تاریخ تمدن قسمت ۷۳   اکبر کبیر episode artwork

EPISODE · Sep 11, 2020 · 46 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۷۳ اکبر کبیر

from تاریخ تمدن

اکبر کبیرفسادپذیری در سرشت هر حکومتی هست؛ زیرا قدرت، چنانکه شِلی گفته است، هر دستی را که به آن بخورد زهرآگین می کند. تندرویهای سلاطین دهلی موجب شد که نه فقط حمایت جمعیت هندو، بلکه پشتوانة پیروان مسلمان را هم از دست بدهند. وقتی که تُرکتازیِ تازه ای از شمال شد، این سلاطین، به همان آسانی که خود بر هند پیروز شده بودند، منهدم شدند.اولین فاتحِ آنها تیمور لنگ بود- تُرکی که اسلام را چون سِلاحِ قابلِ ستایشی پذیرفته بود و نَسَبَش را به چنگیزخان می رسانْد تا از حمایتِ قبایل مغول برخوردار شود. چون بر تختِ سمرقند نشست و حاجت به زر بیشتری پیدا کرد، به فکرش رسید که هند هنوز پر از کُفار است. سردارانش، که از دلیریِ مسلمانان آگاه بودند، اعتراض کردند و یادآور شدند که این کفاری که او می خواهد از سمرقند بر آنها غلبه کند پیش از او تحتِ لِوای حکومت اسلام درآمده اند. ملایانی که در قرآن استاد بودند مشکل را با ذکر این آیة اِلهامبخش حل کردند که «یا ایهاالنبی جاهد الکفار و المنافقین واغلط علیهم [ و ماویهم جهنم وئیس المصیر] »(سورة «توبه»، آیة 73: «ای پیامبر، با کافران و منافقان جهاد و مبارزه کن و بر آنها بسیار سخت گیر، و مسکن آنها دوزخ است که بسیار بد منزلگاهی خواهد بود.») پس تیمور از سِند گذشت (سال 1398 میلادی)؛ بسیاری از ساکنانش را، که نتوانسته بودند از برابرش بگریزند، قتل عام کرد و اسیر گرفت؛ نیروهای سلطان محمود را شکست داد؛ دهلی را گرفت؛ صدهزار اسیر را با خونسردی کشت؛ تمام ثروت شهر را که سلسلة افغان در آنجا جمع کرده بود غارت کرد؛ و به دنبال خود آشوب، قحط، طاعون به جا نهاد.. «به عرض می رساندند که بیش و کم صد هزار هندویِ بیدین، از گَبر و بت پرست، اسیر شده اند، مبادا که روزِ جنگ به اهالی دهلی میل نمایند و به ایشان پیوندند ... یَرلیغِ قضا نَفاذ به صدور پیوست که مجموع هندوان را که در دست لشکریان می باشند به قتل آورند ... اقلا صد هزار هندوی بیدین را به تیغ جهاد بگذراندند ... » («ظفرنامة یزدی»، ج 2، ص 29، نقل از همان کتاب، ص 737 – 38). – مسلاطین دهلی باز بر تخت خود نشستند و یک قرن دیگر، پیش از آنکه آن فاتح واقعی بیاید، از هند باج گرفتند. بابُر، بنیادگذار سلسلة تیموریان هند، مردی بود بتمامی همچون اسکندر، دلیر و افسون کننده. هم از اَعقاب تیمور بود و هم چنگیز؛ تمام کاردانی این دو بلای آسیا را، سوای درنده خوییشان، به ارث برده بود. از مازادِ نیروی تن و جانش در عذاب بود؛ در جنگ و شکار و سفرِ سیری ناپذیر بود؛ پیشِ او، با یکدست؛ پنج دشمن را در پنج دقیقه کشتن کاری نبود. دو روزه، سوار بر اسب، چهل و سه فرسنگ طی طریق کرد، و علاوه بر این دوبار هم از گنگ به شنا گذشت؛ و در اواخر عمر یادآور شد که از یازده سالگی دیگر نشد که دو ماه رمضان را در یک محل روزه بگیرد.مغولها از تیرة ترک هستند، ولی هندیها کلیة مسلمانان نواحی شمال را (به استثنای افغانها) مغول می نامیدند – و هنوز هم می نامند. «بابُر» کتیبه ای مغولی، و به معنای شیر، است. اسم واقعی امپراطور تیموری هند "ظهیر الدین محمد بابُر" است. "بابُرنامه" چنین آغاز می شود«در دوازده سالگی امیر ولایت فرغانا شدم.» در پانزده سالگی سمرقند را محاصره و تصرف کرد، ولی چون نتوانست حقوق سپاهیانش را بدهد آن را از دست داد. چیزی نمانده بود که از بیماری بمیرد؛ مدتی در کوهها پنهان شد، ولی دوباره این شهر را با دویست و چهل نفر فتح کرد؛ به