EPISODE · Sep 16, 2020 · 45 MIN
تاریخ تمدن قسمت ۷۸ فصل 18:بهشت خدایان
from تاریخ تمدن
فصل هیجدهم :بهشت خدایانخدایان نوتاریخ بعدی آیین بودافصل هیجدهم :بهشت خدایانمقدمهدین در هند قدرت و اهمیت فوق العاده دارد؛ در هیچ کشوری دیگری وضع چنین نیست. اینکه هندوان بارها به حکومتهای بیگانه گردن نهاده اند از این لحاظ بوده است که برای آنان فرقی نمی کرده است که چه کسی، بیگانه یا خودی، بر آنان حکومت و یا از آنان بهره کشی می کند؛ مسئلة اساسی دین بود، نه سیاست؛ روح بود، نه جسم؛ زندگیهای بی پایان بعدی بود، نه این زندگی اسپنجی. وقتی که آشوکا مَسلکِ پارسایی پیش گرفت و اکبر کما بیش کیش هندو پذیرفت، قدرت دین حتی بر این نیرومندترین مردان هم آشکار شد. در قرن ما آن که برای نخستین بار در تاریخ سراسر هند را متحد کرده است، پارسا مردی است نه سیاستمداری.I – تاریخ بعدی آیین بودادویست سال پس از مرگ آشوکا، آیین بودا در هند به اوج خود رسید. دورة رشد آیین بودا از آشوکا تا هارشا ،از چند لحاظِ اوجِ دین، آموزش و پرورش، و هنرمند بود. ولی آیینی که رواج می یافت آیین خود بودا نبود؛ شاید بهتر باشد که آن را آیین شاگرد سرکش او، یعنی سوبادا، بدانیم که چون شنید استاد در گذشته است به رهروان گفت: «دوستان بس است؛ غم مخورید، مویه مکنید؛ خوب شد که از دست سامانای بزرگ خلاص شدیم و (چقدر) «این شایستة شماست، آن شایستة شما نیست» رنجمان داده است. ولی اکنون هر کاری که دلمان بخواهد می کنیم. و هر چه نخواهد نمی کنیم.»اولین کاری که با این آزادی کردند آن بود که انشعاب کرده، به چندین فرقه تقسیم شدند. در مدت دو قرن پس از مرگ بودا، هجده مکتب گوناگون بودایی میراث استاد را میان خود تقسیم کرده بودند. بوداییانِ جنوبِ هند و سِیلان مدتی که مدتها به عقیدة ساده، پاک و بی پیرایة بنیادگذار چسبیدند، "هینا یانا" یا ارابة کوچک خوانده می شدند: بودا را چون استادی بزرگ می پرستیدند، نه در هیئت خدا؛ و کتابهای مقدسشان متنهای پالیِ دینِ کهن بود. اما آن آیین بودا که در سراسر شمال هند، تبت، مغولستان، چین و ژاپن رواج یافت، ماهایانا یا ارابة بزرگ نام داشت، که شورای کانیشکا آن را تعریف و تبلیغ کرده بود؛ این متألِهینِ (به طور سیاسی) الهام گرفته، خدایی بودا را اعلام کردند، و پیرامون او را پر از فرشتگان و پارسایان کردند، ریاضت یوگا پاتانجالی را پذیرفتند ویک سلسله کتاب مقدس نو به زبان سانسکریت تهیه کردند؛ و اگر چه این آیین با آمادگی به ظرایف مابعدالطبیعی و مُدَرِسی تن در داد، دینی مردمیتر و مقبولتر از بدبینی سخت "شاکیا مونی" را اعلام کرد و پذیرفت.