EPISODE · Sep 9, 2020 · 43 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۷۱ فیلسوفشاه عصر طلایی هند
from تاریخ تمدن
فیلسوفشاهعصر طلایی هندفیلسوفشاهبیندو سارا، که جانشین چاندرا گوپتا شد، ظاهراً مردی بود با منش . اندیشمندان می گویند از آنتیوخوس، شاه سوریه، درخواست کرد که فیلسوفی به او هدیه کند؛ به او نوشت که، در ازای یک فیلسوف واقعی یونانی، بهای گزافی خواهدپرداخت. خواهشی بود که برآوردنی نبود، چون آنتیوخوس فیلسوف فروشی پیدا نکرد؛ اما بخت با بیندوسارا یار بود، و خود صاحب پسری فیلسوف شد.آشوکا واردانا در سال 273ق م بر تخت نشست. خود را فرمانروای امپراطوریی پهناورتر از امپراطوری هر شاه هندی پیش از خود یافت: افغانستان، بلوچستان، و تمام هند کنونی، سوای اَقصای جنوب، یعنی "تامیلا کم" یا سرزمین تامیل جزو قلمرو او بود. مدتی به همان حال و هوای پدربزرگش چاندرا گوپتا، ستمگرانه اما خوب، سلطنت کرد. یوان چونگ، سیاح چینی، که در قرن هفتم میلادی سالیان درازی در هند گذرانده است، می گوید که زندانی را که آشوکا در شمال پایتختش ساخته بود هنوز [ یعنی، هزارسال بعد] در سُنَتِ هندی از آن به «دوزخِ آشوکا» یاد می کنند. همچنین به او گفته بودند که همه گونه شکنجة دوزخِ رسمی را در مجازات جانیان به کار می بردند؛ و شاه فرمان داده بود که هیچ گاه نباید کسی که به آن سیاهچال افتاده زنده از آن بیرون آید. قضا را یکی از پیرانِ بودایی، بی هیچ علت به آن زندان افتاده بود. او را در دیگ آب جوش انداختند. آب از جوشیدن باز ایستاد. زندانبان پیامی به آشوکا فرستاد. وی آمد، و شخصاً موضوع را ملاحظه، و حیرت کرد. وقتی که شاه خواست برگردد، زندانبان یادآور شد که بنا به فرمان خود او نباید زنده از زندان خارج شود. شاه که از این تذکر متزلزل شده بود دستور داد تا آن زندانبان را به آن دیگ اندازند.می گویند چون آشوکا به کاخش بازگشت حالش سخت دگرگون شد. گفت تا آن زندان را برچینند، و قوانین کیفری را ملایمتر کنند. درهمان هنگام فهمید که سپاهیانش پیروزی بزرگی بر قبیلة طغیانگر "کالینگا" به دست آورده اند، و هزاران تن از شورشیان را کشته و بسیاری را هم به اسارت گرفته اند. آشوکا از اندیشة اینهمه «خشونت، کشتار و جداکردن» اسیران از «عزیزانشان» پشیمان شد. فرمان داد که اسیران را آزاد کنند، زمینهایشان را به آنها بازگردانند؛ و پیام پوزشی هم برایشان فرستاد- و این امری بود که پیش از این سابقه نداشت، و پس از او هم فقط چند تنی از آن پیروی کرده اند. سپس به حلقة انجمن رهروان بودایی پیوست؛ چندی خرقة رهروانه پوشید؛ دست از شکار و خوردن گوشت برداشت و به راه هشتگانة عالی پا نهاد.