او خیانت کردند و باز سمرقند از دستش رفت؛ دو سال در فقر و گمنامی زیست؛ به فکرش رسید که به چین برود و برزگری پیشه کند؛ نیروی دیگری آراست و، با نَفاذِ دلیریش، در بیست و دو سالگی کابل را متصرف شد؛( شانزده هزار نفر از افغانان شربت فنا چشیدند و از تقریر هندیان پنجاه هزار کس جام ممات کشیدند، از آن جمله، پنجهزار کس در یک موضع نزدیک سلطان ابراهیم کشته شده بودند» («تاریخ فرشته»، ج 1، ص 381)) و با دوازده هزار سرباز و چند اسب اصیل در پانیپات بر یکصدهزار سپاهی سلطان ابراهیم پیروز شد؛ هزاران اسیر را کشت؛(«عدد لشکریان سلطان ابراهیم یک لک [صد هزار] سوار و هزار فیل، و لشکر بابُر شاه پانزده هزار سوار و پیاده تخمین نموده بودند ... و از کشته پُشته شد و جمعی که باقی ماندند طعمة زاغ و زَغَن گشتند.» («منتخب التواریخ»، جزو 1، ص 5 – 334)) دهلی را تصرف کرد، و در آنجا بزرگترین و خیرخواه ترین سلسله های بیگانه را که بر هند حکومت کردند بنیاد نهاد. از چهار سال صلح و آرامش برخوردار شد، شعرهای عالی سرود؛ خاطرات خود را نوشت؛ و در چهل و هفت سالگی چشم از جهان فرو بست، حال آنکه در عمل و تجربه به اندازة یک قرن عمر کرده بود.«با آنکه عمرِ آن حضرت به لشکرکشی و جنگ تردد گذشت، لیکن سر رشتة عیش و عشرت از دست نداد و پیوسته بزم نشاط آراستند، با جوانانِ خورشیدِ عَذار، مه جبین چه از مذکر و چه از مؤنث، محشور می بود ... » («تاریخ فرشته»، ج 1، ص 394). پسرش، همایون، ناتوانتر، دمدمی مزاجتر، و معتادتر از آن بود که کار پدر را دنبال کند. شیرشاه، از سرکردگان افاغنه، او را در دو نبرد خونین شکست داد، و مدتی سلطة افغانها را به هند بازگرداند. شیرشاه، گرچه در کشتار بیرحم بود، با سلیقة معماری عالیش دهلی را بازسازی کرد و اصلاحاتی در حکومت به وجود آورد که زمینه ای برای حکومتِ روشن اندیشِ اکبر شد. پس از او دو شاهِ ناتوان، ده سالی زمامدار بودند؛ سپس همایون، که پس از دوازده سال سختی و آوارگی نیرویی در ایران ترتیب داده بود، به هند بازگشت و تختش را به چنگ آورد. همایون، هشت ماه بعد، از مهتابی کتابخانه اش به زیر افتاد و مرد.«و در هفتم آن ماه [شهر ربیع الاول سنة (963)] نزدیک به وقت غروب آفتاب، جَنَت آشیانی؛ بالای بام کتابخانه براند، لحظه ای بنشست و، به وقت فرودآمدن، ناگاه مؤذن بانگ نماز شام شروع نمود. آن حضرت، به واسطة تعظیم و جواب بانگ نماز، بر زینة دوم بنشست و به وقت برخاستن تکیه بر عصا کرده، خواست که برخیزد، عصا لغزیده به در رفت و پادشاه از نردبان جدا شده بر زمین آمد ... یازدهم ماه مذکور، به وقت غروب آفتاب، همان مرغ روحش به آشیان قدس پرواز نمود، » («تاریخ فرشته»، ج1، ص 459). در مدت تبعید و فقر، از همسرش صاحب پسری شد که او را از روی دینداری محمد نامید، اما او را بعدها درهند؛ اکبر نامیدند، یعنی «بسیار بزرگ». در بزرگ کردن او از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند؛ حتی اجدادش هم، از پیش، هرگونه شرطِ احتیاط را به جا آورده بودند، چون در رگهای او خون بابُر و تیمور و چنگیزخان جاری بود. برایش معلمان بسیاری به خانه آوردند، اما او آنان را از خود می راند و از نوشتن سر باز می زد، در مقابل، خود را، با ورزشِ مداوم و خطرناک، برای شاهی؛ تربیت می کرد، سوارکاری کامل شد؛ چوگان، شاهانه بازی می کرد؛ هنرِ رام کردنِ رَمنده ترین فیلان را می دانست؛ همیشه آماده بود که راهیِ شکارِ شیر یا ببر شود؛ تن به هر خستگی می داد، و به تنِ خویش با همة خطرها روبه رو می شد. مثل هر تُرکِ اصیلی، از ریختنِ خونِ انسان بیزار نبود. وقتی که در چهارده سالگی از او خواستند که با کشتنِ یک اسیرِ هندو لقب غازی- یعنی «کافرکُش»- بگیرد، او با یک ضربة شمشیر آن مرد را گردن زد.