EPISODE · Sep 12, 2020 · 42 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۷۴ زوال سلسلة تیموریان هند
from تاریخ تمدن
زوال سلسلة تیموریان هندفصل هفدهم :زندگی مردمپدید آورندگان ثروتزوال سلسلة تیموریان هندفرزندانی که آن طور بیقرارانه چشم به راه مرگ پدر بودند، دریافتند که نگهداری امپراطوریی که آفریدة نبوغ او بود دشوار است. راستی، چرا غالباً مردانِ بزرگ فرزندانی میانه حال دارند؟ آیا علتش این است که ترکیبِ ژنهایی که این فرزندان از آنها پدید آمده اند، یعنی آمیزشِ صفاتِ اجدادی و امکاناتِ زیستی، اتفاقی است، و نباید چشم به راه برگَشتِشان بود؟ یا علتش این است که فردِ نابغه نیرویی را که ممکن است به نسلِ خود انتقال دهد، در اندیشه و کارِ سخت تمام می کند و فقط خونِ رقیق را برای وُراثَش می گذارد؟ یا علتش این است که آسایشی که فرزندان دارند آنها را فاسد می کند، و خوش اقبالیی که در کودکی دارند آنان را از انگیزة جاه طلبی و رشد محروم می سازد؟جهانگیر مردی چندان میانه حال نبود، بلکه فاسدِ صاحبِ قدرتی بود. از پدری تُرک و شاهدختی هندو متولد شده بود؛ از تمام امکانات و مواهبِ یک وارثِ مُتُنَعِم برخوردار بود؛ شرابخواری و هرزگی، یَله پیشه کرده و لِگامِ لذتِ آزارجویانة ظلم را رها کرده بود: که گرچه این خصلت در بابُر و همایون و اکبر، از نظر وراثت، صفت مُستَتِری بود، همیشه در خونِ تاتار پنهان بوده است. از زنده زنده پوست کندن و به میخ کشیدن، یا زیرِ پیِ پیل انداختن و خرد کردنِ مردم لذت می برد. در جهانگیرنامه شرح می دهد که چون یک جلودار و دو کَهار، بدون ملاحظه و بی توجه به وضع شکارگاه به آنجا وارد و موجب رمیدن شکار شده بودند، دستور داده تا جلودار و دو زیر دست او را هم پی بزنند، یعنی پیِ پشتِ زانوی آنها را ببرند که تمام عمر زمینگیر شوند؛ می گوید پس از این کار «به شکار ادامه دادم.» وقتی پسرش خسرو علیه او توطئه کرد، گفت که که هفتصد طرفدار این شورش را در طول یک خط در خیابانهای لاهور به میخ بکشند؛ و با لذت از طول مدت جان کندن این مردان سخن می گوید. زندگی جنسیش با حرمسرایی شش هزار زنه همراه بود، و به علاقة بعدیش، که همسر سوگلیش "نور جهان" باشد، آراسته شد؛ او نور جهان" را با کشتن شوهرش به چنگ آورده بود. در اجرای عدالت، هم بیغرض و هم سختگیر بود. اما خرج تراشیهای گزافش روی دوش ملتی که با رهبری عاقلانة اکبر، و سالها صلح، ثروتمندترین ملت جهان شده بود، بار سنگینی گذارد.جهانگیر در اواخر سلطنتش بیش از پیش شراب می نوشید و از وظایف حکومت غافل می ماند. ناگزیر توطئه هایی برای سرنگونی او صورت گرفت؛ پیش از این، در سال 1622، پسرش جهان سعی کرده بود که به تاج و تخت برسد. وقتی که جهانگیر مُرد، جهان شتابزده از پنهانگاهش در دَکَن بیرون آمد و خود را امپراطور نامید و همة برادرانش را کشت تا آرامش خاطر به دست آرد. عادات افراط، تندی، و ستمگری را از پدر به ارث برده بود. هزینة دربارِ جهان، و حقوقهای گزافی که به تعدادِ زیادِ صاحبانِ مقامات و مَناصِب پرداخته می شد، بیش از پیش، درآمدی را که صنعت و تجارتِ پررونقِ مردم تولید می کرد می بلعید. رَواداریِ دینیِ اکبر، و بی تفاوتیِ مذهبیِ جهانگیر، هر دو از میان رفت؛ وی به دین اسلام بازگشت؛ به زجر و آزار مسیحیان پرداخت و دست به ویرانیِ بی ترحم و کلیِ معابدِ هندو زد.