تاریخ تمدن قسمت ۸۵ حماسه ها episode artwork

EPISODE · Sep 23, 2020 · 43 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۸۵ حماسه ها

from تاریخ تمدن

حماسه هامدارس و دانشگاهها فقط بخشی از نظامِ آموزشی هند بود، چون ارزشِ خطنویسی در این تمدن کمتر از تمدنهای دیگر بود، و آموزشِ شفاهی، تاریخ و شعر، این ملت را حفظ می کرد و گسترش می داد، رسمِ نَقل، گرانبهاترین بخشِ میراثِ فرهنگیِ مردم را در میانِ آنان گسترش داد. و همان طور که راویان گمنام در میان یونانیان ایلیاد و اودیسه را سینه به سینه سپردند وگسترش دادند، حافظان و نقالان هند هم حماسه های همواره روزافزونی را که برهمنان علم افسانه ای خود را در آنها انباشته بودند از نسلی به نسل دیگر، و از دربار به مردم می رساندند.یکی از دانایانِ هندی، مهابهاراتا را «بزرگترین اثرِ تخیل» دانسته است که «آسیا پدید آورده است»؛ و سر چارلز الیت آن را «منظومه ای عظیمتر از ایلیاد» خوانده است. به یک معنا، در این قضاوت تردیدی نمی توان کرد. مهابهاراتا در آغاز (در حدود 500 ق م) منظومة روایتی کوتاهی بود که با عدة ابیاتی متناسب، کم کم، با گذشتِ هر قرن، داستانها و گفتارها، و سپس بهاگاواد-گیتا و بخشهایی از سرگذشتِ راما به آن افزوده شد، تا سرانجام به 107/000 بیتِ هشت وَتَدی رسید، یعنی هفت برابرِ مجموعِ ایلیاد و اودیسه. گروهی مؤلفِ آن بوده اند. ویاسا، که، بنا بر روایات، مهابهاراتا از اوست، خود به معنی«آراینده» است. صد شاعر آن را سرودند، هزار خواننده به آن شکل بخشیدند، تا در عهدِ شاهانِ گوپتا (در حدود 400 میلادی) بِرهمنان، اندیشه های دینی و اخلاقیِ خود را در اثری که در اصل؛ مربوط به طبقة کشاتریه بود گنجانیدند و آن را به شکلِ عظیمی که امروزه در دست ماست در آوردند.مایة اصلی این حماسه، دقیقاً برای تعلیمِ دینی آماده نشد، زیرا در آن سخنِ خشونت، قمار، و جنگ است. در «دفتر اول»، وصفِ شاکونتالایِ زیبا (که مُقَدَر بود شخصیتِ اصلیِ مشهورترین نمایشنامة هند شود) و پسرِ نیرومندش بهاراتا آمده است. از صُلبِ این پسر، قبایلِ «بهاراتایِ بزرگ» (مهابهاراتا)، کوروها و پاندوها پدید می آیند، که نبردِ خونینِ آنان بارها رشتة داستان را می گُسَلَد. یودیشتیرا، شاهِ پانداوا، ثروت و سپاه و مُلک و برادران، و دست آخر هم همسرش دروپادی را ،در قماری که دشمنش کورو با طاسِ پُر در آن بازی می کرد، پاک می بازد. قرار بر این شد که پاندوها، پس از تحملِ دوازده سال تبعید از خاکِ زادگاه، مُلکشان را پس بگیرند، دوازده سال سپری شد؛ پاندوها نزد کوروها آمدند که قلمروشان را پس بگیرند؛ جوابی نشنیدند، و اعلام جنگ کردند. هر طرف متحدانی پیدا می کند، تا تقریباً تمامِ شمالِ هند درگیرِ این جنگ می شود. این نبرد، هجده روز ادامه داشت و شرح آن پنج دفتر (مهابهاراتا) است؛ تمام کوروها، و تقریباً تمام پاندوها، کشته می شوند. تنها "بیشمای پهلوان" 100،000 مرد را در 10 روز می کُشَد؛ بنا بر آماری که شاعر نقل می کند، رویهمرفته شمارِ به خاک افتادگان به چند صد میلیون تن می رسید. در میانِ این صحنة خونینِ مرگ، گاندهاری، ملکة همسرِ دریتا–راشترا، شاهِ نابینای کوروها، از وحشتِ دیدنِ کرکسهایی که حریصانه بر جسد پسرش – شاهزاده "دوریودان" – می چرخند، مویه و زاری می کند.