تاریخ تمدن قسمت ۷۲  کشورگشایی مسلمین episode artwork

EPISODE · Sep 10, 2020 · 51 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۷۲ کشورگشایی مسلمین

from تاریخ تمدن

وقایع راجپوتانهاوج جنوبکشورگشایی مسلمینوقایع راجپوتانهاین قرنِ تیرگی را لحظه ای حماسة "راج پوتانا" روشن کرد. در ایالتهای مِوار، مار وار، اَمبِر، بیکانِر و بسیاری دیگر که نامهایی آهنگین دارند، قومی زندگی می کنند که نیمی بومی و نیمی از اَعقابِ سَکاها و هونهاست. این قوم، تحت حکومت راجا های جنگجویی که بیشتر به هنرِ زندگی توجه داشتند تا به زندگیِ هنری، تمدنی فئودالی به وجود آورده بودند. آنان در آغاز ،به اقتدارِ شاهانِ سلسله های ماوُریا و گوپتا گردن نهادند؛ و، با دفاع از استقلال خود و همة هند، در برابر تاخت و تازِ اقوامِ مسلمان، کارِ خود را به انجام رسانیدند. آوازة راجپوتها به حَمیَتِ سپاهیگری و دلیریی تمیز داده می شد که معمولا ربطی به هند ندارد؛ اگر به حرفِ "تاد"، که مورخی ستایشگرِ راجپوتهاست، اعتماد کنیم، هر مردی از آنان جنگجویی (کَشاتریه ای) بود بی باک، و هر زنی درمیان آنان پهلوانی شیرزن. نامشان، یعنی راجپوت، خود به معنای «شاهزاده» است؛ و اگر گاهی سرزمین خود را راجستان می نامیدند برای این بود که آن را «خانة شاهی» بدانند.هر خصیصه ای- دلیری، وفاداری، زیبایی، کینه جویی طایفه ای، زهر دادن و کشتن، جنگ، و اِنقیادِ زن را، که سُنَتِ ما به عصرِ شهسواری نسبت می دهد- می توان در کارنامة این دولتهای مبارز هم یافت." تاد" می گوید «سردارانِ راجپوت، همانند شهسواران غربی، به همه گونه فضایل آراسته، و در کمالات معنوی از آنان بسیار برتر بودند.» زنانشان چندان زیبا بودند که مردان در مردن برای آنان هیچ درنگ نمی کردند؛ برای زنانشان تنها مسئله احترام و ادب بود که همراه با شوهر خود به رسم ساتی درگور می رفتند. برخی از این زنان آموخته و فرهیخته بودند، برخی از راجه ها شاعر یا دانشمند بودند، و یک چند نوعی نقاشی ظریفِ آبرنگ، که به زندگی مردمان می پرداخت، به سبک نقاشی آبرنگ ایرانی قرون وسطی، در میانشان رواج یافت. مدتِ چهار قرن به ثروتشان افزوده می شد، تا آنجا که توانستند مبلغ 20,000,000 دلار خرج تاجگذاری شاه مِوار کنند.غرور و بدفرجامیشان در این بود که از جنگ همچون برترینِ همة هنرها لذت می بردند، و این تنها هنری بود که در خورِ آزاده مردِ راجپوت بود. این روحِ سلحشوری به آنان توانایی بخشید که با بی باکیِ تاریخیشان، از خود در برابر مسلمانان دفاع کنند، اما همین امر موجب شد که دولتهای کوچکشان چنان تقسیم، و از جدال ناتوان شود که سرانجام آنهمه دلیری به کار نیاید. شرح "تاد" از سقوطُ چیتور، که یکی از پایتختهای راجپوتهاست، همان اندازه رمانتیک است که افسانة آرثر و شارلمانی؛ و در واقع (چون فقط بر سخن مورخان بومی استوار است که به وطنشان بیش از حقیقت عشق می ورزیدند) ماجرای شگفت آور وقایع راجستان را می توان، همچون مرگ آرثر یا ترانة رولان، افسانه دانست. بنابراین روایت، مهاجمِ مسلمان، یعنی علاءالدین، چیتور را نمی خواست، بلکه شاهدخت پودمینی را می خواست، و پودمینی «لقبی است که فقط به زیباترین [ زن] می دهند.» سردارِ مسلمان پیشنهاد کرد که اگر وکیل السلطنة چیتور شاهدخت را تسلیم او کند، او دست از محاصرة شهر برمی دارد.