جهانگیر، پسر اکبر، در این باره چنین نوشته است «بِیرام خان عرض می کند که مناسب آن است که حضرت به دست خود تیغی بر کافر رانند تا ثواب غزا یافته در طُغرایِ فرامینِ غازی جزو اسمِ مبارک گردد ... دستِ خود را آلوده به خونِ او نساخته، به یکی از خدمتکاران فرمودند که گردن او را بزند.» («جهانگیر نامه»، ص 24). و همین نکته در «تاریخ فرشته» (ج 1، ص 236) چنین آمده است: «بِیرام خان التماس نمود که پادشاه، به قصدِ غَزا، اگر شمشیری بر این کافر حربی رساند جهاد اکبر خواهد شد. آن حضرت سر شمشیر به فرق او رسانیده، ملقب به غازی گردیده آنگاه بِیرام خان به دست خود گردنش زده ... .» اینها سرآغازهای درنده خویانة کارِ مردی بود که مُقَدَر بود از فرزانه ترین و بافرهنگترینِ همة شاهانی باشد که تاریخ تاکنون شناخته است.بعدها او به ارزش کتاب پی برده، با آنکه همچنان خواندن نمی دانست، ساعتها به کتاب خواندن دیگران، که اغلب از کتابهای غامض و مشکل برایش می خواندند، گوش می داد. سرانجام عالمی بیسواد شد، که ادب و هنر را دوست می داشت و با صَلابَتِ شاهانه از آنها حمایت می کرد. در هجده سالگی اداره کامل امور را از وکیل السلطنه تحویل گرفت. قلمروش یک هشتم گسترة خاکِ هند، صورتِ کمربندی به پهنای چهارصدو هشتاد کیلومتر که از مرز شمالِ باختر در مولتان آغاز و به بِنارِس در خاور ختم می شد. با شور و ولعِ پدربزرگش به راه افتاد تا این مرزها را گسترش دهد؛ با یک سلسله جنگهای خونین فرمانروای هندوستان به استثنای مِوار شد، که یک قلمرو کوچک راجیوتها بود. چون به دهلی بازگشت زره از تن باز کرد و زندگانی را وقف نوسازی ادارة قلمروش کرد. قدرتش مطلق بود، و صاحبان همة مناصب مهم را، حتی در استانهای دوردست، خود او برمی گماشت. دستیارانِ اصلی او چهار نفر بودند: یک صدراعظم یا «وکیل»، یک وزیر دارایی که «وزیر» و گاهی هم «دیوان» خوانده می شد، یک «بخشی» یا وزیر دربار، و یک «صدر» که در رأس امور دینی مسلمانان هندبود.در واقع «بخشی» یا «میر بخشی» خازِن درگاه و ناظر بر امور «جاگیر»ها و دیوانِ عرض بود. صدارت هم مسئولیت امور دینی مسلمین را به عهده داشت، و «صدر» اعظم مسئول گماشتن قضات و توزیع «سُیورغال»، وقف، انعام، یا ملک بود. تمام زمینهای فتح شده «خالصه» خوانده می شد و متعلق به دولت بود، و همین زمینها بود که آنها را به عنوان «جاگیر» بین اشخاص (جاگیردار) تقسیم می کردند. همین که حکومت اکبر قوام و اعتباری یافت دیگر کمتر به قدرت نظامیش تکیه کرد و به یک ارتش ثابت بیست و پنج هزار نفری قانع بود. در زمان جنگ، امرای نظامی ولایات سپاهیانی می فرستادند و این نیروی متوسط را تقویت می کردند، و این یک ترکیب موقت بود که عامل مؤثری در سقوط سلسلة تیموریان هند در عهد اورنگ زیب شد.این ارتش به بهترین رزم افزار و مهماتی که تا آن روز در هند دیده شده بود مجهز بود، اما نوعش از نوع مهمات مورد استعمال همان زمان اروپا پست تر بود. کوششهای اکبر در تهیة تفنگهای بهتر به جایی نرسید، و این پست تر بودن ابزارهای کشتار از یک سو و فسادِ اَعقابش از سوی دیگر دست به دست هم دادند و راه اروپاییان را برای فتح هند گشودند. بازار رشوه خواری و اختلاس در میان حکام و زیردستهایشان گرم بود، از این رو بیشتر وقت اکبر مصروف مقابله با این فساد می شد. با صرفه جویی دقیقی خرج دربار و درگاهش را منظم می کرد؛ قیمت غذا و چیزهایی را که برایشان می آوردند و دستمزد کارگرانی را که اجیر دولت بودند معین می کرد. چون درگذشت، نقدینة خزانه اش معادل یک میلیارددلار، و امپراطوریش نیرومندترین امپراطوری روی زمین بود.