ماهایانا آن آیین بودا بود که با خدایان و اعمال و اسطوره های برهمنی، نرم و تعدیل شده، و با نیازهای تاتارهای «کوشان» و مغولهای تبت، که کانیشکا فرمانروایی خود را بر آنان گسترش داد، سازگار شده بود. در این آیین، بهشتی را مجسم می کردند که در آن بودایان فراوان بودند، که مردم یکی از آنان، یعنی آمیدا؛ بودای رهاننده را بیش از همه دوست می داشتند؛ این بهشت و دوزخ ،پاداش یا جزای کردارهای نیک و بدی بود که هندوها روی زمین به آن دست می یازیدند – لاجرم دیگر نیازی به این نبود که نیروی انتظامی به مراقبت از اعمال و رفتار آنان بپردازد و خطاکاران را تعقیب کند؛ در نتیجه، سپاهیان برای خدمت دیگری آزاد شدند. در این الاهیات نوین، بزرگترین پارسایان، "بودی ساتوا ها" یا بوداهای آینده بودند که به اختیار خود از رسیدن به نیروانا (که در اینجا به معنای آزادی از دوباره زاده شدن است) خودداری می کردند، تا در زندگیهای پیاپی زاییده شوند و دیگران را روی زمین یاری کنند تا راه را بیابند. حال آنکه نِیلِ به نیروانا، هم شایستة آنان بود و هم در قدرتشان. این پارسایان، مثل قدسیانِ مسیحیتِ سواحلِ مدیترانه، در میان توده چنان مردم پسند و ناموَر شدند که، تقریباً در پرستش و هنر، بزرگِ خود را تحت الشعاع قرار دادند. در آیین بودا، مثل مسیحیتِ قرون وسطی، گرامی داشتن یادگارها، به کار بردن آب مقدس، روشن کردن شمع، سوزاندن بخور، سُبحه گرایی، رِداهای روحانی، زبان مرده، نماز و دعا، راهب و راهبه، تراشیدن سر در صومعه، تجرد، اعتراف، ایام صیام، تقدیس قدیسان، برزخ و دعا برای آمرزش مردگان رواج یافت؛ و گویا نخست هم این چیزها در آیین بودا پیدا شده باشد.ماهایانا در برابر هینا یانا، یا آیین بودای اولیه، به مثابه آیین کاتولیک است در برابر آیین رِواقی و مسیحیتِ آغازین. اشتباهِ بودا هم، مانند لوتر، در این فرض بوده است که موعظه و اخلاق می تواند جای شعایر دینی را بگیرد؛ و پیروزیِ آن آیینِ بودایی، که از نظرِ اسطوره، معجزه، تشریفات، و پارسایان میانجیِ غنی شده بود، متناظر است با پیروزی باستانی آن آیین کاتولیک نمایشی پر زرق و برق، بر سادگی ریاضت پیشة مسیحیت اولیه و آیین جدید پروتستان.همان پذیرشِ عمومیِ چند خدایی و معجزات و اسطوره ها که آیینِ بودایِ بودا را از میان برد، سرانجام، آیینِ بودای ماهایانا را هم در هند نابود کرد. زیرا – چون با فرزانگیِ گذشته نگرِ مورخ حرف بزنیم – اگر آیین بودا آن قدر از آیینهای هندو، از افسانه ها، آیینها، و خدایان آن در خود می پذیرفت، دیری نمی گذشت که دیگر چیزی نمی ماند که از رهگذرِ آن، این دو دین را از یکدیگر بازبشناسد. و آنکه ریشه های عمیقتر، جاذبة مردمیتر، و منابع اقتصادی غینیتری داشت، و از نظر سیاسی هم حمایت می شد، کم کم آن دیگری را جذب خود می کرد. خرافات، که گویا همان خون حیاتبخش نژاد ماست، به سرعت از دینِ پیرتر به دینِ جوان تر ریخت، تا آنجا که حتی شوق و شورهای فالیسم فرقه های شاکتی در مراسم آیینی آیین بودا جایی پیدا کرد. برهمنانِ صبورِ مصر آرام آرام نفوذ و حمایت شاهان را دوباره به چنگ آوردند؛ و توفیق شانکارا، فیلسوف جوان در احیای اقتدار وِداها، همچون بنیاد اندیشة هندو، به رهبری معنوی بوداییان در هند پایان داد.ضربة آخری هم از خارج نواخته شد – و به یک معنا، خودِ آیین بودا آن را فراخوانده بود – یعنی اعتبارِ سانگا، یا انجمن رهروان بودایی، پس از آشوکا بهترین خون ماگادا را به یک رَهبانیتِ آرام و تجرد پیشه کشیده بود؛ حتی در زمانِ بودا برخی از وطن پرستان شکایت کرده بودند که «گائوتمای رهرو؛ پدران را وا می دارد که فرزند تولید نکنند، و خانواده ها را به مُضمحل شدن بر می انگیزد. رشد آیین بودا و دِیرنشینی، در اولین سالهای عصر ما [عصر مسیحی]، رفته رفته مردان مسیحی را سست کرد، و با تفرقة سیاسی، توطئه ای ترتیب داد که درِ هند به روی هر کشور گشایی بآسانی باز شود. وقتی که اعراب با این پیمان آمدند که توحیدی ساده و پرهیزکارانه و بی اعتنا به لذت و رنج را اشاعه دهند، در رهروانِ تن آسان و رشوه خوارِ کرامت فروشِ بودایی به چشمِ تحقیر نِگریستند، دِیرها را با خاک یکسان کردند؛ هزاران رهرو را کشتند؛ و دیر نشینی را در نظر مردمِ محتاط از اعتبار انداختند. بقیه هم دوباره جذب آیین هندویی شدند که خود آنها را پدید آورده بود؛ «درست پنداریِ» کهن، این اِرتدادِ نادم را پذیرفت، و «آیینِ برهمنی آیین بودا را در آغوش پدرانه اش به قتل رساند». آیین برهمنی همیشه شکیبا بوده است؛ در تمام تاریخ پیدایش و برچیده شدنِ آیین بودا و یکصد فرقة دیگر، به جدالهای بسیار برمی خوریم، اما حتی یک نمونه هم از زجر و آزار نمی بینیم. برعکس، آیینِ برهمنیِ بودا را خدا خواند (به شکل آواتارِ ویشنو)؛ و بازگشتِ "اِسراف کاران" را آسان کرد؛ به قربانی حیوانات پایان داد؛ و تعلیم بودایی را دربارة مقدس بودن هرگونه حیات حیوانی در اعمال مؤمنانة هندو پذیرفت. بدین ترتیب، آیین بودا، بآرامی و قرینِ با صلح، پس از هزار سال زِوالِ تدریجی، از هند رخت بربست.فرگوسن می گوید «بوداییان در ابداع و به کار بردن تمام مراسم و اَشکالی که در آیین بودا و مسیحیت مشترک است پنج قرن از کلیسای رم پیش بودند.» اِدمُنز در تجزیه و تحلیلهای خود، آشکارا، برابری و تطابق حیرت آور بشارتها یا انجیلهای بودایی و مسیحی را مشروحاً نشان داده است. اما دانش ما، دربارة سرآغازهای این رسوم و اعتقادات، مبهمتر از آن است که بتواند صریحاً نتایج مثبتی را در زمینة تقدم یکی از این دو ارائه دهد.یا «نیروی آسمانی». «در تمدن درة سند»، شاکتی را در هیئت الاهة مادر می پرستیدند و ظاهراً این مفهوم و این الاهه از آن تمدن به «آیین هندو» راه یافته و در آن تحول پیدا کرده است، و سپس با شیوا یکی از دو جنبة متفاوتِ «بودن» یا مطلقِ هستی شده است. شیوا جنبة ایستا و غیرِ شخصیِ این «بودن» است و شاکتی جنبة پویا و شخصی آندر این هنگام آیین بودا، جز هند، کمابیش بر تمامِ جهانِ آسیا پیروزی می یافت. اندیشه ها و ادبیات و هنرِ بودایی به سِیلان و شبه جزیرة مالایا در جنوب، به تبت و ترکستان در شمال، به برمه، سیام [تایلند]، کامبوج، چین، کره، و ژاپن در خاور گسترش یافت؛ به این طریق تمام این مناطق، جز خاور دور، به اندازة ظرفیت و توانایی خود، از آیین بودا خوشه چینی کردند – و این دقیقاً نظیر استفاده ای است که اروپای باختری و روسیه، در قرونِ وسطی، از راهبانِ رومی و بیزانسی برده اند. آیین بودا انگیزة اوجِ فرهنگیِ بیشتر این کشورها بود. از زمان آشوکا تا زِوالِ این آیین در قرن نهم، آنورادهاپورا در سِیلان، یکی از شهرهای مهمِ جهانِ شرق بود؛ مدت دو هزار سال درخت بودی را در آنجا پرستیدند؛ معبدی که بر مرتفعات کندی بنا شده یکی از کعبه های 150,000,000 بودایی است. آیین بودا در برمه احتمالا مُنزه ترین شکلِ موجودِ این آیین است، و رهروانش اغلب به آرمان بودا نزدیک می شوند؛ تحتِ خدماتِ آنهاست که سطح زندگی 13میلیون ساکنان برمه به طور قابل توجهی بالاتر از هند است. "سْون هِدین"، "آوِرل سْتاین" و "پِلیوت" صدها دست نوشتة بودایی و نیز مدارک دیگری را، دربارة فرهنگی که از زمان کانیشکا تا قرن سیزدهم میلادی شکوفان بوده است، از زیر شِنهای ترکستان بیرون آورده اند. در قرن هفتم میلادی، "سْرانگ – تْسان گامپو"، جنگاورِ آگاه و بیدار تبتی، حکومتِ توانمندی در تبت بنیاد نهاد؛ نپال را ضمیمة خاک خود کرد، "لْهاسا" را ساخته تختگاهش کرد؛ و چون این شهر بر سر راه بازرگانی چین و هند بود، بزودی ثروتمند شد. او رهروان بودایی را از هند به تبت دعوت کرد وآیین بودا و تعلیم و تربیت را در میان مردمش گسترش داد. و خود مدت چهار سال از حکومت کناره گرفت تا خواندن و نوشتن بیاموزد؛ و بدین ترتیب، عصر طلایی تبت آغاز شد. هزاران دِیر در کوهها و در فلات بزرگ ساختند؛ و مجموعة پر جحمی از کتابهای بودایی، در سیصد و سی و سه جلد، به تبتی چاپ شد، و آثارِ بسیاری را برای دانشِ جدید حفظ کرده، که امروزه اصلِ هندی آنها از میان رفته است. آیینِ بودا در این سرزمین، که همچون گوشه نشینی از سایرِ نقاطِ جهان بُریده است، در پیچ و خم خرافات، دیرنشینی، و روحانیت مآبی گرفتار شد؛ از این نظر، فقط آغاز قرون وسطای اروپا می تواند با آن به رقابت برخیزد؛ مردمِ مهربانِ تبت هنوز عقیده دارند که دالایی لاما(یا «روحانی در بردارندة همه») که در دیرِ بزرگ پوتالا، مُشرف به شهر لْهاسا، از نظرها پنهان است، تجسم زندة «بودی ساتوا» «آوالو کیتِش وارا» است. آیین بودا در کامبوج یا هندوچین با آیین هندو تلفیق شد تا برای یکی از غنیترین اعصارِ تاریخِ هنرِ شرق یک چارچوب دینی بسازد. آیین بودا، مثل مسیحیت، بزرگترین کشورگشاییهایش را در بیرون از زادگاه خود کرد، و بی آنکه قطره خونی بریزد، به این پیروزیها دست یافت.در این معبد، «دندانِ نیشِ» مشهورِ بودا هست که 5 سانتیمتر طول و دو سانتیمتر و نیم قطر دارد. آن را در دَرجِ گوهر آگینی قرار داده و بدقت از آن نگهبانی می کنند! هر چند وقت یک بار آن را به مراسم مقدسی می برند، و همین کار، بوداییان را از هر گوشه و کنارِ شرق به آنجا می کشاند. برسَکوهای دیوارهای معبد، بودای آرام را چنین نشان می دهد که دارد گناهکاران را در دوزخ می کُشد. زندگانی مردان بزرگی به یادمان می آورند که آنان پس از مرگشان چگونه به صورتِ درماندگی تغییرِ ماهیت بدهند.II – خدایان نوآیین هندو که جای آیین بودا را گرفته بود، نه فقط یک