شهبانوی پاکدامن، و زنِ عفیف و همواره نیکوکار و همیشه خوب، گاندهاریِ شکوهمند، با اندوهِ فراوانش، در میدان ایستاد. میدان، سرخ از سرها و گیسوانِ پریشان انباشته از جوی خون، سیاه، پوشیده از دستها و پاهای جنگاورانِ بیشمار. ... و زوزة مُمتَدِ شغالان بر عرصة آوردگاهِ خونین، و کرکسان وزاغان، بالهای سیاه و نفرت انگیزِ خود را به هم می زنند. «پیشاچا»های پلید، در بزمِ خونِ رزم آوران، هوا را پر می کنند، هزاران هزار «راکشاسِ» گرسنه، بند از بندِ مردگان جدا می کنند. شاهِ دیرینه سال را از میانِ این عرصة مرگ و کشتار راه نمودند، بانوانِ کورو، با گامهای لرزان، به میانِ مردگانِ بیشمار گام نهادند، و شیونی جانسوز بر دشتِ توفنده طنین افکند. آن هنگامی بود که پسران، پدران، برادران، و سرورانِ خویش را در میانِ کشتگان دیدند، و چون گرگهای جنگل را دیدند که از شکارِ مُقَدَر تغذیه می کنند، و آوارگانِ تیرة نیمشب را دیدند که در روشنای روز در پیِ شکار می گردند، و آن پژواکِ فریادِ درد و شیوَنِ پریشانی بر میدان؛ سهمگین فرو می پیچد، و گامهای ناتوانشان می لرزد و برخاک می افتد، سوگواران، مویان از اندوهِ مشترکشان، از خویش بی خویش می شوند، و حس و جان از تنشان می رود، بیهوشیِ مرگ مانندی که پس از اندوه می آید، دمی، فراغی زودگذر می آورد. آنگاه از سینة "گاند-هاری" آهِ بلندیِ دردی برآمد، به دخترانِ پریشانِ خویش چشم بردوخت و با کریشنا چنین گفت: « دخترانِ بیقرارِ من، به شهبانوهای شوی مردة دربارِ کورو بنگر، بر رفتگانِ عزیزِ خویش می گِریند، به کردارِ هُمایی بر جفتِ خویش؛ چگونه هر سیمای سرد و رنگباخته در خود، عشقِ زنی را بیدار می کند، چگونه در میانِ رزم آورانِ بیجان با گامهای بیقرار آرام می گردند؛ مادران، فرزندانِ به خاک افتادة خویش را، که همه به خوابِ بیهوشی فرو رفته اند، به آغوش می گشند، بیوگان بر شوهرانِ خویش خم شده، در اندوهی بیفرجام می گریند ... ».اهریمنان گوشتخوارند که انسانها را در تصاحب خود دارند؛ در جایگاههای مرده سوزی مسکن دارند و شامگاهان، آزادانه، به همه جا می روند؛ هر که آنها را ببیند ظرفِ 9 ماه خواهد مرد. هر که دهن دره کند، برای اینکه پیشاچا ها به دهانش نروند، باید جلو دهانش را بپوشاند، یا انگشتهایش را صدا بدهد که آنها را دور کند. اگر داخل بدنی بروند، جایشان در روده هاست. برای دفع اینها مراسم و آدابی وجود دارد.اهریمنان و ارواح خبیثه ای هستند که شبها سرگردانند و می توانند شکلهای گوناگونی چون سگ، عقاب، کرکس، جغد، کوکو، کوتوله، و شوهرِ عاشق به خود بگیرند. در شکلِ معمولی، چشمانی آتشناک و زبانی بسیار دراز دارند؛ برای نوزدان بسیار خطرناکند. برای دفعِ اینها نیز مراسم و آدابی وجود داردبدین سان، شهبانو گاندهاری کوشید تا اندیشه های اندوهناکِ خویش را به کریشنا بگوید، آنگاه، دریغا که نگاهِ سرگردانش به پسرش "دوریودان" افتاد، ناگهان دردی جاناک بردلش خنجر زد؛ گفتی هوش و حواس خود را از دست داد؛ بی خویش، به کردارِ درختی در رهگذارِ طوفان، برخاک افتاد. دیگر باره در اندوه به هوش آمد، باز به جایی که پسرش، ارغوانی از خونِ خویش، زیرِ آسمانِ "فراخْ دامن" خفته بود، نظر کرد. و دوریودانای نازنینِ خویش را تنگ در آغوش کشید. چون آن پیکرِ بیجان را بر سینه فشرد، سینه اش از های های گریه می لرزید، و اشکش، همچون بارانهای تابستان، بر سرِ والای دوریودان فرو می بارید، سری که به حلقه های گلی که هنوز رنگ و رویی داشت، و به نیشکاهای رخشان و سرخ آراسته بود. آنگاه که دوریودانِ نازنینِ من عزمِ پیکار داشت، گفت: «مادر، چون بر ارابة نبرد بنشینم، مرا شادی آرزو کن، مرا پیروزی آرزو کن.» به دوریودانای نازنین گفتم: «خداوند بَدی را از سرِ تو دور کُناد، پیروزی در گِرو فضیلت است، پیروز باشی.» اما او دل در نبرد بسته بود، و گناهان خویش به دلیریَش بِسِتُرد؛ اکنون در قلمروهای آسمانیی می زیَد که رزم آورِ با ایمان بدان جایگاه می رسد. و من بر دوریودان مویه نمی کنم، چون شهزاده ای بجنگید و بر خاک افتاد، اما شویِ غمزده ام، سیه روزی او را که باز تواند گفت؟ ... بشنوید زوزة نفرت انگیزِ شغالان را، گرگها شبها چگونه بیدارند- زین پیش، کنیزکانِ سرشار از ترانه و زیبایی، می بایست نظاره گرِ خوابِ او باشند، بشنوید کرکسانِ پلید و خونین منقار را که بر این مرده بال می زنند – کنیزکان، بادبزنهای پردارِ خویش را برگِردِ بسترِ شاهانة دوریودان تکان می دادند. ... بیوة نجیبِ دوریودان را بنگر، مادری سرفراز از دلاوری "لاکْشْمان"، هنوز چون شهبانویی جوان و زیباست، و چون محرابی از زر رخشان، از آغوشِ شیرینِ شوهر و حلقة بازوانِ پسر جدا شده، در جوانی و زیبایی، به اندوه و درد، تمامی عمرِ خویش محکوم است. بَردَرید سینة سخت و سنگی مرا که زیرِ این دردِ ستمگر فرو شکسته. "گاند-هاری" آیا باید زنده بماند و به چشمِ خویش کشتة فرزندِ والا و نوة خویش را ببیند؟ باز به بیوة دوریودان بنگرید، چگونه سرِ پرجلالِ او را به آغوش می کشد، چگونه با دستانِ آرام و ظریفِ خویش بِنَرمی او را بر بستر می نهد، چگونه از شویِ در گذشتة عزیزِ من به عزیزترین پسرش رو می آورد؛ و چگونه اشکهای مادر راه نالة تلخِ بیوه را در گلو می بندد؛ پیکرش همچون برگِ نیلوفرِ آبی؛ نرم و طلایی است؛ ای نیلوفر من، ای دخترم، ای غرورِ بهاراتا و آوازة کورو! اگر وِداها را حقیقتی است، دوریودانِ دلاور را جایگاه بر آسمانهاست؛ چرا در این اندوهگینی درنگ کنم که از نوازشِ عشق او بریده ایم؟ اگر در «شاسترا» حقیقتی باشد، پسرِ قهرمانم در آسمان جای دارد؛ چرا در اندوه درنگ کنیم، چون او وظیفة خاکیَش را به انجام رسانده.در این حکایتِ عشق و نبرد، هزاران نکتة اِلحاقی وارد شده است: کریشنا (خدا) کُشتار را در یک بند از شعر متوقف می کند تا در شرافت جنگ و کریشنا سخن بگوید؛ بیشمای در حالِ مرگ، مرگش را به تعویق می اندازد تا قوانینِ نظام طبقاتی، ارث، ازدواج، هدایا، و آیینهای سوزاندنِ جسد را شرح دهد؛ فلسفة سانکیاو اوپانیشادها را روشنگری کند؛ و مشتی افسانه، روایت، و اسطوره نقل کند؛ و، در گفتاری بلند، وظایف سلطنت را برای یودیشتیرا شرح دهد؛ بر این پَهندشتِ وادیهای خشکِ علمُ الاَنساب، جغرافیا، الاهیات، مابعدالطبیعه، واحه های دِرام و عمل را از یکدیگر جدا می کنند؛ داستانها و افسانه های پَریان، داستانهای عاشقانه و زندگی اولیا، به مهابهاراتا نوعی بیشکلی و نیز مجموعه اندیشه هایی داد – که آن از بیشکلیِ ایلیاد و اودیسه بدتر، و این از مجموعة اندیشه های آن دو، غنی تر است. در این حماسه آنچه ظاهراً سریرِ جنبش و قهرمانی و جنگ بود، در دستِ براهمه به صورت کرسیِ خطابه ای در می آید که از آن، قوانین مانو، اصول یوگا، دستورهای اخلاقی، و زیبایی نیروانا را به مردم تعلیم دهند. «قانون زرین» به اَشکالِ بسیار بیان می شود.