چون این تقاضا پذیرفته نشد، علاءالدین قبول کرد که اگر بگذارند یک نظر پودمینی را ببیند عقب نشینی خواهد کرد. سرانجام رضا داد که اگر روی پودمینی را در آینه هم ببیند خواهد رفت؛ اما باز دست رد به سینه اش زدند. در عوض، زنان چیتور در دفاع از شهر به مردان پیوستند؛ و چون راجپوتها دیدند که زنان و دخترانشان در کنارشان می میرند چندان جنگیدند که هیچ مردی از آنان زنده نماند. وقتی علاءالدین به پایتخت وارد شد در داخل دروازه های شهر هیچ نشانی از آدمیزاد ندید؛ مردها همه در نبرد مرده بودند، و زنان هم، بنا به رسم هراس انگیز جوهر، خود را سوزانده بودند.V- اوج جنوبهر چه مسلمین در هند پیشروی می کردند، فرهنگ بومی هم در جنوب دورتر و باز هم دورتر می رفت؛ در اواخرِ قرون وسطی عالیترین دستاوردهای تمدنِ هندی در دِکان جای داشت. مدتی طایفة چالوکیه مملکتِ پادشاهی مستقلی برپا داشت که قلمروش تا هندِ مرکزی می رسید، و پولاکِشینِ دوم آن را به چنان قدرت و جلالی رسانید که توانست هارشا را شکست دهد؛ یوان چونگ را به سوی خود بکشاند؛ و خسروپرویز، پادشاه ساسانی، سفیرِ عالیمقامی نزد او روانه کند. هم به عهد پادشاهی پولاکِشینِ و در قلمرو او بود که بزرگترین نقاشیهای دیواری هند، یعنی فْرِسکوهای "آجان تا"، کامل شد. پولاکِشینِ توسطِ شاهِ پالاواس سرنگون شد. اینان چند صباحی قدرتِ برتر در هندِ مرکزی شدند. در آغازِ قرنِ اولِ میلادی، در انتهای جنوبی هند، پاندیه ها قلمرویی بنیاد نهادند که شامل مادورا، تینِوِلی، و بخشهایی از تْراوانکور می شد؛ آنان مادورا را به صورت یک شهرِ بسیار عالی قرون وسطایی درآوردند و آن را با یک معبد عظیم، و هزاران آثارِ کوچکترِ هنرِ معماری، آراستند. اینان هم به نوبة خود، نخست به دست چوله ها، و سپس به دست مسلمانان برافتادند. چوله ها بر ناحیة میان مادورا و مَدرَس، و سپس از آنجا رو به غرب، بر میسور، حکومت می کردند. نام این قوم در فرمانهای آشوکا آمده است، و از این رو قومی کُهَن به شمار می روند؛ اما تا قرن نهم چیزی از آنان نمی دانیم- و این زمانی است که کارِ طولانیِ کشورسِتانی را آغاز کردند و سراسرِ جنوب، حتی سِیلان هم، باجگزار آنان شده بود. سپس قدرتشان از میان رفت، و خود، تحتِ سُلطة بزرگترین دولت جنوب، یعنی "ویجایانگار"، درآمدند."ویجایانگار"، که هم نام قلمروی است و هم نام مرکزِ آن، نمونة غم انگیزِ شکوهِ از یادرفته می باشد. در سالهای عظمتش تمام ایالاتِ بومیِ کنونی بخش سُفلای شبه جریزة هند را، با میسور و پرزیدنسی مَدرَس، شامل می شد. می توان از این نکته دربارة اقتدار و منابعش قضاوت کرد که کریشنارایا شاه 703000 پیاده، 32600 اسب، 551 فیل، چند صدهزار بازرگان و روسپی، و سایر دنباله روهای اردو، که در آن عصر مرسوم بود که در لشکرکشیها همراه ارتش باشند، به نبرد تالیکوتا گسیل کرد. خودکامگی شاه بر اثرِ خودمختاری روستاها تعدیل می شد؛ گاه گاه هم شاهی روشنفکر و مردمی بر تخت می نشست. کریشنارایا، که در روزگار هِنری هشتم بر "ویجایانگار" حکومت می راند، با آن شاهِ همیشه عاشق ،بخوبی قابل قیاس است. وی زندگانی را به عدل و داد و عیش و خوشی می گذراند؛ خیرات بسیار می کرد؛ در برابر همة ادیانِ هندی شکیبا بود؛ از ادبیات و هنر لذت می برد و حامی آنها بود؛ دشمنانِ شکست خورده را می بخشود و از شهرهایشان چشم می پوشید؛ و با سعیِ تمام، خود را وقفِ تکالیف روزمرة حکومت می کرد. دومینگوس پایس، که یک مُبَلِغِ مذهبی پرتغالی است، به سال 1522، او را چنین وصف می کند:پرهیبت ترین و کاملترین شاهی است که می توان یافت؛ خوشخو، و بسیار شاد؛ دلش می خواهد که بیگانگان را گرامی بدارد، و با مهربانی آنان را به حضور می پذیرد ... فرمانروایی بزرگ، و مردی بس دادگر است، اما دستخوشِ هیجاناتِ ناگهانیِ خشم می شود ... هم در رتبه و هم از لحاظ سپاه و قلمرو از هر مولای بزرگی بزرگتر است؛ اما بدان مانَد که گویی در حقیقت چیزی ندارد که با آنچه مردی چون او باید داشته باشد بتوان مقایسه کرد؛ در همة کارها بیباک و کامل است.