دین بود، و نه دینِ تنها بود، بلکه آمیزه ای از ایمانها و آیینهایی بود که پیروانش چهار صفتِ مشترک داشتند: نظام طبقاتی و رهبری براهمه را به رسمیت می شناختند؛ گاو را خصوصاً در مقامِ آیتِ الوهیت حرمت می نهادند؛ قانون کارما و تناسخ و حلول ارواح را قبول داشتند؛ و، به جای خدایانِ وِدایی، خدایان نویی را در کار آوردند. از یک لحاظ، بعضی از این ایمانها پیش از طبیعت پرستیِ وِدایی وجود داشت، و پس از آنهم باقی ماند؛ و از لحاظِ دیگر، اینها از بی اعتناییِ برهمنان به آیینها و خدایان و اعتقاداتی رشد کرده بود که در کتابهای مقدس ناشناخته و تا حدِ زیادی مخالفِ روحِ وِدایی بود؛ حتی هنگامی که آیینِ بودا دورة برتری عقلی گذرایی داشت، باز اینها از منبع اندیشة دینی هندو؛ مایه می گرفتند.ویژگی خدایانِ آیینِ هندو نوعی نمایشِ تشریحی و مُبالغه آمیزِ اعضای بدن بود، که به طور مبهم و مرموزی دانش و کوشش و یا قدرت فوق العاده را مجسم می کردند. مثلاُ برهمای جدید، چهار سر و صورت داشت، و کارتیکیا شش تا؛ شیوا سه چشم داشت و ایندرا هزار تا؛ و، کما بیش، هر خدایی چهار دست داشت. برهما، در این مجموعة تجدید نظر شدة خدایان، بزرگِ همه بود، محترم، خنثی، و سَروَرِ مُسَلَمِ خدایان بود. ولی بیشتر جنبة تشریفاتی داشت و مَثابه یک شاهِ مشروطه در اروپای جدید بود. ویشنو با برهما و شیوا یک سه گانگیِ – نه تَثلیث – هندویی را تشکیل می داد. ویشنو خدای عشق بود که بارها به هیئت انسانی در آمده بود تا به انسانها یاری کند. بزرگترین تجلی او کریشنا بود؛ چون در زندان متولد شده بود، کرامات و کارهای غریب و شگفت از خود ظاهر ساخت: کران و کوران را شفا می بخشید؛ دستگیرِ مَبروصان و بینوایان بود و مردگان را از گور برمی انگیخت. شاگرد محبوبی به نام آرجونا داشت، که پیش او [به شکل ارابه رانی] تجسم یافته بود. برخی می گویند که از زخم تیری کشته شد، اما برخی دیگر می گویند که بر درختی مصلوب شد، به دوزخ افتاد، و پس آنگاه به بهشت برآمد، و در روز داوری باز خواهد آمد تا در کار زندگان و مردگان داوری کند.در نظر هندوان سه فرایند مهم در زندگی و جهان هست: یعنی آفرینش، و نگهداری، و ویرانی. از این رو الوهیت در نظر آنان سه شکل اصلی دارد: یکی برهمای آفریننده است، دیگری ویشنوی نگاهدارنده و سه ،دیگر شیوای ویرانگر؛ اینها سه گانگی (تریمورتی) یا «سه صورت»اند که همة هندوان، مگر جِینها، آنها را می پرستند. آنچه بیشتر قبول عامه دارد دو آیین است: یکی آیین ویشنو، و دیگری آیین شیوا. این دو آیین همسایگانی صلحجو هستند، و گاهی قربانیهای خود را در یک معبد برگزار می کنند؛ و برهمنانِ فرزانه، که اکثریت مردم پیرو آنها هستند، به این هر دو خدا یکسان احترام می گزارند. ویشنوپرستانِ مؤمن هر صبح با گل سرخی نشانة نیزة سه شاخة ویشنو را بر پیشانی خود نقش می کنند، و شیوا پرستانِ مؤمن هم با خاکستر تپالة گاو بر بالای ابروانشان خطوط افقی می کشند یا لینگا می بندند، و آن شکل آلت رجولیت است که یا بر بازو می بندند یا به گردن می آویزند.