوباره آن را ساختند، بار دیگر نیز ویران شد و آن را از نو بنا کردند، و اکنون سرپاست و نمایندة سَرْ زندگی و سخت جانی قوم یهود به شمار می رود. یهودیان، که به اندازة تاریخ قدمت دارند، ممکن است که تا زمانی که تمدن برقرار است در جهان باقی بمانند.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۵۶ ادبیات و فلسلة تورات قسمت دوم
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.