در این آمیزشِ کَر و فَرِ مملکتهای پادشاهی، که اکنون تقریباً از یاد رفته اند، دوره هایی از آفرینشِ ادبی و هنری، خصوصاً معماری، پیدا شده است؛ پایتختهای غنی، کوشکهای پر تجمل، و شاهان نیرومند به وجود آمده است؛ اما سرزمین هند چنان پهناور، و تاریخش چنان طولانی است، که ما باید در این بخشِ کوتاهِ آشفته، بی آنکه چندان سخنی از آنها بگوییم، از کنار مردانی بگذریم که روزگاری می پنداشتند بر زمین سلطه دارند. مثلا "ویکرا مادیتیا"، که مدت نیم قرن (1076 تا 1126) بر قبیلة "چالیوکان" فرمان راند، در جنگ چنان موفق بود که (مانند نیچه) پیشنهاد کرد که دورة تقویمِ نویی پایه گذاری، و همة تاریخ را به قبل و به بعد از خود تقسیم کند. امروزه نام او در حاشیه می آید.این پایتخت، که به سال 1326 میلادی بنا شد، احتمالا غنیترین شهری بود که هند تا آن روز به خود دیده بود. نیکولوکونتی، که در حدود 1420 از آن دیدن کرد، گِرداگردِ آن را شانزده فرسنگ برآورد کرد؛ پایِس آن را «به بزرگی رم، و بسیار زیباتر از آن» می دانست. همو می افزاید که «بیشه ها و درختانِ بسیار، و آبگذرهای فراوان» داشت؛ زیرا مهندسانش بندِ عظیمی بر رود "تونگا بَدرا" بسته بودند، و مخزن آبی ساخته بودند و، از راه "کاریزی" که چهل فرسنگ طول داشت و چندین فرسنگ آن را در سنگ خارا کنده بودند، آب را به شهر می رساندند. عبدالرزاق، که در سال 1443 میلادی این شهر را دیده، آن را چنین وصف می کند «نه چشم دیده، و نه گوش شنیده که در تمامِ زمین، جایی بِدان مانَد.» پایِس آن را چنین می بیند «پرنعمت ترین شهر جهان است ... ، زیرا که همه چیز در آن فراوان است.» می گوید تعداد خانه ها از صدهزار هم بیشتر است- که از اینجا پیداست که نیم میلیون نفر جمعیت دارد. از قصری به حیرت می افتد که یکی از اطاقهایش را تماماً از عاج ساخته بودند؛ «چندان غنی و زیباست که بدشواری می توانی چنین چیزی در جای دیگری بیابی.» وقتی فیروزشاه، سلطان دهلی، با دختر پادشاه "ویجایانگار" در تختگاه او [ "ویجایانگار"] ازدواج کرد، راه را به طول یک فرسنگ و نیم با مخمل و حریر، پارچه های زربفت، و سایر چیزهای گرانبها پوشانیده بودند. اما جهاندیده بسیار گوید. دروغ.در وَرایِ این غَنا، جمعیتی از زارعان و کارگران ،در فقر و خرافات می زیستند و تابعِ مجموعة قوانینی بودند که نوعی اخلاق کاسبکارانه را با سختگیری وحشیانه ای حفظ می کرد. مجازاتها از قطع دست یا پا بود تا زیر پی فیل انداختن، گردن زدن، زنده را از ناحیة شکم به میخ کشیدن، یا قلابی به زیر چانة محکوم انداختن و آویختن او، تا در این حالت بمیرد؛ تجاوز و نیز سرقتهای بزرگ را به این طریق مجازات می کردند. فحشا مجاز بود، نظمی داشت و به درآمدِ درگاهْ بَدَل می شد. عبدالرزاق [ سمرقندی] می گوید: «مقابل ضرابخانه، شَحنه خانة شهر است که دوازده هزار شَحنه دارد؛ وظیفة آنها را ... از مداخل روسپیخانه ها می دهند. عظمت این خانه ها، جمال دلبران، ناز و نوازششان از حدِ وصف بیرون است.» وضعِ زنان، تابعِ وضعِ مردان بود؛ از آنان انتظار می رفت که خود را در مرگِ شوهر بکشند، گاهی زنان می گذاشتند که زنده به گورشان کنند.تحت حمایت رایاها یا شاهان "ویجایانگار"، ادبیات، هم به زبان سانسکریت و هم به گویش تِلوگو (درجنوب)، رونق گرفت. کریشنارایا؛ خود شاعر بود، و هم حامی آزادة ادب؛ و اَلَسَنی پیدانا، مَلِکُ الشعرای دَربارَش، در میان والاترین آوازخوانان هند جای دارد. نقاشی و معماری رونق گرفت؛ معابدِ عظیم ساخته شد، و تقریباً بر هر وجبی از سطحِ آنها پیکره ای یا نقوشِ برجسته ای کندند. آیین بودا از رواج افتاد، و شکلی از آیینِ برهما، دینِ مردم شد که خصوصاً "ویشنو" را بزرگ می داشت. ماده گاو؛ مقدس بود و هرگز آن را نمی کشتند؛ اما بسیاری از گونه های دام و ماکیان را برای خدایان قربانی می کردند، و مردم آنها را می خوردند. دینْ خشن بود، و رفتارها آراسته.