(. مثلا «با دیگران آن مکن که چون با تو کرده شود رنجت آید.» «حتی خصم اگر یاری بخواهد، نیکمرد آماده خواهد بود که یاریش کند.» «با نرمخویی بر خشم، و با دلسوزی بر بدی چیره شو؛ با دَهِش بر چشم تنگان، و با راستی بر دروغ پیروز شو.») سخنانِ کوتاهِ اخلاقیِ زیبا و خردمندانه فراوان است؛( مثلا «همان گونه که در اقیانوسِ بزرگ، تکه چوبی به تکه چوب دیگر می رسد، و باز از آن دور می شود، دیدار آفریدِگان نیز چنین است.») و داستانهای زیبایی دربارة وفاداری در زناشویی (نالا، دامایانتی، ساویتری)آرمانٍ برهمنی را در بابِ همسرِ وفادار و صبور به زنانِ شنونده می آموزد.والاترین منظومة فلسفیِ ادبیاتِ جهان، یعنی بهاگاواد-گیتا، یا سرودِ خدایی، در میانِ روایت این نبردِ بزرگ آمده است. بهاگاواد-گیتا به منزلة «عهدِ جدیدِ» هند است، پس از وِداها آن را حُرمَت می نهند، و مثلِ کتابِ مقدس یا قرآن آن را برای اَدای سوگند در دادگاهها به کار می برند. "ویل هِلم فون هوم بولت" دربارة آن چنین می گوید:«زیباترین، یا شاید تنها سرودِ حقیقی و فلسفیِ موجود در همة زبانهای شناخته شده است؛ ... شاید عمیقترین و والاترین چیزی است که جهان می تواند عرضه کند.» هند، که اِعتنایی به چیزهای فردی و جزئی ندارد، پیرامونِ آفریده هایش پرده ای از گمنامی می کشد، و گیتا هم از این روش برکنار نمانده است. نه نام مؤلف آن را می دانیم و نه تاریخِ پدید آمدنش را. شاید قِدمتِ آن را بتوان بین 400 ق م و 200 میلادی دانست. صحنة این شعر، نبردِ میانِ کوروها و پاندوهاست؛ زمینة شعر، بیزاری دلاورِ پاندوها، یعنی آرجونا، از جنگیدن در نبردی مرگبار است که می بایست با خویشانِ نزدیکش در سپاهِ خصم بجنگد. آرجونا با خدای خود، کریشنا، که نظیر خدای هومری در کنارِ او می جنگد، فلسفة گاندی و مسیح را باز می گوید:ای کریشنا، مردمِ خویش را چون می نگرم، صف آراسته و پیکارجوی، تابِ دست و پایَم رفته، کامَم خشک شده، تنم می لرزد، و موی بر تنم می ایستد. کمانِ گاندیوه از دستم می لغزد، و سراپای پوستم نیز می سوزد. استوار نمی توانم ایستاد. دلم می لرزد. ای بلند مویِ کیشوه[کریشنا]، فالِ بد می بینم، از کشتنِ مردمم در نبرد هیچ خوبی نمی بینم. ای کریشنا، من نه آرزومندِ پیروزیم، نه پادشاهی، و نه خوشی. ای کریشنا، بگو مرا از پادشاهی یا کامجویی یا از زندگانی چه حاصل؟ آنان را که آرزوی شاهی، کام و خوش می کنیم، اینجا در نبرد ایستاده اند، از جان و خواستة خویش دست بداشته. آموزگاران،پدران، پسران، و نیز نیایان؛ داییها و پدرانِ همسران، نوگان و برادران همسر و خویشانِ دیگرند. ای کریشنا؛ شاهیِ سه جهان را نیز هم به کشتنِ اینان راضی نیم، گر خود بِکُشَندَم؛ تا چه رسد به شاهی بر خاک؟ ای کریشنا، گیرم که پسران دریتا-راشترا را کشتیم، ما را چه شادی از این تواند بود؟ خود اگر این کینه جویان را به قتل آریم، گناه، نصیبمان خواهد شد و بس. ... دریغا! بر آن شده ایم که دست به گناه، بزرگی بیازیم ما، خود از آزِ پادشاهی است که می کوشیم جانِ مردمِ خویش بستانیم! مرا آن بسی نیکوتر خواهد بود که پسرانِ دریتا-راشترا، رزم ابزار در دست، خونِ مرا که در نبرد پایداری نمی کنم و بی سلاح می مانم ضروریند. آنگاه کریشنا، که الوهیتِ او از شادیِ او در نبرد نمی کاهد، در مقامِ پسرِ ویشنو، توضیح می دهد که بنا بر کتابهای مقدس، و بهترین اندیشة درست پندار، کشتنِ خویشان در جنگ ،درست و دادگرانه است؛ و وظیفة آرجونا است که از قوانینِ طبقه کشاتریة خود پیروی کند، با وجدانِ خوب و ارادة نیکو بجنگد و بکُشد؛ وانگهی، تنها تنْ کشته می شود، اما روح باقی می ماند، و پوروشای از میان نرفتنیِ سانکیا و آتمان بی