اکنون بدرستی نمی توان گفت که این ماجرا تا چه حد افسانه و تا چه اندازه تاریخ است؛ و با این بعد زمانی نمی توانیم به انگیزه های این پادشاه پی ببریم. شاید گسترش آیین بودا را دیده و با خود اندیشیده بود که آیین؛ سخاوت و آرامشی که در آن است می تواند روشِ مُدَبِرانه و مناسبی برای مردمش باشد، و از عَسَس و مُحتَسِبِ بیشمار هم خلاصش کند. در یازدهمین سال سلطنتش صدور مهمترین فرمانهای تاریخ حکومت را آغاز کرد و گفت که آنها را با زبانی ساده و به گویشهای محلی بر صخره ها و ستونها نقش کنند تا هر هندی باسوادی بتواند آنها را بفهمد. فرمانهای سنگنبشتة او را کمابیش در سراسر هند یافته اند؛ از فرمانهایی که بر ستونها نوشته شد ده ستون به جا مانده است، و جای بیست ستونِ دیگر را هم مشخص کرده اند. از این فرمانها معلوم می شود که این امپراطور دین بودایی را یکسره پذیرفته است، و آن را با عزمی راسخ در آخرین حوزة امور انسانی، یعنی در سیاستمداری، به کار بسته است- و این عمل به این می ماند که امپراطوری جدیدی ناگهان اعلام کند که از این پس [در حکومت ] از مسیحیت تبعیت خواهد کرد.گرچه این فرمانها بودایی به شمار می آید، همگی مربوط به مسائل و امور دینی نیست. در آنها سخن از زندگانی آینده می رود، و این می رساند که چه زود ایمانِ پیروانش جای شکاکیت بودا را گرفته است. اما در این فرمانها نه اعتقادی به یک ذاتِ باری هست، و نه ذکری از آن می شود. از بودا هم در آنها سخنی نمی رود. در این فرمانها گرایش به الاهیات دیده نمی شود: فرمان سارنات [فرمان دوم ستونی کوچک] خواهان همسازی در انجمن رهروان است، و برای کسانی که آن را با تفرقه یا انشعاب تضعیف کنند مجازاتهایی در نظر گرفته شده است. اما در فرمانهای دیگر بارها شکیبایی در دین را سفارش می کند. انسان، همان گونه که به رهروانِ بودایی صدقه می دهد باید به برهمنان هم بدهد؛ نباید از دینِ دیگران بدگویی کرد. شاه اعلام می دارد که همة رعایایش فرزندانِ محبوب او هستند؛ و او هیچ گاه به خاطرِ اعتقاداتِ گوناگونی که دارند بر آنان تبعیض روا نخواهد داشت. فرمان سنگنبشتة 12 تقریباً به اقتضای آن زمان سخن می گوید:اعلیحضرت پادشاهِ بخشنده، محبوب خدایان، مردان همة فرقه های دیگر را، خواه مرتاض باشند و خواه مردان خانواده، با هدایا و همه گونه بزرگداشتی گرامی می دارد. اما محبوب خدایان به پیشکش هدایا یا بزرگداشتِ آن قدر ارج نمی نهد که به رشد بنیادهای دارما در میان همة فرقه ها. گسترش بنیادهای دارما به راههای بسیار ممکن است. اما ریشه اش در خویشتنداری در گفتار است، یعنی نباید فقط به فرقة خود ارج نهاد و فرقه های دیگر را، به ناروا، خوار شمرد؛ همواره باید در همه حال، حتی در آنجا که رواست، میانه رو بود. بلکه، برعکس، فرقه های دیگر را باید به هر طریق و در همه حال بزرگ داشت.اگر کسی این گونه رفتار کند، او نه تنها فرقة خود را بلند می گرداند بلکه به فرقه های دیگر هم خدمت می کند. اما اگر دیگر گونه رفتار کند، نه تنها به فرقة خود بلکه به فرقه های دیگر هم آسیب می رساند ... هماهنگی نیک است.در دومین فرمانِ ستونی، مفهومِ بنیادهای دارما یا ذاتِ دارما روشنتر توضیح داده شده است: «قانون پارسایی [دارما] عالی است. اما قانون پارسایی مرکب از چیست؟ از این چیزها: یعنی، ناپارسایی اندک، کردارهای نیکِ بسیار، همدردی،آزادگی، راستگویی، پاکی.» آشوکا، برای اینکه سرمشقی بگذارد، به کارگزارانش فرمان داد که همه جا مردم را فرزند خویش بدانند؛ با آنان بدون ناشکیبایی و درشتی رفتار کنند؛ هرگز آنها را شکنجه ندهند؛ هیچ گاه بدون علتِ کافی زندانیشان نکنند؛ و، بالاخره، به کارگزاران خود فرمان می دهد که این کتیبه ها را متناوباً برای مردم بخوانند.آیا این فرمانهای اخلاقی در بهبود سُلوکِ مردم مؤثر بود؟ شاید در گسترش اندیشة اَهیمسا و ترغیب به خودداری از خوردن گوشت و مشروبات الکلی در میان طبقات بالای هند تأثیری داشته است. خود آشوکا ،چون هر مُصلِحی به تأثیر مواعظ خود برسنگنبشته ها سخت اعتماد داشت: در فرمان سنگنبشتة 4 اعلام می کند که نتایج شگفت آوری ظاهر شده است، و فشردة آن مفهوم روشنتری از آیین او به دست می دهد:در گذشته ها، صدها سال کشتارِ زندگان، ستم به زندگان، بیحرمتی به خویشان و بی حرمتی به برهمنان و شِرماناها براستی که افزون شده بود. ولی اکنون، در نتیجة کردارِ دارما از جانب شهریارِ بخشنده، محبوب خدایان، هر فرمانی با نواختنِ کوسها فرمان دارما شده است. خویشتنداری از کشتار جانداران، ستم روا نداشتن به زندگان، رفتار نیک با خویشان، رفتار نیک با برهمنان و شِرماناها، فرمانبرداری از پدر و مادر، فرمانبرداری از سالخوردگان اکنون از تعلیم دارما ای که شهریارِ سخاوتمند، محبوب خدایان، داده است. افزونی یافته است، تا آن مایه؛ که ممکن نبود در صدها سال با نشان دادن نشانهای ارابه های بهشتی و پیلان بهشتی، توده های آتشِ دوزخ، و نیز با شکلهای آسمانی دیگر به مردم، به آن دست یافت. کردارهای دارما، از گونة پیشین، نیز از انواع گوناگون دیگر افزونی یافته است و شهریارِ بخشنده، محبوب خدایان، همچنان سبب افزونی بیشتر چنین کردارهای دارما را خواهد شد. دیگر آنکه، پسران، نوه ها، و نبیرگان شهریار بخشنده، محبوب خدایان، این کردارِ دارما را تا پایانِ جهان ،افزونی خواهند داد و، چون خود دارای دارما و سلوکِ نیک هستند، دارما را به مردمان تعلیم خواهند داد ...شهریار نیک در پارسایی مردان و وفاداری پسرانش گزاف می گوید. او خود با کوشش بسیار در راه دینِ جدید رنج برد؛ سرانجمنِ بودایی شد، هدایای بسیار به آن داد، برایش 84000 دِیر ساخت، و در سراسر قلمروش، به نام آن، درمانگاههایی برای انسانها و جانوران بساخت. بَشیرانِ بودایی را به همة بخشهای هند و سِیلان، حتی به سوریه، مصر، و یونان فرستاد، تا در آنجا در فراهم آمدن زمینه ای برای اخلاق مسیح یاری کرده باشند؛ و این بَشیران اندکی پس از مرگِ او از هند درآمدند تا بِشارتِ بودا را در تبت، چین، مغولستان، و ژاپن موعظه کنند. آشوکا، علاوه بر این کوششِ دینی، خود با شورِ فراوان به ادارة دنیایی امپراطوریش پرداخت؛ روزهای کارش طولانی بود، و در تمام ساعات همیشه در دسترس دَستورانش بود تا در تمام اوقات به کارِ عامه پردازد.