تاریخ تمدن قسمت ۹۲ تاگور  نهضت ملی episode artwork

EPISODE · Sep 30, 2020 · 37 MIN

تاریخ تمدن قسمت ۹۲ تاگور نهضت ملی

from تاریخ تمدن

تاگورشرق، غرب استنهضت ملیتاگوردر همین حال، هند، به رغمِ ستم و مرارت و تهیدستی، به آفرینش در علم و ادب و هنر ادامه می داد. پروفسور جاگادیس چاندرا بُوْس، با تحقیقاتش در الکتریسیته و فیزیولوژیِ گیاهی، به شهرتِ جهانی رسید؛ و پروفسور چاندرا سِکارا رامان، در زمینة فیزیکِ نور، به دریافت جایزة نوبل نایل آمد. در قرنِ ما یک مکتبِ جدیدِ نقاشی پیدا شد که غنای رنگ فْرسکوهای آجانتا را با ظرافتِ خطوطِ مینیاتورِ راجپوت به هم می آمیزد. نقاشیهای آبانین-دْرانات-تاگور تاحدی در آن رازوریِ شورانگیز و مهارتِ هنریِ ظریفی که شعرِ عمویش را به شهرت جهانی رساند سهیم است.خاندانِ تاگور از خاندانهای بزرگِ تاریخ است. داوین-درانات-تاگور (به بنگالی تاکور) یکی از سازماندهان برهما- سُماج بود، و بعدها رهبرِ آن شد؛ مردی بود توانگر، بافرهنگ، و با تَقَدُس؛ و در روزگارِ پیریش سالارِ زِندیقانِ بنگال شد. از این خاندان دو نقاش به نامهای آبانین-درانات و گوگونِن-درانات، یک فیلسوف به نام دوئیجین-درانات، و رابین-دراناتِ شاعر پیدا شدند، این دوتای آخری پسرانِ دوین-درانات بودند.رابین-درانات در جَوی قَرینِ آسایش و آرامش بار آمد، که در آن موسیقی، شعر، گفتگوها و مباحثاتِ عالیِ هوایی بود که او در آن دم می زد. از هنگامِ تولد، روحی آرام و حساس داشت؛ او هم یک «شِلّی» بود، ولی نه می خواست بمیرد نه اینکه زیاد پیر شود. چنان مهربان بود که سنجابها بر زانویش می نشستند و پرنده ها بر دستش. اهلِ مشاهده و ادراک بود و زیر و بمهای مَحضِ پدیده ها را با حساسیتی رازورانه درک می کرد. گاهی ساعتها بر مهتابیی می ایستاد و با غریزة ادبیش پیکر و سیما، رفتار و شیوة راه رفتنِ هر عابری را در خیابان تحت نظر قرار می داد؛ گاه در خلوت بر تختی می نشست و نیمی از روز را با یادها و رؤیاهایش در سکوت می گذراند. رفته رفته شعرهایی بر لوح نوشت، شاد از این اندیشه که خطاها را آسان می توان از آن زُدود. دیری نگذشت که سرودهایی سرشار از لطافت برای هند سرود- در زیباییِ مَناظر، زیباییِ زنان، و آلامِ مردم؛ و خودش برای این سرودها آهنگ می ساخت. در تمامِ هند آنها را می خواندند، و شاعرِ جوان، ضمنِ آنکه به طورِ ناشناس در روستاهای دوردست سفر می کرد، چون آن سرودها را از لبانِ دهقانانِ زحمتکش می شنید، به شوق می آمد. در اینجا [ترجمة فارسی] یکی از غزلهای او را، که خودِ شاعر از زبانِ بنگالی به انگلیسی برگردانده، می آوریم؛ تاکنون جز او چه کسی پوچیِ عشقِ آسمانی را با لحنی چنین پراحساس بیان کرده است؟ای عاشقِ من، با من بگو که آیا این سخنان همه راست است؟ با من بگو. آن گاه که برقِ چشمانِ تو می درخشد، ابرهای تیرة سینة تو پاسخی توفنده می دهند. آیا راست است که لبانم، چون غنچة نوشکفتة نخستین عشقِ آگاهانه، شیرین است؟ آیا خاطرة ماههای سپری شدة بهاران هنوز در اندامهایم درنگ می کنند؟ آیا تارهای زمین نیز، همچون چنگ، با زخمة پاهای من نغمه سر می دهند؟ پس آیا راست است که چون من پدیدار شوم، ژاله از دیدگانِ شب فرو می بارد، فروغِ پِگاهان از آنکه بَرگِردِ پیکرِ من می گَردَد شاد است؟ راست است، آیا راست است که عشقِ تو در سراسرِ جهان، و طی قرون، تنها به جستجوی من رَه سپرده است؟ سرانجام، آن گاه که مرا یافتی، آرزوی دیرپای تو در سخنانِ شیرین، چشمان، لبان، و زلفانِ مواجم آرامشی کامل یافت؟ پس آیا راست است که رمزِ ابدیت براین پیشانیِ کوچکِ من نوشته شده است؟ با من بگو، ای عاشقم، که آیا اینهمه راست است؟در اشعار تاگور فضایلِ بسیاری وجود دارد: وطنپرستی شدید، اما مُعتدل؛ ادراکِ دقیق و لطیف از عشق و زن و طبیعت و مرد؛ تأملی سخت و پُرشور از بینشِ فیلسوفانِ هند؛ و ظرافتی همسنگِ ظرافتِ تِنیسُن، در احساس و بیان. اگر در آنها عیبی باشد، همان زیباییِ یکدست و ایدئالیسمِ یکنواخت و رِقتِ آنهاست. در این اشعار، زنان همه دوست داشتنی، و مردان همه شیفتة زنان یا مرگ هستند؛ طبیعت در آنها، گرچه گاهی هول انگیز است، همیشه باشکوه می نمایدو هیچ گاه، سَرد، سِتَروَن، یا زشت نمی نماید. شاید چیترا ماجرای خودِ تاگور باشد: آرجونا، که عاشق چیتراست، چون سالی از دلدادگی آنها می گذرد، از معشوقه زده می شود، زیرا که او همواره از زیبایی کامل و بیزوال بهره ور است؛ فقط آنگاه که زیباییش را از دست می دهد و، چون نیرومند شده است، کارهای طبیعیِ زندگی را در پیش می گیرد، خدا بارِ دیگر دل به او می بندد- و این رمزِ عمیقی است از ازدواجِ توأم با رضایت و خرسندی. تاگور محدودیتهای خود را با ظرافتی افسونگر بدین نحو فاش می کند:ای دلدار، روزگاری شاعرِ تو حماسة بزرگی در اندیشه پرورده بود. دریغا، مراقب نبودم و آن حماسه به خَلخالهای طنین اندازِ تو خورد و بدل به اندوه شد. شکست، و به صورتِ نغمه های خُرد درآمد، و در پای تو پراکنده گشت.او تا پایان، به سرودنِ غزل پرداخت، و مردمِ جهان، جز نقادان، به سرودهایش شادمانه گوش فرا می دادند. هنگامی که شاعرِ هندی جایزة نوبل گرفت(1913) هند کمی تعجب کرد. نقادانِ بنگالی همه به معایبِ آثارش چشم دوخته بودند؛ اساتیدِ کلکته شعرهایش را به عنوان نمونه های بدِ زبانِ بنگالی تلقی می کردند. ملی گرایانِ جوان از او دلِ خوشی نداشتند، چون او معایب و تُندرویها را در زندگیِ اخلاقیِ هند، بشدت محکوم می کرد، و فریادش در این موضوع بلندتر و رساتر از خروشی بود که برای آزادی سیاسی برمی آورد؛ و هنگامی که به لَقَبِ «سِر» ملقب شد، به نظرِ آنها قبولِ این لقب ، خیانت به هند بود. اما او مدتِ درازی این لقب را نگاه نداشت؛ چه در موقعی که سربازانِ بریتانیایی، براثر سوءتفاهمِ غم انگیزی، به روی یک اجتماعِ دینی در اَمریت-سار آتش گشودند (1919)، تاگور هم نشانِ خود را، با نامة تند و زننده ای، برای نایب السلطنة هند پس فرستاد.