تاریخ تمدن قسمت ۶۸  مَهاویر و جِین  افسانة بودا episode artwork

EPISODE · Sep 6, 2020 · 47 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۶۸ مَهاویر و جِین افسانة بودا

from تاریخ تمدن

مَهاویر و جِیندر حدود اواسط قرن ششم ق م پسری در خانوادة بزرگزادة توانگری از طایفة "لیچ هاوی"، در حومة شهر ویشالی، یعنی در جایی که حالا ایالت بهار است، زاییده شد. والدینش اگر چه ثروتمند بودند، به فرقه ای تعلق داشتند که دوباره زاییدن شدن را نفرین، و خودکشی را امتیاز خجسته ای می دانست. هنگامی که پسرشان به سی و یک سالگی رسید، آن دو، به اختیار خود، تن به گرسنگی دادند و درگذشتند. جوان، به اعماق روحش رو آورد؛ و دامن از جهان و راه و رسم آن فرو پیچید؛ جامه از تن بیرون کرد؛ و مرتاض وار، به جستجوی صفا و فهم خویش، در بنگال باختری راه بیخانگی در پیش گرفت. پس از سیزده سال انکار نفس،جمعی از شاگردانش او را جینا یا «پیروز» نامیدند، یعنی یکی از آن آموزگاران بزرگی که، بنابر عقیدة آنها، سرنوشت مقدر کرده است که در فواصل منظمی ظهور کرده، مردم هند را بیدار و روشن کنند. سپس رهبرشان را "ماهاویرا" نامیدند، یعنی «پهلوان بزرگ»، و از برجسته ترین عقیده شان، نام جِین را برخود نهادند. "ماهاویرا" برای پیروان زن و مردش انجمن رهبانی بنا نهاد و، هنگامی که درهفتاد و دو سالگی در گذشت، چهارده هزار پیرو به جا گذاشت.بتدریج، این فرقه یکی از عجیبترین مجموعه های تعلیماتِ تمامِ تاریخِ دین را تکامل بخشید. آنان با یک منطقِ واقعیت گرا آغاز کردند، که، بنابر آن، شناسایی محدود است به دو نوع نسبی و زمانی، یا مُوَقَتی. بنابر این تعلیم، هیچ چیزِ حقیقی نیست، مگر از یک دیدگاه، که احتمالا اگر از دیدگاههای دیگری دیده شود غلط خواهد بود. در توضیح عقیدة خود، عموماً حکایت آن شش مرد کور را نقل می کردند که به قسمتهای متفاوت فیل دست می کشیدند تا آن را بشناسند؛ آن که دستش به گوش فیل رسیده بود فکر می کرد که این حیوان بادبزن بزرگی است؛ آن که پا را گرفته بود می گفت این جانور ستون گرد عظیمی است. پس، کلیة داوریها محدود و مشروط است؛ حقیقتِ مطلق را فقط رهانندگانِ ادواری یا جِین ها در می یابند. از وِداها کاری ساخته نیست؛ آنها وحی خدایی نیستند، چونکه خدایی در کار نیست. جِینها می گفتند فرضِ «آفریدگار» یا «علتِ اول»، فرضِ لازمی نیست؛ هر بچه ای می تواند آن فرض را رد کند، به این معنی که نشان دهد، فهمیدنِ «آفریدگارِ» نیافریده یا «علتِ» بی علت، همان قدر دشوار است که فهمیدنِ یک جهان بی علت یا نیافریده. این عقیده که بگوییم جهان؛ قدیم است و تغییرات و تحولاتِ نامحدودش ناشی از نیروهای ذاتی طبیعت است، نه ناشی از دخالت یک خدا، خیلی منطقی تر به نظر می رسد.