تمام این قدرت و تحمل یکشبه بر باد شد. مسلمانانِ فاتح، کم کم راهشان را به جنوب باز کردند؛ حالا سلاطین بیجاپور، احمدنَگَر، "گُل کُندا"، و بیدَر[ در سال 1565 میلادی، مطابق 972هـ ق] نیروهایشان را متحد کرده بودند که این آخرین دژِ شاهانِ بومی هندو را فتح کنند؛ ارتشهای مختلط آنها، با سپاه نیم میلیون نفری "راما راجا" در تالیکوتا مَصاف دادند، تعدادِ برترِ مهاجمان؛ چیرگی یافت؛" راما راجا" اسیر شد و او را در برابر چشم پیروانش گردن زدند؛ لاجرم بیم به دلهای اینان افتاد و راه گریز در پیش گرفتند. تقریباً صدهزار تن از آنان به هنگام گریز کشته شدند، و تمام نهرها به خونشان رنگین شد. سپاهیانِ فاتح، آن شهرِ غنی را غارت کردند: غنیمتْ چندان فراوان بود «که هر سپاهیِ آن سپاهِ مُتَفِق، از زر و جواهر و اسباب و خیمه و سلاح و اسب و برده توانگر شد.» این غارت؛ پنج ماه ادامه یافت: فاتحان؛ ساکنانَ بیدفاع را بیدریغ از دم تیغ گذراندند، انبارها و دکانها را غارت، و معابد و قصور را با خاک یکسان کردند، و رنج بسیار کشیدند تاهمة مجسمه ها و نقاشیهای آن شهر را نابود کنند؛ بعد با مشعلهای افروخته در شهر به راه افتادند و هر چه را سوختنی بود به آتش کشیدند. و سرانجام چون از آنجا رفتند "ویجایانگار" بتمامی ویرانه بود، گویی که دچار زلزله شده باشد، سنگ برسنگ نمانده بود. این ویرانگریِ درنده خویانه و مطلق، نمونه ای از فتح وحشتناک مسلمانان را در هند نشان می داد، که هزار سال پیش آغاز شده و اکنون کامل شده بود.در «تاریخِ فرشته» آمده است که مشاوران علی عادلشاه در مجلسِ کَنگاش برای فتح "ویجایانگار"، یا بیجانگر، چنین گفتند: « ... آنچه در بابِ دفع فتنة کفار بیجانگر و قلع و قمعِ نهالِ دولتِ ایشان به خاطرِ نصرتِ مظاهر رسیده است عین صواب است. لیکن این معنی بدونِ اتفاقِ شاهانِ اهلِ اسلام، دَکَنِ مُتَعَذِّر است، چه که رامراج، به مَزیدِ لشکر و وُفورِ حَشَم اَتَصاف دارد و محصول مملکتش، که مشتمل بر شصت بندر و چندین قِلاع و بلاد است، قریب دوازده کرور و هون می شود، و صولت و سَطوَتِ او در دلها قرار گرفته، پس با چنین کسی به تنها مجادله کردن نفعی نخواهد بخشید ... » (ج 2، ص 38). و پس از اتحاد و اتفاق سلسله های پنجگانة دَکَن، در سال 972 ه ق، در تِلیکوته با رامه راجه به نبرد برخاستند. و در اثنای جنگ، رامه راجه بتصادف؛ اسیر شد، که شرح آن در «تاریخ فرشته» چنین آمده است: «فیلبان ... رامراج را ... نزد رومی خان برد و رومی خان بتعجیل به "نظام شاه" رسانید و "نظام شاه" او را شناخته، در لحظه، سرش را از تن جدا کرد و بر سر نیزه کرده، بالای همان فیل، مرتفع ساخت و حکم نمود تا پیش لشکرِ خصم بردند. چون کفارِ "بیجانگر" ملاحظة آن نموده، فرار را بر قرار اختیار نمودند. و برادران رامراج از مقابلة عادلشاه و "قُطب شاه" کناره جسته به مدد برادر شتافتند. در آن اثنا خبر کشته شدن او شنیده، ایشان نیز چون دیگران راه گریز پیش گرفتند. و سلاطین اسلام تا "آنا کَندی" که ده کروهیِ بیجانگر؛ است تعاقب نموده، به روایت اَصَح، از ابتدا تا انتها، یک لَک [صدهزار] آدم از کُفار به قتل آمدند ... » (ص 129). «از موضع جنگ تا بَلَدة "آنا کَندی" که ده کروهیِ بیجانگر است فضای صحرا از جسد کفار مُلَوَث بود، و عساکرِ نُصرت، مَأ ثِر و رجالة لشکرِ "ظفرْ پیکر" از زر و جواهر و اسب و اُشتُر و خیمه و خرگاه و کنیز و غلام چندان به دست آورد که مانند بحر و کان، مستغنی و بی نیاز گشتند.» (ص 40) « ... و سلاطین به غیر از فیل ،طمع به هیچ چیز ناکرده هر چه به دست هر کس افتاد به او ارزانی داشتند و "حسین نظام شاه" پوستِ سرِ رامراج پر از کاه کرده این بیت بخواند: چو بیشه تهی گردد از نره شیر ... شغالان درآیند آنجا دلیر .