(تاگور در آن نامه می نویسد: کمترین کاری که می تواند برای وطنش بکند این است که آن نشان افتخار را، که اکنون نشان ننگ شده، به نشانة اعتراض به آن رفتار وحشیانه، پس بفرستد) امروزه تاگور چهرة منزویی است که شاید نظرگیرترینِ همة مردان روی زمین باشد: مُصلِحی بود که این شهامت را داشت که اساسیترین نهادهای هند، یعنی نظامِ طبقاتی، و نیز گرامیترین عقاید آن، یعنی تناسخ، را نفی کند. ملی گرایی بود مشتاقِ آزادی هند؛ با وجودِ این، جرئت آن را داشت که علیهِ وطنپرستیِ افراطی و خودخواهیِ طرفدارانِ نهضتِ ملی اعتراض کند. مربیی بود که از خطابه و سیاست خسته شده بود و در «آشرام» و زاویه اش، در شانتی-نیکِیتان عزلت گزید تا رسالتِ خود را، در بابِ نجابتِ اخلاقیِ نَفْس، به برخی از جوانانِ نسل نو بیاموزد؛ شاعری بود دلشکسته از مرگِ نابهنگامِ همسر، و سرشکستگیِ کشورش؛ فیلسوفی مستغرق در ویدانتا؛ رازوری که، چون چَندی-داس، میانِ زن و خدا دو دل است، و، با اینهمه، براثرِ وسعتِ دانش، از ایمانِ نیاکانش دست کشیده است؛ عاشقِ طبیعت است، و تنها تَسَلایش، در برابرِ پیام آورانِ مرگ، هدیة جاویدِ نغمه هایی است که خود سروده است.«ای شاعر، شب بر سرِ دست است، مویَت خاکستری می شود. آیا تو در تفکراتِ تنهایی خویش؛ پیامِ زندگانی پس از مرگ را می شنوی؟» شاعر گفت: «شب فرا رسیده است و من سراپا گوشم که شاید کسی از روستا ندا دهد، گو اینکه دیرگاه است. نگاه می کنم تا مگر دلهای سرگشتة جوان به هم باز گردند، و دو جفت چشمِ مشتاق، تمنای موسیقیی کنند که این سکوت را بشکند و به جای آنان سخن بگوید. اگر من بر ساحلِ زندگانی بنشینم و مرگ و فرا مرگ را نظاره کنم، کیست که ترانه های پرشورِ آنان را به هم ببافد؟ ستارة شامگاهی ناپدید می شود. تابشِ انبوهِ هیمة مرده سوزی، آهسته آهسته در کنارِ رود، خاموش از میان می رود. شغالان با هم، در فروغِ ماه، فرسوده از صحنِ آن خانة متروک، زوزه می کشند. اگر آواره ای خانه رها کرده، به اینجا بیاید تا شب را تماشا کند و با سَری فروافکنده به زمزمة تاریکی گوش فرا دهد، چنانچه من درهای خانه ام را فرو بندم و بکوشم که خود را از بندهای انسانی آزاد کنم، کیست که رازهای زندگانی را به گوش او زمزمه کند؟ چه غم که مویم خاکستری می شود. من همواره همچون جوانترین و کهنسالترین مردِ این روستا خواهم ماند. برخی لبخندهای دلاویز و ساده به لب دارند، و برخی فروغی کمرنگ در چشم. برخی اشکهایی دارند که در روشنی روز برمی جوشد، و برخی اشکهایی که در تاریکی پنهان است. آنان همه به من نیازمندند و مرا مجال آن نیست که به پس از زندگانی بیندیشم. من با یکایکِ آنان همسالم، چه غم که مویم خاکسترگون می شود؟