خطای مهمش خودپرستیش بود؛ هم فروتن و هم مُصلِح بودن، در عین حال، دشوار است. مِناعت او در هر فرمانی دیده می شود، و او را برادرِ کاملترِ مارکوس آورِلیوس [مارک اورل] می کند. نفهمید که برهمنان از او نفرت دارند و فقط پی فرصت می گردند که نابودش کنند، همان گونه که کاهنان تِبِس هزار سال پیش ایخناتون را نابود کردند. نه فقط برهمنان، که می بایست جانوران را برای خود و خدایانشان قربانی کنند، بلکه هزاران صیاد و ماهیگیر از فرمانهایی که محدودیتهای سختی برای کشتن جانوران قایل می شد خشمگین بودند؛ حتی دهقانان از این فرمان که می گفت «کاه و کُلَشی را که چیزهای زنده در آن است نباید بر آتش نهاد»می نالیدند. نیمی از امپراطوری آشوکا در انتظار مرگ او به سر می بردند.یوان چوانگ می گوید، بنابر سُنَتِ بودایی، نوة آشوکا در آخرین سالهای عمرِ پدر بزرگش، به یاری درباریان، او را از سلطنت خلع کرد. بتدریج تمام قدرت را از شاه سابق گرفتند، و به این ترتیب هدایایش هم به انجمن رهروان پایان گرفت. جیرة کالاهایی که به خود آشوکا می دادند، و حتی جیرة غذاییش را هم قطع کردند، تا اینکه روزی همة سهم اونصف یک میوه آمالاکا شد. شاه با اندوه به آن نگاه کرد و آنگاه آن را، چون تمام چیزی که می توانست ببخشد، برای رهروان بودایی فرستاد. در واقع ما چندان چیزی از سالهای آخر عمر او، و حتی سال مرگ او هم نمی دانیم. یک نسل پس از درگذشت او، امپراطوریش، مثل امپراطوری ایخناتون، از هم فروپاشید. چون آشکار شد که اداراة مملکت پادشاهی ماگادا، بیش از آنچه تابع سازمانی برومند باشد، وابسته به جبر سنت است، ایالت پس از ایالت از بستگی خود به شاهنشاه "پاتالی پوترا" سر فرو پیچیدند. اَعقابِ آشوکا تا قرن هفتم میلادی بر ماگادا حکومت راندند؛ اما دودمان ماوْریا، که "چاندرا گوپتا" آن را بنیاد نهاده بود، با کشته شدن "بْری هاد راتا" پادشاه پایان گرفت. دولتها نه بر بنیادِ آرمانها بلکه بر طبیعتِ انسانها ساخته می شوند.آشوکا از لحاظ سیاسی شکست خورده بود؛ اما، از جنبة دیگر، در انجام یکی از وظایف بزرگ تاریخ؛ کامگار شده بود. در حدود دویست سال پس از درگذشت او آیین بودا در سراسر هند پراکنده شده، و آسیا را بی هیچ خونریزی فتح کرده بود. اگر تا امروز، از کَندی در سیلان تا کاماکورا در ژاپن، چهرة آرام گائوتاما (بودا) به مردمان فرمان می دهد که با یکدیگر آرام رفتار کنند و صلح را دوست بدارند، این امر تا حدی معلول این امر است که "خیالبافی"، یا شاید "پارسایی"، روزگاری بر تخت شاهی هند نشسته بود.III- عصر طلایی هنداز مرگ آشوکا تا امپراطوری سلسلة گوپتا، یعنی دوره ای به مدت کمابیش ششصدسال، کتیبه ها و اسناد هندی چنان اندک است که تاریخ این دورة میانی در تیرگی گم شده است. این دوره لزوماً یک عصر تاریکی یا فترت نبود؛ دانشگاههای بزرگ مثل دانشگاههای تاکسیلا به کارشان ادامه می دادند، و در بخش شمال