تغییر، اوپانیشاد را روشنگری می کند:بدان که آنچه همه را سرشار می کند نابود نمی شود. از این بودنِ بی تغییر، هیچ کس نمی تواند نابودی پدیدآورد. گویند که این تن های کالبد گرفتة جاوید، که نابودنشدنی و درنیافتنی هستند، به پایان می رسند. پس، ای آرجونا ، نبرد کن. آن که می اندیشد این را می کشد، و آن که می اندیشد این کشته شده است، این هر دو، حقیقت را در نیافته اند؛ این نه می کشد و نه کشته می شود. نه هرگز زاده می شود، و نه هیچ گاه می میرد؛ به هستی که آمد، نیست نخواهد شد. او نزاده، جاوید، برماننده، و آغازین است. تن که کشته شود، او کشته نمی شود. آن که می داند که این نابودنشدنی و جاوید، نیافریده و بی تغییر است، ای آرجونا ، چون اویی؛ چگونه می تواند دیگری را بکشد یا دیگری را به کشتن برانگیزد.کریشنا، که همچنان به آرجونا مابعدالطبیعه می آموزد، سانکیاو ویدانتا را به شکل خاصی ترکیب می کند که مورد قبول فرقة ویشنوه است. او می گوید که همه چیز خود را با «برترین بودن» یک و همان می داند :ای برندة ثروت (آرجونا )، چیزی نیست که فراتر از من باشد. هرچه اینجا هست به من آویخته است، به کردارِ رده های گوهر بر رشته ای. ای پسر کونتی [آرجونا ]، طعمِ آبهایم من، روشنیِ ماه و خورشیدم من. لفظِ «اومِ» همة وداهایم من، آوازِ اثیرم، و مردیِ مردانم من. بوی خوشِ نابِ خاکم و رخشندگیِ آتشم من. زندگانی همة هستیها و ریاضتِ مرتاضانم من. ای پارته(آرجونا )، بدان که تُخَمة جاویدانِ همة هستیهایم من، هوشِ هوشمندانم من؛ روشنای روشنانم من. نیروی نیرومندانم من، بی کام و بی رنگم [شهوت] من. ای سَروَرَ پارته ها (آرجونا )، من آن کامِ موجوداتم که خلافِ آیین نیست. دانایان باچشمی یکسان نگرند برهمنِ دانا و فروتن را، گاو را و پیل را، یا خودِ سگی یا از «کاست رانده»ای را.این منظومه، از نظر رنگهای مکمل، و از نظر تناقضاتِ مابعدالطبیعی و اخلاقی که مغایرت و پیچیدگیِ زندگی را منعکس می کند، غنی است. هنگامی که می بینیم انسان آنچه را به نظرِ پایگاهِ اخلاقیِ عالیتری است می پذیرد، اما خدا به این دستاویزِ لرزان، که حیات را نمی توان کُشت وفردیت امری است غیرواقعی، جانبِ جنگ و کشتار را می گیرد، دچارِ حیرت و شگفتی می شویم. ظاهراً آنچه نویسندة بهاگاواد-گیتا در اندیشه داشت این بود که روانِ هندی را از آرامش طلبیِ رِخوَت آورِ مذهبِ بودایی بیرون آورد، و در او تمایلی به جنگیدن برای هند ایجاد کند؛ این عصیانِ طبقة کشاتریه بود که حس می کرد دین، سرزمینش را ناتوان می کند، و او با غرور؛ اشاره می کند که بسیاری از چیزها، گرانبهاتر از صلح هستند. رویهمرفته درسِ خوبی بود که اگر هند آن را عمقاً می آموخت، می توانست آزادی خود را حفظ کند.دومین حماسة هندی از همة کتابهای هندو مشهورتر و مطلوبتر است، غربیان آن را آسانتر از مهابهاراتا می فهمند. رامایانا کوتاهتر از آن است؛ فقط هزار صفحه است که هر صفحه اش 48 بیت دارد؛ و اگرچه از قرن سوم ق م تا قرن دوم میلادی به آن نیز افزوده اند، این افزوده ها کمتر از مهابهاراتاست و ارتباطِ موضوعِ اصلی را چندان قطع نمی کند. بنابر روایات، این حماسه؛ سرودة "وال میکی" است، که او هم مثلِ مؤلفِ فرضیِ مهابهاراتا، یکی از شخصیتهای داستان است؛ اما بیشتر احتمال می رود که این حماسه، ساختة خُنیاگرانِ "دوره گَردی" باشد که نظیرِ نَقالانی هستند که هنوز هم آن را تا 90 شبِ پیاپی برای شنوندگانِ مسحور شده نقل می کنند.