IV- شرق، غرب استاین نکته که مردی، که تقریباً تا پنجاه سالگی با زبان انگلیسی ناآشناست، و بعداً انگلیسی را به آن خوبی می نویسد، خود نشانة آن است که شکافهای میان شرق و غرب را- که شاعر غربی دیگری پیوند آن دو را تحریم کرده بود- می توان بآسانی پرکرد. چون، تا زمانِ تولدِ تاگور، غرب از صد طریق به شرق راه یافته و اکنون در حالِ دگرگون کردنِ کلیة شئونِ حیاتی مشرق زمین است. 48/270 کیلومتر راه آهن، بیابانها و گاتهای هند را به یکدیگر متصل کرده و چهره های غربی را به هر روستایی برده است؛ سیمهای تلگراف و مطبوعات، اخبارِ مهمِ جهانِ متغیر را ،به گوشِ هر پژوهنده ای رسانیده است؛ مدارسِ انگلیسی: تاریخِ بریتانیا را با این نظر تعلیم داده اند که [هندیان را] شهروندِ بریتانیا کنند، و ندانسته اندیشه های انگلیسی دموکراسی و آزادی را تلقین کرده اند. حالا حتی شرق هم هراکلیتوس را تایید می کند.هند، که در قرنِ نوزدهم بر اثرِ ماشین آلاتِ برترِ دستگاههای بافندگی و توپهای نیرومندِ بریتانیایی، آلوده فقر شده بود، اکنون خواه ناخواه به سوی صنعتی شدن روی آورده است. صنایعِ دستی رو به زوال است، کارخانه ها رشد می کنند. شرکتِ آهن و فولادِ تاتا در جمشیدپور 45000 کارگر در استخدام دارد، و رهبری شرکتهای امریکایی را در تولیدِ فولاد تهدید می کند. تولیدِ زغال سنگِ هند بسرعت رو به افزایش است؛ شاید پس از یک نسل، چین و هند، در استخراجِ سوختهای اساسی و مصالحِ صنعتی از دلِ خاک، از اروپا و امریکا پیشی بگیرند. نه فقط این منابعِ داخلی پاسخگوی نیازهای داخلی خواهد بود، بلکه شاید با غرب، سرِ بازارهای جهانی رقابت کند، و شاید فاتحانِ آسیا؛ ناگهان بازارهای خود را از دست رفته ببینند، و شاید، با رقابتِ کارگرانِ کم دستمزدِ سرزمین هایی که روزگاری رام و عقب افتاده (یعنی، زراعی) بودند، سطحِ زندگی غربیان شدیداً کاهش یابد. در بمبئی کارخانه هایی به سبکِ اَواسِطِ عصرِ ویکتوریا، با دستمزدهای قدیمی هست که اشکِ حسد به چشم محافظه کارانِ غربی می آورد. ( در سال 1922 هشتاد و سه کارخانة پنبه در بمبئی بود که 180,000 کارگر داشت، و متوسط دستمزد روزانة آنها سی وسه سنت بود. از سی و سه میلیون افرادِ هندی که در صنعت اشتغال داشتند، 51 درصدشان زن، و 14 درصد کودکانِ کمتر از چهارده سال بودند. ) در بسیاری از این صنایع، کارفرمایانِ هندی، جای بریتانیاییها را گرفته اند و، با همان حِرص و آزِ اروپاییها، هموطنانِ خود را استثمار می کنند.اساسِ اقتصادی جامعة هندی، ضمنِ تغییر، بر نهادهای اجتماعی و رسومِ اخلاقیِ مردم تأثیر داشته است. نظامِ طبقاتی، معلول و مولودِ اجتماعِ بی تحرک و کشاورزیِ هند بود؛ این نظام، سامانی به جامعه می داد. اما، در برابرِ نبوغِ افرادی که تباری سرشناس نداشتند، راهی نمی گشود؛ خریدارِ امیدها و بلندگراییها نبود؛ و برای ابداعات و اقداماتِ بزرگ، انگیزه ای نداشت. هنگامی که انقلابِ صنعتی به سواحلِ هند رسید، این نظام، محکوم به فنا شد. ماشین به انسانها احترام نمی گذارد: در اغلبِ کارخانه ها، مردم بدون تبعیضِ طبقاتی در کنارِ هم کار می کنند؛ قطارها و ترامواها هر که را پولِ بلیت بپردازد سوار می کنند؛ انجمنهای تعاونی و احزابِ سیاسی، تمامِ طبقات را به هم نزدیک می کند؛ و برهمن و فَردِ نجس، در تجمعِ تئاترهای شهری، یا در خیابانها، با یک دوستی نامُنتَظَر، شانه به شانة