غربی هند نفوذ ایران در معماری، و نفوذ یونان در پیکرتراشی، تمدن بالنده ای را پس از هجوم اسکندر پدید آورد. در قرن اول و دوم ق م، سوریها، یونانیها، و سَکاها به پنجاب فروریختند، تصرفش کردند و در مدت سیصد سال این فرهنگ یونانی- باکتریایی را بنیاد نهادند. در قرنِ اولِ عصری که ما آن را عصرِ مسیحی می نامیم، کوشانها، که طایفه ای از آسیای میانه بودند و با تُرکان خویشی داشتند، کابل را گرفته آن را پایتخت خود کردند؛ و از آنجا، قدرتشان را بر سراسرِ شمالِ باختری هند و بیشترِ آسیای میانه گسترش دادند. در زمانِ پادشاهی بزرگترین شاهشان، یعنی کانیشکا، هنر و علوم پیشرفت کرد: پیکرتراشی یونانی- بودایی برخی از زیباترین شاهکارهایش را به وجود آورد، بناهای عالی در پیشاور، تاکسیلا ، و ماتورا ساخته شد، و چاراکا [ طبیب] فن طبابت را پیشرفت داد، و ناگارجونا و "آش وا گُشا" پایه های آیین بودایی ماهایانا (یا، ارابةبزرگ) را گذاشتند، که این، خود در پیروزی گائوتاما [بودا] بر چین و ژاپن یاری کرد. کانیشکا در برابر دینهای گوناگون بردبار بود، و خدایانِ گوناگون را آزمود؛ و سرانجام آیینِ بودای جدید آمیخته به اساطیرِ [ بودایی] را پذیرفت، که در آن بودا را خدا کرده و آسمانها را به "بود هی ساتوا" ها و آرهاتها انباشته بودند؛ فرمان داد تا شورای بزرگی از مُتَأَلِهینِ بودایی گِرد آیند تا این اعتقاد را برای قلمرو او خلاصه کنند، و خود در گسترشِ دینِ بودایی کمابیش آشوکای دوم شد. شورا 300,000 سوترا [یا، گفتار ] راساخت و فلسفة بودا را با نیازهای عاطفی توده های پایینتر مردم هماهنگ کرد، و خودِ بودا را هم به مرتبة خدایی رساند.در این دوره بوداشناسی رشد می کند، اما دربارة آن تحول؛ نمی توان از الاهیات یا خداشناسی بودایی سخن گفت. در سراسرِ تاریخِ آیینِ بودا مُعادلی برای الاهیات نمی توان یافت. این شورای بودایی، در تاریخِ آیین بودا، به چهارمین شورا معروف است.در این میان چاندرا گوپتای اول (با چاندرا گوپتای سرسلسلة ماوُریا اشتباه نشود) در ماگادا ،دودمانِ شاهانِ محلی گوپتا را بنیاد نهاد. جانشین او، سامودراگوپتا، در سلطنتِ پنجاه ساله اش، از برجسته ترین شاهانِ تاریخِ طولانی هند شد. او تختگاهش را از پاتالی پوترا به آیودهیا، که شهر باستانی رامای افسانه ای بود، برد؛ سپاه فاتح و مُحَصِلان مالیاتیش را به بنگال و آسام و نپال و هندِ جنوبی فرستاد؛ ثروتی را که از دولتهای خراجگزار می ستاندند صرف اِعتلای ادب، علم، دین، و هنر می کرد. او، خود، در میان پرده های جنگ، به شاعری و موسیقیدانی متمایز شد. پسرش، ویکرا مادیتیا («خورشید اقتدار»)، این کشور ستانیهای سلاحی و فکری را گسترش داد و حامی کالیداس، نمایشنامه نویس بزرگ، شد و در تختگاهش، یوجِین، محفل درخشانی از شاعران، فیلسوفان، هنرمندان، دانشمندان، و محققان را گرد خود جمع کرد. هند، با این دو شاه، به اوج تکاملی رسید که از زمان بودا به این طرف بیهمتا بود، و به چنان وحدت سیاسیی دست یافت که فقط عصر آشوکا و اکبر شاه با آن برابری می کنند.