پرستشِ شیوا یکی از عناصرِ بسیار کهن و ژرف و هراس انگیزِ آیینهای هندوست. سِرجان مارشال از «مدرک مسلم»، آیین شیوا در "موهنجو – دارو" گزارش می دهد که نیمی به شکل شیوای سه سر، و نیمی – مانند نمونه های جدیدشان – به شکل ستونهای سنگی کوچکی است که او آنها را آلت رجولیت می داند؛ و چنین نتیجه می گیرد که «پس، شیوا پرستی کهنترین ایمان زندة جهان است.» نام این خدا نوعی حسن تعبیر درخود دارد، «شیوا» در لغت به معنی «خجسته و فرخنده» است، حال آنکه شیوا را اساساً خدای ستم و ویرانی می دانند، و تجسم آن نیروی کیهانیی است که تمام اشکالی را که واقعیت به خود می گیرد – همة سلولها، همة ارگانیسمها، همة انواع، همة اندیشه ها، همة کارها، همة سیاره ها، و همة اشیا را – یکایک نابود می کند. تا کنون هیچ ملتی جرئت نکرده است که با ناپایندگیِ شکلها و بیغرضیِ طبیعت، تا این حد، با صراحت رو به رو شود، یا این طور آشکارا دریابد که بدی توازنِ نیکی است؛ ویرانی همپای آفرینش گام می زند؛ هر تولدی جنایتِ بزرگی است که با مرگ کیفر می بیند. هندو، که از هزار سیه روزی و رنج در عذاب است، در آنها دستکارِ نیروی سرزنده ای را می بیند که پدیدار می شود تا در فروشکستنِ هر آنچه برهما – نیروی آفرینندة طبیعت – پدید آورده شادی بجوید. شیوا به آهنگِ پدید آمدن، از میان رفتن، و باز پدید آمدنِ جاودانة جهان می رقصد.همان گونه که مرگ کیفرِ تولد است، تولد هم ناکامی مرگ است؛ و همان خدایی که رمزِ ویرانی است، همو، در اندیشة هندو، نمایشگرِ آن شهوت و تُندابِ تولیدِ مثل است که با استمرارِ نسل، مرگِ فرد را جبران می کند. در برخی از بخشهای هند، خصوصاً در بنگال، این نیروی آفریننده و تولید کنندة (شاکتی) شیوا یا طبیعت را به عنوان کالی (پارواتی، اوما، دورگا،) همسر شیوا، نشان می دهند، و در یکی از آیینهای متعددِ شاکتی او را می پرستند. تا قرنِ پیش، این پرستش عبارت از مراسمِ خونینی بود که اغلب شاملِ قربانی انسان هم می شد. تازگی، این الاهه به قربانی بُز اکتفا کرده است. این خدا را در اَنظار در هیئتی سیاه تصویر می کنند که با دهانی گشوده و زبانی در آمده، و آراسته به ماران، برجسدی می رقصد؛ گوشواره هایش مردگان، و گردنبندش رشته ای از جمجمه، و چهره و پستانهایش خون آلود است. در دو دست از چهار دستش شمشیری و سری بریده دارد؛ دو دست دیگرش را برای برکت و حمایت گشوده است. زیرا "کالی – پاروتی" هم الاهة مادری و هم عروسِ ویرانی و مرگ است؛ هم می تواند مهربان و هم ستمگر باشد، هم می تواند بخندد و هم بکشد، شاید روزگاری در سومر الاهة مادری بوده، و پیش از اینکه این همه خوف انگیز شود او را به هند آوردند. بیشک او و سرورش را از آن رو تا این حد هراس انگیز ساخته اند که پرستندگانِ ترسو را بترسانند و به رفتار شایسته برانگیزند؛ شاید هم می خواهند به روحانیان دست و دلبازی نشان دهند.