و سلاطینِ این پناهِ اسلام ... تا حوالی بیجانگر رفته، ابنیة رفیعه و عمارات عالیه و بتخانه و کاشانه را با خاک برابر ساختند و بسیاری از بِلاد و قَرایا ویران کردند ... » (ص 41) « ... آن شهر ("ویجایانگار") را به نوعی خراب ساختند که تا این زمان که تاریخ هجری اَلْف و عِشرین (1020) است آثار معموری در آنجا مرئی نمی گردد.VI- کشورگشایی مسلمینکشورگشایی مسلمین در هند احتمالا خونینترین داستانِ تاریخ است. حکایتی است نومیدکننده، که نتیجة اخلاقی آشکارش این است که تمدن چیزی است اسپنجی، و تار و پودِ تافتة ظریفِ نظم و آزادی و فرهنگ و صلحِ آن می تواند در هر آن، به دستِ وحشیانِ مهاجمی که از بیرون آمده یا در داخلِ آن گرد آمده باشند، از هم دریده شود. هندوها گذاشته بودند که توش و توانشان در تفرقه و جنگِ خانگی از میان برود؛ دینهایی را، چون آیین بودا و آیین جِین، پذیرفته بودند که آنان را در وظایفِ زندگانی سست کرده بود؛ نتوانستند نیروهایشان را سازمان دهند تا از مرزها و تختگاهها، ثروت و آزادیشان در برابر قبایل سَکاها، هونها، افغانها، و ترکها نگهبانی کنند؛ اینان پیرامونِ مرزهای هند، پراکنده وچشم به راهِ ضعفِ ملی آن بودند که بدان راه یابند. مدتِ چهارصد سال (600-1000 میلادی) هند چشم به راه سلطه ای بود که سرانجام از راه رسید.اولین هجومِ مسلمین [ یعنی، غازیانِ عرب] حملة گذرنده ای به مولتان بود، در غربِ پنجاب (سال 664میلادی). مهاجمان در سه قرن بعد، حملاتِ مشابهی به هند کردند، که حاصلش استقرارِ مسلمین در درة سِند بود، و این مقارنِ زمانی است که همدینانِ عربشان در غرب، در نبرد تور (سال 732 میلادی)، برای استیلای بر اروپا می جنگیدند. اما فتحِ واقعیِ مسلمین در هند ؛در پایانِ هزارة اولِ میلادی اتفاق افتاد.در سال 997 میلادی، یکی از سرکردگانِ ترک، به نام محمود، سلطانِ ولایتِ کوچکِ غَزنه در شرقِ افغانستان شد. محمود می دانست پادشاهیش نوپا و تنگدست است و می دید که هند، در آن سوی مرزِ او، کهنسال و توانگر است؛ نتیجه معلوم بود. وانمود می کرد که شوقِ مقدسی برای برچیدن بت پرستی هندوان دارد، و با نیرویی که مُلهِم از یک شوقِ دینی برای غارت بود از مرز گذشت. در "بِهیم نِگار" با هندوانی که آمادگی نداشتند رو به رو شد، آنان را قتل عام، شهرهایشان را غارت، و معابدشان را ویران کرد، و ذخایرِ خزاینِ قرنها را به یغما برد. چون به غَزنه بازگشت، با نمایشِ«گوهرها و دُرهای ناسُفته، یاقوتهایی که چون اَخگر یا چون شرابِ منجمد می درخشند، و زمردهایی چون شاخه های نورستة مُوَرَّد، و الماسهایی هر یک به وزن و اندازة انار»، سُفَرای قدرتهای خارجی را به حیرت انداخت. محمود، هر زمستان به هند هجوم می برد و خزانة خود را از غنایم؛ مالامال می کرد و دستِ سپاهش را کاملا باز می گذاشت که غارت کنند و بِکُشَند؛ هر بهار غنیتر از پیش به تختگاهش باز می گشت. در مَتورا (در کنار جُمنا) از معبدِ آن شه،ر مجسمه های جواهرنشان گرفت و خزاین آن را که مقادیرِ هِنگفتی طلا و نقره و جواهر داشت خالی کرد، معماری معبدِ بزرگ را بسیار ستود و گفت که لنگة آن صد میلیون دینار می ارزد. و ساختنش دویست سال کار می برد. سپس فرمان داد که آن را به نفت آغشتند و به آتش کشیدند و با خاک یکسان کردند. شش سال بعد به شهر غنی دیگری، در شمال هند، یعنی به "سوم نات" حمله کرد، و تمام پنجاه هزار نفری را که ساکن آن شهر بودند از دم تیغ گذراند و ثروت آن را به غَزنه برد. شاید، در پایان کار، سلطان محمود