ما طرح تمدن دودمانِ گوپتا را از گزارش فا- هین می فهمیم. او در آغازِ قرن پنجم میلادی از هند دیدن کرد؛ وی یکی از آن بوداییان بیشماری بود که در این عصرِ طلایی هند از چین به آنجا می آمدند؛ احتمالا شمار این زایران کمتر از بازرگانان و سفیرانی بود که، علی رغم حصارهای کوهستانی هند، از شرق و غرب، حتی از رومِ دوردست، به هندِ رامش یافته، می آمدند و او را به تماس با رسوم و اندیشه های بیگانه برمی انگیختند. فا- هین، پس از آنکه دل به دریا زد و جان به کف گرفت، از چینِ باختری گذشت و بسلامت به هند رسید، و در سراسرِ هند، بی آنکه آزاری ببیند یا چیزی از او به یغما برند، به سیر و سفر پرداخت. در سفرنامه اش آمده است که چگونه شش سال طول کشید تا او به هند برسد، و شش سال هم در هند سپری کرد، و سه سال وقت لازم داشت که از راه سِیلان و جاوه به زادگاهش در چین بازگردد. او آبادانی و رونق، فضیلت و سعادت و آزادیِ اجتماعی و دینیی را که هندیان از آن برخوردار بودند ستایشگرانه وصف می کند. از تعداد، وسعت، و جمعیت شهرهای بزرگ، از بیمارستانهای رایگان و سایر مؤسساتِ خیریه که در سراسر آن سرزمین پراکنده بود، از تعدادِ دانش پژوهان دانشگاهها و دیرها، و از عظمت و شکوه کوشکهای شاهی در شگفت بود. وَصفَش تماماً از مدینة فاضله است، مگر آنجا که از دست راست سخن می گوید:مردمان بیشمار و شادند؛ مکلف نیستند که شمارِ افرادِ خانوارشان را ثبت کنند، یا نزدِ قاضیان بروند، یا به قوانینشان توسل جویند؛ تنها آنانی که در مِلکِ شاهی زراعت می کنند باید از سود بهره ای بدهند. هرگاه بخواهند بروند، می روند؛ اگر بخواهند بمانند، می مانند. شاه بدون گردن زدن یا تنبیه بدنی کردن ،حکومت می کند. جانیان فقط جریمه می پردازند؛ ... حتی در مواردی که کسانی بارها سر به طغیانِ شرارت آمیز بزنند فقط دست راستشان را می برند ... در سراسر این مُلک، مردم نه جان از زنده ای می ستانند و نه سیر و پیاز می خورند. تنها چاندالا ها چنین می کنند ... در آن سرزمین، خوک و مرغ نگاه نمی دارند؛ دام زنده را نمی فروشند؛ در بازارها نه قصابی هست و نه میفروشی.فا- هین چندان متوجه نیست که برهمنان، که از زمانِ آشوکا ،دودمانِ ماوُریا را خوش نمی داشتند، دوباره، تحتِ حکومتِ بُردبارِ شاهانِ گوپتا، ثروت و قدرت به دست می آورند. آنان سنتهای دینی و ادبی روزگار پیش از بودا را زنده کرده بودند و داشتند، در سراسرِ هند، سانسکریت را، به عنوان زبانِ عمومی دانشوران، توسعه می دادند. از نفوذِ آنان و حمایتِ دربار بود که دو حماسة بزرگِ هند، یعنی "ماهاب هاراتا "و رامایانا، را به شکل امروزیِ آنها نوشتند. همچنین، تحت این خاندان، هنر بودایی در نقوشِ دیوارهای غارهای آجانتا به اوج خود رسید. بنا به قضاوت یکی از دانایانِ معاصرِ هند و «همان نامِ کالیداس، واراها میهیرا، گونا وارمان، وشوباندو، آریبهاطا، و براهماگوپتا کافی است که این عصر، نشانة اوج فرهنگ هندی باشد.» هاوِل می گوید «مورخِ بیغرض بخوبی مشاهده می کند که بزرگترین پیروزی حکومت بریتانیا در این خواهد بود که تمام آنچه راکه هند، در قرن پنجم میلادی، از آن برخوردار بوده به آن بازگرداند.»