اینان خدایانِ بزرگِ آیین هندو هستند؛ لکن تنها پنج خدا از سی میلیون خدای مجموعة خدایانِ هندو می باشند؛ همانا فهرستِ نام این خدایان فقط صد مُجَلَّد خواهد شد. برخی از آنها بیش از آنچه خدا به شمار روند، فرشته اند؛ برخی را باید اهریمن خواند؛ جمعی اَجرامِ سَماوی هستند، مانند خورشید؛ گروهی بهروزی می آورند مثل "لاکش می" (الاهة بهروزی)؛ بسیاری از آنها چارپایانِ کشتزار یا مرغان هوایند. در ذهن هندو، میانِ جانور و انسان شکافی نبود؛ هم حیوان و هم انسان هر دو رَوان داشتند، و روانها هم همواره از انسانها در جانوران، و نیز از جانوران در انسانها حلول می کنند؛ همه انواع در یک بافتة بی پایان «کارما» و تناسخ به هم بافته شده بودند. مثلاً فیل، خدا ی گانیشا شد، و او را پسر شیوا دانستند؛ او تجسمِ طبیعتِ حیوانیِ انسان است؛ و در عینِ حال هم مجسمه اش افسونِ دفعِ بختِ بد است. مار و میمون، خوف انگیز بودند، و هم از این رو خدا به شمار می آمدند. مار کبری یا ناگا، که نیشش موجب مرگ آنی می شود، از حرمت خاصی برخوردار بود؛ هر ساله مردم بسیاری از بخشهای هند یک جشن دینی به احترام مار ترتیب می دهند، و دَمِ سوراخَ مارانِ کبری رفته، برایشان شیر و موز پیشکش می برند. برای حرمت ماران معابد ساخته اند، مثلاً در میسورِ خاوری؛ بیشماری از خزندگان در این بناها جایی دارند، و روحانیان به آنها غذا می دهند و از آنها نگاهداری می کنند. سوسمار، ببر، طاووس، طوطی، و حتی موش را هم می پرستند و مورد تجلیل قرار می دهند.برای هندو، گاو مقدسترین جانوران است. مجسمه های گاو، از هر ماده و به هر اندازه، در معابد و خانه ها و میدانهای شهر دیده می شود؛ خود گاو در هند محبوبترین موجود، و در خیابانها از آزادی کامل برخوردار است؛ تپاله اش را به شکل سوخت یا مرهمِ متبرک به کار می برند؛ پیشابش نوشابة متبرکی است که هر ناپاکی درونی یا بیرونی را می شوید. هندوان در هیچ شرایطی این حیوان را نمی خورند، و از پوستش پوشاک – چون کلاه یا دستکش یا کفش – نمی دوزند؛ چون گاوی بمیرد، باید آن را با شکوه و مراسم مذهبی به خاک بسپارند. شاید روزگاری، سیاستمدارِ فرزانه ای فرمان به تحریم این کار داده بود تا این حیوانِ بارکش، کشاورزی را برای جمعیتِ روزافزون هند حفظ کند؛ امروزه تعدادِ گاو تقریباً به یک چهارم جمعیت هند می رسد. نظر هندو آن است که چون دیگر ؛محبتِ عمیق به گاو و نفرتِ عمیق از اندیشة خوردن او احساس نامعقولی نیست، پس داشتنِ چنین احساسهایی دربارة موش و سگِ خانگی هم معقول است. برهمنان عقیده داشتند که گاو را هرگز نباید کشت؛ هرگز نباید به حشرات؛ گزندی رساند؛ اما بیوگان را زنده زنده باید سوزاند. حقیقت این است که حیوان پرستی در تاریخ هر قومی هست، و اگر می باید به جانوری جنبة الوهیت داد، شاید گاوِ مهربان و آرام برای مِهر و پرستش، سزاوارتر از سایر جانوران باشد. ما غربیان نباید از نداشتنِ چنین اوضاعی به خود ببالیم و از نمایشِ جانورِ خدایانِ هندو متعجب شویم، چه ما هم شیطانِ مارشکلِ بهشتِ عَدَن، و گوسالة طلایی عهد عتیق، ماهی مقدسِ دَخمه و برة رحیمِ خداوندِ خودمان را داشتیم.