شاه جهان، با نشان دادنِ سخاوتمندیش به دوستان و فقرا، و با ذوقِ هنری و تمایلش به آراستنِ هند به زیباترین آثارِ معماریی که تاکنون دیده شده است، و با عشق به همسرش "مُمتاز مَحَل"، تا حدی آبرویی برای خود دست و پا کرد. بیست و یک ساله بود که با "ممتاز محل" ازدواج کرد؛ از زن دیگرش دو فرزند داشت. ممتازمحل، در مدت هجده سال، چهارده فرزند برای شوهر خستگی ناپذیرش آورد و در سی و نه سالگی، هنگام زادن آخرین بچه، چشم از جهان فرو بست- شاه جهان، تاج محلِ عالی و مجلل را ساخت تا آرامگاه خود و همسرش باشد، و هم از وی یادگار بماند. سپس عیاشی پیشه کرد و کارش به رسوایی کشید. تاج محل زیباترین مقبره های جهان، و یکی از صدها شاهکاری بود که شاه جهان خصوصاً در آگرا و در دهلی نو، که بنا بر نقشة او توسعه داده شده بود، ساخت. خرج سنگین این کاخها، تجملِ دربار، جواهراتِ زیاده از حدِ "تخت طاووس" نشانة میزانِ مالیاتی بود که ویرانگر هند بود. با اینهمه، اگر چه یکی از سخت ترین قحطیهای تاریخ هند در عهدِ شاه جهان پیش آمد، سی سال حکومت او نشانة اوج رونق و اعتبار هند است. وی شاهی پرجلال و فرمانروایی قابل بود، و اگر چه جانهای بیشماری را در جنگ با بیگانگان بر باد داد، باز برای یک نسل کامل صلح را به سرزمینش باز آورد. "مونْتْس توارت اِلفینستُن"، که حکمرانِ بزرگِ بریتانیاییِ بمبئی بود، می نویسد:آنهایی که به وضع کنونی هند نگاه می کنند ممکن است چنین تصور کنند که نویسندگانِ بومی در بابِ آبادانیِ پیشینِ هند مبالغه کرده اند؛ اما شهرهای متروک و کاخهای ویران و کاریزهای مسدود، که هنوز هم دیده می شود، با مخازنِ عظیم و آب بندهایی که در میان جنگلهاست، و سنگفرشها، چاهها، کاروانسراهای فروریخته، راههای شاهی، و شهادتِ مسافرانِ آن زمان در متقاعد کردن ما همداستانند که آن مورخان دلایل خوبی برای این تعریف و ستایش داشته اند.این تخت، که اتمامش هفت سال وقت برد، تماماً از جواهرات و فلزات و سنگهای گرانبها ساخته شده بود. کرسی تخت، چهار پایة طلا داشت؛ دوازده ستون زمرد داشت که آسمانة میناکاری آن را بر پا نگاه می داشت؛ هر ستون دو طاووسِ گوهر نشان داشت؛ و میان هر جفت طاووس، درختی بود پوشیده از الماس، زمرد، یاقوت، و مروارید. قیمت کلی آن متجاوز از 7,000,000 دلار بود. این تخت به چنگ نادرشاه افتاد (1739)، او آن را به ایران برد؛ بتدریج آن را تکه تکه کرده، به مصرف هزینه های دربار ایران رسانیدند.شاه جهان، که سلطنت را با قتل برادرانش آغاز کرد، از کشتن پسرانش غافل ماند؛ و مُقَدَر چنین بود که یکی از آنها سرنگونش کند. در سال 1657 قدرتمندترینِ این فرزندان، یعنی اورنگ زیب، از دَکَن قیام کرد. شاه جهان، مثل داوود، به سردارانش دستورهایی داد که سپاه شورشی را شکست دهند و، اگر مقدور باشد، پسرش را زنده دستگیر کنند. اورنگ زیب همة نیروهایی را که به مقابلة او فرستاده شده بود مغلوب کرد؛ پدرش را اسیر و در قلعة آگرا زندانی کرد. شاهِ معزول مدت نه سال در آنجا روزگار تلخی را گذرانید؛ پسرش هرگز به دیدنش نیامد؛ فقط دختر وفادارش، جهان آرا، مُلازمش بود. شاه جهان روزها را از برجِ یاسمنِ زندان به آنسوی جامنا، به جایی که "ممتاز محل" دلدارِ قدیمش ،در مقبرة گوهرنشانش خفته بود، نگاه می کرد.