هم می نشینند و راه می روند. راجا ای اعلام می کند که هر طبقه و صاحبِ هر عقیده ای را در دربارِ خود می پذیرد، فردی از طبقة سودرا فرمانروای روشن اندیشِ بارودا می شود؛ برهما- سُماج نظامِ طبقاتی را نفی می کند؛ و کنگرة ایالتیِ بنگال، در الغای بیدرنگِ همة امتیازاتِ طبقاتی از کنگرة ملی طرفداری می کند. ماشین بتدریج طبقة جدیدی را به ثروت و قدرت می رساند، و به کهنترین حکومتهای اشرافیِ موجود پایان می دهد.اکنون مفردات و اصطلاحاتِ نظامِ طبقاتی، معنا و مفهومِ خود را کم کم از دست می دهد. امروزه کلمه "وای سیا" را در کتابها به کار می برند، اما در زندگانیِ عملی کاربردی ندارد. حتی اصطلاحِ سودرا در شمال از بین رفته است، اما در جنوب، بدونِ سبب، بر کلیة کسانی اطلاق می شود که از برهمنان نیستند. جای طبقاتِ پایینترِ روزگارِ کُهَنتَر را، عملا، متجاوز از سه هزار «طبقه» گرفته، که در واقع، همان اصناف می باشند: صرافان، بازرگانان، کارخانه داران، برزگران، استادان، مهندسان، بازرسانِ خط آهن، قصابان، آرایشگران، ماهیگیران، بازیگرانِ تئاتر، معدنکارانِ زغال سنگ، رختشویان، درشکه چیها، زنانِ فروشنده، واکسیها. اینها در طبقاتی صنفی تشکیل می یابند که فرقِ اساسی آنها با اتحادیه های کارگریِ ما در این توقعِ نابجاست که پسران باید، در این طبقات، حرفه های پدرانشان را دنبال کنند.غمنامة بزرگِ نظامِ طبقاتی در این است که نسل به نسل تعدادِ نجسها را چند برابر کرده است، و این افزایش: دایمی و روحِ عصیان و طغیانگریِ آنها بنیادِ نهادی را که پدیدآورندة آنها بود، سست و ضعیف می کند. تمامِ کسانی که جنگ یا بدهی، آنان را بحدِ بردگی رسانده، تمامِ کودکانی که از ازدواجِ برهمنان و سودرا ها به دنیا آمده اند، و تمامِ آن شوربختانی که چون رُفتگَر، قصاب، بندباز، شعبده باز، یا جلاد، کار می کنند، و قانونِ برهمنی داغِ پستی بر آنها نهاده بود، جزوِ مطرودان به شمار می روند؛ و آنان با قدرتِ زاد و ولد، بدونِ عاقبت اندیشی؛ کسانی که چیزی ندارند از دست بدهند، مدام بر تعدادِ خود می افزایند. فقرِ مُفرط، پرداختن به پاکیزگیِ تن، پوشاک، یا خوراک را برای آنان از جمله تَفَنُناتِ غیرِ قابلِ حصول کرده است؛ و هموطنانشان با تمامِ قوا و حواس از آنان دوری می جویند.(«کسانی که یکسره از مصرفِ غذاهای حیوانی پرهیز می کنند چنان شامه ای قوی پیدا می کنند که می توانند، در یک آن، از نفسِ شخص، یا از بوی عرقش، بفهمند که گوشت خورده یا نه، حتی اگر یک شبانه روز از آن گذشته باشد،» ) از این رو مقرراتِ طبقاتیی تجویز می کند که فاصلة هر فردِ نجس با سودرا لااقل هفت متر، و با برهمن لااقل بیست و دو متر و نیم باشد؛ اگر سایة فردی نجس بر روی فردی از طبقات بیفتد، او باید این پلیدی را با غسل از خود بزداید. به این ترتیب، فردِ مطرود به هر چه دست بزند نجس می شود.