مهابهاراتا، چنانکه ذکر شد، داستانِ جنگِ بزرگی است که خدایان و انسانها در آن شرکت دارند، و یکی از عللِ درگرفتنِ آن هم ماجرای گم شدنِ زن زیبایی است از میانِ یک ملت، و افتادنِ او به دستِ ملتی دیگر؛ از این رو می توان آن را به ایلیاد تشبیه کرد. همین طور رامایانا هم به اودیسه شباهت دارد، که از مَرارَتها و آوارگیهای یک قهرمان، و چشم به راهی صبورانة همسر او، که می خواهد به او بپیوندد، حکایت می کند. در آغازِ حماسه، تصویری داریم از یک عصرِ طلایی، و آن دوره ای است که داشا-راتا، از پایتختش آیود-هیا، بر قلمرو کوسالا(اودة کنونی) سلطنت می کند.داسا-راتا سرشار از شایستگیِ شاهانه، سرشار از علمِ مقدس ودایی، در روزگارانِ شادِ گذشته بر امپراطوریش پادشاهی می راند. ... راستکاران در صلح می زیستند، از ثروتِ توانگر، و در نیکیِ والا، نه رَشک در سینه هاشان جایی داشت و نه دروغ در گفتارشان رنگی. پدران با خانواده های خوشبختِ خود مالِکِ دام، غله، و زرِ خویش بودند؛ فقرِ تلخ و قحطی را در آیودهیا جایی نبود.نزدیکِ آنجا مملکتِ پادشاهی دیگری به نام ویدِها بود که جاناک برآن سلطنت می کرد. او خود، مانند "کین کی ناتوس" دلیر، «خیش برمی داشت و زمین را شخم می زد.» روزی، از برخوردِ خیش او به زمین، دخترِ زیبایی به نام سیتا از شیار خاک بیرون جهید. دیری نگذشت که می بایست سیتا را به خانة بخت بفرستد؛ جاناک برای خواستگارانش مسابقه ای ترتیب داد، به این معنا که هر که بتواند کمان جنگی او را خم کند، عروس از آن او خواهد بود. بزرگترین پسرِ داسا-راتا، یعنی راما، «شیر دل، آهنین پنجه، نیلوفری چشم، شکوهمند چون فیل جنگلی، با تاجِ گرة گیسوانش»، به مسابقه آمد. فقط او کمان را خم کرد؛ و جاناک دخترش را با عبارت خاص ازدواج هندو به او پیشکش کرد:این سیتاست، فرزندِ جاناک ، عزیزتر از جانش؛ ای شاهزاده، از این پس، او شریکِ فضیلتِ تو، و همسرِ وفادارِ تو خواهد بود؛ شریکِ بهروزی و اندوه تو، و در هر سرزمینی از آنِ تو خواهد بود؛ در شادی و اندوه او را بنواز، دستش را میان دستت بگیر؛ همچنان که سایه به دنبالِ جسم است، او نیز برای سَروَرَش، همسری وفادار است، و سیتای من، نیکوترینِ زنان، ترا در مرگ یا در زندگی دنبال خواهد کرد.پس راما با شاهزاده خانمِ عروس - «با پیشانی همچو عاج، لبانی چون مرجان، و دندانهایی چون مرواریدِ رخشان»- به آیودهیا باز می گردد، و با پارسایی و آرامی و بخشندگیش، دل از کوسالا ها می رباید. ناگهان ابلیس به شکلِ همسرِ دومِ داسا-راتا، موسوم به "کای کی"، به این بهشتِ عدن پا می نهد. داسا-راتا به او قول داده بود که هرچه از او بخواهد برآورد؛ و او هم به همسر[دیگر] داسا-راتا، که پسرش راما وارثِ تاج وتخت بود، رشک می برد. از این رو، از داسا-راتا می خواهد که راما را مدت چهارده سال از آن قلمرو تبعید کند. داسا-راتا با، احساسِ شرافتی که فقط یک شاعرِ ناآشنا به سیاست می تواند آن را بفهمد، سَرِقولش می ایستد، و آماده می شود که تک وتنها راه جنگل در پیش گیرد؛ ولی سیتا پافشاری می کند که با او برود. سخنش جزئی از محفوظاتِ تقریباً هر عروس هندوست؛«اسب و ارابه وکاخ زراندود، اینها را در زندگیِ زن قدری نیست؛ همسرِ دلبند و دوستدار را سایة شوی عزیزتر است. ... آوارگیِ جنگلها را سیتا از کوشکهای پدری خوشتر دارد، نه به خانه می اندیشد و نه به خویشان، در عشقِ شویِ خویش کاشانه می کند. ... و از جنگلِ نورسته و خوشبو، میوه های صحرایی خواهد چید، باقیمانده خوراکی که راما آن را خورده باشد دلپذیرترین خوراکِ سیتا خواهد بود.» "لاکش مان"، برادر راما، هم التماس می کند که همراه راما برود: «تو تنها با سیتای مهربان سراسر در تاریکی راه خواهید سپرد؛ بگذار که "لاکش مانِ"وفادارِ تو او را شب و روز پاسبانی کند؛ بگذار "لاکش مان" با کمان و ترکشش در تمام جنگل ها بگردد، و با تبرش جنگل را فرو فکند؛ و با دستهایش خانه برآرد.»