قانون و مالیات سخت و سنگین بود، اما نه به سنگینی زمان پیش از او. بهرة زمین از شش یک تا سه یک محصول گرفته می شد، و مالیات زمین سالانه به 100,000,000 دلار می رسید. امپراطور قانونگذار، مجری، و قاضی بود؛ او در مقام دیوان عالی ساعتها وقتش را صرف شنیدن حرفهای دادخواهان مهم می کرد. بنابر قانون او، ازدواج در صِغَرِسن، و ساتیِ اجباری ممنوع، و ازدواج مجدد بیوگان مجاز شد. رسمِ بردگیِ اسیران و کشتار حیوانات را برای قربانی برانداخت و به همة ادیان؛ آزادی داد؛ راه صاحبانِ استعداد، با هر عقیده یا نژادی، را باز کرد و رسم سَرگَزیت(خراجی که مسلمانان میگیرند) را برچید- و آن جزیه ای بود که حُکامِ افغان از هندوانی که به دین خود مانده بودند می ستاندند. در آغازِ سلطنتش، قانونِ جزایی شامل مجازاتهایی مثل قطع عضو می شد. اما در پایان سلطنتش معتدلترین و مردمی ترین قانون نامة حکومتهای قرن شانزدهم بود. هر دولتی با عُنف و خشونت آغاز می شود و، اگر پا بگیرد، به نرمی و آزادی می گراید.اما قدرتِ فرمانروا غالباً ضعفِ حکومت اوست. چون پادشاهیِ اکبر تا حد زیادی به صفاتِ برترِ اندیشه و منشِ او وابسته بود، این خود تهدیدِ آشکاری بود که این نظام با مرگ او تجزیه خواهد شد. دارای فضایلِ بسیاری بود؛ تعدادی از مورخان را در خدمت خود داشت: بهترین ورزشکار، بهترین سوارکار، بهترین شمشیرزنِ عصر، معماری بزرگ، و عجیبتر آنکه زیباترین مردِ قلمرو خویش بود. درواقع دستهایی دراز، پاهایی خمیده، چشمهای تنگ مغولی درشت، سرش متمایل به شانة چپ، و زگیلی روی بینیش بود.جهانگیر پدرش این طور وصف می کند «در قد، حدِ وسطِ بلند بالایی داشتند و گندم گون و چشم و ابرو سیاه بودند. مَلاحتِ ایشان بر صَباحَتِ زیادی داشت و شیر اندام و گشاده سینه، دست و بازوها دراز و بر پرة بینیِ چپ خالی گوشتین داشتند، بغایت خوشنما، برابرِ نیم نخود.» («جهانگیر نامه»، ص 20). بانظافت و وقار و آرامش، و چشمهای درخشانش رفتار و سیمای مطبوعی به خودمی گرفت؛ چشمهایش (به قول یکی از معاصرانش) «مثل دریا در آفتاب» می درخشید یا چنان از غضب برق می زد که خاطی از وحشت به خود می لرزید. پوشاک ساده ای به تن داشت: کلاهی زربفت، نیمتنه و شلواری؛ پای برهنه راه می رفت. چندان به فکر خوردن گوشت نبود و در اواخر عمر تقریباً یکسره آن را رها کرد؛«از ریاضتی که والدین بزرگوارم می کشیدند یکی تَرکِ غذای حیوانی بود که در تمام سال سه ماه به گوشت میل می فرمودند، و 9 ماه دیگر به طعام صوفیانه قناعت می کردند، و مُطلَق به قتل و ذبح حیوانات راضی نبودند.» («جهانگیر نامه»، ص 27) می گفت «درست نیست که انسان شکمش را مقبرة حیوانات بکند.» اما، با اینهمه، جسم و اراده ای نیرومند داشت؛ در بسیاری از ورزشهای پرتلاش، سرآمدِ همه بود؛ روزی 9 فرسنگ پیاده روی در نظرش مهم نبود. چوگان را آن قدر دوست داشت که گوی درخشانی ابداغ کرده بود که شب هم بشود بازی کرد. انگیزه های خشونت آمیز خانواده اش را به ارث برده بود: در جوانی (مثل معاصران مسیحیش) می توانست مشکلات را با آدمکشی حل کند. کم کم یاد گرفت که، به قول "وودرو ویلسن" مسئول اعمال خودش باشد. و از نظرِ رفتار؛ منصفانه، که صفتِ شاهانِ شرقی نیست، از زمانة خود بسیار فراتر بود. تاریخ فرشته می گوید: «عطوفتش حد و حصری نداشت؛ و اغلب در این فضیلت از غایت حَزم می گذشت.» بخشنده بود، مالِ بسیار صرف امور خیریه می کرد؛ با همه مهربان بود، خاصه با فرودستان؛ بنا به قول یکی ازمبلغان یَسوعی: «سلامانه و پیشکشهای کوچک آنان را با نگاهی