پسری که این طور او را از سلطنت خلع کرده بود از مقدسان بزرگ تاریخ اسلام، و شاید تقریباً ممتازترین امپراطوران سلسلة تیموریان هند، به شمار می رود. ملایانی که او را تربیت کرده بودند ذهنش را چنان بامسائل دینی اشباع کرده بودند که شاهزادة جوان روزگاری به فکر ترک شاهی و جهان افتاده بود و می خواست زاهد بشود. در تمام عمرش، سوای استبداد و سیاستمداریِ زیرکانه اش، سوای مفهومی که از اخلاقیاتِ معمولِ مذهبش داشت، مسلمانی مؤمن و متعصب باقی ماند: نمازهای طولانی می خواند؛ تمام قرآن را از بر داشت؛ و با کفار جهاد می کرد؛ ساعتها عبادت می کرد؛ روزها روزه بود. بیشتر عمرش اعمال دینی را با همان شور و اشتیاق و ایمان قوییی که داشت به جای می آورد. در سیاست سرد و حسابگر بود و به زیرکی می توانست در راه کشور و خدایش دروغ بگوید، اما در بین سلاطین سلسلة تیموریان هند، ستمگری او از همه کمتر بود و نرمش و ملایمت بیشتری داشت. در عهد او از کشت و کشتار کاسته شد؛ در رسیدگی به جنایت، کمتر دست به مجازات می زد. همیشه در رفتارش فروتن و، به هنگام خشم، صبور و در مُصیبت؛ تسلیم بود. با عزمی راسخ از هر خوراکی، نوشیدنی، یا تجملی که مذهبش حرام کرده بود خودداری می کرد؛ اگر چه در موسیقی استاد بود، چون آن را لذتی شهوی دانست، از آن دست کشید؛ ظاهراً عزم کرده بود که چیزی خرج خود نکند، مگر آن مقدار که خود بتواند با عرق جبین و کَدِّ یمین به دست آورد. قدیس آگوستینِ دیگری بود بر تخت نشسته.شاه جهان نیمی از درآمدش را صرف اعتلای معماری و هنرهای دیگر می کرد؛ اورنگ زیب به هنر بی توجه بود، و با تعصبِ خشنی، یادگارهای «کُفار» را ویران می کرد. در مدت نیم قرن سلطنتش کوشید تا همة ادیان را، سوای دین خودش، از هند برافکند. به حُکامِ ولایات و سایرِ زیردستهایش فرمان داده بود که تمام معابد هندو و مسیحی را با خاک یکسان کنند؛ همة بتها را بشکنند؛ و همة مدرسه های هندو را ببندند. در طی یک سال (1679-1680) شصت و شش معبد را، فقط در اَمبِر، فرو ریختند؛ در چیتور شصت و سه معبد، و در "اودای پور" صدو بیست تا معبد به همین سرنوشت گرفتار آمدند؛ دستور داد تا در محل معبدی در بِنارِس، که برای هندوان قدسیت خاصی داشت، مسجدی ساخته شود. عبادت تمام مذاهب هندو را در ملاء عام ممنوع کرد، و بر هر هندویی که به اسلام نگرویده بود جزیه ای سنگین مُقَرَر داشت. در نتیجة تعصبِ او هزاران معبد، که نشانه یا کانون هزاران سالة هنرِ هند بود، به ویرانه مبدل شد. امروزه با نگرشی سطحی به هند، هرگز نمی توان دریافت که روزی این سرزمین چه زیبایی و چه شکوهی داشته است.اورنگ زیب مشتی هندوی ترسو را مسلمان کرد، اما هم سلسلة خود را برباد داد و هم سرزمینش را. تعدادی از مسلمین؛ او را چون اولیا می پرستیدند، اما میلیونها مردمِ خاموش و هراسناکِ هند در او به چشم دیوی نگاه می کردند، از جمع كنندگانِ مالیاتش می گریختند، و برای مرگش دعا می کردند. در عهدِ سلطنتِ او امپراطوری تیموریانِ هند به اوج خود رسید و به دَکَن هم گسترش یافت؛ اما این قدرت؛ پایه ای در دلهای مردم نداشت، و محکوم به این بود که با اولین جنبش خصمانه و نیرومند فرو ریزد. خود امپراطور، در آخرین سالهای عمرش، کم کم فهمید که با تنگ نظریِ زاهدانه اش میراثِ پدرانش را نابود کرده است. نامه هایی که در بستر مرگ نوشته اسنادِ تَرَحُم انگیزی است:نمی دانم کیم، کجا خواهم رفت، یا چه بر سر این گناهکار پر مَعاصی خواهد آمد ... تمام عمرم به بی ثمری گذشته است. خدا در قلبم بود، این همه چشمهای بیفروغم نور او را نشناخت ... ، در آینده برای من امیدی نیست و تب برطرف شده، و فقط پوستی باقی مانده ... بسیار گناه کرده ام، و نمی دانم چه عذابی در انتظار من است ... رحمتِ خداوند بر شما باد.وصیت کرده بود که تشییع جنازه اش زاهدانه و ساده انجام گیرد، هیچ پولی برای کفن او خرج نکنند، مگر چهار روپیه ای که او با کلاهدوزی به دست آورده بود. گفت روی تابوتش را با یک تکه کرباس ساده بپوشانند. برای فقرا سیصد روپیه گذاشت- و این دستمزدی بود که از اِستِنساخِ قرآن به دست آورده بود. در هشتادو نه سالگی درگذشت- عمری بس دراز یافته بود.در ظرف هفده سال پس از مرگش امپراطوریش تجزیه شد. اکبر، عاقلانه، حمایت مردم را نسبت به خود جلب کرده آن را پشتیبان خویش قرار داده بود. این حمایت، بعداً با ظلمِ جهانگیر، ولخرجی شاه جهان، و تعصب اورنگ زیب از دست رفته بود. اقلیت مسلمان، که قبلا از گرمای هند سست شده بود، اینک حَمیتِ نظامی و نیروی جسمانی اولیه را از دست داده بود؛ هیچ سربازِ تازه نفسی هم از شمال نمی آمد که از فروریختنِ کاخِ عظمتِ آنان جلوگیری کند. در این میان، از نقاط دور دست، مغرب زمین، از جزیرة کوچکی، بازرگانانی فرستاده شدند تا ثروتِ هند را دستچین کنند. چیزی نگذشت که نوبت تفنگها فرا رسید و همان جزیرة کوچک امپراطوری عظیمی را تصرف کرد که در آن، روزگاری، هندو و مسلمان دست به دست هم داده، یکی از تمدنهای بزرگ تاریخ را ساخته بودند.فصل هفدهم :زندگی مردم1I-پدید آورندگان ثروتخاک هند به رضا و رغبت با تمدن همساز نشده بود. بخش عظیمی از آن را جنگل فرا گرفته بود، و زیستگاه شیر، ببر، فیل، مار، و سایر تَکرُوانی بود که رو-سو-یان به چشم حقارت در تمدن می نگریستند. همواره، و در ورای جلوه های سطحیِ جدالِ اقتصادی و سیاسی، مبارزه ای حیاتی در جریان بود که این زمین را از چنگ این گونه دشمنان آزاد کند. اکبرشاه نزدیکِ "ماتورا" ببر شکار می کرد و در بسیاری از جاهایی که دیگر امروزه اثری از فیل در آنها نیست، فیل وحشی به دام می انداخت. در عصر ودایی، در شمال باختری یا مرکزی هند، همه جا شیر پیدا می شد، اما اکنون کمابیش در سراسر این شبه جزیره نشانی از این حیوان نیست. مارها و حشرات هنور می جنگند: در سال 1926 درحدود دوهزار هندی به وسیله جانوران درنده (875 نفر توسط ببرهای مهاجم) کشته شدند؛ و تعداد افرادی که از نیش مار مردند بالغ بر بیست هزار نفر بود.بتدریج که زمین از چنگ جانوران وحشی آزاد می شد، آن را به کِشتگاِه برنج، حبوبات، ارزن، و انواع سبزی و میوه تبدیل می کردند. در بخشِ اعظمِ تاریخِ هند، اکثریتِ جمعیتِ این سرزمین، مُمسِکانه، از همین غذاهای طبیعی تغذیه کرده اند، و گوشت و مرغ و ماهی را برای نجسها و توانگران گذاشته اند. هندوها، برای اینکه غذایشان اشتهاآور باشد، و شاید هم کمکی به آفرودیته کرده باشند، کاری، زنجبیل، میخک، دارچین، و ادویه دیگر را کاشته، مصرف می کرده اند. این ادویه آنقدر برای اروپاییها ارزش داشت که نیمکره ای را به