تاریخ تمدن قسمت ۶۴  انحطاط episode artwork

EPISODE · Sep 2, 2020 · 26 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۶۴ انحطاط

from تاریخ تمدن

انحطاطشاهنشاهیی که داریوش تأسیس کرده بود، یک قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی پارس با شکستهای ماراتون و سالامیس و پْلاته در هم شکست؛ شاهنشاهان کار جنگ را کنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، وملت به سراشیب فساد و بیعلاقگی به کشور افتاده بود. انقراضِ شاهنشاهی پارس در واقع نمونه ای بود که بعدها سقوطِ امپراطوری روم ،مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و تَدَنی اخلاقی ملت با قِساوتِ شاهنشاهان و امپراطوران و غفلت ایشان از احوال مردم توأم بود. به پارسیان همان رسید که پیش از ایشان به مادیان رسیده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. کار طبقة اشراف آن بود که شکم خود را با خوراکهای لذیذ پر کند؛ کسانی که پیشتر در شبانِروز بیش از یک بار غذا نمی خوردند- و این آیینی در زندگی ایشان بود- اینک به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یک بار غذا، خوراکی است که از ظهر تا شام ادامه پیدا کند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراکهای لذید شد؛ غالباً گوشتِ بریانِ حیوانِ ذِبح شده را یکپارچه و درست، نزدِ مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شکمها را از گوشتهای چرب جانورانِ کمیاب پر می کردند؛ در ابتکار خوردنیها و مُخلفات و شیرینیهای گوناگون، تَفَنُنِ فراوان به خرج می دادند. خانة ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهکار بود، و میخوارگی و مستی میان همة طبقاتِ اجتماع رواج داشت. به طور خلاصه باید گفت که: کوروش و داریوش پارس را تأسیس کردند، خشیارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند.خشیارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامتِ بلند و تنِ نیرومند داشت و، بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود. ولی جهان هنوز مرد خوشگلی که گول نخورده باشد به خود ندیده؛ همان گونه که مردِ مغرور به نیروی خودی را که اسیرِ سرپنجة زنی نشده باشد کمتر می توان یافت. خشیارشا معشوقه های فراوان داشت، و بدترین نمونة فِسق و فجور برای رُعایای خود بود. شکستِ وی، در سالامیس، شکستی بود که از اوضاع و احوال نتیجه می شد، چه آنچه از اسبابِ بزرگی داشت تنها این بود که بزرگنماییِ خود را دوست داشت، و چنان نبود که، هنگامِ رو کردنِ سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهانِ حقیقی به کار برخیزد. پس از بیست سال که در دسیسه های شهوانی گذراند و در کار مُلکداری اِهمال و غفلت ورزید، یکی از نزدیکان وی به نام اَرتَبان یا اَردَوان او را کشت، و جسد او را با شکوه و جلال شاهانه به خاک سپردند.تنها آنچه در دربارِ روم ،زمانِ تیبریوس، صورت گرفته ،با کشتارها و خونریزیهای وحشت آوری که در دربارِ ایرانِ قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. کُشندة خشیارشا را، اردشیر اول، که پس از پادشاهی درازی خشیارشای دوم به جای او نشست، کشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سُغدیان کشت، که خود، شش ماه پس از آن، به دست داریوش دوم کشته شد؛ این داریوش، با کشتن "تِری تُخم"، و پاره پاره کردن زن و زنده به گور کردن مادر و برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست که ناچار شد، در جنگ کوناکسا، با برادرش کوروش کوچک، که مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت کرد و پسر خود داریوش را که قصدِ او کرده بود کشت و، آنگاه که دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غُصه دِق کرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش "باگوآس" مسموم شد؛ این سردارِ خونریز پسری از وی را، به نام اَرشَک، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را کشت؛ چندی بعد، اَرشَک و فرزندانِ خُردِ وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوستِ مطیع و مُخَنَثِ خود کودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت کرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هموست که در جنگ با اسکندر، هنگامی که سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، کشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولتهای دموکراسی امروز، کسی را سراغ نداریم که در فرماندهی از این شخص بی کفایت تر بوده باشد. طبیعتِ دستگاههای امپراطوری و شاهنشاهی چنان است که هرچه زودتر مُضمحل شود، چه نیرویی که در مؤسسانِ آن بوده، دیگر در کسانی که آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است که ملتهای سرکوفته، نیروهای خود را تجدید کرده و درصدد آنند که آزادیِ از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست که ملتهایی که از حیثِ زبان و دین و اخلاق و سنن با یکدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یکدیگر پیوسته بمانند و صورتِ وحدتِ خود را حفظ کنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد که بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یک بار، با به کار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدتِ ساختگی را حفظ کنند. پارسیها، در دورة دویست سالة شاهنشاهی خود، کاری نکردند که از تَبایُن و اختلافِ میانِ ملتهای زیرِ فرمانِ ایشان بِکاهد، یا از تأثیرِ بدِ نیروهای گریز از مرکزی که سبب از هم پاشیده شدنِ شاهنشاهی بود جلوگیرد؛ به این قانع بودند که برآمیخته ای از ملتها حکومت کنند، و هرگز در صدد آن بر نیامدند که از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدتِ شاهنشاهی پارس، سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می کاست، بر طمعِ فرماندارانِ محلی می افزود و جرئتشان بیشتر می شد و کسانی را که از طرفِ شاه، برای اشتراک در حکومت، به ولایات فرستاده شده بودند، یا با ترسِندن، بنده و مطیعِ خود می ساختند یا به سیم و زر می فریفتند. آنگاه این فرمانداران به میلِ خود به هر جا می خواستند لشکر می کشیدند و مالِ فراوان به دست می آوردند و گاه به گاه بر ضدِ شاه قیام می کردند. شورشها و جنگهای متوالی سبب از بین رفتنِ مردانِ زندة پارس شد؛ مردانِ محتاط و ترسو بر جای مانده بودند، و این ترتیب روحِ زندگی و نشاط در قشونِ شاهنشاهی فسرده بود؛ و آنگاه که با اسکندر رو به رو شدند، معلوم شد که جز گروهی بِزدل نیستند. کسی در بند تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به سِلاحِ جنگی ایشان نبود؛ سردارانِ سپاه از تازه های فنونِ جنگی آگاهی نداشتند. چون آتشِ جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خَبْطْ ها را مرتکب شدند، و سپاه غیرِ مُتجانسِ پارس، که بیشترِ افرادِ آن تیرانداز بودند، هدفِ خوبی برای نیزه های بلند مَقدونیان و دسته های زِرِهدارِ به هم پیوستة آن شد. اسکندر نیز به لَهو و لَعِب می پرداخت، ولی این پس از آن بود که پیروز شد؛ اما فرماندهانِ قشونِ پارس، کنیزکان خود را همراه آورده بودند، و کمتر کسی در میان ایشان یافت می شد که به جان و دل به جنگ آمده باشد. تنها سربازانِ واقعی در قشونِ پارس، مزدورانِ یونانی بودند.از همان روز که خشیارشا در سالامیس شکست خورد، معلوم بود که روزی یونانیان دولت پارس را به مبارزه خواهند کشید. یک طرف، راهِ بزرگِ بازرگانیی که باخترِ آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرفِ پارس بود، و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند؛ و آنچه از قدیم در طَبعِ آدمی بوده، و وی را به طَمَعِ کسبِ مال می انداخته، خود سبب آن بوده است که روزی چنین جنگی بین یونان و پارس درگیر شود. به محض اینکه یونانیان کسی چون اسکندر را پیدا کردند، که بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این کار برخاستند.اسکندر، بی مقاومتی، از هِلِسپونت (= داردانل) گذشت، چه آسیاییان قشونِ مرکب از 30,000 پیاده و 5000 سوارة وی را به چیزی نمی گرفتند. سپاهی 40,000 نفری از پارس کوشید تا اسکندر را در مقابل رود گرانیکوس متوقف سازد؛ در این نبرد، از یونانیان 115 مُرد، و از پارسیها 20,000 کشته شد. اسکندر تا مدت یک سال رو به جنوب و خاور پیش می آمد و بعضی شهرها را می گرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سرِ تسلیم فرود می آوردند. در این اثنا، داریوش سوم اردویی 600,000 نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود؛ برای عبور کردنِ چنین سپاهی، از پلی که با کشتیها بر روی فُرات بسته بودند، پنچ روز وقت لازم بود؛ دستگاه سلطنت را ششصد اَستر و سیصد شتر حمل می کرد. چون دو لشکر در ایسوس به یکدیگر برخوردند، با اسکندر بیش از 30,000 مرد جنگ نبود، و داریوش، از تیره بختی و نادانی، میدانی را برای جنگ برگزیده بود که جز معدودی از سپاهِ بیشمارِ وی نمی توانستند به کارزار برخیزند و باقی سربازان بیکار ماندند؛ چون آتش جنگی فرو نشست، معلوم شد که یونانیان 450 کشته داده اند و از ایرانیان 110,000 کشته شده، که بیشترِ ایشان هنگامِ فرار از ترس به این پایانِ سیاه و ننگین رسیده بودند. اسکندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی که از کشتگان ساخته شده بود، از نهری گذشت. داریوش زن و مادر و دو دختر و ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل کرد. اسکندر با بانوان پارسی چنان برزگوارانه رفتار کرد که مورخان یونانی درشگفتی مانده اند؛ به این بس کرد که یکی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفتة "کویین توس کورتیوس" باور داشته باشیم، باید بگوییم که مادر داریوش به قدری اسکندر را دوست داشت که چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چیز نخورد تا مرد.