بسیار خشنود می پذیرفت، آن را به دست می گرفت و بر سینه می گذاشت، و این کاری بود که در برابر بیشتر پیشکشهای سخاوتمندانة اعیان و اشراف انجام نمی داد.» یکی ازمعاصرانش او را مَصروع وصف می کند؛ خیلیها می گفتند که بیمارگونه دستخوشِ غم می شد. شراب می نوشید. و افیون می خورد تا شاید رنگِ شادتری به واقعیت بزند، اما اندازه نگاه می داشت؛ پدر و بچه هایش هم همین عادت را داشتند،دو تا از پسرهایش [شاه مراد و دانیال] در جوانی از افراط در شرابخواری در گذشتند. اما بدون آنکه خویشتنداری او را داشته باشند.«شاه مراد ... به واسطة مصاحبت با ناجنسان، افراط در شراب را به حدی رسانید که در سن سی سالگی در ولایت بَرار به رحمت حق پیوست ... دانیال ... به سنت ناپسندیدة برادر خود شاه مراد عمل نموده، در اندک مدت، در سن سی و سه سالگی، به همین افراط در شراب در گذشت.» ماجرای دانیال از این قرار بود که اکبر او را، به سبب همین افراطی که می کرد، از خوردن شراب منع کرده بود. اما، او یکی از خادمان را می فریبد و او دزدکی داخل لولة تفنگ عرق می ریزد و برایش می برد. جهانگیر می گوید؛ «عرق دو آتشه را در آن تفنگ، که مدتها به باروت و بوی آن پرورش یافته بود، انداخته آورد و زنگ آهن نیز که از تیزی عرق تحلیل پذیرفته بود یار و مُعین گشت. مُجمَلاً، خوردنْ همان بود و افتادنْ همان.» («جهانگیر نامه» حرمسرایی داشت که با وسعت امپراطوریش متناسب بود؛ گفته می شد که «سلطان، بنا بر اخبار موثق، در آگرا و "فَتح پور سیکری" هزار فیل، سی هزار اسب، هزار و چهارصد گوزن رام، و هشتصد صیغه داشت.» اما به نظر نمی رسد که میل جنسی وافر داشته باشد، زیاد زن می گرفت، اما از این کار قصد و غرض سیاسی داشت؛ دختران "راج پوت" را به عقد خود در می آورد و به این ترتیب امرای "راج پوت" را راضی نگاه می داشت و به این شکل آنها را مکلف به حمایت از تختش می کرد؛ از آن زمان به بعد سلسلة تیموریانِ هند خونِ نیمه بومی در تن داشت. یکی از راجپوتها سپهسالارش بود، و یک راجه به صدارتش رسید. اکبر رؤیای یک هند متحد را در سر داشت.ذهنش واقع بینی و دقت امثال [یولیوس] قیصر یا ناپلئون را نداشت؛ به مسائل مابعدالطبیعه علاقه نشان می داد، و شاید اگر از سلطنت کنارش می گذاشتند، زاهدی عارف می شد. فکرش مدام متوجه به کار بود، همیشه در حال ابداع چیزی بود و پیشنهادهای اصلاحی می داد. مانند هارون الرشید شبها با لباس مبدل در شهر و حومه گردش می کرد و از مشاهدة اصلاحاتی که به عمل آورده بود شادمان و شکوفان به خانه باز می گشت. در میان فعالیتهای متنوع و متعددش فرصتی هم پیدا می کرد تا کتابخانة بزرگی گرد آورد. این کتابخانه تماماً از کتابهای خطی خوش خط بود که خوشنویسان چابک دست آنها را نوشته بودند- و او آنان را کاملا همتراز نقاشان و معمارانی می دانست که سلطنتش را می آراستند. از چاپ بدش می آمد، چون آن را یک کار ماشینی و غیرشخصی می دانست؛ چند نمونة برگزیدة چاپی اروپایی را که دوستان یَسوعیش به او هدیه داده بودند زود به دیگران بخشید. تعداد نُسَخِ خطی کتابخانه اش را بیست و چهار هزار جلد رقم زده اند؛ و آنهایی که فکر می کنند یک چنین گنج معنوی را می توان با مُصطَلَحاتِ مادی تخمین زد ارزش آن را 3,500,000 دلار دانسته اند. حامی بیدریغ شاعران بود، و یکی از آنان، بیربالِ هندو را چندان دوست می داشت که از مُلازمانِ درگاهش کرد و سرانجام هم مَنصبِ سرداری به او داد؛ او بالاخره در یکی از لشکرکشیها ضمن فرار کشته شد. اکبر دستیاران ادبیش را به ترجمة شاهکارهای ادبیات، تاریخ، و علم هندو به فارسی گماشت. فارسی، زبان دربارش بود. خودش هم