جستجوی آن از نیمکره ای دیگر سردرآوردند؛ چه می دانیم، شاید امریکا هم به خاطرِ عشق کشف شده باشد. در عصرِ ودایی، زمین به مردم تعلق داشت، اما از زمانِ چاندرا گوپتا؛ ماوُریا؛ چنین مرسوم شد که شاهان مدعی مالکیت تمام زمینها باشند و آنها را سالانه به زارعان اجاره دهند، یا از آنان بهرة مالکانه بگیرند. کار آبیاری معمولا به عهدة دولت بود. یکی از سدهایی که چاندرا گوپتا ساخته بود تا سال 150 میلادی مورد بهره برداری قرار می گرفت؛ بقایای کانالهای باستانی را می توان امروزه در سراسر هند دید، و هنوز نشانه هایی از دریاچه ای مصنوعی که راج سینگ، رانة راجپوت موار، به عنوان مخزن آبیاری، در سال 1661 ساخته و دور تا دور آن را دیوار مرمرینی به طول نوزده کیلومتر کشیده بود، به جا مانده است. هندویان گویا نخستین قومی بوده اند که طلا استخراج می کردند. هرودوت و مِگاستِنِس از «مورچگانِ طلاکاوِ» بزرگی سخن می گویند که «اندازة آنها کوچکتر از سگ، ولی بزرگتر از روباه» بوده و در کارِ استخراج معادن به معدنچیان کمک می کرده اند؛ بدین نحو که آنها زمین را در طلبِ روزی می کندند و همین امر موجب می شد که طلا نمایان شود. بخش اعظم طلایی را که، در قرن پنجم ق م، در شاهنشاهی ایران به کار می بردند از هند می آوردند. نقره، مس، سرب، قلع، روی، و آهن هم استخراج می کردند- قدمت استخراج آهن به 1500 ق م می رسد. فن آب دادنِ آهن و چُدن ریزی، مدتها پیش از آنکه در اروپا شناخته شود، در هند تکامل یافته بود؛ مثلا ویکره مادیتیه (درحدود 380 میلادی) یک ستونِ آهنی برافراشت که امروزه پس از پانزده قرن هنوز از جلا نیفتاده است؛ برای دانشِ فلزگریِ جدید، کیفیتِ این فلز یا روشِ ساختِ آن، که نه زنگ می زند و نه خورده می شود، هنوز یک راز سر به مهر است. پیش از هجومِ آریاییها به هند، یکی از صنایعِ مهمِ این کشور گداختنِ آهن در کوره های کوچک زغالی بود. انقلابِ صنعتی به اروپاییان آموخت که چگونه این فرایند را به مِقیاسی وسیعتر و ارزانتر انجام دهند، و در این میان، صنعتِ هند از این رقابت از میان رفت. فقط در عصرِ حاضر است که منابعِ سرشارِ معدنیِ هند از نو کشف شده و مورد بهره برداری قرار گرفته است.به نظر می رسد که قِدمتِ کشتِ پنبه در هند بیش از هرجای دیگری باشد؛ ظاهراً در موهنجو- دارو از پنبه پارچه می بافتند. کهنترین مرجعی که در آن به پنبه اشاره شده نوشته های هرودوت است. او با نوعی تجاهلِ دلنشین می گوید: «برخی از درختهای خودرو در آنجا به جای میوه «پشم» دارند، که از نظر لطافت و کیفیت مرغوبتر از پشم گوسفند است؛ و هندیان از این درختها پارچه می سازند.» جنگلهای رومیان در خاور نزدیک سبب شد که آنها با این پشمِ درختی آشنا شوند. سیاحانِ عرب، که در قرن نهم به هند رفته اند، گزارش داده اند که «در این سرزمین جامه هایی می سازند که از چنان کمالی برخوردار است که مانند آن در هیچ جا دیده نشده است. بافت و دوخت به درجه ای از ظرافت است که می توان آن را از میان حلقة متوسطی گذراند.» اعراب قرون وسطی این فن را از هند آموختند، و لغت cotton («پنبة») ما از لغت «قَطَن» (quttan) عربی گرفته شده است. واژة muslin «ماسلین» در آغاز به منسوجات نخی لطیفی اطلاق می شد که از روی نمونه های هندی آن در موصل بافته می شد؛ Calico «چِلوار» را اولین بار (در سال 1631) از کالیکات، در سواحل جنوب باختری هند، آوردند و از این رو آن را به این نام خوانده اند. مارکوپولو، دربارة گُجرات، در 1293 چنین می نویسد: «در اینجا قلابدوزی را ظریفتر از هر جای دیگر جهان انجام می دهند.» شال کشمیر و قالیچه های هندی حتی امروزه هم گواه برتری بافت و طرح آن است. اما بافتنِ تنها یکی از صنایع دستی هند بود، و جولاها فقط یکی از آن اصنافِ بازرگانی بوده اند که صنعت هند را سازمان می دادند و سامان می بخشیدند. در هر رشته ای از پیشه های «دستی» - چون چوبکاری، عاجکاری، فلزکاری، سفیدکاری، رنگرزی، دباغی، صابون پزی، شیشه گری، باروت سازی، فشفه سازی، ساروج سازی، و مانند اینها – اروپا در هندیان به چشم استادانی چابک دست می نگریسته است. در سال 1260 میلادی، چین از هند ذره بین وارد می کرد. بِرنیه، که در قرن هفدهم در هند سیاحت می کرد، آن کشور را از صنعت پر غوغا دیده است. رالف فیچ در سال 1585 ناوگانی مرکب از صدوهشتاد کشتی را دیده بود که کالاهای گوناگون به پایین رود جامنا می بردند.داد و ستدِ داخلی رونق داشت؛ کنار هر راهی بازاری بود، که هنوز هم هست. بازرگانی خارجی هند به قدمت تاریخ آن است، اشیایی که در سومر و مصر به دست آمده؛ نشانة بازرگانی این کشورها با هند است، و در تاریخ آن به 3000 ق م می رسد. بازرگانی میان هند و شهر بابِل از 700 تا 480 ق م از طریق خلیج فارس رونق داشت؛ و شاید «عاج، میمون و طاووس» سلیمان نبی از همین راه و همین منبع می آمد. کشتیهای هند، در عهد چاندرا گوپتا، تا بِرمه و چین نیز رفت و آمد می کردند؛ و بازارهای هند دراویدی، در قرون قبل از میلاد مسیح و پس از آن، پر از بازرگانان یونانی بود، که هندیان آنان را «دیونه» (یونیایی) می خواندند. روم، در شکوه و عصر لذت طلبیش، به ادویه، عطریات، و انواع روغن و مرهم هند وابسته بود و بهای هنگفتی برای ابریشم، زری، پارچه های مِشمِشی و زربفتهای هند می پرداخت. پِلینی این اِسرافکاری تجملی را، که مستلزم پرداخت سالانه 5,000,000 دلار از روم به هند بود، محکوم می کند. چیتا، ببر، و فیل هندی در بازیهای گلادیاتوری و نیز در آیینهای قربانی کولوسِئوم نقشی مؤثر داشتند. در جنگهای ایران و روم، رومیان بیشتر برای باز نگهداشتن راه بازرگانی هند می جنگیدند. در قرن هفتم، اعراب، ایران و مصر را به تصرف خود در آوردند، و از آن پس بازرگانی میان اروپا و آسیا از زیرِ دستِ مسلمانان می گذشت؛ جنگهای صلیبی و سفر کریستوف کلمب هم به همین خاطر بود. در عهدِ سلسلة تیموریانِ هند؛ بازرگانی خارجی دوباره رونق گرفت؛ ثروت ونیز و جِنُوا و سایر شهرهای ایتالیایی، از طریقِ استفاده از این بنادر برای بازرگانی اروپا با هند و شرق افزایش یافت؛ رنسانس ایتالیا، بیش از آنچه معلول آن نُسَخِ خطیی باشد که یونانیها به ایتالیا آورده بودند، مدیون ثروتی است که از این بازرگانی به دست می آمد. اکبر شاه سازمان مخصوصی داشت که بر کار کشتی سازی و نظم و نَسَقِ بازرگانیِ دریایی نظارت می کرد؛ بنادر بنگال و سِند به کشتی سازی شُهره بودند، و کارشان چنان خوب بود که سلطانِ قسطنطیه پی برد که اگر کشتیهایش را آنجا بسازد با صرفه تر از اسکندریه است؛ حتی بسیاری از کشتیهای کمپانی هند شرقی را هم در لنگر گاههای بنگال ساخته بودند.