پس از آن، فاتح جوان، برای آنکه سُلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر کند، با فَراغِ خاطری که متهورانه می نمود آرام گرفت؛ نمی خواست پیش از آنکه پیروزیهای خود را سروسامانی بدهد و خطِ ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم کند، از جایی که رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شکل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسکندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را ، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم کردند. اسکندر با خوشرویی پیشکشیهای ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، که خشیارشا از روی بی تدبیری خراب کرده بود، تعمیر کنند؛ این خود، مایة خوشحالی و خرسِندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح کرد و وعده داد که اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسکندر بدهد، و یکی از دخترهای خود را به او تزویج کند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد؛ درمقابل، چیزی از اسکندر نمی خواهد، جز این که از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمِنیون، فرماندة دوم قشون یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت که «اگر من به جای اسکندر بودم با کمال خرسِندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با کمال شرافتمندی خود را از تصادفِ شکستِ مصیبت باری که ممکن است پیش بیاید دور نگاه می داشتم». اسکندر که این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمِنیون بودم چنین می کردم.» ولی، چون وی پارمِنیون نبود و اسکندر بود، در جواب داریوش گفت که پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، (یعنی اسکندر) فعلا آنچه را داریوش پیشنهاد می کند در تصرف دارد، و هر آن بخواهد می تواند دختر شاهنشاه را به همسری خویش انتخاب کند. داریوش چون دانست که امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آورِ بی ملاحظه ای نیست، از روی کمال بی میلی، به گِرد آوردنِ سپاهی پُر شماره تر از سپاه نخستین برخاست.تا آن زمان اسکندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاک خویش افزوده بود؛ پس از آن متوجه شاهنشاهی بزرگ شد و رسیدن به شهرهای دورِ آن را وجهة همتِ خویش قرار داد. لشکریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند، و اسکندر، بی مقاومتی، بر آن مستولی شد؛ سپس چنان بسرعت به جانب پرسپولیس به راه افتاد که نگاهبانان خزاین مملکتی فرصت آن پیدا نکردند که اموال موجود را در جای امنی پنهان کنند.در اینجا اسکندر کاری کرد که در زندگیِ پر از کارهای باشکوه وی لکة ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینکه، برای فرو نشاندن آتش هوس یکی از معشوقه های خود، به نام تائیس، در کاخهای پرسپولیس آتش زد. به سپاهیانِ خود، پروانة غارت کردنِ شهر را داد و به اندرز پارمِنیون، برای خودداری کردن از چنین کارِ زشتی، گوش نداد. پس از آنکه دلِ لشکریانِ خود را با مالهای غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود.داریوش از ولایات پارس، و بالخاصه ولایات خاوری، قشونی به شمارة یک میلیون نفر فراهم آورده بود، که مرکب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، کاپادوکیاییان، باکتریاییان، سُغدیان، آراخوسیاییان، سَکاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و کمان مسلح نبودند، بلکه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند، و به چرخهای ارابه هاشان داسهایی بسته شده بود تا دشمنان را مانندِ گندمِ مزرعه درو کند؛ آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را می کرد که در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع کند. اسکندر با 7000 سوار و 40,000 پیاده در گَوْگَمِل با این مخلوط ناهمرنگِ بی نظام برخورد، و نبرد درگرفت؛ او، با برتری سلاح و شجاعت و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف مدت یک روز شیرازة سپاه داریوش را از هم بِگُسَلَد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرارِ دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش کُشتند. اسکندر، از قاتلانِ شاهِ پارس هر که را به دست آورد، کُشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد، تا مانند شاهانِ هخامنش به خاک سپرده شود؛ و این خود بیشتر سبب شد که پارسیها نیکخویی و جوانمردی او را بپسِندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسکندر کارهای پارس را به سامان رسانید و آن را یکی از استانهای دولت مقدونیه ساخت، و پادگانِ نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت؛ آنگاه به جانب هند رهسپار شد.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 2, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۶۴ انحطاط

0:00 26:58

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 26 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on September 2, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!