(. در سال 1913، فرزند هندوی ثروتمندی از منطقة کوهستانی به چشمه ای افتاد و خفه شد. هیچ کس دم دست نبود، مگر مادر آن بچه و یک فرد مطرود عابر. مرد گفت به آب بزند و بچه را نجات بدهد، اما مادر بچه رد کرد؛ او مرگ جگرگوشه اش را به آلوده شدن چشمه ترجیح داد.) نجس، در خیلی از قسمتهای هند، نباید از چاههای عمومی آب بکشد، یا به معبدی که مخصوصِ برهمنان است پا بگذارد، یا بچه هایش را به مدارس هندو بفرستد. بریتانیاییها، که سیاستشان تا حدی به تهیدستیِ مطرودین دامن زده است، دستِ کم، آنها را در برابرِ قانون مساوی دانستند، و همة کالجها و مدارسی را که تحتِ ادارة خود داشتند، به طورِ مساوی، در دسترسِ آنها قرار دادند. جنبشِ ناسیونالیسم (ملی گرایی)، به الهام از گاندی، کوششهای فراوانی کرده است که از شوربختی و بیچارگی نجسها بکاهد. شاید نسلِ آینده شاهد آزادی ظاهری و سطحی آنها باشد.وارد شدنِ صنعت و اندیشه های غربی، سیادتِ قدیمیِ مردِ هندی را موردِ تهدید قرار می دهد. صنعتی شدن، سن ازدواج را عقب می اندازد، و مستلزم آزادیِ زن است؛ زن را نمی توان به کارخانه کشاند، مگر او را ترغیب کنند که خانه زندان است و او، بر طبقِ قانون، حق دارد درآمدش را برای خودش نگاه دارد. بسیاری از اصلاحاتِ واقعی به دنبالِ این آزادی به دست آمده است. (در سال 1929) به ازدواج در خردسالی رسماً پایان داده شد، به این معنا که سنِ قانونیِ ازدواج را برای دختران به چهارده سال، و برای پسران به هجده سال رساندند، ساتی از میان رفته است، و ازدواج مجددِ بیوگان هر روز افزایش می یابد.تعددِ زوجات مجاز است، اما مردان کمی به آن مبادرت می کنند؛ و جهانگردان از اینکه دیگر نشانی از رقاصه های معبد نمی بینند، مأیوس می شوند. در هیچ کشوری دیگر، اِصلاحِ اخلاقی به این سرعت پیشرفت نمی کند. زندگیِ صنعتی در شهر، زنان را از پوشیدگی و پرده نشینی بیرون آورد و حجاب را برانداخت؛ امروزه، بسختی، شش درصدِ زنانِ هند به چنین عملی تن درمی دهند. تعدادی از هفته نامه های جالبِ توجه برای زنان، از تازه ترین مسائلِ روز بحث می کنند؛ حتی مجمعی برای نظارت بر ولادت ایجاد شده است، و با شهامتِ تام با سخت ترین مشکلِ هند، یعنی زاد و ولدِ بیحساب، به مقابله برخاسته است. در بسیاری از استانهای هند، زنان حق رأی و مَنصَبِ سیاسی دارند؛ زنان دوبار به ریاستِ کنگرة ملیِ هند رسیده اند. بسیاری از آنان از دانشگاهها فارغ التحصیل شده و به طبابت، وکالتِ دعاوی، یا استادی اشتغال ورزیده اند. بیشک، بزودی اوضاع دگرگون خواهد شد و زنان به فرمانروایی خواهند رسید. آیا نباید مسئولیتِ این درخواستِ آتشین را، که یکی از پیروانِ گاندی برای زنانِ هند فرستاده است، به عهدة نفوذِ وحشیانة غرب قرار داد؟