بر ترجمة طولانی "مَهاب هاراتا" نظارت می کرد. هر هنری به حمایت و تشویق او رونق می گرفت. موسیقی و شعرِ هندو در آن عصر در اوج شکوفایی بود؛ و نقاشی، اعم از سبک هندی و ایرانی، به تشویق او، در مرحلة اوج و کمال بود. در" آگ را" بنای قلعة مشهوری را تحت نظارت خود قرار داد؛ ودر داخل آن پانصد بنا ساخته شد که معاصرانش آنها را در شمارِ زیباترین بناهای جهان دانسته اند. شاهِ جهان بی پروا آنها را فرو ریخت، به طوری که اکنون فقط از روی بقایای معماری اکبر( نظیرِ مقبرة همایون در دهلی، و بقایایی از "فَتحپور سیکری"، که بُقعة دوستِ محبوبش شیخ سلیمِ چیستیِ عارف آنجاست، و از زیباترین بناهای هند به شمار می رود) می توان در این باب قضاوت کرد.مسلمانان از "بیربال" نفرت داشتند و از مرگش شاد شدند. یکی از آنها، "بَدا اُنیِ" مورخ، این واقعه را با خط وحشیانه ای شرح می دهد: « ... و بیربر [بیربال] که از ترس جان راه فرار پیش گرفته بود به قتل رسیده در سِلْکِ سگانِ جهنم داخل شد و پاره ا ی از اجزای اعمال شنیعة خود را یافت.»میل شدید او به تفکر، از علاقة وافرش به ساختمان و آبادی عمیقتر بود. این امپراطور، که تقریباً به همه کاری توانا بود، آرزو داشت فیلسوف شود- کما اینکه بسیاری از فیلسوفان شوق امپراطور شدن دارند و نمی توانند ابهام مشیت الاهی را درک کنند که چرا تاج و تخت را از آنان دریغ می دارد. اکبر پس از جهانگشایی ناشاد بود، چون نمی توانست از کار آن سر درآورد. می گفت «گرچه صاحب قلمرویی تا این حد پهناورم و همة اسباب دولت را در دسترس دارم، چون بزرگیِ حقیقی در به انجام رسانیدنِ مشیت الاهی است، از این کِثرتِ فرق و عقاید؛ آسوده خاطر نیستم؛ صرف نظر از این جاه و جلالِ ظاهری پیرامون خود، با کدام رضایت خاطری می توانم زمام این امپراطوری را برعهده بگیرم؟ چشم به راهِ آمدنِ مردِ بصیرِ صاحبنظر و اصولیی هستم که مشکلاتِ وجدانی مرا حل کند ... گفتگوهای فلسفی برایم چنان جاذبه ای دارد که مرا از هر اندیشة دیگری فارغ البال می سازد؛ من، با اکراه، از گوش کردن به آنها خودداری می کنم تا مبادا از تکالیف ضروری روزمرة خود بازمانم.» بَداونی می گوید «انبوه دانایان از هر ملتی و حکما و فرزانگانِ ادیان و فِرَقِ گوناگون به درگاه می آمدند و به گفتگوهای خصوصی مفتخر می شدند. آنان پس از تحقیقها و پژوهشهایی که اوقاتِ شبانروزِ آنان را به خود مشغول می داشت، دربارة دقایقِ علم، ظرایفِ عرفان، کنجکاویهای تاریخ و عجایب طبیعت بحث و گفتگو می کردند.» اکبر می گفت «برتری انسان به گوهرِ خِرَد است.»پس از تبلیغات فلسفی عمیقاً به دین علاقه مند شد. مطالعة دقیق "ماهاب هاراتا"، و آشنایی او با شاعران و دانایان هندو، او را به مطالعة ادیان هندی کشاند. دست کم، مدتی نظریة تناسخ را قبول داشت و علائمِ دینی هندوان را بر پیشانی نهاده در ملاء عام ظاهر شد و اتباعِ مسلمانِ خود را مُنزجر و شرمسار کرد. فَراستی برای به دست آوردن دل پیروان همة ادیان داشت: زیرِ تنپوش، سِدره می پوشید و زُنّار می بست که زردشتیها را راضی کند؛ شکار را ترک کرد و در روزهای خاصی از کشتن جانوران خودداری ورزید تا پیروان آیین جِین از او خرسند باشند. پس از آنکه، بر اثر اشغال گوآ به وسیلة پرتغالیها، و رفت آمد آنان، با دین مسیحیت آشنا شد، پیامی برای مبلغان آنها فرستاد و از آنان دعوت کرد که دو تن از دانایانشان را نزد او بفرستند. بعداً چند "یَسوعی" به دهلی آمدند و چنان او را به مسیحیت علاقه مند کردند که به منشیانش دستور داد که عهد جدید را ترجمه کنند. به یَسوعیها آزادی کامل داد که هر که را می خواهند به کیش مسیحی درآورند؛ به آنان اجازه داد که یکی از پسرانش را تربیت کنند. در عصری که در فرانسه کاتولیکها را می کشتند، و در انگلستان الیزابت کاتولیکها را به قتل می رسانید، و در اسپانیا دادگاه تفتیش افکار (اِنکُزیشِن) یهودیها را می کشت و غارت می کرد، و در ایتالیا بْرونو را زنده زنده می سوزاندند، اکبر از نمایندگان همة ادیان دعوت کرد که در امپراطوری وی گردآیند. در این مجمع، وی از آنان دعوت کرد تا به صلح بگرایند؛ فرمانهایی دربارة شکیبایی در هر آیین و عقیده ای صادر کرد، و از هندو و بودایی و مسلمان زن گرفت تا شاهدی بر بیطرفی او باشد.پس از آنکه از تب و تاب جوانی افتاد، بزرگترین لذت او بحث آزاد در مسائل و عقاید دینی بود. عقاید و افکار جَزمی اسلام را دور ریخته بود، تا آن حد که رعایای مسلمان را رنجانید. قدیس "فرانسیس ژاویه"، با کمی مبالغه، می نویسد که «این شاه مذهب اسلام را نابود و یکسره بی اعتبار کرده است. در این شهر نه مسجدی هست و نه قرآنی ... » شاه اعتقادی به وحی و الهام نداشت، و هر چه را که نتوان با علم و فلسفه تأیید و تصدیق کرد نمی پذیرفت. از عجایبِ کارهای او اینکه دوستان و پیشوایان فِرَقِ گوناگون را گِردِ هم جمع، و با آنها از شامگاه پنج شنبه تا ظهر جمعه بر سر دین بحث می کرد. وقتی روحانیونِ مسلمان و کشیشان یَسوعی نزاع می کردند او هر دو دسته را ملامت می کرد و می گفت خدا را باید از راه عقل پرستید، نه با هواخواهیِ چشم بسته از الهاماتِ تَصَوُّری. می گفت: «هر کس، بنا به وضع خود، نامی به آن وجود متعال می دهد؛ اما درواقع نامگذاری برای آن نشناختنی کاری بیهوده است.» احتمالا در اِبرازِ این عقیده تحت تأثیر اوپانیشادها و"کَبیر" بوده است. برخی از مسلمانان پیشنهاد کردند که اوردالی آتشِ آزمونِ مسیحیت در برابر اسلام باشد: می بایست مُلایی قرآنی بردارد و کشیشی یکی از انجیلها را و پا به آتش بگذارند، و هر که از آتش بیرون آمد و نسوخت او را معمم حقیقت بدانند. اکبر چون از آن روحانیون که چنین آزمایشی را پیشنهاد کرده بودند خوشش نمی آمد، بگرمی از این پیشنهاد استقبال و حمایت کرد، ولی کشیش یَسوعی نگفت که این کار خطرناک است، بلکه آن را کُفرآمیز و خلاف شرع دانسته، رد کرد. بتدریج گروههای مُتُاَلِهینِ رقیب از این مباحثات کناره گرفته، آن را برای اکبر و مقربان خِرَدگرایش گذاشتند.اکبر، که از طرفی از دسته بندیهایِ دینیِ قلمروش به ستوه آمده، و از طرف دیگر از این اندیشه نگران بود که مبادا بعد از مرگش این فرق شیرازة پادشاهیش را از هم بگسلند، سرانجام خود بر آن شد که دین نویی را ترویج کند، که به شکل ساده ای جوهر این دینهای متخاصم را در برداشته باشد. بارتولی، مُبَلِغِ یَسوعی، دربارة این مسئله چنین اظهارنظر می کند:یک شورای عمومی را فراخواند و تمامِ استادانِ علم و دانش و فرماندهانِ نظامیِ شهرهای آن حوالی را دعوت کرد ( به استثنای پدر "ریدول فو"، که کار اکبر را نوعی توهین نسبت به مقدسات می دانست، و به هیچ وجه حاضر نبود از مخالفت با آن دست بردارد. وقتی که همه حاضر شدند، با روح سیاست زیرکانه و دغلکارانه ای چنین گفت:«برای امپراطوریی که یک تن بر آن حکومت می کند شایسته نیست که در بین اعضایش تفرقه باشد و هریک با دیگری مخالفت بورزد؛ ... اکنون، به تعداد ادیان دسته بندی و فرقه هست. پس، ما باید آنها را یکی کنیم، اما به شکلی که هم «یکی» باشد و هم «همه». با این مزیتِ بزرگ که آنچه را در دینی خوب است از دست ندهد، و از آن طرف هم آنچه را در آن دیگری بهتر است به دست آورد. به این طریق خدا را بزرگ خواهیم داشت؛ به مردم صلح و به امپراطوری امنیت خواهیم داد.»