چندین قرن طول کشید تا برای تسهیلِ امرِ بازرگانی، سکه ضرب شود. مراجعِ اقتصادی و سیاسیِ گوناگونِ عهدِ بودا، سکه های مستطیل شکلِ ناصافی ضرب کرده بودند. اما در قرن چهارم ق م بود که در هند، تحت تأثیر ایران و یونان، مَسکوکی ضرب شد که تضمین شدة دولت بود. شیرشاه مسکوکات مِسین و سیمین و زرین خوش نقشی ضرب کرد و روپیه را سکة اساسیِ قلمرو خویش قرار داد. در عهدِ اکبر و جهانگیر، ضربِ سکه در هند، از نظرِ کارِ هنری و خلوصِ فلز، برتر از مسکوکِ هر دولتِ اروپایی جدید بود. در هندِ قرون وسطایی، مثلِ اروپای قرون وسطی، کراهتِ دینی، در گرفتنِ بهره، مانعِ رشدِ صنعت و بازرگانی شد. مِگاستِنِس می گوید «هندیان نه پول به رِباخواری (بهره) می گذارند و نه راه و رسم وام گرفتن را می دانند. نزدِ هندی، این خلافِ عرفِ مرسوم است که کار نادرستی بکند یا آن را روا بداند؛ از این رو نه پیمانی می بندد و نه نیاز به تضمین دارد. چنانچه فردِ هندی نمی توانست اندوخته هایش را در کارهای اقتصادی سرمایه گذاری کند، ترجیح می داد یا آن را پنهان کند، یا جواهری بخرد که خود، ثروتی بود و اندوخته ای. شاید این شکست در توسعة یک نظامِ اعتباریِ سهل و آسان، به انقلابِ صنعتی کمک کرد تا سلطة اروپا را بر آسیا مستقر کند. اما، آهسته، آهسته، علی رغم مخالفت برهمنان، وام دادنِ پول رواج پیدا کرد. نرخِ بهره متفاوت بود و ، برحسبِ طبقة وام گیرنده، از 12 تا 60 درصد نوسان داشت – ولی معمولاً بهره حدود 20 درصد بود. ورشکستگی، مجوزی برای تصفیة بدهیها نمی شد؛ اگر مقروضی در اِعسار می مرد، اَعقابش تا شش نسل متوالی مسئول تعهدات او بودند.دولت برای تأمین هزینه های خود از کِشت و زرع و بازرگانی مالیات سنگینی وصول می کرد. برزگر می بایست از شش یک تا نیمی از محصول خود را به دولت تحویل بدهد؛ و مانند قرون وسطی و دورة معاصر در اروپا، تَمَنا و راهداریِ زیادی از گردش و داد و ستدِ اجناس گرفته می شد. اکبر شاه مالیات زمین را به یک ثلثِ محصول رسانید، اما هر گونه تَمغای دیگری را لغو کرد. باجِ زمین گرچه مالیات نامطبوعی بود، این صفتِ پسندیده را هم داشت که به هنگامِ رونق، افزایش می یافت، و به هنگام رکود، کاهش؛ و تُهیدستان، به هنگامِ خشکسالی، می توانستند لااقل بدون پرداختِ مالیات جان بسپارند- زیرا بُروزِ قحطی، همیشه، حتی در ایامِ پر رونقِ اکبر شاه هم مُحتَمَل بود. گفته می شود که در قحطی سال 1556 مردم گوشتِ یکدیگر را می خوردند، و همه جا بِیغوله شده بود. راهها بد، و حمل و نقل بِکُندی صورت می گرفت؛ امکانِ انتقالِ مازاد از یک منطقه به منطقه ای دیگر، به منظور کمیابی در این محل، بدشواری امکان پذیر بود.فقر و ثروت در همه جا دارای دو حداقل و اکثر است، ولی در هیچ جا به اندازة هند یا امریکای امروز نبود. در پایینترین سطح، یک اقلیتِ کوچکِ بردگان قرار داشت؛ روی آن سو برده ها بودند، که بیش از آنچه برده باشند کارگرِ مزدور به شمار می رفتند؛ وضعِ اجتماعی آنها، مثلِ وضعِ تقریباً اغلبِ هندیان، موروثی بود. فقری را که پدر دوبوا (در سال 1820) وصف می کند. نتیجة پنجاه سال بی نظمی سیاسی بود؛ در عهدِ سلسلة تیموریانِ هند وضع مردم نسبتاً بهتر شده بود. دستمزدها ناچیز بود، در عهدِ اکبر دستمزدِ کارگران از روزی سه