ثروتمندترین شاهی شد که تاریخ تاکنون دیده است. گاهی جمعیت شهرهای ویران شده را نمی کشت و آنها را به غَزنه می برد که به بردگی بفروشد؛ اما تعدادِ این اسیران چندان زیاد بود که بعد از چند سال کسی را نمی یافتی که برای هر برده بیش از چند ریال بدهد. محمود پیش از هر درگیری مهمی نماز می کرد و دست به دعا برمی داشت و از خدا طلب برکت می کرد. یک سومِ قرن سلطنت کرد [از 389 تا 421هـ ق]؛ و چون در گذشت، سالخورده و سرفراز بود. مورخانِ مسلمان او را بزرگترین سلطانِ زمان، و یکی از شاهان بزرگِ آن عصر به شمار آوردند.سایر حُکامِ مسلمان، که از منافع این لشکرکشی آگاه شدند، او را سرمشق قرار داده، به همان شیوه رفتار کردند. در سال 1186 میلادی غوریان، که طایفه ای ترک نژادِ افغانی بودند، به هند هجوم بردند. شهر دهلی را گرفتند، معابدش را ویران و ثروتش را ضبط کردند و در کاخهایش سکونت گزیدند تا مملکتِ دهلی را بنا نهند. این استبدادِ بیگانه مدت سه قرن؛ شمالِ هند را به زنجیر کشید، و فقط با کشتار و آشوب برچیده شد. نخستین سلطانِ خونریزِ این سلسله [که به سلاطین ممالیک مشهورند] "قُطبِ الدین ایبَک" بود که یک نمونة معمولی از نوع خود است: متعصب، درنده خو، و بیرحم. یک مورخ مسلمان می گوید هدایایش «صدها هزار و کشتگانش نیز صدها هزار بود.» این سردار (که غلام بود) در یک پیروزی «پنجاه هزار تن را به رَبَقة بندگی درآورد، و دشت از هندوان قیرگون شد.» سلطانِ دیگر، غیاث الدین بِلبِن، شورشیان و راهزنان را زیر پای فیلان می انداخت و سیاست می کرد، یا دستور می داد پوستشان را کنده، از کاه پرکنند و از دروازه های دهلی بیاویزند. وقتی که برخی از ساکنانِ مغولی، که در دهلی اسکان گرفته و به اسلام گرویده بودند، سر به شورش برداشتند، سلطان علاءالدین (فاتح چیتور) همة مردها را، که پانزده تا سی هزار نفر می شدند، در یک روز کشت. سلطان "محمد بِن تُغقلاک" با کشتنِ پدرش بر تخت نشست و دانشمندی بزرگ و نویسنده ای برجسته شد؛ در ریاضیات، فیزیک، و فلسفه یونانی به تفنن دستی داشت؛ در خونریزی و ستمگری بر اَسلافش پیشی گرفت؛ گوشت یک خواهرزادة شورشی را به همسر و فرزندان او خوراند؛ کشور را با غرور بیجایش ویرانه کرد و با قتل و غارت آن را چنان به تباهی کشید که ساکنانش به جنگل گریختند. او آن قدر هندو کشت که به قول یک مورخِ مسلمان «همیشه پیشِ "خَرگاهِ شاهی" و "دیوانِ عام" تَلی از جنازه و توده ای از اجساد بود که رُفتگران و دژخیمان از کِشیدنِ انبوه [ قربانیان]و کشتن آنان خسته شده بودند.» او برای آنکه تختگاه جدیدی در "دولت آباد" بنا کند همة ساکنان دهلی را از آنجا بیرون کشید و آن را به بَرَهوت تبدیل کرد؛ و، چون شنید که مردِ کوری دردهلی مانده، دستور داد که او را از پایتختِ کهنه تا پایتختِ نو بکشند، و هنگامی که این بینوا آخرین سفرش را به پایان برد فقط یک پا از او مانده بود. سلطان شکایت می کرد که مردم او را دوست ندارند، یا دادگریِ انحراف ناپذیرِ او را تشخیص نمی دهند. مدتِ ربع قرن بر هند حکومت کرد و در بِستر؛ مُرد. جانشینش فیروز شاه به بنگال حمله کرد، برای سر هندوان جایزه تعیین کرد، و برای 180,000 سر جایزه داد؛ برای گرفتن اسیر و برده به روستاهای هندو حمله می برد. وی در سنِ کمال، یعنی در هشتادسالگی، درگذشت. هرگاه تعدادِ کشتگانِ هندوانِ بیدفاع در دوران سلطان احمدشاه روزانه به بیست هزار نفر می رسید سه روز جشن می گرفت.