این اوجِ فرهنگِ بومی را موجِ تهاجماتِ هونها متوقف کرد. هونها در این زمان به آسیا و اروپا حمله کرده بودند،و مدتی هند و روم را ویران کردند. وقتی که آتیلا به اروپا حمله می کرد، تورامانا، مالوا را می گرفت و میهیرا گولا ، هراس انگیز، شاهانِ گوپتا را از تخت به زیر می کشید، بار دیگر، برای مدت یک قرن، هند به اسارت و آشوب افتاد. بعد شاخه ای از شجرة گوپتا، یعنی هارشا- واردانا، هند شمالی را بازپس گرفت، تختگاهی در کَنوج ساخت و چهل و دو سال صلح و امنیت به قلمرویی پهناور آورد که در آن یک بار دیگر هنر و ادب بومی رونق گرفت. وسعت و شکوه و آبادانی کَنوج را از این نکتة باورنکردنی می توان استنباط کرد که چون مسلمانان (در سال 1018 میلادی) آن را غارت کردند 10,000 معبد را ویران ساختند. باغهای عمومی زیبا و استخرهای شنای رایگانِ آن فقط گوشة کوچکی از کارهای خوب دودمانِ تازه بود. خود هارشا از آن پادشاهانِ نادری بود که یک چند رژیم پادشاهی را به صورت ستوده ترین شکل فرمانروایی درآورد. مردی بود صاحب گیرایی و کمالات؛ شعر می گفت و نمایشنامه ها می نوشت، که هنوز هم در هند آنها را می خوانند؛ اما نمی گذاشت این ضعفها در ادارة درستِ ملکش رِخنه کند. یوان چوانگ می نویسد «او خستگی ناپذیر بود و روز برایش کوتاه می نمود؛ از علاقه ای که به کارهای خیر داشت، خواب از یادش می رفت.» در آغاز، شیواپرست بود و سپس به آیین بودا گِرَوید، و از لحاظِ نیکوکاریهای پارسایانه اش آشوکای دیگری شد. خوردنِ غذاهای گوشتدار را ممنوع کرد، در سراسرِ قلمروش برای مسافران رباطها ساخت و برکنارِ گَنگ هزاران سْتوپا، یا بُقعة بودایی، بنا نهاد.یوان چوانگ مشهورترین بودایی چینی است که از هند دیدن کرد؛ او می گوید هارشا، هر پنج سال یک بار، جشن نیکوکاری بزرگی برپا می کرد، که سران کلیة ادیان و جمیع بینوایان و نیازمندان قلمرو خود را به آن فرا می خواند. در این اجتماع رسم بر این بود که تمام مازاد آنچه را از آخرین جشن پنجسالة پیشین تا آن زمان به خزانة دولت آورده بودند، برهزینه ها، به عموم خیرات کند. یوان چوانگ از دیدن مقادیر هنگفتی طلا، نقره، سکه، جواهر، پارچه های مرغوب و زربفتهای ظریف، که در میدان روبازی انباشته بودند، به حیرت می افتد. دور تا دور این میدان صد چادر برافراشته بودند که در هر یک از آنها یکهزار نفر می نشستند. سه روز به عبادت می گذشت؛ روز چهارم (اگر حرف این زایر را باور کنیم) آن اجناس را میان مردم قسمت می کردند. پنج هزار رَهرو بودایی اِطعام می شدند؛ به هر کدام از آنان یک مروارید، چند جامه، گل، عطر، و یکصد قطعة طلا اهدا می شد. بعد میان برهمنان خیرات فراوان می کردند، سپس به جِینها؛ بعد به فرقه های دیگر؛ و در آخر به همة بینوایان و یتیمانی که از گوشه و کنار قلمرو او آمده بودند. گاهی توزیع این عطایا و بخششها سه یا چهار ماه طول می کشید. در پایان کار، خود هارشا جامه های گرانبها و گوهرهایش را در می آورد و روی آن خیرات می گذاشت.