گوسالة طلایی، یا گوسالة سامری، بتی است که بنی اسرائیل چند بار برای پرستش ساختند. «ماهی مقدس دخمه» احتمالا اشاره ای است به عیسی مسیح که او را بر نقاشیِ دخمة لوسینا (اواسط قرن دوم میلادی) به شکل ماهیی با زنبیلی دارای قرص نان نشان می دهند، که به معجزة هفت قرص نان و ماهیان کوچک- «انجیل متی» (33.15-39)- هم اشاره می کند. «برة خداوند» هم لقب عیسی مسیح است.رازِ ترکِ عجز و ناتوانی ذهنهای ساده در تفکرِ امورِ غیرِ عینی است؛ این اذهانِ ساده، عینیات را راحت تر از نیروها ادراک می کنند، و اراده ها را آسانتر از قوانین می فهمند. هندو در این تردید دارد که حواسِ آدمی بتواند غیر از ظواهر و اِعراضِ پدیده ها ،چیزی درک کند و معتقد است که در ورای این پدیده ها موجوداتِ بیشمارِ مافوقِ طبیعی وجود دارد که بنا به گفتة کانت، ما فقط می توانیم آنها را به تصور درآوریم، اما هرگز نمی توانیم آنها را درک کنیم. برهمنان نوعی تَساهُلَ فلسفی داشتند که خود به گروهِ بیشمارِ خدایانِ هندو افزوده است؛ بدین طریق که معمولا خدایانِ محلی یا قبیله ای را به صورت جلوه های خدایانِ موردِ قبول تعبیر می کردند و بدین ترتیب آنها را به "وال هالای" هندو می پذیرفتند؛ در هند هر مذهبی چنانچه دینِ خود را می پرداخت اعتبارنامه می گرفت. سرانجام، کمابیش هر خدایی جلوه و صفت یا تجسم خدای دیگری شد، تا آنجا که همة این خدایان در اذهان هندو با هم آمیختند؛ شِرکِ نخستِ به صورتِ همه خدایی، مبدل به وحدت یا یکتاپرستی شد. همان گونه که ممکن است هر مسیحی با اعتقادی در برابر تِمثالِ مریمِ عَذرا، یا یکی از هزاران قدیس، نیایش کند و همچنان یکتاپرست باشد، یعنی که یک خدا را متعال بداند، هندو نیز همین گونه به کالی یا راما یا کریشنا یا گنیشا نماز می برد، بی آنکه یک لحظه هم بر این فرض باشد که اینها خدایان برتر می باشند. گروهی از هندوان، ویشنو را برترین خدا می دانند و شیوا را فقط خدای تابع او می خوانند؛ جمعی شیوا را برترین خدا، و ویشنو را فرشته می دانند؛ اگر برهما را فقط اندک کسانی می پرستند برای این است که او غیرعینی و ناملموس و دوردست است، و نیز معلولِ همان علتی است که اگر چه بیشتر کلیساها را در عالمِ مسیحیت به افتخار مریم عَذرا یا قدیسی ساخته بودند، مسیحیت چشم به راه وُلتِر بود که نمازخانه ای برای خدا . ولتر (1694-1778)، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، که به حواریِ اندیشة آزاد مشهور است؛ به خداوند اعتقاد داشت و خود را خداشناس می دانست، اما مشیت الاهی، معجزه، وحی آسمانی، و نیز رسالت عیسی مسیح، و به طور کلی مسیحیت را باور نداشت و کتب مقدس را ریشخند می کرد، اعتقاد او نوعی دین طبیعی بود. عبادت را خدمت خلق، و تعصب را خطرناکترین شر، و قِشریِّتِ مذهبِ کاتولیکِ رومی را بدترین دشمن می دانست.
Embed this episode
NOW PLAYING
تاریخ تمدن قسمت ۷۸ فصل 18:بهشت خدایان
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.