مولوی همین حکایت را با کمی تغییر در «مثنوی» (دفتر سوم) آورده است، با نام «اختلاف کردن در چگونگی پیل در شب تار»- : پیل اندر خانه ای تاریک بود ... عرضه را آورده بودَندَش هُنود- از برای دیدنش مردم بسی ... اندر آن ظلمت همی شد هر کسی- دیدنش با چشم چون ممکن نبود ... اندر آن تاریکیش کف می بِسود- آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد ... گفت همچون ناودان است این نهاد- آن یکی را دست برگوشش رسید ... آن بر او چون بادبیزن شد پدید -آن یکی را کف چو برپایش بِسود ... گفت شکل پیل دیدم چون عمود- آن یکی بر پشت آن بنهاد دست ... گفت خود این پیل چون تختی بُدَست- همچنین هر یک به جُزوی که رسید ... فهم آن می کرد هر جا می شنید- از نظرگه گفتشان شد مختلف ... آن یکی دالش لقب این الف -در کفِ هر کس اگر شمعی بُدی ... اختلاف از گفته شان بیرون شُدی- چشمِ حس همچون کفِ دستست و بس ... نیست کف را بر همة آن دسترساما اقلیمِ هند با یک عقیدة موافق با اصولِ طبیعیِ پایدار ،سازگار نیست. جِینها، که آسمانِ خدا را خالی کرده بودند، بزودی آن را با پارسایانِ خدا گشتة تاریخ و افسانة فرقه خود پرکردند. اینها را با عشق و آیینهای خاص می پرستیدند، اما حتی اینها را هم دستخوش تناسخ و زوال می دانستند، و اینها به هیچ وجه آفریدگار یا فرمانروایان جهان نبودند. جِینها ماده گرا هم نبودند؛ آنان در همه چیز یک تمایز دوگانة ذهن و ماده را می پذیرفتند؛ در نظر آنان همه چیز، حتی سنگ و فلز هم، روحی داشت. هر روحی که به زندگانی بی مَلامَت برسد "پارام آتمان"، یعنی برترینِ خود، یعنی والاترین روح می شود، و چندی از تناسخ رهایی می یابد؛ اما چون پاداش این روح با نیکیش برابر شد، باز به تن باز می گردد. فقط برترین و کاملترین ارواح می توانند به «رهایی» کامل برسِند؛ اینها آرهاتها یا ارزندگان و ارجمندانی هستند که، چون خدایانِ اِپیکوری، در سِپِهری دور و در قلمرو ظِلی زندگی می کنند، و از تأثیر درکارهای انسانها ناتوانند، اما، شادمانه، از هر گونه امکان تولد مجدد خلاص شده اند.جِینها می گویند راه رهایی، ریاضت کشیدن و آهیمسای کامل است- یعنی خویشتن داری از آزردن زندگان. هر مرتاضِ جِین باید پنج سوگند یاد کند: جانداری را نکشد؛ دروغ نگوید؛ چیزی را که به او نداده اند نگیرد (دزدی نکند)؛ پاکدامن باشد؛ و ترکِ لذت از چیزِ بیرونی کند. آنان می اندیشند که لذت جسمانی همیشه گناه است؛ کمالِ مطلوب، روگرداندن از رنج و راحت است و بی نیازی از همة چیزهای بیرونی. برای جِینها کشت و زرع حرام است، چون در زراعت خاک را می شکافند و حشرات یا کرمها را له می کنند. جِینِ خوب از عسل هم چشم می پوشد، چون آن را حیات زنبور می داند؛ آب را صاف می کند تا مبادا وقت نوشیدن موجوداتی را که در آن پنهان است از میان ببرد؛ پرده بر دهانش می کشد که به هنگام تنفس موجودات زندة هوا را فرو ندهد و نکشد؛ گِردِ چراغ پرده می کشد تا حشرات را از شعله دور بدارد؛ و زمین پیش پایش را جارو می کند تا پا بر زنده ای نگذارد و جانش را نگیرد. جِین هرگز نباید جانوری را گَردَن بزند یا قربانی کند؛ و اگر مؤمنِ دقیقی است، بیمارستانی یا آسایشگاهی، چنان که در احمدآباد هست، برای چارپایانِ پیر و آسیب دیده می سازد. تنها جانی را که می تواند بگیرد همان جان خود اوست. کیش او خودکشی را بسیار تأیید می کند، خصوصاً اگر از راه گرسنگی کشیدنِ آرام باشد، زیرا این بزرگترین پیروزی روح بر ارادة کور زیستن است. بسیاری از جِینها به این طریق جانِ خود را از دست داده اند؛ می گویند رهبران این فرقه، حتی امروزه هم، با گرسنگی کشیدن جهان را ترک می کنند.