حجابِ کهن را براندازید! بیدرنگ از آشپزخانه ها بیرون بیایید! دیگ و تاوه را کنار بگذارید! پرده را از پیشِ چشمانتان بدرید و به جهانِ نو بنگرید! بگذارید شوهران و برادرانتان خودشان پخت و پز کنند. برای اینکه مردمِ هند ملتی سرافراز بشوند، خیلی کارها باید کرد!v-نهضت ملیدر سالِ 1923، متجاوز از هزار هندی در انگلستان درس می خواندند، تقریباً همین تعداد هم در امریکا، و باز شاید همین تعداد در جاهای دیگر تحصیل می کردند. آنان از امتیازاتی که پایینترین شهروندانِ اروپای غربی و امریکا از آنها برخوردار بودند سخت متعجب شدند؛ انقلابهای فرانسه و امریکا را مطالعه کردند؛ آثاری در زمینة اصلاحات و شورش خواندند؛ با نگاهی حسرتبار، بیلة حقوق(یکی از مهمترین اسنادِ قانون اساسی انگلستان، که مفاد آن در تکاملِ قوانینِ اساسیِ کشورهای مشترک المنافعِ بریتانیا و نیز امریکا تأثیر داشته است) ، اعلامیة حقوق بشر، اعلامیة استقلال، و قانونِ اساسی امریکا را مورد مطالعه قرار می دادند؛ و چون به کشورشان باز گشتند، به صورتِ مرکزی برای انتقالِ اندیشه های دموکراتیک و بشارتِ آزادی در آمدند. پیشرفتهای صنعتی و علمیِ غرب، و پیروزی مُتَفقین در جنگ، ارزش این اندیشه ها را فوق العاده بالا برد؛ دیری نگذشت که هر دانشجویی بانگِ آزادی سَرداد. هندیان در مدارسِ انگلستان و امریکا درسِ آزادی را فراگرفتند. این شرقیهای تحصیلکردة غرب، طی دورة تحصیل در خارج، نه فقط آرمانهای سیاسیِ آنان را اخذ کردند، بلکه اندیشه های دینی را هم دور ریختند. این دو فرایند، معمولا، در زندگینامه و در تاریخ با هم قرین هستند. آنان، هنگامی که به اروپا می رفتند، جوانانی بودند پارسا، که با کریشنا، شیوا، ویشنو، کالی، و راما ... پیوند داشتند؛ در آنجا علم آموختند و روشن شدند، در نتیجه، آیینِ کُهَن فرو ریخت، چنانکه گویی شوکی بر آنها وارد شده است. هندیانِ غرب گرا معتقداتِ قدیم را، که همان روحِ هند است، به دور انداختند، و با دلی افسرده و سَرخورده به کشورشان بازگشتند؛ نقشِ هزاران خدا از آسمان بر زمین فرو افتاد. بعد، ناگزیر، مدینة فاضله، جای بهشت را پر کرد؛ دموکراسی، جانشینِ نیروانا شد؛ و آزادی، جای خدا را گرفت. آنچه در نیمة دومِ قرنِ هجدهم بر اروپا گذشته بود، اکنون به شرق می گذشت.با اینهمه، اندیشه های نوِ بآهستگی تَحَوُل یافت. در سال 1885 چند رهبرُ هندی در بمبئی جمع شدند و «کنگرة ملی هند» را تشکیل دادند، اما گویا در آن هنگام حتی خیالِ فرمانرواییِ میهنی هم در سرِ آنان نبود. کوشش لُرد کُرزِن در تجزیة بنگال (یعنی، نابود کردنِ وحدت و قدرتِ نیرومندترین ایالتِ هند، که از نظرِ شِم و درکِ سیاسی سرآمدِ کلیة ایالات بود) مِلیّون را بِشورش و طغیان برانگیخت؛ و در کنگرة 1905، تیلاک، که سیاستمداری سازش ناپذیر بود، تقاضای سواراج (جنبش خودمختاری) کرد. او این لغت را از ریشه های سانسکریت ساخته بود، که اکنون در زبانِ انگلیسی به معنای خودمختاری است. در همان سالِ پرحادثه، ژاپن؛ روسیه را شکست داد؛ و شرق، که به مدتِ یک قرن، از غرب ترسیده بود، به طرحِ نقشة آزادیِ آسیا آغاز کرد. چین از "سون یات سن" پیروی کرد، شمشیر آویخت، و به آغوشِ ژاپن افتاد. هندِ بی سلاح یکی از عجیبترین چهره های تاریخ را به رهبری خود پذیرفت، و به جهان؛ پدیدة بیسابقة انقلابی را عرضه داشت که "پارسا مردی" آن را رهبری می کرد، و بی سلاح انجام می گرفت.