حماسه از اینجا به بعد به صورت چَکامة جنگل در می آید و متذکر می شود که چگونه راما، سیتا، و "لاکش مان" رهسپار جنگل شدند؛ چگونه مردمِ آیودهیا، سوگوار و غمگین. تا شامگاه، همپای آنان می رفتند؛ چگونه تبعیدیان شبانگاه خود را از همرهانِ مشتاقِ خویش پنهان داشته، تمامِ چیزهای باارزش و جامه های شاهانة خود را به جا گذاشتند، پوستِ درختان و بوریای بافته به تن کردند، و با شمشیرهایشان از میانِ جنگل راه می گشودند، و غذایشان میوه و مغز میوه بود.سیتا، اغلب، شاد و کنجکاوتر از همیشه، رو به سوی راما می کرد، نام درختی یا پیچکی، میوه ای یا گُلی را که پیش از این ندیده بود می پرسید. ... طاووسان پیرامونشان شادمانه پرواز می کردند، بوزینگان بر شاخه ها می جهیدند. ... راما در پرتو زرینِ بامدادی در آبِ رود غوطه می خورد، سیتا، بدان گونه که نیلوفر پی جویبار می رود، به دنبال آب روان می شد.کنارِ رودی کلبه ای ساختند، خود را با زندگی در جنگل تطبیق دادند و به این زندگی دل نهادند. اما سورپا-ناکا، از شاهدختهای جنوب، که در جنگل سرگردان بود، راما را می بیند و عاشقش می شود، از پاکدامنی راما دلگیر می شود و برادرِ خود "راوان" را برمی انگیزد که سیتا را برباید. راوان توفیق می یابد و سیتا را می رباید و به دژِ دوردستِ خود می برد و به یاوه می کوشد که او را بفریبد. چون پیش خدایان و سرایندگان کاری نیست که نشود کرد، راما هم سپاه گرانی می آراید و به قلمرو راوان می تازد، و او را در نبردی فرو می شکند؛ سیتا را می رهاند، و سپس (چون روزگار تبعیدش به سر آمده) در هواپیمایی با او به آیودهیا باز می گردد، که در آنجا برادرِ وفادارِ دیگر تختِ سلطنت کوسالا را به او باز می گرداند.بنا بر بخشی، که احتمالاَ بعدها به منظومه الحاق شده، راما سخنِ بداندیشان و شکاکانی را که عقیده داشتند نمی توان قبول کرد که سیتا که در کاخ راوان بوده گاهی به آغوش او نرفته باشد، می پذیرد. اگرچه او از اوردالی آتش (آزمایش با آتش) سرفراز بیرون می آید، و این بیگناهی او را ثابت می کند، اما راما با آن شیوة تلخِ موروثی، که بدان وسیله یک نسل گناهان و خطاهایی را که در جوانی از بزرگتران خود دیده دربارة نسل بعدی تکرار می کند، سیتا را به عزلتگاهی در جنگل می فرستد. سیتا "وال میکی" را در جنگل می بیند؛ و دو پسر برای راما می زاید. سالها بعد، این دو پسر، به عنوان خنیاگرانِ دوره گرد، در محضر رامای دلشکسته حماسه ای را که وال میکی از خاطراتِ سیتا ساخته بود می خوانند. راما پسرانش را می شناسد، و پیامی به سیتا می فرستد و از او درخواست می کند که برگردد. اما سیتا، دلشکسته از آن بدگمانیِ شوهر، که چنان تهمتی به او بسته بود، در خاک، که روزگاری مادرش بود، ناپدید شد. راما سالهای بسیار در تنهایی و اندوه سلطنت می کند، آیودهیا در دورة سلطنت مهرآمیزِ او همان مدینة فاضلة روزگار داسا-راتا می شود:و فرزانگانِ کهن آورده اند که، به روزگارِ شاد شاهی راما، رعایایش دستخوشِ مرگِ نابهنگام