دینی که بر چنین شک و انکارِ عمیقِ زندگی نهاده شده، در کشوری که زندگی همیشه در آن سخت بوده، از حمایتِ عمومی برخوردار می شده است؛ اما ریاضت کشیِ افراطی، گیرایی آن را، حتی در هند هم، محدود کرده است. جِینها از آغاز، اقلیتِ برگزیده ای بودند، و اگر چه یوان چوانگ (زایر چینی) در قرن هفتم، آنها را بیشمار و نیرومند یافته بود، این اوج، در سِیرِ آرامِ این فرقه، امرِ موقتی و گذرنده ای بوده است. در حدود سال 79 میلادی بر سر مسئلة برهنه بودن یا نبودن شکاف بزرگی در این فرقه افتاد؛ از آن زمان به بعد جِینها به دو فرقة بزرگ شْوِتامبارا، یا سپیدجامگان، و دیگامبارا، یا آسمان پوشان، یعنی برهنگان، تقسیم شدند. امروز هر دو فرقه لباس مرسوم محل و زمان خود را می پوشند؛ فقط افرادِ سالخورده در خیابانها برهنه می گردند. این دو فرقه، خود، به فرقه های کوچکتری تقسیم می شود: «دیگامباراها» چهار فرقه، و «شْوِتامباراها» هشتادو چهار فرقه می باشند؛ رویهمرفته از جمعیت 320 میلیونی فقط 1,300,000 نفر پیرو آیین جِین هستند. گاندی، که سخت تحت تأثیر فرقة جِین است، آهیمسا را شالودة راه سیاسی و زندگانی خود کرده است؛ به فوطه ای خرسند است؛ و تا پای مرگ روزه می گیرد. جِینها می توانند او را یکی از جِینه های خود بدانند، یعنی تَجَسُدِ دیگرِ روحِ بزرگی که هر چند یکبار به تن باز می گردد تا جهان رابرهاند.III- افسانة بوداامروز، از وَرای 2500 سال، پی بردن به چگونگی آن شرایطِ اقتصادی، سیاسی، و اخلاقیی که دینهایی چون دین بودا و آیین جِین را چنین ریاضت پیشه و تلخکام کرده دشوار است. بیشک از زمانِ استقرارِ حکومتِ آریاییها در هند، پیشرفتِ بسیاری حاصل شده بود: شهرهای بزرگی چون" پاتالی پوترا" و "وایشالی" ساخته شده بود؛ از صنعت و تجارت، ثروت و از ثروت ،فراغت پدید آمده بود، و فراغت هم دانش و فرهنگ را شکوفا کرده بود. احتمالا ثروتِ هند بود که لذت طلبی و ماده گرایی قرون هفتم و هشتم ق م را به وجود آورده بود. دین در ثروت و غنا نمی بالد؛ حواس از تنگناهای پارسایانه آزاد می شود، و فلسفه هایی عرضه می دارد که آزادی آنها را تصدیق کند. در هندِ روزگارِ بودا، مانندی چین در زمانِ کنفوسیوس و یونان در عهدِ پروتاگوراس- از روزگار خودمان حرفی نمی زنیم-، زوال معنوی دین کهن شکاکیت در اخلاق و هرج و مرجِ اخلاقی را به وجود آورده بود. آیین جِین و بودا، گرچه از الحادِ مالیخولیایی یک عصرِ پندار زدوده و بیدار، آبستن بودند، خود واکنشهای دینیی بودند که رویاروی عقایدِ لذتجوی یک طبقة «آزاد شده» و فِراغبالِ دنیا دوست ایستاده بودند.سُنَتِ هندی "شود هود هانا"، پدرِ بودا، را مرد دنیا و عضو طایفة "گائوتاما" از قبیلة مغرور شَکیه، و فرمانروا یا شاه "کاپیلا واستو"، شهری دردامنة سلسله جبال هیمالایا، وصف می کند. اما ما چندان چیز مسلمی دربارة بودا نمی دانیم؛ و اگر در اینجا داستانهایی نقل می کنیم که پیرامون نام او گرد آمده، نه به این دلیل است که این داستانها تاریخی است، بلکه به این اعتبار است که اینها یک بخش اساسی ادبیات هند و دین آسیایی را تشکیل می دهد. دانشمندان، زمانِ تقریبی تولد او را 563 ق م می دانند و دیگر جز این چیزی نمی