سنت تا 9 سنت نوسان داشت؛ در مقابل، قیمتها هم به همین نسبت پایین بود. در سال 1600 در مقابل پرداخت یک روپیه (که به طور عادی 32،5 سنت است) 88 کیلو گندم، یا 126 کیلو جو خریداری می شد؛ در سال 1901 همان یک روپیه بهای 13 کیلوگندم، یا 20 کیلو جو بود. یکی از انگلیسیهای مقیم هند در سال 1616 وفورِ آذوقه را در سراسر کلِ مملکت ،بسیار عظیم توصیف می کند، و می افزاید که «در آنجا هر کس، بی آنکه کمیابی یا قحط و غَلایی باشد، نان می خورد.» انگلیسیِ دیگری، که در قرن هفدهم در هند سیاحت می کرد، متوجه شد که متوسط مخارج روزانه اش چهار سنت است.»ثروت این کشور در عهد چاندرا گوپتا، ماوُریا و شاه جهان به اوج خود رسیده بود. ثروتِ هند در عهدِ شاهانِ سلسلة گوپته در تمامِ جهان ضرب المثل شده بود. یوان چوانگ در توصیفِ یکی از شهرهای هند می گوید که با باغها و استخرها، جمالی یافته بود، و به نهادهای ادب و هنر آراسته بود؛ «ساکنانش در آسایش بودند، و خاندانهایی در آن بودند پُر خواسته؛ میوه و گل در آن فراوان بود ... ، مردم سیمایی ظریف داشتند و جامه هایشان از حریرِ رَخشان بود؛ گفتارشان ... روشن و با معنا بود؛ به طور یکسان میان «درست پنداری» و «دیگر پنداری» تقسیم می شدند. اِلفینستُن می گوید «ممالکِ پادشاهیِ هندو، که مسلمانان آنها را سرنگون کردند، چنان ثروتمند بود که شرح و وصفِ غنایمِ هنگفت، جواهر و مسکوکاتی که به چنگ مهاجمان می افتاد بیرون از حوصلة مورخان بود.» نیکولو کونتی سراسر سواحل گَنگ را (در حدود سال 1420) پر از شهرهای آباد می بیند؛ همه خوش ساخت، و دارای بوستانها و باغستانهای فراوان، زر و سیم، بازرگانی و صنعت.» خزانة شاهِ جهان چنان سرشار بود که او دو اطاقِ محکمِ زیر زمینی داشت که گنجایش هر یک 4250 متر مکعب بود. تقریباً سرشار از سیم و زر. وینسنت سمیث می گوید «مدارک آن زمان جای هیچ گونه شکی باقی نمی گذارد که جمعیتِ شهرهای مُهِمتَر، وضعِ مُرَفَهی داشتند.» جهانگردان، هر یک از شهرهای آگرا و فتحپور-سیکری را بزرگتر از لندن وصف کرده اند. آنکُتیل – دوپِرون، که در سال 1760 در مناطقِ ماهراتا سفر می کرد، خود را «در میانِ سادگی و سعادتِ عصرِ طلایی یافته» است؛ «مردم شاد، پرنیرو، و در سلامتِ کامل بودند.» کْلایوClive، که در سال 1759 از مُرشِد آباد دیدن می کرد، اشاره می کرد که پایتخت باستانی بنگال از حیث وسعت، جمعیت، و ثروت با لندن زمان او برابری می کند؛ با کاخهایی بزرگتر از کاخهای اروپا، و مردانی که از هر فردی در لندن ثروتمندتر بودند. کْلایو می افزاید هند «کشوری است که ثروت بی پایانی دارد.» پارلمانِ بریتانیا کْلایو را به اختلاس و اِرتشا متهم کرد؛ مورد محاکمه قرار گرفت؛ ولی با دفاع زیرکانة خویش تبرئه شد: وی نخست، ثروتهایی را که پیرامون خود در هند دیده بود وصف کرد، و توضیح داد که چه شهرهای ثروتمندی حاضر بودند به او رشوه دهند تا از تاراج حتمی در امان بمانند؛ چه صرافانی که در دخمه های انباشته از جواهر و طلای خود را گشودند و در اختیارش گذاشتند؛ آنگاه به سخنان خود چنین پایان داد که : «من در این لحظه از قناعتم در شگفتم».
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۷۴ زوال سلسلة تیموریان هند
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.