و بیماریهای مصیبت بار نشدند؛ بیوگان در اندوهِ از دست دادنِ نابهنگامِ سرورانشان نمی گریستند، مادران در عزای کودکانی که یاما می ربود مویه نمی کردند؛ راهزنان، فریبکاران، و فریبندگانِ شاد با دروغ کسی را نمی فریفتند؛ همسایه همسایة درستکارش را دوست می داشت، و مردم شاهشان را. همان گونه که فصولِ پیاپی می گذشتند، درختان، میوه های فراوان می آوردند، و زمین با شادمانی و حقگزاری هیچ گاه از بارآوری نمی ایستاد. باران به موسمِ خویش می آمد، و هرگز تندبادِ آفت خیز نمی وزید، دره های خرم و باصفا، پرحاصل و پر مَرتَع بودند.دستگاه بافندگی و سندان و زمینِ شخم زده و بارور، همه، محصولِ خود را می دادند، و مردمان، شادمانه، به دسترنجِ نیاکانِ کهنِ خویش می زیستند.این حماسه، داستانِ دلپذیری است که حتی یک نفر کَلبیِ امروزی هم، اگر چنان که باید عاقل باشد، می تواند گهگاه خود را به این سرگذشت و نوایِ سرود بسپارد و لذت ببرد. این منظومه ها، اگرچه شاید از نظرِ کیفیتِ ادبی، یعنی در منطقِ ساخت، رونق و درخششِ زبان، عمقِ چهره پردازی و حفظِ امانت در توصیفِ اشیا، به پای حماسه های هومر نمی رسد، از لحاظِ رِقَتِ احساسات، تعالیِ شأنِ زن و مرد، تا حدِ کمالِ مطلوب، تجسمِ زنده – و گاه واقعپردازانة – حیاتِ ممتاز است. راما و سیتا خوبتر از آنند که بتوان آنها را انسانهای واقعی دانست؛ اما "دروپادی"، یودیشیترا، دریتا-راشترا و گاند-هاری، همه، تقریباً مانندِ آچیلِس، هِلِن، اولیس، و پِنِلوپه: افرادی عادی هستند. هندو بحق معترض است که هیچ بیگانه قادر نیست دربارة این حماسه ها داوری کند، چه رسد به اینکه به درکِ آنها توفیق یابد. برای او این حماسه ها فقط داستان نیستند، نگارخانة شخصیتهای آرمانی هستند، و هر هندو می تواند سُلوکِ خود را از آنها سرمشق بگیرد؛ مجموعه ای است از سُنَن، فلسفه، و الاهیاتِ هند، و بالجمله کتابهای مقدسی هستند که، همچنان که یک مسیحی کتاب تأسی به مسیح یا حیاتِ قدیسان را قرائت می کند، آنها را می خواند. هندوی مؤمن معتقد است که کریشنا و راما تجسمهای الاهی بودند، و هنوز به آنان نماز می برد؛ و هنگامی که داستان آنها را در این حماسه ها می خواند احساس می کند که، علاوه بر کسبِ لذتِ ادبی و تعالی اخلاقی، ثوابِ دینی هم می برد. او به این امر اعتماد دارد که اگر رامایانا را بخواند، از هر گناهی پاک می شود؛ و [خداوند به او] پسری خواهد داد؛ و نیز، با ایمانی ساده، نتیجة غرورآمیزِ مهابهاراتا را می پذیرد، که می گوید:اگر مردی «مهابهاراتا» بخواند و به تعالیمش ایمان داشته باشد، از هر گناهی پاک می شود و پس از مرگ به آسمان می رود . ... نسبت «مهابهاراتا» به تاریخهای دیگر همچون کَره است به خوراکیهای دیگر؛ همچون برهمنان است به انسانهای دیگر؛ ... همچون اقیانوس است به استخر آب؛ همچون گاو است به چارپایان دیگر. ... آن که با دقت، و از ته دل، به «شْلوکا»های «مهابهاراتا» گوش فرا دهد و به آنها ایمان داشته باشد، در این جهان از عمر دراز و نام نیک، و در آن جهان از مَنزلِ جاوید برخوردار می شود.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 23, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۸۵ حماسه ها

0:00 43:47

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 43 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on September 23, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!