گویند؛ افسانه ماجرا را دنبال می کند و به شیوه های غریبی آن را باز می گوید. یکی از آنها داستانهای جاتاکا است. گویند در آن روزگار:در شهر "کاپیلا واستو" جشنوارة بَدرِ نیمة تابستان آغاز می شد، و مردم در کار جشن آرایی بودند. هفت روز پیش از بَدر ملکه مهامایا (مادر بودا) در آراستن جشن، که از شرابهای مستی آور تهی و سرشار از حلقه های گل و بویهای خوش بود، شرکت می کرد. در روز هفتم، سحرگاه، بانو مهامایا از خواب برخاست؛ در گلاب شستشو کرد؛ و پیشکشها داد ... سپس جامه ای بس باشکوه به تن کرد؛ ازخوراکِ برگزیده خورد؛ سوگندهای روز مقدس را یاد کرد و به خوابگاه اندرونی شاهی، که با شکوهی تمام آراسته بودند، رفت و بر بستری شاهانه خوابید. به خواب رفت، و در خواب دید که: چهار شاه بزرگ بسترش را به کوهستان هیمالایا برده، بر فلات مانوسیلا، به پهنای شصت فرسنگ، قرار دادند، و در گوشه ای ایستادند. آنگاه همسران چهار شاه آمدند و او را به دریاچة آنوتاتا راهنمایی کردند و بر آنش داشتند که شستشو کند تا از همة آلایشهای انسانی پاک شود. جامه های آسمانی بر او پوشاندند، بویهای خوش بر او افشاندند و گلهای آسمانی بر او آویختند. سیمین تپه، با کاخ زرینش، چندان از آنجا دور نبود. آنجا برایش بستری آسمانی، رو به خاور، گسترده، او را بر آن نهادند. آنگاه" بود هی ساتوا"، که گویی به شکل پیلی سپید و والا به زرین تپه، که چندان از آن دور نبود، رفته بود فرودآمد و از سیمین تپه بالا رفت. از سوی شمال نزدیک می شد و درخرطوم سیمگونش نیلوفری سپید داشت. خروشان به کاخ زرین داخل شد و سه بار گِردِ بَستَرِ مادرش چرخید و پهلوی راست خود را به سوی او گرفت و پهلوی راستِ او را لمس کرد، یعنی به درونِ رحم او رفت، بدینسان آبستنی او در پایانِ جشنِ بَدرِ نیمة تابستان بود.اغلب اشاره می کنند که این دوره با بارشِ ستارگان، تاریخِ نبوغ مشخص می شود: ماهاویر و بودا در هند، لائو تْزه و کنفوسیوس در چین، اِرِمیا و اشعیای ثانی در یهودیه، فیلسوفان پیش از سقراط در یونان، و شاید هم زردشت در ایران. این گونه همزمانیِ نوابغ، ارتباطِ میان فرهنگهای باستانی و تأثیرِ متقابلِ آنها را می رساند، و این ارتباط بیش از آن بود که امروزه به طور قطع می توان نشان داد.آن بانو، چون روز بعد بیدار شد، خواب خود را به شاه، پدر بودا، باز گفت. شاه شصت و چهار برهمنِ برجسته را فراخواند، آنان را بزرگ داشت و با خوراک عالی و هدیه های دیگر خشنود کرد. سپس، چون آنان از این پذیراییها خشنود شدند، گفت تا آن خواب را باز گویند، و از آنان پرسید که چه خواهد شد. برهمنان گفتند «ای شاه، نگران مباش؛ ملکه آبستن شده است، نر است نه مادینه، و تو صاحب پسر خواهی شد که اگر در خانه بماند شاه خواهد شد، شاهِ جهان؛ و اگر خانه را ترک، و جهان را رها کند، در جهان، بودا و" پرده دَر" [ درندة پردة جهل] خواهد شد ...