«وقریب دویست هزار بنده و برده از آن ولایت به غَزنین برد. گویند غزنین را در آن سال از بلاد هندوستان می شمردند که هر یک از آحادُ الناسِ لشکرِ سلطان، مالکِ چندین کنیز و غلام بودند.» («تاریخ فرشته»)، ج 1، ص 28) – . «سلطان قطب الدین را در اول حال که از ترکستان بیاوردند به شهر نِشاپور افتاد. قاضی القضات فخرالدین عبدالعزیز کوفی ... او را بخرید.» («طبقات ناصری»، از منهاج سراج، ج 1، ص 138، چاپ کلکته، 1864) – . در «تاریخ فرشته» (ج 1، ص 62) آمده است: «سلطان قطب الدین ایبَک متوجه جنگ ایشان شده ... قریب پنجاه هزار هندو به قتل رسانید ... و زیاده از بیست هزار برده به دست لشکر اسلام افتاد ... »«و در سنة سبع و تسعین و ستمائه (697) سلطان بر نو مسلمانانِ مغول بد گمان بشده، داعیة قتل و استیصالِ ایشان نمود ... و فرامینِ پنهانی به حکام ولایت نوشتند که در فلان ماه و فلان روز، نو مسلمانانِ مغول را به یک اتفاق هر جا که یابند به قتل رسانند. بنا بر آن، بر سر میعاد، چندان مغولِ غریب و نامراد را، به تیغ بیداد، مسافرِ مُلکِ عَدَم ساختند که عقل از شمار آن عاجز باشد و در هند نامِ مغول نماند. اما این رسم غریب کشی از آن وقت باز ماند ... » («منتخب التواریخ»، از عبدالقادر ملوک شاه بدوانی، جزء اول، ص 187 – 88). « ... در تقریر ؛فصیح، و شیرین کلام و بی نظیر بود و مکاتبات و مراسلات فارسی بر بدیهه؛ چنان نوشتی که دبیران و منشیان در آن حیران ماندندی، و بینهایت خط را خوش نوشتی که استادان قبول داشتندی ... و در علم تاریخ ماهر بود و قوت حافظه به غایتی داشت که در مدت العمر هر چه یک بار شنیدی فراموش نکردی ... به جمیعِ علومِ معقول، خصوص؛ طب و حکمت و نجوم و ریاضی و منطق، مهارتی تمام داشت ... جامعِ اَضداد بوده ... در قهر و سیاست و ریختن خون ناحق و تشدید و تعذیب بندگان خدا ... بی باک بود و در این باب به خلاف عقل و شرع می نمود و می خواست که جهان را از خلق خدا خالی سازد و هیچ هفته نبود که موحدان و مشایخ و سادات و صوفی و قلندر و نویسنده را سیاست نفرمودی و خونریزی نکردی ... («تاریخ فرشته»، ج 1، ص 133). –این خواهرزاده نامش بهاءالدین گشتاسب بود. او خواهرزادة سلطان غیاث الدین تُغلُق و پسر عمة سلطان محمد بود. ویل دورانت این مطلب را از ابن بَطوطه نقل می کند؛ او در سفرنامه اش می نویسد «آنگاه به امر سلطان زنده زنده پوست از تن وی برکندند و قسمتی از گوشتش را با برنج پخته، پیش زن و فرزندانش فرستادند ... » ( ترجمة فارسی، 1337، ص 500).«در این سنوات، چون مال و جهات، "میان دوآب" را به شدت طلب می داشت رعایا و مُقَدَمان آتش در خانه ها و خرمنها زدند و مَواشی خود گرفته، به جنگلها و کوهها درآمدند ... الغرض چنین کارها، از ابتدای آفرینش تا دورة او، هیچ جهانداری نکرده بود، و از همه رنگینتر آنکه خود به رسم شکار بیرون رفت و چندین هزار رعیت را کشته و غارت کرده، فرمود که سرهای ایشان را بر کِنگِرهای حصار آویختند.» («تاریخ فرشته»، ج 1، 136 – 37). – م.این شاهان غالباً مردان بالیاقتی بودند، و پیروانشان هم از دلاوری وحشیانه و سختکوشی برخوردار بودند. از اینجا می توان فهمید که آنها چگونه بر مردمی حکومت می راندند که هم خَصمِ اینان بودند و هم تعدادشان بسیار بیشتر از این فرمانروایان بود. اینها همه مسلح به دینی بودند که در عمل بر شمشیر تکیه داشت، اما، از نظر یکتاپرستی، شکیباییش از تمام آیینهای پرستشیی که در میانِ عامِ هندیان رواج داشت بسیار برتر بود؛ اما این مسلمانان جاذبة این دین را با کردارشان از نظرها پنهان می داشتند، بدین معنا که اجازه نمی دادند هندوان آشکارا اعمال مذهبی خود را به جای آورند، چون این کار را خلاف شرع می دانستند، و همین موجب شد که هندوان بیش از پیش در عمق روح هندو فرو روند. برخی از این سلاطینِ به خون تشنه، سوای این قدرت، فرهیخته هم بودند؛ حامی هنر بودند و هنرمندان و استادکاران را، که معمولا اصل هندو داشتند، به کار ساختن مساجد و مقابر