آن مجمع، به ناچار، با این نظر روی موافقت نشان داد، و او منشوری صادر کرد مبنی بر اینکه او رئیس مُسَلَم آن کلیساست- و این کمک اصلی مسیحیت به این دین نو بود. این دین، به بهترین سنتِ هندو، وحدتِ" همه خدایی" بود، جرقه ای از عبادتِ مهر و آتشِ زرتشتیان، و یک سُنَتِ نیمهِ- جِین، یعنی خودداری از گوشتخواری. کشتن ماده گاو گناه بزرگی بود: هیچ چیز بیش از این نمی توانست هندوان را خشنود و مسلمانان را ناخشنود کند. فرمان دیگری گیاهخواری را، لااقل سالی صد روز، برای تمام مردم اجباری کرده بود؛ و با توجه بیشتر به عقاید بومی، خوردن سیر و پیاز هم ممنوع شد. مسجدسازی، روزة ماه رمضان، زیارت مکه و سایر رسوم مسلمانان ممنوع شد. خیلی از مسلمانان، که در برابر این فرمان ایستادند، تبعید شدند. در وسطِ دیوانِ صلحِ "فتحپور سیکری"، معبدِ دینِ متحد ساخته شد (که هنوز در آنجا هست)، که نشانة امیدواری عمیق امپراطور به این امر بود که اکنون همة ساکنان هند برادر خواهند بود و یک خدا را خواهند پرستید.دین الاهی اکبر، به عنوان مذهب، هیچ گاه توفیقی نیافت؛ اکبر دریافت که نیروی سنت بیش از لغزش ناپذیری اوست، چندهزار نفری به آیین نو او گرویدند- و این عمل بیشتر وسیله ای برای جلب توجه مقامات رسمی بود؛ اکثریت عظیم مردم همچنان به ادیان موروثی خود چسبیده بودند. از نظر سیاسی، این ضربه چندین نتیجة مفید داشت؛ برافتادن جَزیه و مالیاتِ زیارت از هندوان، آزاد شدن همة ادیان؛ ضعیفتر شدن تعصب مذهبی، و جَزمگرایی و تفرقه، از زشتی خودپرستی و زیاده رویهای مکاشفة اکبر کاست، و سبب شد که او حتی وفاداری هندوانی را که عقیده اش را قبول نداشتند هم جلب کند. مقصودِ اصلیش، که همان وحدت سیاسی هند بود، تا حد زیادی حاصل شده بود.دین الاهی برای همدینانِ مسلمانِ او موجب رنجش و آزردگیِ تلخی شد، و یک بار کار به شورش کشید، تا آنجا که شاهزاده جهانگیر را به دسیسه های خیانتکارانه بر ضد پدر برانگیختند. این شاهزاده شکایت می کرد که اکبر چهل سال سلطنت کرده است، و چنان بنیة نیرومندی دارد که به نظر نمی آید به این زودیها بمیرد. جهانگیر، سپاهی مرکب از سی هزار سوار ترتیب داد و "ابوالفضلِ عَلامی دَکَنی" را که مورخِ درگاه و نزدیکترین دوست اکبر بود کشت و خود را امپراطور نامید. اکبر این جوان را به تسلیم ترغیب کرد و پس از یک روز او را بخشود؛ اما، بر اثر بیوفایی پسر، و نیز مرگ مادر و دوستش، دلشکسته شد، و به صورت طعمة سهل الوصولی برای آن دشمنِ بزرگ درآمد. در آخرین روزهای عمرش فرزندانش از او غافل ماندند و تمام همتشان مصروفِ نزاع بر سر تاج و تخت بود. به هنگام مرگش تنها چند تن از نزدیکانش بر بالینش بودند. احتمالا اسهال خونی گرفته، یا شاید هم جهانگیر مسمومش کرده بود- ملایان به بالینش آمدند که او را به اسلام بازگردانند، اما ناکام شدند؛ شاه «درگذشت، بی آنکه از دعای هیچ یک از فرقه های مذهبی نصیبی برده باشد.» تشییع جنازه به سادگی برگزار شد؛ جمعیتی در آن شرکت نداشت؛ و پسران و درباریانش که در این واقعه جامة عزا پوشیده بودند همان شب آن را از تن درآوردند و از اینکه وارث قلمروش شده بودند شادمانیها کردند؛ برای دادگرترین و فرزانه ترین فرمانروایی که آسیا تاکنون به خود دیده است، مرگ تلخی بود.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 11, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۷۳ اکبر کبیر

0:00 46:03

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 46 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on September 11, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!