از سفرنامة یوان چوانگ چنین برمی آید که حال و هوای روحی آن عصر با نوعی الاهیات همراه بود که موجب انبساط خاطر و روح می شد. تصویر دلپذیری است؛ مُبَیِنِ آوازة هند در سرزمینهای دیگراست- این بزرگزادة چینی آسایش و سود خویش را در آن چانگانِ دوردست رها کرد؛ از میانِ چینِ نیمه متمدنِ باختری گذشت؛ "تاشکند" و سمرقند را (که در آن زمان شهرِ آبادی بود) پشت سرگذاشت؛ از روی هیمالایا گذشت و به هند رفت؛ مدت سه سال، با شوق بسیار، در دیر دانشگاهی نالاندا به تحصیل علم پرداخت. آوازه اش در مقام مردی دانشور و عالیمقام موجب شد که امیران هند از هر سو او را به درگاه خود فرا خوانند. وقتی هارشا شنید که یوان چوانگ در دربار کومارا، پادشاه آسام، است، پیامی برای این پادشاه فرستاد که به اتفاق یوان چوانگ به کَنوج بیاید. کومارا سرباز زد، و گفت هارشا سرش را بخواهد و میهمانش را نخواهد. هارشا در پاسخ گفت «آن سرت دردسرت خواهد شد» و کومارا آمد. هارشا مجذوب دانش و رفتار عالی یوان شد، و انجمنی از دانشوران بودایی را فراخواند که روشنگری آیین ماهایانا را از زبان یوان بشنوند. یوان نظرات خود را برقطعه ای ثبت و آن را بر درخیمه ای که این گفتگو در آن برگزار می شد نصب کرد؛ سپس، به رسم روز، بر آن چنین افزود: «اگر در اینجا کسی بتواند یک استدلال نادرست بیابد و آن را رد کند، می تواند سرم را از تن جدا کند.» مباحثه هجده روز دوام داشت، اما یوان (بنا به گزارش خودش) به همة ایرادات جواب داد و تمام مُرتَدان را گیج کرد. (در گزارشِ دیگری آمده است که مخالفانش مباحثه را، با به آتش کشیدنِ آن چادر، پایان دادند.) بعد از ماجراهای بسیار، یوان راه بازگشت به چانگان را یافت. خاقانِ روشنبینِ چین، یادگاریهای بودایی را، که این مارکوپولوی فداکار از هند با خود آورده بود، در معبد باشکوهی در چانگان محفوظ داشت؛ ضمناً چند تن از دانشمندان را در اختیار وی گذاشت که در ترجمة نسخه های خطیی که او در هند خریده بود یاریش کنند.اما تمامِ شکوهِ شاهیِ هارشا، ساختگی و اسپنجی بود، زیرا برقدرت و بخشندگیِ "شاهی میرا" استوار بود. چون او در گذشت، غاصبی بر تختش نشست و آن روی پَستِ پادشاهی را نشان داد. آشوبی برخاست که کمابیش هزار سال دوام داشت. هند، مثل اروپا، به عذابِ قرون وسطایی دچار شد؛ بیگانگان به آن هجوم آوردند؛ آن را گشودند؛ و تقسیم و غارت کردند. هند دیگر تا زمان اکبرشاهِ بزرگ، روی صلح و وحدت به خود ندید.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۷۱ فیلسوفشاه عصر طلایی هند
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.