Episode metadata supplied by the publisher feed · Published Sep 30, 2020

Embed this episode

NOW PLAYING

تاریخ تمدن قسمت ۹۲ تاگور نهضت ملی

0:00 37:57

No transcript for this episode yet

We transcribe on demand. Request one and we'll notify you when it's ready — usually under 10 minutes.

No similar episodes found.

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ PersianBMS در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه می‌کند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت می‌کند. راوکست | Ravcast ravcast ما در راوکست از تاریخ میگیم، چون معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و سعی داریم در کنار هم این چراغ را روشن نگهداریم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. پادکست رخ Rokh Podcast داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ ایران و جهان را رقم زدند Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. مدرسه زندگی فارسی Iman Fani محفلی برای پیگیری مطالعات میان‌رشته‌ای! ما محتوایی منتشر می‌کنیم که قابل پیاده کردن در کسب و کار و زندگی روزمره باشد و به زندگی معنا، عمق و زیبایی ببخشد. در این راه از ادبیات، فلسفه، روانشناسی، اقتصاد، تاریخ، پزشکی، سینما و دیگر علوم بهره می‌بریم، همه چیز را مورد پرسش قرار می‌دهیم و ارتباطها را پیدا می‌کنیم. از جمله فعالیتهای قبلی ما دوبله ویدیوهای مدرسه زندگی آلن دوباتن با ترجمه دکتر ایمان فانی و مرور ویدیوییِ کتابهای مفید بوده است. برای اطلاع از ویدیوهای جدید انتشار یافته در یوتیوب، می توانید تلگرام و اینستاگرام ما را دنبال کنید. لینک کانال انگلیسی ما (Word Vulcan

Frequently Asked Questions

How long is this episode of تاریخ تمدن?

This episode is 37 minutes long.

When was this تاریخ تمدن episode published?

This episode was published on September 30, 2020.

Can I download this تاریخ تمدن episode?

Yes. Use the download control on the episode player to save the publisher-provided media file.
URL copied to clipboard!