برمی گماشتند؛ برخی از آنها عالِم بودند و از مباحثة با مورخان و شاعران و اهل علم شاد می شدند. ابوریحان بیرونی، که از فُحولِ دانشمندان آسیاست، همراه سلطان محمود غزنوی به هند رفت، و کتاب تحقیقی فاضلانه ای [تحقیق مالُلهند] دربارة هند نوشت که می توان آن را با تاریخِ طبیعی پِلینیِ [ مهین] و کیهان اثرِ " هوم بولت" قیاس کرد. غالباً شمار مورخان مسلمان، همچون سرداران سپاه، بیشمار بود و آنان در لذت بردن ازخونریزی و جنگ دست کمی از اینان نداشتند. این سلاطین هم تا آخرین دینار ثروت این مردم را، با استفاده از شیوة قدیمی بستن مالیات، از آنان می گرفتند؛ اما سلاطین در همین هند می ماندند؛ غنایمشان را در آنجا خرج می کردند؛ و، به این ترتیب، آن غنایم را به زندگی اقتصادی هند باز می گرداندند؛ با اینهمه اِرعاب و بهره کشیِ این سلاطین، تضعیفِ جسم و جان هندوان را، که با اِقلیمِ فرساینده، غذای نامناسب، تفرقة سیاسی، و دینهای بدبینانه آغاز شده بود، تسریع کرد.[ظاهراً به بهانة انتقام خونِ سه سید] «به حَسَبِ فرمان، آتشِ نهب و غارت در منازلِ مُتوطنان آن دیار زدند و در قتلِ کفارِ اشرار؛ آن مقدار کوشیدند ... آسیب تاخت غازیان شامل رعایای آن طرف نیز شده، قریب بیست و سه هزار کس گرفتار حلقة عبودیت شدند ... [و به مُلکِ داودخان] حکم کردند که هر سال از روی قهر و غَضَب به ولایتِ کَتهُر در آمده دقیقه ای از خرابی فرو نگذارد ... چنان که، در آن سنوات، یک جَریب زمین مزروع نشد، و مُتَنَفِّسی شبی در خانة خود نَغُنود، و عوضِ آن "سه سید"، چندین هزار هندو به قتل رسیدند.»طرحِ سیاستِ معمولِ این سلاطین را سلطان علاءالدین بوضوح مشخص ساخت: وی مشاورانش را ملزم کرد که «قوانین و قواعدی» وضع کنند تا «هندوان را در هم شکنند و آنان را از آن ثروت و خواسته ای که کینه و طغیان می آورد محروم بدارد.» دولت نیمی از محصول زراعی را برمی داشت، و حُکامِ بومی هم شش یک آن نیمة دیگر را می گرفتند. یکی از مورخانِ مسلمان می گوید «هیچ هندو نمی توانست سرش را بالا بگیرد؛ در خانه هایشان از زر و سیم نشانی نبود ... یامازادی دیده نمی شد ... کتک، به کُنده کشیدن، حبس و بند، همه، را به کار می بستند تا آنان را به تأدیة [مالیات] وادارند.» وقتی یکی از مشاوران علاءالدین به این سیاست اعتراض کرد، او گفت «ای مُلا، تو مردِ عالِمی، اما تجربه نداری، من جاهلم، اما تجربة بسیار دارم. پس، یقین داشته باش که هندوها هرگز مُنقاد و مطیع نخواهند شد، اِلا که به خاک سیاه بنشینند. پس، دستور داده ام که فقط غَله و شیر و ماست یک سالشان را برایشان بگذارند، و مجاز نیستند که مال و منالی بیندوزند.»این رازِ تاریخِ سیاسیِ هندِ جدید است. هند، که با تَفرقه ناتوان شده بود، تسلیمِ مُهاجمان شد؛ آنان او را به فقر کشاندند؛ و او همة تاب و توان ایستادگیش را از دست داد؛ لاجرم برای تسلای خود به چیزهایی فراتر از طبیعی پناه جست. دلیلش هم این بود که "مولایی" و" غلامی"، هر دو، فریبهایی ناپایدارند، و این طور نتیجه می گرفت که آزادی فرد یا آزادی ملت کمتر از آن می ارزد که این یکی دو روز عمر را به دفاع از آن برخیزند. درسِ تلخی که از این غمنامه گرفته می شود این است که بهای تمدن همیشه هشیار بودن است. هر ملتی باید صلح را دوست بدارد، اما باروتش را هم خشک نگاه دارد.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 10, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۷۲ کشورگشایی مسلمین

0:00 51:17

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 51 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on September 10, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!