بانو "ماهامایا"، "بود هی ساتوا" را، مانند روغنی در سبو، ده ماه درشکم داشت، و چون هنگام زادن فرا رسید خواست که از خانة پدری خود دیدار کند، به "شود هود هانا"، راجة بزرگ، گفت: «سرورم می خواهم به شهرِ خانواده ام، "دِواداها"، بروم.» راجا پذیرفت و دستور داد تا جادة میان "کاپیلا واستو" و "دِواداها" را هموار و با گلدانهای بزرگ، گل، سبزه، و پرچم تزیین کنند. آنگاه بانو را در تخت روانی زرین نشانید، و هزار نفر مُلازم و مستخدم با او همراه کرد. در آن زمان، در میان دو شهر، گردشگاهی پر از درختانِ «سال»، به نام بیشة "لوم بی نی"، بود که به ساکنان هر دو شهر تعلق داشت ... در آن موقع درختان، سراسر از ریشه تا بلندترین برگ و شاخسار، پوشیده از گل بود. آن بانو چون آنجا را دید به وجد آمد، و اظهار تمایل کرد تا در آن بیشه تفرجی کند ... به پای درختِ سالِ بلندی رفت و دست به یکی از شاخه های بلند آن برد. شاخه، چون نیِ نرمی خم شد، پایین آمد، و در دسترسش قرار گرفت. بانو دست دراز کرد، شاخه را بگرفت، در همین لحظه دردهای زایمان آغاز شد. سپس مُلازمان پرده ای کَنَفی پیرامون او کشیدند و خود به کناری رفتند. بانو در همان حال که ایستاده بود، و شاخة درختِ سال را در چنگ داشت، فارغ شد ... ولی، برخلاف دیگر موجودات، که به هنگام زاده شدن به مادة ناپاک آلوده اند، "بود هی ساتوا" چنین نبود. وی، مانند واعظی که از کرسی خطابه فرود آید، دو دست و دو پایش را باز کرد، و نیالوده و پاک از هر آلودگیی، چون گوهری که بر پارچة بِنارِس نشانده باشند، از دل مادرش خارج شد.نیز باید دانست که به هنگام تولد بودا روشنایی بزرگی در آسمان پیدا شد؛ کرها شنوا شدند؛ لالها گویا؛ ولنگها راست؛ خدایان از آسمان فرود آمدند تا او را یاری کنند؛ و شاهان از دوردستها به خوشامدگویییش شتافتند. در افسانه ها تصویرِ رنگارنگی از شکوه وناز نعمتی که در جوانی پیرامون او را گرفته بود دیده می شود. همچون شاهزادة نیکبختی «خداوار» در سه کاخ منزل داشت؛ پدر مهربانش او را از هر گونه تماس با درد و اندوه دور نگاه می داشت؛ چهارصد رقاصة زیباروی او را سرگرم می کردند؛ و چون بزرگ شد پانصد بانو را به نزدش فرستاد، تا از آن میان یکی را به همسری برگزیند. و او همچون فردی از طبقة" کْشاتریا" در فنون جنگی آموزش دقیقی دید؛ ولی پیش پای فرزانگان هم نشست، و در همة مکتبهای فلسفی رایج آن روزگار استاد شد. زن گرفت، پدر خوشبختی شد، و در ثروت و آرامش و خوشنامی می زیست.بنابر سنن دینی، او یک روز از کاخ به خیابان و میان مردم آمد، پیرمردی را دید؛ روز دیگر باز از کاخ بیرون آمد و این بار بیماری را دید؛ روز سوم که بیرون آمد مرده ای دید. او، خود، چنانکه در کتابهای مقدسِ شاگردانش آمده، ماجرا را به طرز مؤثری چنین شرح می دهد:ای رهروان، من در چنین ناز و نعمتِ بسیار پرورده شده بودم. آنگاه این اندیشه در من پیدا شد: «مرد معمولی نیاموخته، که خود دستخوش پیری ... بیماری ... و مرگ است و نمی تواند بر آنها فایق آید ... آنگاه که پیرمرد، مردِ بیمار، و مرده ای را می بیند از خطر آگاه و سرگشته می شود؛ و رو می گرداند و به خود هشیار می دهد: من نیز دستخوش پیری، بیماری، و مرگم، آیا من نیز باید ... رو بگردانم؟» آن شایستة من نیست. چون این اندیشه در من پیدا شد، مستی بادة زندگانی (جوانی، ثروت ... ) به یکباره از سرم پرید ... ای رهروان، من پیش از روشن شدگی یا بیداری، آنگاه که هنوز بیدار نشده بودم. .. آنگاه که دستخوشِ زاییده شدن، پیری، بیماری، مرگ، اندوه، وآلودگی بودم، چیزی را می جستم که آن هم، خود، دستخوش (زاییده شدن، پیری، بیماری، مرگ و اندوه) بود. آنگاه این اندیشه در من پیدا شد: «من که خود دستخوش زاییده شدن، پیری، بیماری، مرگ، اندوه، و آلودگیم، چرا در پی چیزی باشم که آن نیز خود دستخوش زاییده شدن ... و آلودگی است؟ اکنون من به پَستی دستخوشانِ زاییده شدن پی برده ام. چگونه است که به جستجوی برترین آزادی از هربند، یعنی "نیروانا"، که دستخوش پیری، ... و آلودگی نیست برآیم؟»مرگ، منشأ تمام دینهاست، و شاید اگر مرگ نمی بود خدایانی هم نمی بودند. برای بودا دیدن این صحنه ها آغاز روشن شدگی یا بیداری بود. مثل کسی که دستخوش «دیگرگونی حال» باشد، ناگهان بر آن شد که پدر ، همسر و پسرِ نوزادش را ترک کند، و سر به بیابان بگذارد و مرتاض شود. شبانگاه، مخفیانه و آهسته، به اطاق همسرش رفت، و برای آخرین بار نگاهی به پسرش راهولا انداخت. در کتابهای مقدس بودایی، با سخنانی که برای همة پیروان بودا مقدس است، آمده که درست در آن هنگام:"بود هی ساتوا" با خود اندیشید که اکنون کودک را خواهم دید. از جای برخاست و به خانة مادرِ راهولا رفت و در اندرونی را گشود. چراغی با روغن عطرآگین در خوابگاه اندرونی می سوخت. مادرِ راهولا بر بستری از گُل خوابیده ... ، و دستش زیر سر کودک بود. "بود هی ساتوا" پا بر آستانه نهاد، ایستاد، نگاهی کرد و با خود اندیشید: اگر دست او را تکان بدهم و کودک را بگیرم، همسرم بیدار خواهد شد و مرا از رفتن باز خواهد داشت. چون «بودا» (=بیدار و روشن) شدم، باز خواهم گشت و او را خواهم دید. «با چنین اندیشه ای از آن خانه فرود آمد و کاخ را ترک گفت.در تاریکی صبح، سوار بر اسبش "کانتاکا"، از شهر بیرون آمد، در حالیکه، "چانا"، ارابه رانش، نومیدانه به دُمِ آن چسبیده بود. آنگاه "مارا"، سلطانِ بَدی(بدکار)، بر او ظاهر شد تا از راه به درش کند، و امپراطوریهای بزرگی به وی پیشکش کرد. اما بودا نپذیرفت، و همچنان، سواره، با یک جستِ نیرومند از رود پهناوری گذشت. میل به دیدن زادگاهش در او پیدا شد، اما برنگشت. آنگاه زمین به گردش درآمد تا او ناگریز نباشد که به پشت سر نگاه کند.در محلی به نام "او روو ویلا" ایستاد. خودش می گوید: «فکر کردم که آنجا براستی برایم جایی دلپذیر، و جنگل زیبایی است. رود صافی روان است، و شستنگاههای آن خوشایند است؛ پیرامونش همه مرغزار و روستاست.» او در اینجا به سخت ترین اَشکالِ ریاضت تن داد؛ مدت شش سال راهها و اعمال پیروان یوگی را، که پیش از این بر صحنة هند ظاهر شده بودند، آزمود. به تخمها و سبزه بساخت، و چندی هم سِرگینِ چارپایان می خورد. کم کم غذایش را به روزی یک دانه برنج رسانید. جامه ای از موی سختِ جانوران بر تن کرد؛ موی سر و ریشش را به قصد خودآزاری کَند؛ چنانکه به درختی پیر می مانست. مرتب به جایی می رفت که جنازة انسانها را آنجا می گذاشتند تا طُعمة پرندگان و چارپایان شود؛ در میان اجساد پوسیده می خوابید. باز همو می گوید:آنگاه این اندیشه در من پیدا شد: اکنون چگونه است که من، با دندانهای به هم فشرده و با زبان به کام چسبیده، به اندیشة دلم چیره شوم، آن را بشکنم، و بر آن فشار آورم؟ ... (و چنین کردم). عرق از زیر بغلم جاری شد. مثل اینکه مردی نیرومندT سرِ مردی ناتوان را با ضربة شمشیر خرد کند. من نیز دستخوش چنین ضرباتی بودم ... براستی تاب و توانم بسیار، و جانم حاضر و استوار بود، ولی تنم با این کوششِ دردآور آشفته و پریشان شد. جانم چنان بود که احساسهای دردآوری که در من پیدا می شدند نتوانستند اندیشه ام را به خود متوجه کنند ... سپس دم و بازدم دهان و بینی را حبس کردم، آنگاه، با نگاهداشتن دم و بازدم دهان و بینی، در اثر بیرون رفتن هوا، غرشی عجیب در گوشهایم پیدا شد. همان گونه براستی فریادهای فروخوردة قورباغه غرش عجیبی به وجود می آورد، ... بدین سان دم و بازدم دهان و بینی را نگاه داشتم. با حبس دم و بازدم دهان و بینی و گوش هواهای تند و سختی سرم را به حرکت درآورد. مثل اینکه مردِ نیرومندی سرِ خود را با نوک تیزِ خنجری بشکافد؛ کاملا همین گونه بود، وقتی که من دم و بازدم دهان، بینی، و گوشهایم را نگاه داشتم، بادهای تند سرم را تکان می دادند ... آنگاه این اندیشه در من پیدا شد: اکنون خوب است که من بیش از پیش غذای کمتری بخورم؛ آن قدر باقلا، نخود، و عدس، که در کف دست جا بگیرد. پس از آن ... تنم بی اندازه لاغر شد؛ دست و پایم، از این غذای بیحد اندک، چون نیهای خشک خشکیدند؛ سَرِینَم، از این خوراک بیحد اندک، چون [ کف] پای شتران شد؛ مهره های درآمدة تیرة پشتم چون رشته های تسبیح شد؛ دنده های تنم، چون تیرهای بامِ خانة قدیمی، که تیز بیرون زده باشند، بیرون آمده بود؛ در چشمخانه های من مردمکهای فرورفته ام، چون ستاره های دریایی کوچک در چاهی ژرف، بسیار ریز گشته و بسختی دیده می شدند؛ پوست سرم چون کدوی جنگلی، که تازه چیده و در آفتابِ داغ، خالی و پژمرده شده باشد، تُهی و افسرده شد. چون می خواستم دست به شکمم بکشم، دستم به تیرة پشتم می رسید، و چون می خواستم به تیرة پشتم دست بکشم، دستم به شکمم می خورد. از این خوراک بیحد اندک، این گونه شکمم به تیرة پشتم نزدیک شده بود ... برای اینکه تنم تاب و توانی پیدا کند، آن را با دست می مالیدم، و با این کار موهایم کنده می شد و به شکل بدی از پوستم فرو می ریخت ...اما یک روز این اندیشه در بودا پیدا شد که خود آزاری، راه نیست. شاید او هم مثلِ معمول گرسنه اش بود، یا آنکه یادِ دلپذیری در او پیدا شده بود. حس کرد که از این ریاضتها هیچ نورِ تازه ای در دلش ندمیده. «من از این سختی به دانش و بینشِ فراتر از انسان، و براستی اصیل، نخواهم رسید.» بلکه، برعکس، آن کِبری که در خود آزاری بود هرگونه قدسیتی را، که شاید از ریاضت پیدا شود، زهرآگین کرده بود. از اینرو دست از ریاضت کشید و رفت زیر درخت سایه گستری نشست، و در آنجا استوار و آرام ماند؛ عزم کرد تا به روشنی نرسد و به حقیقت دست نیابد از آنجانرود. از خود پرسید منشأ اندوه، رنج بیماری، پیری و مرگ انسان چیست؟ ناگهان در او بینشی به تولدها و مرگهای پیاپیِ بی پایانِ جریانِ زندگی پیدا شد: دید که هر مرگی از تولدِ نویی بی اثر می شود، و هر آرامش و شادیی با آرزو و ناخرسندی، نومیدی، و اندوه و دردِ تازه و نویی مواجه می شود. «با ذهنی چنین مجموع، پاک، و مصفا، ... دل را به شناسایی مرگ و دوباره زاییده شدن متوجه کردم. با چشمی یا بینشی خدایی، که از چشم انسانها دست می برد، مرگ و دوباره زاییده شدن موجوداتِ عالی و نجیب، زشت و زیبا، شاد و رنجور را دیدم، و فهمیدم که چگونه موجودات همیشه بر طبق کردارهای خود (کارما) از میان می روند- و این کارما قانونی جهانی است که هر کردار بد و نیک، در این زندگی، یا در کالبد بعدیِ روان، پاداش یا کیفر خواهد دید.توجه و تِدقیق در این توالیِ به ظاهر مسخرة مرگ و تولدها بود که بودا را بر آن داشت که زندگانیِ انسان را خوار بدارد. به خود گفت تولد، منشأ هر بدی و رنج است، و با اینهمه، تولد به طور بی پایانی ادامه می یابد، و بسترِ رنج انسان را همیشه از نو پرآب می کند. اگر بتوان تولد را متوقف کرد ... راستی چرا تولد از حرکت باز نمی ایستد؟ چون قانون کارما تناسخهای مکرر نویی می طلبد، تا در آن، روان، تاوانِ کار بدی را که در زندگیهای گذشته کرده پس بدهد. اما اگر انسان می توانست زندگانی مقرون به عدلِ کامل، شکیبایی پایدار و مهر به همه را در پیش گیرد، اگر می توانست اندیشه هایش را به چیزهای جاویدان، و نه به چیزهایی که پیدا می شوند و می گذرند، بپیوندد- آنگاه شاید می توانست دوباره زاییده شدن را متوقف کند، و برای او چشمة بدی(=رنج) بِخُشکَد. اگر انسان می توانست همة آرزوهای خود را آرام کند، و فقط جویای نیکی کردن باشد، آنگاه بر فردیت، که اولین و بدترینْ فریبِ انسان است، غلبه می یافت و روان سرانجام در بینهایتِ ندانسته ای غرقه می شد. چه آرامشی در آن دل خواهد بود که خود را از هر آرزوی فردی پاک کرده باشد!- و آیا دلی که پاک نشده هرگز روی آرامش را خواهد دید؟ بنا به اندیشة کفر، سعادت نه در اینجا ممکن است و نه، به خلاف آنچه بسیاری از ادیان می پندارند، پس از این امکانپذیر خواهد بود. فقط یگانه آرامشی که متصور است، آرامشِ کاملِ میل و آرزوی به پایان رسیده، یعنی نیروانا است و بس.مؤلف در اینجا کارما را، که به معنای کردارهای تن و گفتار و اندیشه است، به عنوان قانون کارما گرفته است که درست نیست. توضیحی هم که دربارة قانون کارمای بودایی می دهد، خود، از بنیاد نادرست است. چون این اصطلاح میان فلسفه های هندو و بودایی مشترک است، او معنای هندوی آن را با معنای بودایی آن یکی دانسته است، و از اینرو نتایجی می گیرد که نادرست است. مثلا، در آیین بودا «تجسد بعدی روان» یا «تناسخهای مکرر» در کار نیست. روانِ پایداری نیست که دستخوشِ تناسخ شود. «دوباره زاییده شدنِ» بودایی همان تناسخ نیست. برای آگاهی بیشتر باید به کتابهایی که در زمینة آیین بودا به فارسی هست مراجعه کنیدمرد منور و «روشنی یافته» یعنی بودا، پس از هفت سال تفکر، چون علتِ رنجِ انسان را دانست، به شهر مقدس بِنارِس رفت و آنجا در باغ گوزن، در سارنات، نیروانا را برای انسانها موعظه کرد.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 6, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۶۸ مَهاویر و جِین افسانة بودا

0:00 47:00

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 47 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on September 6, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!